Daisypath Anniversary tickers ما به هم وصلیم!
 

ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

503.آمین.
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ 

عمر با برکت،

پول با برکت،

زندگی با برکت،

وقت با برکت،

غذای با برکت،

برکت فقط در نان نیست.

.

خدایا به خواب شبهایم برکت بده!


کلمات کلیدی:
 
502.شـــف طــــــیـــــبه!
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ 

اولین بار فکر می کنم از وبلاگ نندی عزیز بود که نامش را شنیدم.

بعد فکر کردم چقدر آدم باید خودش را تحویل بگیرد که پیشوند "شف" را برگزیند.

یکی دو تا از پست هایش را خواندم. آخر وقت اداری بود. نام وبلاگش را به لیست گوگل ریدرم اضافه کردم تا شاید بعدها چیزی در آن پیدا کردم و به درد پسرک خورد.

.

اوایل خیلی پراکنده روزی چند دقیقه سرسری پست هایش را می خواندم و رد می شدم.

کم کم روزی یک ساعت، گاهی دو ساعت، سه ساعت، نیمی از روز، کل روز و چند روز متناوب کل وقتم در شرکت را مشغول خواندن رسپی های شف بودم!!

گاهی به خانه که می رسیدم وقتی پسرک می خوابید سریع می پریدم پشت لپ تاپ و یکی دو تا از رسپی هایش را توی ذهنم مرور میکردم. کاری که به ندرت انجام میدهم. ( از وقتی به کار برگشته ام اینترنت و کار در خانه را کلا تعطیل کرده ام)

.

استارت اجرای رسپی ها از تولد پسرک شروع شد و برای اولین بار سمیفردو را امتحان کردم. یک دستور جدید، یک طعم جدید، یک دسر جدید و تاکید میهمانان بر خوشمزه بودنش و از همه مهمتر تشویق جوجه.

من و جوجه به شدت عاشق طمعهای جدید هستیم. جوری که برنامه های آشپزی(مخصوصا فرانسوی) را قورت میدهیم! شاید مهمترین دلیل سفر برای ما طعم های جدید است (حالا گیریم چهار تا موزه هم دیدیم چه فایدهنیشخند)!!!

ناگفته نماند چیزی که برایم یکی از بزرگترین خوشی های دنیا است در وبلاگ شف موج میزد:

شــــــــــــــــــــکــــــــــــــــــــلات!!

من، خدای شکلات، کسی را پیدا کرده بودم که اگر بیشتر از من عاشق شکلات نبود مطمئنا کمتر هم نبود! و چه چیزی بهتر از این.

.

شروع به خواندن رسپی ها کردم. هر کدام که خیلی وقتگیر نبود اما جدید و جذاب بود را برداشتم. بعد از یک هفته یک فایل Word خلاصه شده داشتم. پرینت گرفتم و توی کیفم گذاشتم.

.

یکی از کابینت های خانه نارنجی را برای خودم خالی کردم و به انبار تبدیلش کردم! هر وقت که با جوجه برای خرید بیرون می رفتیم کاغذ ها را در می آوردم ببینم کدام یک از مواد اولیه را در انبارم ندارم! راستش این انبار کردن را از خود شف یاد گرفتم!!

گاهی مواد اولیه در سوپرهای محله مان وجود نداشتند. پس کـوچـه مـــروی و هایــپـر اســتار شد پاتوق جمعه های ما! با اینکه ذاتا خسیس ام اما در خرید موادی که شف سفارش کرده بود خساست را کنار می گذاشتم و با پر شدن انبارم کلی ذوق می کردم!

.

مرحله بعد خرید وسایل آشپزی پزی بود. با قالب ها و رنگ ها و کاغذ ها شروع کردم. یک روز در پایان ماموریت اداری برای اولین بار تنهایی به بازار رفتم و با یک بغل قالب و رنگ و قلمو و وردنه و... به خانه برگشتم.

حالا یکی از کابینت های آشپزخانه نارنجی مخصوص ابزارم بود!

.

