ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

840.پسرم...
ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

میگه: "خاله! پسر شما هر کاری دلش میخواد میکنه. ابزارش هم شده ببخشید!!!!"

من: نیشخند

خاله: تعجب

.

شیر موز درست کردم. نصف لیوان نخورده.

میگم: شما که نمیخوری چرا میگی درست کنم. خیلی هم خوشمزه شده.

میگه: مامان! هر کس دست پخت خودش برای خودش خوشمزه است!!

من: یول

 


 
839.بیا تا برویم...
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

و این روزها ما هی روزنامه می پیچیم و کارتن می کنیم و چسب می چسبانیم و طناب گره میزنیم!

با چنان جدیت و سرعتی که هر کس هم جلویمان باشد کارتن می کنیم.

و پسرک مان میز و در و صندلی و ما و هر چه را که بتواند با طناب بهم گره میزند!!

ما لا به لایش تیتر صفحات اول روزنامه های باطله می خوانیم و از روی طناب های گره خورده یورتمه میرویم!!!

و پسرک مان با کارتن ها سورتمه سواری می کند!!!

و در چنان بل بشویی زندگی می کنیم که خودمان هنگ کرده ایم...


 
838.هوای خونه ام...
ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

فروختیم اش!!

آرزوی ناب روزهای جوانی ام را فروختیم.

شاید هفت سال کم باشد برای حرف زدن از گذشته ای به نظر دور.

اما برای من انگار که سالها از آن روز بی نظیر می گذرد.

روزی که کلیدش را محکم توی پنجه های دستم فشار میدادم و بی وقفه می خندیدم.

درب را که باز کردم، نور پنجره های بزرگ بی پرده خورد توی چشمانم.

و چه کوری دلچسبی بود آن چند دقیقه ندیدن...

خانه نارنجی،

آبستن روزهای خوش بارداری و جایی که بند دل مادر بدنیا آمد. با آن زایمان زودرس! (به جان مادر قاسم یادم نمیره)

خانه نارنجی،

آخرین روزهای خوش کاری با رییس، کار جدید و درس و ترفیع و روزهای دوستی با لیلــــــــا.

خانه نارنجی،

سر گرم و شلوغ و خسته اما شاد.

فروختیم اش!!

.

تا چند هفته دیگر به خانه جدید می رویم. بهتر و بزرگتر و شاید شیک تر.

اما،هیچ وقت کلید اش حسی را نخواهد داد که هفت سال پیش تجربه کردم!


 
837.من.
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

شاید،

هیچکس امسال به اندازه من دل اش یرای اولین روز کاری تنگ نشده باشد!!!


 
836.بهارم ارزوست...
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

آمده ام خانه عزیز برای خانه تکانی.

شاید این مفید ترین یا دلپسند ترین کاری باشد که در چند ماه گذشته انجام داده ام!

کاری در جهت رضایت از خود.

کاری که سالها دوست داشتم سهمی توی آن داشته باشم و از سر شلوغی فراوان نداشتم. 

و امسال توفیقی بود برایم.

پسرک با سرخوشی تمام از زیاد شدن سهمیه دو ساعت و نیمی هر روزش از دیدن کارتون غرق در تلوزیون است.

من کابینت ها را یکی یکی بیرون میریزم و نایلون نایلون شیشه خالی و قوطی های تاریخ گذشته را پشت درب میگذارم.

خوبی عزیز این است که بر خلاف مامانی چونه نمیزند بر سر دور ریختنی ها!!

.

شیشه های خالی حکم روزهای آینده زندگی ام را دارند.

شاید روزی بدرد بخورها!!!

شاید روزی خواستن ها!

شاید شد،

شاید توانستم،

شاید، 

شاید.

که شاید ها را فقط خدا میداند و بس.

که من چه پرتم که آینده ام را احتیاج پوکه های خالی میدانم.

که روزها را چپانده ام توی پوکه ها.

شیشه خالی ها کوچکترین و مسخره ترین اش.

.

