ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

787.شاید من!
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

 

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

بیرون باید کشید از این ورطه رخت خویش

.

.

.

.

.

شاید روزی به حماقت امروزم بگریم(!) که حماقت هرگز خنده دار نیست.

اما واقعیت این است که دیگر جسم ام برای جنگیدن با سختی های زندگی همراهی ام نمیکند.

.

من استعفا دادم...


 
786.پسرم...
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

میگه: مامان! ما آدمیم، انسان نیستیم که!!

من: خودمو پرت میکنم روش، می چلونمش، ماچ مالیش می کنم، چند تا گاز می گیرم، بعد میشینم، موهامو مرتب می کنم!!

اون: عادت داره!! فقط نگاهم میکنه!


 
785.من 85!
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

انفورماتیک زیر شیروانی که بودیم یک روز آمد تا الگوریتمی را با هم پیاده کنیم.

نشست پشت کامپیوتر و کد زد!

کد زد و پاک کرد و کد زد و پاک کرد.

کلافه شدم از ندانستن چیزی که توی سرش بود.

گفتم: "رییس، دیوید کاپر فیلد هم که می خواست از دیوار رد بشه قبلش یه توضیحی داد!!"

رییس: متفکر

من: نیشخند

رییس: نگران

من: خمیازه


 
784.مادر که باشی...
ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

یکی برایم نوشت:

"اگر برگردی عقب بازم بچه دار میشی؟؟"

برایش نوشتم:

"مادری، مادری کردن، غریزه مادری و عشق به فرزند چنان قوی است که اگر داشتن بچه را تجربه کرده باشی دیگر نمی توانی نبودش را تحمل کنی"

و این یعنی:

"حتی فکرش هم نمیتونی بکنی یه روز بچه ات نباشه! و آنی اگر این فکر به مغزت خطور کرد چنان سرتو تکون میدی که فکر هیچی، مغزت میاد تو دهن ات!! "


 
783.چی میخونم؟؟
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

اینکه خوب است یا بد نمیدانم.

شاید طرح روی جلد باعث شد بی اختیار از لای کتابهای کتابخانه دوست داشتی انتخابش کنم. انگار برایم یادآور "شوهر آهو خانم" بود.

در هر حال جزو آندسته از رمان هایی است که وادارت می کند تا ته بخوانی!!

هندی بازی های رمان های ایرانی را ندارد.

قلمی بسیار ساده و نه چندان دوست داشتنی.

اما، خالی از لطف نیست خواندنش.

.

.

.

پ ن : دوست عزیزی که از انتهای داستان میر مهنا (اینجا) سردر نیاوردی. کتاب در دو جلد دیگر ادامه دارد...


 
782.صبح های سگی
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

به صبح هایی که ساعت 6 بیدار می شوم می گویم صبح های سگی!

اینکه بعد از 13 سال کار هنوز هم سخت بیدار می شوم برای خودش مسئله ای است عجیب و اینکه روزهای تعطیل محال است همچین ساعتی بیدار شوم عجیب تر.

انگار که این بدن روی تقویم کار می کند لامصب!!

شبهای تعطیل موبایل نچسب را خاموش پرت می کنم روی تخت روزهای دو نفره، درب را هم می بندم! خوشحالم از اینکه قرار نیست صبح سگی دیگری زیر بالش ام وِِِروِر کند!

پشت سرم پسرک گاو بازرگان را پرت می کند کنار موبایل، درب اتاق را می بندد!!!

اینکه چرا صبحهای سگی را برای خودم میسازم تُف سربالاست.

خدا کمک کند، شما دعا کنید، نود و چهار تکلیف خودم را با این کار لعنتی دوست نداشتنی معلوم کنم.

و من الله توفیق

و من الله توفیق

و من الله توفیق

و من الله توفیق

و من الله توفیق

و من الله توفیق

و من الله توفیق...


 
781.پسرم...
ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

هنوز توی خانه راه می رود می خواند:

"بوی عیدی بوی توپ...ماهی سفره نووووو"


 
780.کار را که کرد؟؟ آنکه ناتمام کرد...
ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

پرشین بلاگ آپدیت شد.