بعد از تکمیل شدن انبار و وسایل (که همچنان این داستان ادامه دارد!) توی تاکسی، در راه ماموریت یا قبل از خواب رسپی ها را می خواندم و یکی را انتخاب می کردم.

دومین رسپی را کاملا به یاد دارم. پسرک را خوابانده بودم و با کلی ذوق و شوق راهی آشپزخانه شدم. "بوکاتینی آلاماتریچانا" درست کردم. جوجه مشغول اینترنت بود که بشقاب را جلویش گرفتم. گفت سیرم. یک لقمه امتحان کرد و ...

تا ته بشقاب را یک نفس خورد!

باز هم یک طعم جدید.

انگار کنار برج پیزا نشسته ای و طعم اصیل پاستای ایتالیایی را توی دهانت مزه مزه می کنی!

شاید برای ما اینقدر جذاب بود. نمیدانم. آشپزی من به جز دسرها یک آشپزی سنتی بود. از همان غذاهایی که از بچگی با دستپخت خوب مامان خورده بودم. اما حالا آشپزی ام 180 درجه فرق کرده بود.

خودم از این همه اشتیاق برای امتحان یک رسپی جدید در تعجب بودم. منی که طراحی دکوراسیون در خون ام است و فقط با فکر و پیاده سازی یک طرح در خانه نارنجی تخلیه می شدم، انگار داشتم بخشی از گمشده وجودم را در سی و دو سالگی پیدا می کردم.

چیزی که فکر می کردم هیچوقت به آن علاقه ندارم و علاقمند هم نخواهم شد: آشپزی!

.

اعتیادم از غذا گذشته بود به شیرینی ها رسیدم! تا جایی که به پیشنهاد جوجه راهی امیـن حضور شدیم:

خرید وسایل خانه آخرین اولویت ما در پول خرج کردن است.

اما، شف با ما چه ها که نکرد!!!

این وسط اتفاقات ناگواری هم افتاد. مثلا فهمیدم فر گازم استاندارد نیست! آن هم گازی که به همه پیشنهاد خریدش را میدادم،  دوستش داشتم و این همه سال کلی پزش را داده بودم.

اما نفهمیده بودم فر اش استاندارد نیست!

.

بابت کمبود وقت و وجود یک نوپای دوست داشتنی غذاها، کیک ها و دسرها را خیلی حول حولکی (هول..) و گاهی بچه به بغل و گاهی هم با کمک(!) همان عضو دوست داشتنی درست می کنم و از اغلب شان عکس ندارم. ضمن اینکه عکس داشته ها هم تزیین ندارد.

اما مزه ها...

یکی از یکی بهتر و جدید تر...

از پاستاها که هر چه بگویم کم است. تضمین می کنم در هیچ رستوران ایتالیایی چنین مزه هایی سرو نمی شود.

تجربه این مدت آشپزی با شف برای من ثابت کرده که نوع مواد اولیه، اندازه دقیق شان و مدت پخت تاثیر زیادی روی مزه غذا دارد. و کم و زیاد کردن یا جایگزین کردن آنها بدون توصیه شف اصلا به صلاح شکم نیست!

.

اینجا نوشتم شاید کسی مثل من توانست بخشی از استعداد نشکفته اش را در آشپزی پیدا کند و پیشنهاد می کنم اگر به غذاهای نه چندان ایرانی و طعمهای اصیل ایتالیایی و فرانسوی و کلا خارجکی علاقه ای دارید، برای شکفتن این استعداد نهفته به شـــف طــــــیـــــبه عزیز و دوست داشتنی و هنرمند اعتماد کنید چرا که او یک شف واقعی است.

یک شف چند وجهی واقعی.

یک شف ایرانی-ایتالیایی-آلمانی-عربی-هندی-انگلیسی!

و به قول ما برنامه نویسها یک شف Multi tasking!!

 و

پیشوند شف واقعا برازنده اوست...

.

.

.

"تونا بالز"

"تهچین بادمجان"

" پواغ بِل ایلِن "

"پیتزا کرانچی تونا"

پستو...