آنقدر شکر پیدا کردم که شیشه خالی ها کفاف اش را نداد. گشتم یک سطل بزرگ پیدا کردم و بالای بیست کیلو شکر را داخل اش خالی کردم.

شیشه خالی ها حتی به درد آینده هم نخوردند!!!

.

گفتم: بابا جون تا دو سال شکر دارید، دیگر شکر نخر لطفا.

گفت: تا سال دیگر شکر نمی خرد!!!!

باباجون شربت زیاد میخورد.

.

عصر خسته اما خوشحال ترافیک همت را رد میکردم. ترافیک روزهای آخر سال.

به چشمهای پسرک فکر میکردم که امروز چقدر روی شیشه تلوزیون چرخیده. 

و به مغزش که حتما حالا خشک شده! 

و به نایلون شیشه خالی ها که عزیز هم نذاشت روانه سطل زباله شان کنم. 

رفتند توی انباری برای روزهای آینده!!

میترسم سال دیگر از توی کابینت همین شیشه خالی ها را دربیاورم!!


 
835.زنده ای هنوز نود و چهار؟؟
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

کمتر از هفت روز دیگر، امروز میشود پارسال!!!

به همین مسخرگی،

یا به همین آسانی، 

یا به همین قشنگی!

.

و من کدام را میبینم؟؟!!

.

و من چقدر این امروز های پارسال را یا هنوز همین امسال را زندگی نکردم!


 
834.پسرم...
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

تازگی ها برای خودش دسر، ژله درست میکنه (با نظارت اینجانب).

میگه: مامان بیا ژله بخور، سرد میشه از دهن می افته!!!!

.

دارم کفش واکس میزنم،

میگه: مامان میشه کفش منم واکسن بزنی!!

.

میگه: لیمو عمانی یعنی لیمو رو به امانت دادیم؟؟

.

.

حیفففففففف

این آخرین جمله هایی که اشتباه میگه.


 
833.سلام بر اسفند...
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اسفند ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

تو ماه محبوب من بودی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این رسم اش نبود...


 
832.خراب حال زار من...
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

شاید بعدها از 94 به عنوان مزخرف ترین سال زندگیم یاد کنم که در همه عمر اینهمه بلاتکلیف و بی برنامه زندگی نکردم.

که فکر می کردم بی برنامگی شاید بتواند روزهای خوش رهایی و بی دغدغگی را به همراه داشته باشد اما نداشت.

که من رها اگر باشم، سرگردانم...

میگویند آدمیزاد تنها خود مسئول تصمیمات زندگی آتی اش است.

آه از این آتیه.

از این آینده.

که من تنها مقصر اش نیستم.

که با هر دادخواستی که به دادگاه می روم من تنها مقصراش نیستم.

تنهای تنها،

که چطور می توانستم با آن همه سال تمرین و نظم و برنامه بی گدار به آب بزنم!!!

که حتی تمرین در جهت عکس هم شتای مخالف جهت آب است!

و این آخر بی عدالتی زندگی من است....


 
831.پنج سال بعد...
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

امروز پنج شنبه است، تو جمعه آمدی،

ممنون که آمدی،

که باعث شدی دنیا برایم فرق کند،

که باعث شدی تغییر کنم،

که من از تغییر وحشت داشتم،

ممنون که آمدی،

که باعث شدی مادر شوم،

که از خودم بگذرم،

که ببُرم هر چه وابستگی بود،

ممنون که آمدی،

که من با تو بزرگ شدم،

خوب شدم انگار،

مهربان شدم،

بچه دوست، مردم دوست.

ممنون که آمدی،

که من با تو بچه شدم،

کودک شدم، بازی کردم، مسابقه دادم،

نقاشی کردم، کارتون دیدم، دویدم،

ممنون که آمدی،

که باعث شدی فکر کنم،

روی رفتارم، روی حرفم، روی حرکاتم،

روی لباس پوشیدنم حتی،

یا رانندگی کردنم.

ممنون که آمدی،

که اگر نبودی، من آینه همراه نداشتم...

.