با از دست دادن بخشی از آرشیو!!!!

برای من یک پست قبل از عید یک پست بعد از عید!


 
779.این یک رویا نیست...
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

اینجا تهران است. زادگاه من. زادگاه پدرم. عشق ام. فرزندم.

اینجا بهار زیباست. مثل پاییز اش. مثل تابستان.

و زمستان،

وقتی شهر در محاصره کوههای پر از برف است، وقتی دماوند زیر آسمان آبی از طبقه ششم دیده می شود، وقتی با چشمانت می توانی یک مشت برف برداری و توی جیب ات بریزی، وقتی...

زیباتر است. زمستانش زیباتر است.

.

اینجا تهران است. هوا بس پاک و رویایی.

باران که میبارد، مردم ام می خندند. خیس اند اما می خندند. دیگر پشت چراغ قرمز شیشه های دودی را بالا نکشیده اند. خیس می شوند اما می خندند.

با چتر می دوند اما می خندند. زیر سقف مغازه ها و خانه ها می ایستند. دیرشان می شود. اما می خندند.

توی ترافیک همیشگی بیشتر گیر می کنند اما می خندند.

.

اینجا تهران است.

آرزو، رویا، خوشبختی، کار خدا، هر چه که بود به واقعیت پیوست.

و خدا،

که چه بی مهابا به دل سیاه ما خندید.

که جوابِ های، هوی نیست!

که باد داد، باران، برف.

که نگذاشت غرق شویم توی سیاهی شهر. خفه شویم. دلمرده شویم. بپوسیم.

که چشمهایمان خیس شود. سرمان بترکد، دلمان بسوزد...

.

اینجا تهران است.

این یک رویا نیست، آسمان دوباره آبی است...

.

.

.

پ ن : جهت شرکت در جشنواره " دوباره آسمان آبی "


 
778.پسرم...
ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

میگه: مامان بیا قایم باشک بازی.

میگم: باشه چشم بگذار برم قایم بشم.

میگه: نه! پیش من قایم شو.

میگم: خوب منو میبینی که.

میگه: نه! قول میدم نبینمت!!!!


 
777.باش...
ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

مادر که میشوی،

هیچی از خودت باقی نمی ماند. هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ.

خودت می شود بزرگ شدن بچه.

شاید و شاید زمانی کمی خودت بشوی که رفتن و آمدن پاره تن ات طولانی تر از بیداری و خواب تو باشد.

مادر که میشوی،

آرزوی مرگ کردن هم آرزوست.

مادر که میشوی،

بودن ات اجباری است.

مادر که میشوی،

باید باشی.

به گمانم مادر بودن نوعی دیوانگی است.


 
775.همراه آخر!!
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

از وقتی یادم می آید از موبایل بدم می آمد. به خاطر همیشه در دسترس بودنش. اینکه هر جا باشی می توانند پیدایت کنند.

حتی در خودت!

اینکه شب و نصفه شب و سفر و کار و تفریح و ... هیچی سرش نمی شود.

اصلا موبایل برایم تداعی روزهای کاری است. صدای مدیری که زندگی می کرد تا بهتر کار کند و می خواست زندگی کنیم تا برایش کار کنیم!

راستی گفتم که رفت؟ نگفتم؟ خودش که نرفت. خیلی نا محترمانه عده ای با مینی بوس آمدند و بعد از 45 سال خدمت روزانه و شبانه و صادقانه و خیلی نا محترمانه تر بیرونش کردند! در عرض یک نیمروز.

.

موبایل اما...

این روزها بیشتر از موبایل زده شده ام. برای اینترنت همراهش، بازی های اعصاب له کن و چشم دربیار، مانع هر گونه دویدن و بازی کردن بچه ها. یارای کز کردن و خیره شدن و در هم گره خوردن کوچولوها!

پسرک اما،

عاشق بازی با موبایل است. این را بعد از وارد شدن به خانه بابابزرگ ها به راحتی می توان فهمید. وقتی اول سراغ موبایل دایی یا عمو را میگیرد!