.

شیرینی انگشتی با ورمیشل پاکستانی...که به سفت شدن و تزیین نرسید!

.

.

پ ن 1: غذاها و شیرینی های من هیچکدام تزیین ندارند. شاید برای هر کدامشان فقط 45 دقیقه و حتی کمتر وقت گذاشته باشم و از این بابت عکسهایشان هیچ شباهتی به عکسهای شف ندارند! خواستم توضیح بدهم قصور از اینجانب و کمبود وقت می باشد.

 

پ ن 2: لطفا کاپ کیک شکلاتی شف را از دست ندهید!

 

پ ن 3: عکسهای سایت شف به دلیلی که من نمیدانم گاهی در طول روز فیلتر میشود. معمولا ساعت 12 شب به بعد فیلتر نیست. برای دیدن سایت بهتر از mozilla یا google chrome استفاده کنید.


کلمات کلیدی:
 
501.مادر...
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ 

مادر حقیقت زندگی اش فداکاری است،

و دیگر هیچ.

و تا مادر نباشی،

هیچ نمی فهمی!


کلمات کلیدی:
 
500.هـــــنوز نـــــــــــــوروز!!!
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ 

سه و سی دقیقه زنگ زدند که می خواهند بعد از دو ماه بیایند بازدید عیدمان. آن هم وسط هفته!

جوجه خرید کرده بود. سبزی و میوه و ...

آجیل و شیرینی عید نداشتیم. این وسط مشغول کیک پختن هم بودم!

جان کندم تا همه چیز برای ساعت 7.30 شب آماده شد.

با 45 دقیقه تاخیر آمدند. نزدیک ساعت خواب پسرک.

از درب که آمدند اول جوجه را بوسید. بعد پسرک را که در آغوش پدر بود.

تا نشستند عذر خواهی کرد که دو هفته سرما خورده بوده و هنوز هم علائمش را دارد!

بدنم لرزید.

بالافاصله بعد از رفتنشان اسپند دود کردیم و پدر و پسر دست و صورت شستند.

فردایش جوجه افتاد.

پس فردایش پسرک.

سه شب است که نخوابیده ایم...

.

سال نو مبارک!!عصبانیگریهکلافهنگراناسترس


کلمات کلیدی:
 
499.پیشونی سفید!!!!
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ 

رییس کوچک رفت جلسه.

از فرصت استفاده کردم تا بروم برای پسرک از شهروند بلدرچین بخرم.

(می توانیم نیم ساعت بدون کارت زدن و با نوشتن اسممان از شرکت بیرون برویم اما به دید مدیران خوشایند نیست!)

.

در راه رفت رییس بزرگ داخل آسانسور دیدم!نیشخند

در راه برگشت با رییس کوچک همزمان به درب آسانسور رسیدیم!نیشخند

و این در حالی است که من به ندرت شاید ماهی یکبار از آسانسور استفاده میکنم. ناراحت


کلمات کلیدی:
 
Again wall s t i c k e r.498!
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ 

بعد از سفر برای من هیچ چیز لذت بخش تر از طراحی دکوراسیون و جینگولک بازی نیست. حتی اگر یک تغییر چند ساعته یکماه طول بکشد.

دستشویی خانه نارنجی را مزین کردم به...

و دو گل کوچک هم برای اینجا...

.

.

.

برای آنها که می خواهند بدانند:

جنس گلها برچسبهای قابل شستشوست. مرکز فروش اش خیابان فر دو سی (روبروی شـعــبه مـرکـــزی بانــک ملــی) است.

طرح مورد نظر را انتخاب می کنی، پشت بر چسبها میکشی، با حوصله قیچی می کنی، و با حوصله تر می چسبانی.

هزینه این گل هم کلا هزار تومان شد!

به همین سادگی، به همین خوشمزگی!

.

الگوی گلهای کوچک را دور انداختم! اما هر طرحی می تواند باشد. اصلا هر طرحی روی دیوار از نظر من زیباست.