تولدت مبارک جان مادر


 
830.آمدم ای شاه، پناهم بده...
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

اینکه هر سال، دوماه قبلتر از امروز لای رسپی ها و طرح ها و رنگها و ایده ها می چرخیدم بماند،

اینکه هر سال، یکماه قبلتر از امروز ساعتها توی بازار بادکنک ها و کاغذها و روبان ها پیاده سر می چرخاندم بماند،

اینکه هر سال، همین حوالی می دوختم و می بریدم و می چسباندم بماند،

اینکه هر سال، امروز و فردایی در مرخصی بودم بماند،

اینکه هر سال، حالایی، کلی دسر و غذای جور و واجور سلفون پیچ شده توی یخچال داشتم بماند،

اینکه هر سال، امشبی تا نیمه شب راهرو و دیوار و سقف آذین میکردم بماند،

اینکه هر سال، فردا صبحی منتظر برق چشمهایش از دیدن بادکنک ها و روبان ها بودم، بماند،

اینکه...

اینکه...

اینکه فردا کسی زنگ خانه نارنجی را نمیزند، از همه مزخرف تره...

.

.

.

به احترام اوضاع روحی و جسمی مهربان ترین مادر شوهر دنیا، امسال تولد نداریم.

برای سلامتی همه بیماران سرطانی دعا کنید و شاهد من باشید روبروی گنبد طلا، بابت شفایی که خدا خواهد داد.

الوعده وفا- اردیبهشت 95


 
829.دیالوگ های به یاد ماندنی
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

تو جاده ای که واسه اولین بار داری می ری هیچوقت نمی دونی پشت پیچ های تندش ،

پشت تونل های تاریکش چی انتظارت رو میکشه!

شاید یه دره، شاید یه منظره ی عجیب.

بار اول فقط رد کردن پیچ مهمه! مهم اینه که بالاخره اونور کوه رو ببینی.

.

همیشه باید جلو بری تو جاده ی یه طرفه حتی اگر بخوای هم اجازه ی برگشت نداری .

اماهنوز هم میشه برای اوناییکه دارن میآن از تصویر پشت کوه و پیچ تند قصه گفت! بعد

هم با تردید و ترس نگاشون کرد و نگرانشون بود!!!

.

پل چوبی-مهدی کرم پور

.



 
828.مادرم...
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ دی ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

خدایا

وسعت بهشت ات کفاف قناعت بی حساب مادرم توی این دنیا را میدهد؟؟


 
827.من.
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

اینکه چقدر طول میکشد آدمها به شرایط جدید عادت کنند مثل راه رفتن روی کره ماه است.

یا شاید ملموس تر از آن راه رفتن توی آب.

یک حس سنگین کشدار.

یک بی وزنی آزار دهنده برای آدمهایی مثل من که فوبیای  غرق شدن دارند. توی آب افتادن و فرو رفتن. 

و شروع این فوبیا سالها قبل وقتی بود که در خانه پدری کف آشپزخانه نمدار شد و با زدن اولین چکش کارگر برای پیدا کردن لوله به ظاهر ترکیده، زیر پایمان یک دریاچه کوچک ظاهر شد و تازه فهمیدیم ما مدتهاست که فقط روی یک لایه موزاییک راه میرویم و زیر پایمان خالی است!!!

.

این روزها احساس میکنم دارم فرو میروم.دارم از تو چروک میخورم. حس بد نارضایتی از خود ، از نرسیدن به ارزوها، از پیش نرفتن برنامه ها طبق آن چیزی که فکر میکردم ،از شکست، همه و همه دارند مرا در چاه نا امیدی و یاس فرو میبرند.

این روزها احساس میکنم زیر پایم خالی است.

.

نیما میگوید:

باید از چیزی کاست تا به چیزی اضافه کرد. 

من ذره ذره از خودم کندم، اما احساس میکنم به هیچ جای به درد بخوری اضافه نکردم...

.

گرچه چاه آشپزخانه با خاک پر شد و پدرم با کشتن گوسفندی بلای خانمانسوز را از خانواده اش دور کرد اما، منظره آن چاه لبریز شده و صدای چکشی که توی آب افتاد هنوز بعد از بیست سال توی گوشم است. 