که کز می کند گوشه ای و فرو میرود توی گوشی، که حتی صدای مرا نمی شنود.

دیگر از خانه پدری هم فراری ام!

من اما،

به شدت بیزارم از بازی های کامپیوتری، از تلوزیون، از سی دی های مزخرف کارتونی.

این روزها دعایم این است که کاش بسوزد همه تلوزیون های عالم!

تمام سعی ام را برای کم کردن زمان هر کدامشان می کنم اما انگار این نسل، نسل کدهای اسکی است!! چیزی غیر قابل فهم برای منه برنامه نویس حتی...

ماشین بازی، لگو، کتاب، زایلوفون، رقص حتی! اینها برای توی خانه اند وقتی دوست ندارد بیرون بیاید. وقتی هوا کثیف است. سرد است. وقتی زندانی چهار دیواری هستیم.

نمایش عروسکی، پارک، پیاده روی، خرید. اینها برای بیرون اند وقتی هوا پاک است. سرد نیست. وقتی آزادیم...

اما یک موبایل یا کارتون می تواند به راحتی همه نقشه های مرا بر آب کند.

.

همه اینها را گفتم که بگویم می خواهم موبایل بخرم!

دارم بخشی از بهترین دوستانم را که بخشی از بهترین دوران زندگی ام را با آنها گذرانده ام از دست میدهم فقط به خاطر موبایل!!!!

این موجود منزجر.

دوستانم همه هجرت کرده اند به وایبر و واتس و لاین و ... همین شبکه هایی که مطمئنم بعد از خریدن موبایل من حتما فیــلتر خواهند شد!

من مقاومت کردم. دو سال مقاومت کردم تا شاید آنها برگردند به خانه ای که زمانی با هم ساختیم اما نیامدند. گیر کرده اند توی موبایل!

و باز هم همه اینها را گفتم که بگویم می خواهم موبایل بخرم!

توی این 10-12 سالی که همراه آخر همراهی ام می کند دو بار موبایل خریدم. یکبار motorolla v3 که به راستی گوشت کوب خوبی بود و آنقدر دستم گرفتم تا مانتیتورش سوخت. حالا هم دو سالی است که Corby II دارم. این یکی هم گوشت کوب عالی است فاقد هر گونه تکنولوژی خاص!

در همین زمینه خواهشمند است به یک بیزار از موبایل، گوشی معرفی کنید که قابلیت نصب هیچ بازی کامپیوتری نداشته باشد، دوربین عالی داشته باشد، فقط به درد واتس و لاین و اینستاگرام بخورد و خواهشا هنگ هم نکند.

محدوده قیمت: هر چه کمتر بهتر!!

پیشاپیش از همراهیتان ممنون.

 

 

 


 
774.آقای بازرگان!
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 گاو مورد نظر توی نمایشنامه هایشان با مهربان پدر، اغلب نقش بازرگان را دارد.

نمایش هایی که مهربان در کمال آرامش ساعتها با عروسک ها و اسباب بازی ها همراه پسرک اجرا می کنند. آنقدر که بچه به زور از خانه بیرون می آید و دائم می خواهد نمایش بازی کنند.

حسرت می خورم به این همه حوصله و قصه های فی البداهه مهربان که تمامی ندارند. بی شک و بدون اغراق او یکی از مهربان ترین پدر های دنیاست.

.

گاو نازنین اما...

گاهی شبها قبل از خواب عروسک بیچاره را روی تخت ما پرت می کند و درب اتاق را هم محکم می بندد.

گاهی با کمال احترام آنرا در جایگاهش روی نرده تخت میگذارد.

گاهی می اندازد توی ماشین پشت کاناپه پذیرایی!

گاهی...

رفتار پسرک با گاو آنقدر متناقض است که هنوز نفهمیدیم بالاخره دوستش دارد یا نه!

گاو را که روی تخت می بینم بی اختیار می خندم. لذت می برم از کودکی هایی که در خانه نارنجی رخ میدهد. انگار این خانه با این کارها نفس می کشد. مثل خانه هایی که بوی برنج دم کرده میدهند، بوی شیرینی، بوی کیک هویج و بادام، بوی گل طبیعی، بوی زندگی...