الگوی طرح روی دیوار:  کلیک


کلمات کلیدی:
 
497.من.
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ 

تازه عادت کرده بودم بنویسم 90 که...

هنوز هم گاهی صفر تاریخ هایم زورکی یک شده!

.

بهتر.

زودتر تمام شود این دنیای نکبتی.

بمیریم ببینیم بالاخره آن جوی شکلات روی زمین بهشت نصیبمان میشود یا نه.

.

امروز فقط حس مردن دارم...


کلمات کلیدی:
 
496.دلا بسوز که سوز تو کارها کنـــــــــــــــــــــد...
ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ 

دیروز کسی چیزی گفت که جگرم سوخت.

.

شاید اگر جگرم را با چنگ از توی سینه ام بیرون می آوردم و روی آتش جزغاله می کردم اینطور نمی سوخت...


کلمات کلیدی:
 
495.نه که نه!!
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ 

دارم موفق می شوم یک قدم بزرگ در راه بد غذا نشدن پسرک بردارم.

قاشق غذا را جلوی دهانش میگیرم.

اگر رویش را برگرداند.

یک کلمه می پرسم. نه؟؟

و کافی است بگوید: نه!!!!!

.

اول برای "نه" گفتن اش ضعف می کنممممممممممم. کمی قربان صدقه دست و پای بلوریش می روم. بعد بدون ناراحتی و غصه خوردن راهی آشپزخانه می شوم.

چه لقمه اول باشد، چه دهمی و چه آخری!

احساس می کنم اصرار نکردن روی غذا خوردنش تاثیر زیادی در بیشتر خوردنش داشته.


کلمات کلیدی:
 
494.سیگار نکش!
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ 

از نظر من همه چیز دودی اش خوب است.

رنگ دودی، عود دودی، ماهی دودی، برنج دودی، پودر سوخاری دودی، رنگ موی دودی، عینک دودی...

اما آدمهای دودی،

غیر قابل تحملند.


کلمات کلیدی:
 
493.مونده خور...
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ 

یک قاعده ای متاسفانه در خانه نارنجی باب شده!

بنده باید نقش ناجی را برای هر چه در یخچال مانده و ممکن است چند روز دیگر راهی سطل زباله شود، اجرا کنم.

آن هم فقط به این خاطر که از هیچ چیزززززززززززززززز به اندازه اسراف بدم نمی آید.

علت ناجی شدن بنده خرید زیاد جوجه است! یکی از معدود مواردی که من و جوجه در آن اختلاف نظر داریم.

.

بفرمایید گوجه:

این همه گوجه برای دو نفر و نصفی! که آن نصفه هم هنوز گوجه خور نشده.

حالا تصور کن من تا یک هفته باید در محل کارم میوه ، گوجه فرنگی بخورم!

دو سه روز پشت سر هم نیز مجبوریم استامبولی پلو بخوریم.

تازه باز هم زیاد می آید. خراب می شود. من دور می ریزم. عصبانی می شوم. قاتی می کنم. اخمهایم توی هم می رود. بعد جوجه ام می آید توی آشپزخانه و می پرسد:

- چی شده عزیزم؟ حالت بده؟

من: نه عزیزم. خوبم.خنثی

- آهان زیاد خریدم!!!!!!

و چیزی نمی گویم چون تجربه ده ساله ثابت کرده که اعتراض بی فایده است.

و فراموش هم نمی کنم که مادرم بعد از 35 سال زندگی مشترک هنوز این مشکل را با پدرم دارد!

و خاله ام با شوهرش.

و مادر شوهرم با پدر شوهرم.

از همه بدتر زندایی ام با دایی ام. (ایشان جعبه ای کار می کنند کلا!)

.

اما میدانم و آگاه هستم که اسراف برکت زندگی را لــــــــــــــــــــه می کند...

 


کلمات کلیدی:
 
A loaf of bread.492...
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ 

یک لقمه نان سنگک گذاشتم توی دهانم. طعم عجیبی داشت.

هر چه فکر کردم نفهمیدم طعم چیست.

یک لقمه دیگر خوردم.