.

این روزها توی گوشم صدای تلاطم آب است.


 
826.سلام آقا
ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

نشسته بودم کنج یکی از همان رواق هایی که به گنبد طلا مشرف است.

فرو رفته بودم لای چادر مشکی و دستمال های کاغذی که برای رهایی از دلتنگی و باز کردن سفره دل با خودم آورده بودم.

نزدیک که آمد، از لای کیسه همراهش یک تکه نان درآورد و گفت: تبرک آقاست.

خادم رفت.

من ماندم و بغضی گلو گرفته و دستمال های خیس.

.

مهربان همسر مشهد است.

من در انتظار تکه ای نان...


 
825.پسرم...
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

بس که اصرار کرد "منو ببر سر کار" !! برای تحویل برنامه ها همراه خودم بردم اش.

(بله، من هنوز تسویه نکردم!)

بالا پایین پرید و کیبرد و میز و دفتر و خودکار را به هم گره زد.

همکارم در جهت تهدید بچه فرمود: "اون آقایی که اونجاست رییسمونه! بچه ها رو دعوا میکنه!"

انگشت اشاره کوچولو اش را بالا گرفت!خیلی بلند و رو به آقای ریس گفت:

"رییس، فقط خداست!"

من؟

رفتم زیر میز، فلش ار کیس جدا کنم!نیشخند

رییس؟

داشت ولو میشد!قهقهه

 


 
824.دیالوگ های به یاد ماندنی
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

اینجا یه چیزایی هست که وقتی هم باهاش کار نداری، باهات کار دارن...
روت ُ که ازش برمیگردونی، میاد و از روت رد میشه...
یه جبر جغرافیایی که تو خصوصی ترین لحظه هات نفس میکشه.

 

پل چوبی


 
823.پسرم...
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

وقت هایی که می خواهد یک کار غیر مجاز انجام بده:

"مامان شما چرا کارتو درست انجام نمیدی! خواهش می کنم. لطفا "

 


 
822.پس بد به دلت راه مده...!
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

بعضی ها از سوسک می ترسند.

بعضی ها از مریضی.

بعضی ها از امتحان.

بعضی ها از زلزله!

بعضی ها از تاریکی می ترسند.

بعضی ها از فقر.

بعضی ها از گربه!

بعضی ها از تصادف.

بعضی ها از احتیاج می ترسند. حتی به آدمها.

بعضی ها...

من همیشه از بیکاری می ترسیدم. برای همین یک سابقه بیمه تکه پاره دارم!!

اما،

هیچوقت از بچه دار نشدن نترسیدم. برای همین بعد از ده سال مانع شدن به راحتی بچه دار شدم.

هیچوقت از خانه دار نشدن نترسیدم. برای همین خانه نارنجی را دارم.

هیچوقت از رانندگی نترسیدم. برای همین سالهاست تصادف نکردم..

هیچوقت از غربت نترسیدم. برای همین غریب نیستم.

.

این روزها سعی می کنم از پیری نترسم...

.

.

.

ولی میدونم آخرش پیر میشم زلزله میاد با گربه و سوسک زیر آوار میمونم!! تازه کار هم ندارم اون زیر انجام بدم!!


 
821.آیینه عبرت!
ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

اینکه آدم بخشی از زندگی گذشته اش را با خوشحالی سپری کند و به آینده که میرسد بفهمد آن بخش را اصلا دوست نداشته و هرگز حاضر نیست به عقب برگردد خیلی خوب است!

این یعنی از حال آن موقع ات لذت بردی. هر چند که حالا دوستش نداری.

.

من متاسفاته از این بخش ها در زندگی ام کم داشته ام!

همیشه در حال چنگ زدن به آینده از حال غافل ماندم.

از انتخاب مدرسه و رشته و کنکور و دانشگاه و آزمون استخدامی و کار ...

حتی در روزهای مجردی!