 
773.دیالوگ های به یاد ماندنی
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

* : دلم برایشان تنگ می شود بسیار...

- : بچه مسلمون دلش برا روزگار جاهلی تنگ نمیشه.

* : نگو رحمان! در روزگار جاهلی هم لحظه های زیبایی داشتم.

* : اینجا بود که نخستین بار تو را دیدم.

* : اینجا بود که بر تو عاشق شدم.

* : اینجا بود که ایمان آوردم.

.

* : محمد در جاهلیت برگزیده شد... خدیجه در جاهلیت عاشق شد... و علی در جاهلیت زاده شد...

.

کتاب قانون- مازیار میری


 
772.چی میخونم؟؟
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

بعد از مدتها یک قلم دوست داشتنی پیدا کردم. داستانش اما...

مقدمه طولانی کتاب، نویسنده چیزی راجع به حاتمی کیای دوست داشتنی ام گفته که

باور نمی کنم. دست خودم نیست. مهربان هم باور نمی کند. چیزی راجع به گرفتن

امتیاز فیلمنامه و دو در کردن و این بحث ها.

باور نمی کنم اما. شرمنده.

داستان، راجع به میر مهنا ی زعابی است. نویسنده تاکید زیادی روی شریف بودن و

خوب بودن و انسان بودن و ... خلاصه امامزاده ای بودن میر مهنا دارد.

دیشب که پدرش را کشت!! حالا گیریم دزد. پدر را مگر می کشند؟؟

پدر را باید نفس کشید...

بخوانید و خود قضاوت کنید. ما که اندر خم کوچه های اولیم فعلا!!


 
771.پسرم...
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

به "گفتم" میگه "اُفتم"

به "انتخاب" میگه "انتحاب"

به قاشق میگه "آشق"

به بگو میگه "بجو"

.

هنوز بعضی از کلمات را اشتباه نلفظ می کند و من میمیرم برای این چند صباح مانده از کودکی اش آنقدر که می پرسم:"چی؟ متوجه نشدم!!چشمک"

"اُفتم آشق"!!!

قلب


 
770.من76!
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

غنچه های رز سرخ خشک شده لای کتاب...


 
769.من.
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

یک ملحفه قلمبه شده روی میز نهار خوری،

یکی روی اپن آشپزخانه،

یکی روی تخت،

دیوارهای شسته تمیز، شیشه هایی که برق می زنند.

و خانه ای نچیده که کم کم دارد به آخرین مرحله دوست داشتنی خانه تکانی نزدیک می شود:

روز موعود...

و بعد از آن من میمانم و شیرینی پزان و پسرکی که عاشق تخم مرغ شکستن و آرد بازی و هم زدن است.

پسرکی که سه هفته تمام از مریضی اش می گذرد و هنوز آنتی بیوتیک مصرف می کند.

پاره تنی که از تب کردن اش بیشتر از آتش جهنم می ترسم.

کاش می توانستم تمام ویروسهای در مسیر بدنش را روی هوا بزنم و به زور بچپانم توی بدن خودم. کاش حداقل می توانستم توی گوش این آخری بزنم که بار آخرش باشد توی گوش بچه من خانه می کند. خانه ای غیر قابل تکاندن...


 
768.پسرم...
ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

میگه: شما زن منی! من باهات ازدواج کردم!

می گم: پس بابا چی؟ اون شوهرمه!

میگه: الان دو تا شوهر داری. یکی من. یکی بابا!

بعد هم دستهاشو باز میکنه میگه: زنـــــــــــــــــــــــــــــم بیا بغلم.

.

.

بغلم که می کند دنیا همان یک لحظه است...


 
767.طرحی نو براندازیم...
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

بریم باغ گل و گل طبیعی ارزان بخریم...

یک جای تاریک (مثل کمد دیواری) سروته آویزانش کنیم...

.

توی گلدان بچینیم و پز بدهیم!...

.

.

اینقدر هم پول گل مصنوعی سبز فسفری اکلیل پاشیده نمیدیم!!!