و یکی دیگر...

طعم نان نبود.

طعم چیزی را میداد که خیلی دوست داشتم.

شکلات نبود. مطمئنم.

یاد یک خاطره توی ذهنم بود.

آن هم یادم نیامد.

دوست داشتنی بود اما...


کلمات کلیدی:
 
491.مستقیم!!
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ 

اینهایی که تا راه می افتند بروند دار قوز آباد ممسنی توی فــیــس بـــوک می نویسند:

...On the way DARGHOZ ABAD

سبز


کلمات کلیدی:
 
490.یک تجربه!
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱ 

فکر می کنم از پایان هشت ماهگی پسرک بود که گرفتارش شدیم!

دقیقا از همان موقع که غذا خوردنش بیشتر از شیر خوردنش شد. در واقع تا پایان شش ماهگی که هیچ چیز (حتی یک قطره آب) بجز شیر مادر نمی خورد، مشکلی نداشتیم.

هر چه میدانستم و دیگران گفتند و دکترش گفت و گوگل پیشنهاد داد امتحان کردم اما بی فایده بود.

از این درد مزخرف راحت نمی شدیم.

یـــــبــــــــوســـــــــــــت!

گاهی تا 5 روز دفع نداشت. و بعد از آن. او گریه می کرد. من گریه می کردم. جوجه بالای سرمان حرص می خورد و تا چند روز در خودش بود.

عدم دفع در کودکان و نوزادان تا 10 روز هم طبیعی است. اما به شرط اینکه هنگام دفع درد نداشته باشند. نه اینکه جیغ بزنند و گریه کنند و دل مادر و پدر را تکه تکه کنند.

آلو، انجیر، خیس کرده ، داخل سوپ، شربت انجیر، کاهو با روغن زیتون، کره، انواع کدو، خیار، لوبیا سبز، بروکلی، ترنجبین، روغن بادام، جو، پوره سبزیجات، گوجه فرنگی، خاک شیر جوشیده، آب پرتغال، خود پرتغال، کیوی، هندوانه و کلی چیزهای دیگر که یادم نمی آید.

همه را با هم، چند تا باهم، جدا از هم!

این آخری ها پارافین، لاکتوز، شیاف گیلیسیرین.

هر چیزی که آدم بزرگ را رویم به دیوار به بیرون روی می اندازد!

همه را امتحان کردیم.

بی فایده بود.

سه ماه تمام غذایش سبزیجات بود. در این سه ماه یک گرم وزن اضافه نکرد. آن هم برای منی که وزن نگرفتن پسرم یک کابوس است. غصه می خوردم اما ادامه میدادم.

بی فایده بود.

خودم معتقد بودم مشکل اش ناشی از دندان درآوردن است. پسرک تا یکسالگی دندان نداشت اما در فاصله دو ماه 4 دندانه شد!!! اما دکترش می گفت از تغذیه اش است!!! می گفت اگر غذایش فیبر داشته باشد یبوست نمیگیرد.

حتی دیگران هم می گفتند!!!!! خیلی ها!

انگار برای یک مادر که هنوز در 15 ماهگی برای بچه اش جدا غذا می پزد، پختن سوپ سبزیجات کار سختی بود!

هیچکس باور نمیکرد که فیبر راه حل درمان پسرم نیست.

و من مقصر بودم.

و دل من بود که با حرف دیگران می سوخت...

.

گاهی برای دو سه روز خوب می شد. آن روزها روزهای شادی من و جوجه بود! و بعد از دو سه روز با نمایان شدن یک دندان یا نشدن اش دوباره روز از نو روزی از نو.

تا اینکه،

سه هفته پیش جوجه دوباره دست به دامن گوگل شد. اینبار ویکی پدیا خوردن آب ولرم و ناشتا در اول صبح را پیشنهاد داده بود.  (اینجا کلیک کنید)

قبلا هم به پیشنهاد مامان این روش را امتحان کرده بودم اما نه به طور مکرر.