روزهای بی نظیر بیست سالگی! لحظه های ناب بی مسئولیتی. 

.

همیشه دلم می خواهد به بیست ساله ها بگویم روزهایشان را با اضطراب امتحان و درس و دانشگاه و کنکور و صدها دلهره بی ارزش دیگر خراب نکنند.

که هیچ چیز ارزش از دست دادن لحظه ای خوش در جوانی نیست. لحظه های خندیدن به ترک دیوار حتی!

که برای درس خواندن و کار کردن و افتادن توی چاله چوله های زندگی همیشه وقت هست. آنقدر وقت که وسط همین ها بزرگ می شوی و نمی فهمی.

که آینده خودش میایه!نیشخند

که چنگ زدن به فردا تنها لذت امروز را داغون میکند.

درست مثل کاپوچینو!

هر چقدر که برای رسیدن به کف خامه ای-شکلاتی جرعه بزرگتری توی حلق ات بریزی زودتر به ته لیوان میرسی! غافل از لذت جرعه ها و کفی که آخرش هم به دیواره لیوان می چسبد!!!

.

و البته که من با انگشت همرو درمیارم لیس میزنم!!نیشخند

پس کافیست من یکی را درس عبرت خود کنید!


 
820.عید شما مبارک...
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ مهر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

میگه: امشب نمی خواد ظرف بشوری. عیده ها!

میگم: پس کی بشورم؟

میگه: فردا بشور که عید نیست!

.

.

همچین مهربان همسری داریم ما.نیشخند


 
819.پسرم...
ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ مهر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

دو سال پیش همین موقع ها، شبها که می خوابید بالای سرش یک قوطی کبریت و دو تا نخ دندان و چند تا باتری قلمی بود!

این روزها که می خوابد بالای سرش یک چراغ قوه و یک انبردست جیبی و ماشین لامبورگینی است!!

.

اشتراک آن روزها و این روزها، چک کردن لیست در نیمه شب است!!ناراحتگریه


 
818.من.
ساعت ٦:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ مهر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

من هیچوقت مدرسه ام دیر نشد!

هیچوقت.

و این شاید بخاطر وحشت درونی بود که از ناظم و مدیری داشتم که محصل امثال من را مقابل همه همکلاسی هایش به هر علت ناچیزی تنبیه و کنف و سرشکسته می کرد!

این تجربه تلخ در تمام سنوات تحصیلی با من بزرگ شد و مدرسه به مدرسه رهایم نکرد.

و برای من همان دیر آمدن کابوس بود برای سرشکسته نشدن چه رسد به شاگرد درس نخوان!! گر نه که عنوان برتر جونده کتاب در کلاس از آن من بود!!

من از درس وحشت نداشتم، از معلم متنفر نبودم که عاشق اش بودم.

از کلاس، همکلاسی ها، از کیف و دفتر و کتاب. از هیچکدام بیزار نبودم.

من حتی مانتو سرمه ای تیره مدرسه را که با کفش هایم ست می کردم دوست داشتم.

من از هر چیز بیرون از کلاس پروا داشتم. چیزی که به کادر مدرسه ختم می شد و دست آخر به دفتر مدرسه!

اه که چه بی اغراق دلم از دفتر مدرسه بهم میخورد.

.

پرواز من در تحصیل از اول مهر دانشگاه شروع شد.

اما افسوس و صد افسوس که روزهای دوست داشتنی اش آنقدر نبود که تیرگی روزهای مدرسه را بپوشاند...

.

بانوی معلم،

تو عزیزی و در عزیز بودنت هیچ شکی نیست. خاطرات تو هیچوقت با روزهای مدرسه گره نمی خورد!

امیدوارم من هم آنقدر مادر باشم تا نگذارم خاطرات پاره تنم با دفتر مدرسه ورق بخورد!

.

.

درجواب بانوی معلمی که برایم نوشت:

"خانومی فرزندت را با عشق به دانستن و مدرسه بزرگ کن نه با نفرت و اکراه. حتی اگر صبح برخاستن سختت بود. بذار بچه از مدرسه ، معلم، همکلاسی و دانستن لذت ببره . من هم معلمم و هم مادر یه پسر ۸ ساله. "


 
817. باز آمد بوی گند مدرسه...
ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

احساس همدردی می کنم با همه عزیزان دل گرفته ای که از فردا صبح باید راه کسل کننده مدرسه مزخرف را قبل از روشن شدن هوا طی کنند.

خیلی خوش به حال من نیست چون درست یکسال دیگر باید پاره تنم را به یکی از همین مدارس مزخرف، دلگیر، افسرده بسپرم. گریه

 


 
816.دیالوگ های به یاد ماندنی
ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

اینجا یه چیزایی هست که وقتی هم باهاش کار نداری، باهات کار دارن...
روت ُ که ازش برمیگردونی، میاد و از روت رد میشه...
یه جبر جغرافیایی که تو خصوصی ترین لحظه ها نفس میکشه!!

 

 

پل چوبی-مهدی کرم پور

.

.

پ ن: یکی از قیلمهایی که بیش از بیست بار دیدمش!


 


 
815.پسرم...
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

دستش را همراه نان گاز گرفته و پوستش کنده شده!!

میگم: "بچه ها پوستشون زود رشد میکنه و  عین روز اولش میشه"

میگه: "مامان خدا رحمتت کنه!!! پوست شما ولی دیر خوب میشه!!"

.

.

یعنی عاشق جمله های کاربردیتم!


 
814.سلام بر اینستاگرام!!
ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

سر رسید سال 90 را خریدم. درست مثل پانزده سال قبل تر اش.

اما فقط نیمی از صفحاتش پر شد. و این برای من معنی میداد: " بچه داری وقت گیر ترین کار دنیاست!!"

دلخوشی ام شد اینجا، برای ثبت خاطراتی که مطمئنا برای هیچکس جز خودم آنقدر مهم نیست!!!

همین چند روز پیش اینجا شش ساله شد. کمی بزرگتر از پسرکم.

بچه ها بزرگ می شوند، جوانها پیر، پیرها فرسوده.

زندگی منتظر هیچکس نمی ماند!

تکنولوژی هم!

تند و تیزتر می شود و تو دل برو تر!!

من اما چند ماهی است ترمز ام را دو دستی چسبیده ام تا دیرتر بگذرد این آخرین سالهای جوانی و آخرین روزهای کودکی کردنم با پسرک.

خودم را سپرده ام به آبی که میگذرد... بی دغدغه، بی دلواپسی، بی تعصب، بی رقیب!!!

دارم بر خلاف همه عمرم، در جهت بدست نیاوردن های زندگی شنا می کنم!!...

.

.

روضه را خواندم تا همراهی ام را با اینستاگرام هم اعلام کنم!نیشخند

توی همین مسیر مذکور با هم آشنا شدیم. و تنها دلبری اش اشتراک عکس بی دردسر بود. گرنه که هیچ جا برایم حکم این وبلاگ را ندارد. که برایم چون خانه نارنجی عزیز است و آرام بخش.

میهمان من باشید در : Mary811001

(کلیک کنید)


 
813.تفریحم آرزوست...
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

بانوان برای تفریح آمده اند...

بانوان، زیر انداز به کول و سبد و بچه به دست از راه میرسند. بچه ها روانه تاب و سرسره می شوند. بانوان بساط میوه و چای را آماده می کنند.

بانوان برای تفریح آمده اند...

بانویی نشسته شیر میدهد بی تکیه گاه. کمرش را صاف می کند دستش را عمود شاید از خواب دربیایند این پاهای وقت نشناس...

بانوان برای تفریح آمده اند...

بانویی بچه به دست راهی دستشویی میشود. اما نه، دستشویی آب ندارد. چون پارک برق ندارد!

بانو بچه به این دست، شیشه نوشابه به آن دست، دربه در، به دنبال آب، راهی تفریح می شود!!

بانوان برای تفریح آمده اند...

بانویی بچه به بغل، دستمال خونی به دست، لبانش را میگزد و به سوی شیر آب میدود. لبه تاب آهنی پیشانی بچه را سوراخ کرده.

شرمنده بانو آب نداریم! بانو به آب فکر می کند یا پدر بچه نمیدانم!

بانوان برای تفریح آمده اند...

بانوان بساط نهار پهن می کنند. بچه های گرسنه برای شستن دست ها آمده اند اما خانه آب کجاست!!...

بانوان با کلاس، دتول و دستمال مرطوب رو می کنند. مفرحان بی درد به دنبال آب می روند!!!

بانوان برای تفریح آمده اند...

یکی ساندویچ نمی خورد. آن یکی خیار شور . یکی نوشابه می خواهد. آن یکی آب! بچه اند دیگر. نمی فهمند آمده ایم برای تفریح!!

بانو نهار نخورده پی آب می رود...

بانوان برای تفریح آمده اند...

بانویی بالش به روی پا برای فرزندش لالایی می خواند. بالش نرم از بچه بزرگ تر است!! 

لامصب، بالش به این بزرگی را چگونه سر دل کشیدی توی این سربالایی...

بانوان برای تفریح آمده اند...

بانویی با ژانگولر بازی بچه را پوشک می کند در حالت چهار دست و پا و میخندد از موفقیت خویش.

نخند بانو. آب نداریم برای شستن دستهایت...

بانوان برای تفریح آمده اند...

نه،

این بار آقایان برای تفریح آمده اند تا شاید تمام شود سیم کشی برق کوفتی بعد از هفته ها!

بانوان سراسیمه به دنبال حجاب می گردند با فریادهای نگهبان، بچه به بغل، با دست های نشسته و پای برهنه.

محجبه شوند تا بلکم از بین برود هر چه بی پولی و بیکاری و اعتیاد و دزدی است از بی حجابی بانوان!

بانوان برای تفریح آمده اند...

بانوان زیرانداز به کول و سبد به دست راهی سربالایی مخوف می شوند تا ادامه تفریحشان را با حمام کردن بچه و خالی کردن سبد و شستن لباس و تهیه شام شب تکمیل کنند!!

.

اینجا، پارک بانوان تهران

بانوان برای تفریح نیامده اند...

بانوان خسته اند و بی انرژی!


 
812.من سرگردون حیرون هواتو کردم...
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

بی تاب که می شوم،

از پشت چشمهای بسته تو را می بینم...


 
811.دیالوگ های به یاد ماندنی
ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

فرهاد [محمدرضا فروتن]، بعد از ۲۰ سال زندگی مشترک با همسرش نگار [لیلا حاتمی]، دچار مشکل شده است. او برای حل مشکل خود،‌ نزد اُستاد پیرش [عزت‌اللّه انتظامی] که از قضا ۲۰ سال پیش راهنمای او برای انتخاب همسر بوده می‌رود.


فرهاد: بعد از بیست سال، بازم دست خالی

اُستاد: بیست سال پیش توی فصل بهار، اومدی اینجا که «عاشق یه شاهزاده خانووم خُنیاگر شدم؛ می‌خوام ازدواج کنم». هه. یه نوار هم گذاشتی، گفتی «صدای سازشو گوش کن، بگو ببینم راز دلش رو می‌تونی برای من بگی؟»

اُستاد: من چی گفتم؟!

فرهاد: گفتین اگه زبون دلشو نمی‌فهمی، غلط می‌کنی ازش خواستگاری کنی.

اُستاد: دیگه چی گفتم؟

فرهاد: گفتین این شاهزاده دلش شکسته‌س؛ یا دلش جای دیگه‌س. اگه شکسته باشه، می‌تونی پیوند بزنی.

اُستاد: بند زدی پسر؟

فرهاد: فکر کردم زدم، ولی حالا فکر می‌کنم...

اُستاد: بعضی دل‌ها مثل بلوره؛ زود می‌شکنه، بند زدنش خــــــــیلی سخته...

 

چهل سالگی-علیرضا رئیسیان


 
← صفحه بعد