 


 
766.چی میخونم؟!
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

به کتابدار مهربان گفتم پریچهر مرتضی موءدب پور را می خواهم. اسمش را توی لیست رمان های برتر دیده بودم.

شب که بازش کردم دیدم "یاسمین" توی دستهایم است!

قبول دارم خیلی هولم اما باور کن کمتر گیجم. بیشتر حواسم توی کتابخانه پی قفسه های در حال افتادن است که پسرک بند انگشتی نازنینی به دنبال کتاب جدید از آنها آویزان می شود!!

یا پی جدا کردن فسقلی ها از فرانکلین هایی است که پسرک یکی یکی جا به جا می کند و زیر لب زمزمه می کند: "اینم که خوندموووووووووو"

یا مواظبم کره زمین با چسب چسبیده به میز روی سرمان خراب نشود!!

حالا فکر کن با این همه تمرکز لای شش تا کتاب سهمیه مان که پنج تایش منتخب میوه دل مادر است چطور "پریچهر" را از "یاسمین" تشخیص دهم!!

.

یاسمین اما،

خر گازم بگیرد اگر دروغ بگویم. فیلم هندی! فقط چهار تا درخت لای کتاب کم بود تا آقا مرتضی بدهد بغل دوستان!

آخر اغراق، چاخان و نمیدانم چه.

البته که تا آخر کتاب را خواندم با این اخلاق مزخرف که نا تمام نمی گذارم چیزی. اما نکن برادر من نکن با مغز مردم این کار را.

حالا پریچهر برتر ات را کجای دلم بگذارم!!!

 


 
765.دیالوگ های به یاد ماندنی
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

روزی که فکر کردی چیزی رو از ته دل دوست داری ولش نکن... ممکنه دوباره تکرار نشه...

باید ده پونزده‌ سال بگذره که بفهمی همون یه بار بوده... که حالِت با چیز دیگه‌ای خوب

نمی‌شه...

عشــــق یعنی حالِت خــــوب باشه...


 
764.پسرم...
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

میگم: میدونی از آدامس و شکلات چی بدتره برای دندون؟

میگه: نه!

میگم: بیسکوییت.

میگه: میدونی چی از بیسکوییت بدتره مامان؟

میگم: نه!

میگه: سَم!!!!!!

من: قلب

میگه: میدونی چی از سم بدتره؟

میگم: نه!

میگه: بی شعور!!!از خود راضی

من: گریه


 
763.چی میخونم؟!
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

امیل : "ور رفتن با خاک و  گل و گیاه را دوست دارم.

تماشای بزرگ شدن چیزی که خودت کاشتی حس خوبی دارد. نه؟؟"

پنج سال پیش...

با یک گلدان بزرگ تر، پایه ای محکم تر

و

دیروز... (بگو ما شاالله)

.

.

.

دنبال یک رمان آرام واقعی اگر می گردید،

دنبال دغدغه های یک زن خانه دار،

دنبال سر نخی دور از روزمرگی ها...

"چراغها را شما خاموش کنید!"


 
762.چهار سالگی رنگی...
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

باران بهانه ای است برای رنگین کمان!

 

تولدی باید تا که رنگین کمانی بر آید...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


 
761.
ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

Bloglines کار نمیکنه!!گریه


 
760.من.
ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

چهار سال پیش، صبح آن جمعه عجیب وقتی با صدای ترکیدن حباب توی دلم، آب شیری رنگ از پاهایم سرازیر شد، وقتی همه وجودم یخ کرد و سرم سنگین شد، وقتی آبه توی چشمهایم جلوی دیدم را گرفت...

نشستم روی توالت فرنگی. سیاهی بود همه آن چیزی که میدانستم در انتظارم است، و فقط سیاهی.

درب ساختمان را که بستم صبحانه نیمه کاره روی اپن، برگه هفته سی و پنجم روی یخچال و اتاق آبی و سفیدی که هنوز با آنچه در ذهنم بود خیلی فاصله داشت...

دعا کردم برگردم. دعا کردم که تا چند ساعت دیگر برگردم...

.