و حالا سه هفته است هر صبح پسرک که بیدار می شود نصف لیوان آب ولرم را به هر ترفندی که هست (با قطره چکان، با لیوان ، به زور!) می خورد.

و آبی است به روی آتش یبوست اش.

.

راستش با اینکه سه هفته است از حل این معضل بزرگ خلاص شده ایم اما میترسم نکند باز هم این کابوس تکرار شود.

گفتم اینجا بنویسم شاید به درد کسی خورد.

شاید دل کمتر مادری شکست!

.

برای سلامتی نی نی های دنیا دعا کنیم...


کلمات کلیدی:
 
489.شکلات خوراش...
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱ 

دبل چاکلت:

خودش شکلاتی،

داخل اش رگه های شکلات،

رویش روکش شکلات.

بستنی چوبی، محصول جدید کاله است!

.

.

بخور،

حالشو ببر،

برام دعا کن!!


کلمات کلیدی:
 
488.با شریعتی (1)...
ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱ 

پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

.

.

تصمیم گرفته ام همه شریعت نامه های دوست داشتنی ام را اینجا ثبت کنم.


کلمات کلیدی:
 
487.خواب مزخرف!
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ 

خواب دیدم رفته ام دکتر، می خواست جای بخیه های زایمانم را دوباره بدوزد!! فرار کردم...

بیدار شدم. دوباره خوابیدم.

خواب دیدم مامان با من دعوا می کند چرا برگه جریمه اش را پرداخت نکرده ام. (برگ جریمه برای جوجه بود، دیروز داده بود تا پرداخت کنم اما فراموش کرده بودم)

بیدار شدم. دوباره خوابیدم.

خواب دیدم رفته ام برای پسرک کلاه بخرم، سقف مغازه با سه تا گربه رویش آتش گرفت!!

بیدار شدم. دوباره خوابیدم.

خواب دیدم از دانشگاه بیرون آمدم اما هرچه می گردم شوسیانگ را پیدا نمی کنم. دکمه ردیاب دزدگیر را میزنم. صدایش می آمد اما خودش نبود.

بیدار شدم. صدقه دادم. دیگر نخوابیدم...


کلمات کلیدی:
 
486.مادرانه...
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱ 

دیروز برای اولین بار به طور کاملا ارادی صدایم زد: ماما

می دانستم اینبار تکرار دائم کلماتی نیست که میداند.

.

.

قلبم هزار تکه شد...


کلمات کلیدی:
 
485.نپر.
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ 

خدایا،

سوسک اگر بال نمیداشت چه اتفاقی می افتاد؟؟

نه، خدایی!


کلمات کلیدی:
 
484.گل میمون...
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱ 

من : من فکر می کنم بدون بچمون می تونم زندگی کنم ولی بدون تو میمیرم. مادر آشغالیم نه؟؟؟

جوجه: نه، تو گُلی!

من: چه گل کثیفی...


کلمات کلیدی:
 
483.زن... بودن یا نبودن!
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱ 

داشت نظرش را راجع به زنها می گفت.

نظر من را پرسید.

خندیدم.

دوست نداشتم بگویم:

زنها از نظر من همگی بدبخت اند. فقط درجه بدبختی شان با هم فرق می کند. یکی کمتر یکی بیشتر یکی خیلی بیشتر یکی خیلی کمتر.

یک زن هر چقدر هم که خوشبخت باشد گاهی توی سمب و سوراخ های زندگی اش احساس بدبختی بدی می کند.

دلیلش ناعدالتی است. دلیلش درد است...

دارم کفر می گویم؟

از همان اول، همان موقعی که هنوز دست راست و چپت را از هم تشخیص ندادی. از همان موقع باید درد بکشی. هر چند روز یکبار. در عوض خونت پاک می شود! خوش به حال مردها که خونشان خود به خود پاک می شود و یا شاید هم با آب انار!

درد میکشی در بهترین روز رندگی ات. روز عروسی! و مردها!!!؟؟؟

درد میکشی برای شاغل بودن. کار کردن. چرا؟ چون وظیفه ات چیز دیگری تعریف شده. حالا اگر خودت دوست داری چیز دیگری باشی باید دردش را هم تحمل کنی! حتی اگر همه حقوق ات را خالصانه به اشتراک بگذاری.

درد میکشی برای مادر شدن. برای گرفتن تکه ای از زمین بهشت. و چه خوب است بی درد پدر شدن!

مادر که شوی تازه تاول هایی میزنی که روی درد را کم می کند! چرا؟ چون همیشه تو مقصری. چون مـــــــــــــــــــــــــــــــادری...

بچه ات که تمیز باشد، ساکت باشد، سیر باشد، آرام باشد، سالم باشد... زَنیت در کار نیست. اما از آن روزی که غذا نخورد، گریه کند، نخوابد، حتی پوشکش را کثیف نکند!!!

کاش می شد تو حمل کنی، تو بزایی، تو بشوری و غذا بدهی. بجایش مردها فقط شیر بدهند!

اصلا شیر ندهند فقط کمی مزه درد حرفهای مردم راجع به کم شیر دادن، کم شیر داشتن، شیر بی کیفیت، شیر خیلی چرب(!)، دل درد شیری و هزار چرت و پرت دیگر را بچشند.

.

حالا، اگر زن باشی، شاغل باشی، همسر باشی، مادر باشی و کمی خودت باشی، گاهی تا مغز استخوانت از درد تیر میکشد.

به همه این لحظه های درد کشیدن چند متر پارچه را هم اضافه کن! حجاب.

تو را به خدا فقط نیا بگو خوب از اینجا برو.

نیا برای من آیه معرفی کن که من همه آنهایی که تو خوانده ای را چندین بار خوانده ام.

چه داخل باشی، چه خارج باشی، چه داخلی باشی اما خانه ات داخل خارج باشد، اسلام همین هست که هست. قانونش عوض نمیشود.

من از حمل چند تکه پارچه نه خسته ام نه ناراضی. من عدالتی میان وزن پارچه زنان و مردان نمیبینم. همین.

حالا اوج ماجرا:

خونت در حال تصفیه شدن است، روزهای پرکاری شرکت است، بچه ات دستشویی نمیکند، میهمان شام داری، همسرت خسته است و یک کوچولوی دوست داشتنی بند انگشتی مدام پارچه دور گلویت را میکشد و شیر می خورد.

اما حق نداری خفه شوی.

چون تو یک زنی.

فقط می توانی چشمهایت را ببندی و تصور کنی:

روزی، روی زمین بهشت، کنار جویی، زیر درخت شکلاتی، دراز کشیدی، انگشتت را داخل جوی شکلات میزنی و لیس میزنی و آسمان آبی ای را نگاه می کنی که ستاره هایش اسمارتیزند و خورشیدش کیک شکلاتی!!!


کلمات کلیدی:
 
482.هنر هفتم
ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ 

من فکر می کردم اگر روزی سینما نروم حتما میمیرم.

امروز دقیقا یکسال و نیم است که سینما نرفته ام.

هنوز اما زنده ام!


کلمات کلیدی:
 
481.مرا ببوس...
ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱ 

بـبوسیـد اش... حتما قبـل از خواب ببـوسیـدش!

حتی اگر با هم دعـوای  بـدی کرده باشیـد .. حتی اگر به شما گفته باشد که از این زنـدگی ِ کوفتـی خسته شـده...

حتی اگر برچسـب ِ ” بد اخـلاق ” به شما چسبـانده باشد..

ببوسیـدش .. حتی اگر به شما گیر ِ بیخـود داده باشد .. گفته باشد از لباسـی که شما عاشقش هستید متنفـر است ..

حتی اگر نفهمیـده باشد شما موهـایتان را مِش کرده اید.. 

ببـوسیـد اش .. حتی اگر بـوی ِ عرق و خستگی میـدهد .. حتی اگر یـادش میـرود جواب سلام ِ شما را بـدهد ..

حتی اگر خیلی وقت است برایتـان گُـل نخـریده ..