چهار سال پیش، بعدازظهر آن جمعه دلگیر، لباس آبی که توی تنم زار میزد، شلنگ سرم، قیچی سی سانتی که قرار بود بخیه های مکدونالد را باز کند و آن نماز ظهر و عصری که آنی به ذهنم نرسید با لباس زیر خونی اصلا درست نیست!!

و خدای آن جمعه، که با خدای همه روزهای زندگی ام فرق داشت...

آن روز هیچ دقیقه و ثانیه و حتی لحظه ای فکر خودم نبودم. فکر بخیه ها، زایمان طبیعی، دردی که می گفتند با شکستن بیست تا استخوان برابری می کند و فکر  ساعتهایی که قرار است امانم بریده شود.

به هیچ کدام حتی لحظه ای فکر نکردم. چیزی که توی سرم می پیچید توی حال آن روز نبود.

چیزی بعد از همه دردها بود و فقط و فقط به آن فکر می کردم.

"وزن بچه!"

"وزن"، "وزن"،"وزن"...

.

چهار سال پیش، شب آن جمعه با شکوه، وقتی چشمهای سیاه براقش را به من دوخت، وقتی سرم را بلند کردم و زیر گوش مینیاتوری اش خواندم: "اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله..."

وقتی در آنی فهمیدم که چقـــــــــــــــــــــدر کوچک است...

آن شب فقط یک چیز را نفهمیدم!! این که قرار است حالا حالا ها با "وزن" بخوابم، با "وزن" راه بروم، با "وزن" بخندم، با "وزن" بگریم.

این که قرار است با "وزن" زندگی کنم!!!

.

چهار سال پیش، سه روز بعد از آن جمعه عاقبت به خیر(!)، وقتی اولین امضای مادری را زیر برگه رضایتنامه ترخیص از بیمارستان زدم، یک لحظه تمام نگرانی های عالم توی دلم پاشید.

اینکه با چه جراتی دارم بچه یک کیلو و هفتصد و چهل گرمی را با خود به خانه می برم؟؟!!

با چه جسارتی بچه ای را میبرم که هنوز نه او قدرت مکیدن دارد و نه من عرضه سیر کردنش را؟؟!!

به امید کمک مادرم که آخرین بار بیست سال پیش نوزاد بغل کرده؟؟!!

یا به همراهی خواهری که ندارم؟؟!!

.

چهار سال پیش، صبح یک سه شنبه سرد آفتابی کنار دست پرستار مهربان حمام کردن و پوشک کردن و لباس پوشیدنش را یاد گرفتم و لوبیای بند انگشتی را تحویل گرفتم که لای لباسهای سایز صفر گم شده بود!!!

آن روز قبل از آمدن همه، قبل از حرف ها و حدیث ها و دید و بازدید هایی که میدانستم قرار است روحم را پاره پاره کند، با اعتماد به خدای همان جمعه، لباسهای سایز سه صفر را از فروشنده ای خریدم که گفت : "خانم مطمئنی؟ اینها مال بچه های نارسه!!"

و تو چه میدانی "بچه نارس" یعنی چه؟؟

.

ده روز بعد راهی جایی شدیم به نام خانه نارنجی...

خانه نارنجی، نارنجی ترین جای دنیا "وزن" را به "نمودار رشد" تبدیل کرد! طوری که پسرک را جدا وزن میکردم و لباسهایش را توی کیسه فریزر جدا!

کم می کردم، جمع می کردم، ضرب می کردم! نقطه می گذاشتم و نمودار می کشیدم.

و هر چقدر هم که پسرک خوب وزن می گرفت باز من بودم و صدک پانزده نامرد و ناحیه زرد مزخرف بد رنگ!

حرفهایم مسخره است خودم میدانم! حرفهایم حتی برای مادرم هم مسخره است! حرفهایم حتی برای مهربان ترین همسر دنیا هم تُف سر بالاست!!!! چرا که مقصر فقط من بودم و من و من و من و هیچکس بجز من.

حرفهایم فقط به دل مادرانی می نشیند که هم درد من اند، به هـــــــر دلیل.

مادرانی که شبها به جای فکر کردن به اعمال خوب و بد روزشان به معده بچه شان فکر میکنند که داخلش چه خبر است؟!

مادرانی که هر چقـــــدر ناخواسته جثه بچه شان را با همه بچه های روی تاب و سرسره و رستوران و مغازه و کوچه و خیابان مقایسه می کنند!

مادرانی که لباس یکساله تن بچه هجده ماهه می کنند.

مادرانی که در جواب ریزه یا درشت می گویند: "ریز"!!!!

"و من چقـــــــــــــــــــــــــــــدر متنفرم از سایزی که پشت یقه همه لباسها نوشته شده".

و مادرانی شبیه من.

و مادرانی که دغدغه وزن و قد دارند .

.

.

می خواهم مژده بدهم اما ! مژده بدهم به کم شدن (و نه تمام شدن!) همه دغدغه ها و فکر ها و دردها در روزی از همین روزها.

روزی شبیه همین روزهای من.

که پاره تنم را از آن نمودار زرد بد رنگ بیرون کشیدم و پناه آوردیم به ناحیه نارنجی! و چند ماهی است که نارنجی شدیم! مثل خانه مان!

و شما را امید میدهم به نارنجی شدن. به روزی که شما هم می آیید کنار صدک پنجاه! پیش بقیه پنجاه درصد فرشته دیگر روی این خاک.

روزی که نیشتان بعد از وزن گیری تا بنا گوش باز میشود وقتی میگوید: "مامان شدم یک پنج پنج صفر صفر!"

روز دوستی با وزن و وزنه و صدک و نمودار!

.

نمودار اما،

نمودارم شده شبیه جزوه های دانشگاهی که وقت امتحان دست به دست چرخیده! همانقدر درب و داغون. همانقدر پوسیده و چسب خورده. همانقدر یاد آور خاطراتی نه چندان خوشایند.

.

پسرک اما،

کوچولوی بند انگشتی یک کیلو هفتصد و چهل گرمی مادر امروز چهار ساله می شود!

به لطف ورزشی که راه سخت وزن گیری و رشد را هموار کرد دور و بر شانزده کیلو می چرخد! (بگو ماشاالله!)

کمربند زرد تکواندو دارد و جزو شاگردان دوست داشتنی استاد است.

وقت مبارزه لای هوگو و کلاه گم می شود و شادی و خنده را روی لب همه بچه های تیم و پدر مادرهای همراه می آورد.

.

و من،

گاهی بی اختیار کنارش می نشینم تا قدش از من بلندتر شود! سرم را بالا میگیرم و آب میشوم از لذتی که می برم.

انگار نه انگار این همان کوچولوی بند انگشتی است که روزی روی بالش نوزادی جا به جایش می کردم تا صدمه نبیند.

و همه این شادی را مدیون خدایی میدانم که آن جمعه دوست داشتنی اشک های مرا با لباس خونی از زیر چادر نمازم دید...

؟

.

.

.

.

پ ن: مشاوری گفت هدیه ای اگر می خواهی به بچه ات در این سن بدهی: ورزش یا موسیقی است.

اینها شاید سرگرمی این روزهای شما و بچه ات باشند(که برای من بیشتر ارزش دارند) اما  دوست شما خواهند شد برای روزهای نوجوانی.

و همراهت می کنند برای داشتن فرزندی که هنری دارد برای مطرح کردن خودش در بلوغ. تجربه ای سالم، شیرین و قابل افتخار. کمکی برای سرگرم بودن، به هرز نرفتن و هدفی شاد غیر از شغل و تحصیلات.


 
759.بخشک!
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

از معایب خرید زیاد، یخچال کوچک!

از مزایای شوفاژ...


 
758.پشت صحنه تولد چهار سالگی...
ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

.

.

 


 
757.پسرم...
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

می پرسم: من چه رنگی ام؟

میگه: قرمز!

میگم: بابا چه رنگیه؟

میگه: آبی!

میگم: شما چه رنگی؟

میگه: سبز!!!

.

راست میگه بابا خیلــــــــــــــــی آرومتر از مامانه...


 
← صفحه بعد