ببوسیـد اش .. وقتی زیرپیـراهنی سفیـد ِ حلقه ای پوشیـده و بـازوهای ِ سفیـدش را با آن پیـچ ِ ماهیچه ای ِ مردانه بیـرون انداخته ..

وقتی صورتش ته ریش ِ جذابی دارد .. وقتی صدایش خسته و خمار ِ خواب آلود است !

بـبوسیـد اش .. حتی اگر شما را رنجـانده و غـرور اش نمیگذارد دلجـویی کند .. حتی اگر گرسنه است و با شما مثل ِ آشپـز ِ دربـارش برخـورد می کند ..

حتی اگر یادش میـرود از شما تشـکر کند ..

وقتی شمـا را وسـط ِ آرایش کردن می بوسد .. وقتی با شما کُشتـی می گیـرد و مثل ِ پـَر از روی زمین بلنـدتان می کند .. 

وقتی توی دلتنگی هایتان داوطلبانه بیـرون می برد و شما را تو شهـر می گرداند .. 

بـبوسیـدش .. حتماً قبـل ِ خـواب ببـوسیـدش!
شایـد فـردایی نباشـد …
شایـد شما فـردا نباشیـد …
شایـد او فـردا نباشـد..

.

.

.

گر تو نباشی، من نیستم.

.

.

.

پ ن : این متن برای من ایمیل شده بود. از وبلاگی کپی نشده پس ممکن است در وبلاگهای دیگری هم آن را بخوانید!


کلمات کلیدی:
 
480.بزن کف قشنگرووووووووو
ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱ 

جدایی نادر از سیمین...

اصغر فرهادی...

گلدن گلوب...

.

ممنونم.

برای تشکر از مردمی که آنها را صلح دوست معرفی کردی.

با اینکه نگاه تماشاچیان حرف ات را تایید نمی کرد.

میدانی، اگر هم بودیم حالا دیگر نیستیم!

می گویند یک دیوانه که سنگ توی چاه بیندازد...!!!!

میدانی، دل خیلی ها را شاد کردی.

راستی من و پسرک هم برایت دست زدیم!


کلمات کلیدی:
 
479.انسان... مادر!
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ 

خداوندا،
تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد انکس که انسان است و از احساس سرشار است.

.
.

خداوندا،
تو میدانی که مادر بودن و شاغل شدن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد انکس که مادر است و از بچه به دور است.
   


کلمات کلیدی:
 
478.به تو که از منی...
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱ 

باز بهار،

باز باران،

باز دل ِ گیر من،

که گیر ِ دل توست،

گیر ِ چشمهایت،

گیر  لبت،

گیر لبخندت،

گیر لحن صدایت،

که نکند دوباره در خودت روی،

با من،

که هر بار می گویی،

تو منی،

و چون منی،

با تو در خودم فرو می روم...


کلمات کلیدی:
 
477.من.
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱ 

تو دل یه مزرعه،

یه کلاغ رو سیاه،

هوایی شده بره،

پابوس امام رضا.

.

.

.

هـــــــــــــــــــــــــای ضامن آهو! من دلم می خواد مشهدی بشم.


کلمات کلیدی:
 
476.هیییییییییییییییی...
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱ 

خدایا،

چه می شود که بعضی ها را اینطور سر صبر می سازی و نقاشی می کنی!

.

.

.

کاش من را هم در سفر به یک جای خوش آب و هوا، در اوقات فراغت ات  می ساختی!!


کلمات کلیدی:
 
475.شِت!
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱ 

روزهای اول کاری در سال جدید مثل موریانه بدن آدم را تا ته می خورنددددددددد...

.

.

.

می خواهم فقط یک هفته برگردم به عقب!


کلمات کلیدی:
 
474.من.
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱ 

عمری است بستنی می خورم اما هیچگاه نتوانستم یک گاز گنده از سر بستنی بگیرم و هر بار این ریسک بزرگ را به دفعه بعد موکول می کنم!

می ترسم نکند طعم شکلات و بستنی را با هم دوست نداشته باشم  حتی به اندازه یک گاز!!


کلمات کلیدی: