ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

755.چی میخونم؟!
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

اینکه ذره ذره یوسف در دل زری ریشه دوانده برایم آشنا است.

خیلی آشنا تر از جوانه ای که سیزده سال پیش در من شروع به روییدن کرد از عشق مهربان مردی که هنوز که هنوز است شادی ام وصل به رضایتش از ذره ذره وجودم است.

هر چقدر هم که تمرین کنم برای خودم هم باشم!!

می گویند یوسف، جلال است و زری، سیمین.

چه یوسف چه جلال، چه زری چه سیمین، اصلا چه فرقی می کند؟

من ساختار وجود زنان داستانهای این زن و شوهر را دوست دارم.

من دفاع جلال از زنان هر چقدر به نظر مختار بی اختیار را دوست دارم.

من زنان مختار بی حاشیه عاشق را دوست دارم!!!

حالا چه زری چه سیمین...


 
754.و پاییز برگ ریز...
ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

دو جای این دنیا را خیلی دوست دارم، آنقدر که وقتی می بینمشان دلم روشن می شود.

یکی خانه نارنجی است که البته بیشتر روی هواست تا زمین! یکی هم دریا...

خانه نارنجی برایم حکم آخر دنیا را دارد. جایی که از همه خستگی ها و نا ملایمات زندگی به آن پناه میبرم.

.

دریا اما...

دریا را که می بینم پاهایم شُل می شوند. گاهی فکر می کنم اگر قرار بود برای رسیدن به محل کار از کنار دریا رد میشدم، هیچ روزی کارت نمیزدم!

ساحل اش سنگی اگر باشد می گردم سفید ترین و نزدیک ترین سنگ به آب را پیدا می کنم و محو دریا می شوم.

شنی که باشد دیگر هیچ.

پای برهنه ولو میشوم لای شنها. تا ته ته ته اش را می توانم ببینم با این چشم های نزدیک بین ام!

.

پاییز امسال را بیشتر دوست داشتم.

شاید برای باد و بارانی که چند قطره بیشتر از پارسال آمد و کمی به هوایمان حال داد.

شاید گوش شیطان کر به خاطر مریضی های کمتر. نمیدانم.

شاید هم فقط سعی کردم بیشتر دوستش داشته باشم و او هم مهربان تر شد!

و شاید هم به خاطر سفر!!!!!!

جاده مه بود و برف...

.

و بارانی که بی وقفه می بارید...

و سالار دره ای که بد جور خودنمایی می کرد لای رنگین کمانی از رنگهای زیبا...

رنگین کمانی که این روزها هی توی سرم می چرخد و می چرخد و رنگ و طرح میسازد!!!!...

با هوایی پاک...

و استخری که منتظر میهمانان زمستانی هتل است جهت افتتاح!!...

و میوه دلی که چلیک چلیک عکاس تایمی مادر میشد!!...

.


 
753.در جواب کامنت آقای محسن!
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

برای آقای محسن که در جواب این پست نوشته اند:

"همه مثل شما توفیق درک لذت حضور در این همه عروسی، خرید... یک میهمانی زنانه رو ندارن!ضمن اینکه کم شدن جمعیت هم تاثیری در دلخوشی های متجددانه سرکار عالی نداره!شما که حال خودتون رو می کنید. همیشه هم می کردید! حتی زمانی که یک نابلو سر کوچه سهم مادران همجنست شد! ولی اونها از جنس شما نبودند. اونا تو حال زندگی نمی کردن و پسراشون رو با مهمانی های زنانه سرگرم نمی کردن و از اتوبوس سوار شدن پسراشون هراسی نداشتن! اونا هنوز هم بدون تمام هراسی که شما ازاتوبوس دارید با اتوبوس به دیدار پسراشون تو بهشت زهرا میرن! این مادرا به همون تابلو سر کوچه هم نیازی ندارن. اینا تمام دلخوشی شون پیوستن به فرزندان شهیدشونه! اینا هیچ وقت از مهمانی های احمقانه زنانه لذت نمی برن! این مادران برای نوبت مرگ خود پارتی بازی می کنند! احمد عزیزی گفته مردان ولی من میگم زنانی که مرگ تا کمر برای اینان خم میشود!چنین مادرانی مرد بار می آرند و از عطسه در اتوبوس که هیچ از مرمی بین دو ابرو هم نمی ترسند! این مادران برای زیر شنی تانک یا سیبل قناسه نزاییده اند؛ اما اگر روزی لازم بود خودشان جگر گوشه شان را رهسپار می کنند! اتفاقی به وبلاگتون سر زدم،ببخش که تلخی کرد."
.
1- کی تلخی کرد؟ شما ؟ قلمتون؟ کیبرد؟ من؟ پستم؟
 
2- زنانه میهمانی نگیریم؟ مردانه بگیریم؟ با بچه ها به میهمانی نرویم؟ بچه ها را نبریم؟ بچه ها تنها بروند؟ پسر ها میهمانی زنانه نروند؟ پسرها میهمانی مردانه بروند؟ پارتی برویم؟ پارتی تنها نرویم؟ پارتی با بچه ها برویم؟
لطفا موضعتان را مشخص کنید چون من نمیدانم چه اشکالی دارد پسر بچه چهار ساله همراه مادرش به میهمانی زنانه ای برود که میزبانش یا مادر است یا مادر بزرگ. که میهمانهایش یا خاله و دختر خاله است یا زندایی و دختر دایی! تاکید شما روی کلمه زنانه برای چیست؟
 
3-"توفیق درک لذت حضور در این همه عروسی، خرید..."
وه که چه توفیقی. عروسی دو سال یک بار و خرید جوراب و شلغم مثلا! یا یک مانتو مشکی که فکر کنم به 7 سال رسید رکورد نخریدنش! ریا نباشد دیشب پنج تا نان سنگک هم خریدیم.
آدم و هوا هم اگر می خواستند نسلشان را عروس و داماد کنند اینهمه عروسی نمی رفتند!! کاش کمی و فقط کمی از این تندروی ها و انتقادات آبکی کم میشد تا زیاد و خیلی زیادتر کنار هم زندگی می کردیم نه تحمل!
 
4-"اونا تو حال زندگی نمی کردن و پسراشون رو با مهمانی های زنانه و..."
آنها کجا زندگی می کردند؟ آنها مگر زندگی هم می کردند. کاسه داغ تر از آش شدی آقا محسن. شما که مادر نیستی چطور می توانی از دهان مادران داغدار اینطور مطمئن نظر بدهی؟ من اگر فقط در حال زندگی میکردم حالا شش تا بچه زاییده بودم و مثل شما معتقد بودم گور پدر آینده!
 
5- حساب کتابت توی حلقم برادر. زمانی که یک نابلو به مادران همجنسم میدادند من فقط 5 سال داشتم! چه حالی چه حولی!!
 
6-کم شدن جمعیت تاثیر خیلی زیادی در دلخوشی های متجددانه سرکار من دارد. ترافیک کم می شود، هوا تمیز، رقابت زیاد، قیمت ها ارزان، بچه ها شاد، دلها خوش.
راستی سفر اروپا و آمریکا تفریح متجددانه تری است یا میهمانی زنانه خانه خاله یا عروسی نوه دایی مامان مثلا!!!!
 
7-این یکی را زدید به هدف آقا محسن! آری من از اتوبوس می ترسم. من خیلی از اتوبوس می ترسم. دلیلم اینکه از اتوبوس خاطره خوب ندارم. چیزی توی ذهنم است از تُف و لگد و کفش های خاکی. هاله ای از تصویر بلیط و ساندیس رایگان! نه که خیلی در لحظه زندگی می کنم و کلا دل سبزم، این فشارها به مزاجم خوش نمی آید.

8- میهمانی زنانه احمقانه؟؟؟؟

شرمنده استاد، وجود یک آقا میهمانی را منطقی و مفید و مسمر ثمر می کند؟؟ مادر و خواهر و همسر و خاله و عمه شما میهمانی زنانه نمی روند که به همین راحتی جمع می بندید؟؟

9-آقا محسن چقدر جنگ را دوست داری؟ خیلی؟ نه؟ اصلا دوست داشتی یک تابلو هم به مادر شما میدادند؟ آنوقت فکر می کنی مادرت از جنس شیر زنانی میشد که جگر گوشه شان را دادند تا تابلو بگیرند؟
نه! سخت در اشتباهی. مثل همین حالا. مادرت فقط و فقط و فقط داغدار میشد. داااااااااااااااااااغ. انگار که نعل اسب سرخ شده ای را برای همیشه روی قلبش بگذارند. همیشه. اما تو نمی دانی. حق داری. مادر نیستی تا بدانی.

10-"اینا تمام دلخوشی شون پیوستن به فرزندان شهیدشونه!"

دلخوشی همه مادران داغدار پیوستن به فرزندشونه! کافی است سری به بهشت زهرا بزنید تا ببینید روی سر کدام مادر داغدار خاکی نیست! همه شان آماده رفتن اند جای پارتی بازی هم ندارند. بلیط اتوبوس و مترو و جت و هواپیما و فضا پیمای آن دنیا را هم که داشته باشند بی فایده است. هر چقدر هم که به زور خودشان را جا دهند و فشاری را تحمل کنند به مثابه زیر شنی تانک هیچ فرقی نمی کند!!

کاش جایی غیر از پشت تریبون و جلوی دوربین از یکی از این مادرهایی که تک فرزندش را سپرد به خاک می پرسیدی:
دوست داشت صبح یک پنج شنبه بهاری توی بالکن کوچک خانه اش زیر آسمان ابری و تمیز با پسرش نیمرو میزد یا سیاه پوش میشد و با اتوبوس های رویایی وطنی به بهشت زهرا میرفت؟ بپرس تو را به خدا یادت نرود!

در هر حال حرف زیاد است آقا محسن. من می توانم تا فردا صبح بابت کلمه کلمه نظرت از خوبیهای کمی جمعیت بنویسم ولی به نظرت فایده دارد؟ برای شما که مطمئنا ندارد چون معتقدی امثال من هر روز دارند حال می کنند، همیشه هم می کردند، انشا الله در آینده هم خواهند کرد. اما از من به شما نصیحت، جمعیت که کم باشد آدمها جور دیگری برای هم میمیرند نه توی جنگ!

جمعیت که کم باشد بچه ها را توی مدرسه و باشگاه و اتوبوس نمی چپانند توی همدیگر. جمعیت که کم باشد پشت نیمکت های تمیز دو تا دو تا می نشینند. دیگر حتی لازم نیست موقع امتحان وسطی ها بروند زیر میز تا تقلب نکنند اما از درد زانو مدادشان را گاز بگیرند!جمعیت که کم باشد صدها امکانات خوب دیگر از در و دیوار بیرون میریزد. تازه برای شما هم خوب میشود دو جین بچه می آوری بابت هر کدام کلی جایزه میگیری!!
 
یک چیزی توی مغزم می خواهد بترکد شبیه آنچه شما توی دلتان دارید و می خواهید وسعت اش بدهید. چیزی شبیه دق بده، بکُش، بسوزون!
شبیه شخصیت هایی که خوب اند فقط برای گریه انداختن، برای خون دل دادن، برای جور دیگری نشان دادن و نه برای صلح، آرامش، دوستی، شادی، مهر.
 
آقای محسن زیادی جمعیت، کثیفی هوا، نبود آب، ترافیک خر، گرانی و اجاره و هزینه و ... همه اینها واقعی است. عین روشنی روز.
 
می شود مثل من لای اینها خوشی های باورانه (و نه احمقانه) پیدا کرد و حال کرد و زنده ماند، می شود مثل شما زایید و جنگید و کشت و دست و پا زد!
 
کاش کمی و فقط کمی به دلخوشی هم احترام بگذاریم که انسانیت تا کمر برای ما خم شود نه مرگ!!

 
752.رد پای بهار...
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

دیروز از صبح تا شب باران آمد. عصر با پسرک عاشق چتر زدیم به خیابان. به قول خودش رفتیم پیاده روی زیر باران (فقط هم به خاطر چتر نه باران!)

و بیچاره چتر، بس که باز و بسته می شود.

صبح که درب پارکینگ را باز کردم آرزو کردم موزاییک های حیات خیس باشند! و بودند. و این یعنی نفسسسسسسسسسس.

یعنی چند قطره باران بشتر.

یعنی انتظار شیرین آمدن ابرهای سیاه.

یعنی باران.

برای من همیشه انتظار یک اتفاق خوب لذت بخش است. هر اتفاقی هر چقدر کم شیرین.

عروسی، تولد، عید ،یلدا، خرید، رستوران. خوردن فست فود در خانه حتی.

یا یک میهمانی زنانه خودمانی.

یا تزیین کیک با شکوفه خامه ای!

راستی پیاز سنبل یا لاله اگر از سال قبل نگه داشتید، بسم الله حالا وقتش است.

انتظاری شیرین برای جوانه ای سبز...

روش کاشت را از نت بگیرید. من به روش ایرانی کاشتم:

http://www.palmgarden.ir/base/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%86%D8%A8%D9%84-%D9%87%D9%84%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B4%D8%AA/


 
751.داغوووووون
ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

اولین روز آخرین ماه پاییز مبارک.

هوا بس آلوده است...


 
750.پسرم...
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

میگه: مامان فکر کنم پاشنه دستم بزرگ شده آخه آستینم گیر می کنه!!


 
749.چی می خونم؟!
ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جزو آندسته از رمانهایی است که وادارم کرده شبها بعد از خوابیدن پسرک با نور موبایل خط به خط اش را قورت بدهم. (نگفته بودم هنوز کنار خودم می خوابه؟؟)

زندگی آهو، سید میران و بی صفتی به نام هما، برای من به نصف رسیده اما تا همین جا هی بیشتر و بیشتر معنی دعای "عاقبت به خیر شوی" را می فهمم.

.

داستانهای واقعی از این قبیل، شبیه همان چیزهایی که تا حالا چندین و چند بار خواندیم و دیدیم بسیارند. عاقبت آدمهایی مثل شعزب خزانه دار و ماریای نصرانی، حر بن یزید ریاحی و یا حتی حیدر خوش مرام!

به مهربان می گفتم، من که یک زنم گاهی می مانم در قدرت مکر هم جنس خودم. و چه مردان بی اراده ای و چه مردان بی اراده ای هستند امثال سید میران.

نمیدانم صفت های بی صفتی توی وجود هر زن و مردی هست یا نه؟ و اگر هست تلنگرش کجاست؟ تلنگرش چیست اصلا؟ اینکه آدم از عرش به فرش برسد یا بر عکس.

.

دلم برای آهو می سوزد. دلم خیلی برای آهو می سوزد.

آهو من است و هزاران من دیگر که همگی زنیم. پی زندگی و بچه، پی کار و خانه و همسری که به گوشت تنمان چسبیده. آنقدر که فراموش کردیم هر چیزی بیرون از این دایره را.

 امتحان الهی، تقدیر، سرنوشت هر چی. کاش هیچوقت آهو نباشم که با "هُما" امتحان شوم. که من سست ام و به یکباره هُما را لت و پار می کنم!

کاش حُر باشم و جان بدهم فقط برای: حُر! مژده باد تو را بهشت ...


 
748.دیالوگ های به یاد ماندنی
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

عشق یعنی تو بمون، من میرم...


 
747.به کجا چنین شتابان..
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

دو دلم، گاهی که از آینده و پس انداز و تجربه برایش می گویم.

من که این همه به فکر آینده بودم و هستم چه غلطی کردم؟

شاید تنها چیزی که از گذشته به درد آینده ام خورد همین خانه نارنجی باشد و بس.

و گرنه، انتخاب رشته و آن کنکور پر اضطراب آدم کش و رتبه و شغل و کار و حقوق و همین چیزهای ظاهرا مهم گذشته، همین حالا مثل ریگ ریخته کف خیابان. روز به روز هم با کم شدن جمعیت بهتر میشود اگر که بگذارند!!!

اگر که بگذارند اینها که سنگ رشد جمعیت به سینه می زنند.

اگر که بگذارند جا برای نفس کشیدن باشد، برای خانه ساختن، برای رانندگی کردن، برای زندگی کردن، برای خوابیدن حتی!

اگر که بگذارند همه بچشند طعم در رفاه زندگی کردن را، لباس نو پوشیدن، غذای خوب خوردن، خانه زیبا داشتن. کمی لذت بردن. یا نه بیشتر خیلی بیشتر آنقدر که همه بخندند. همیشه، همه جا.

خندیدن چه اشکالی دارد که هی می خواهند مردم را به زور بچپانند لای همدیگر که هی تُف و عطسه کنیم توی صورت هم، هی فحش دهیم، هی لای ماشین ها گیر کنیم، هی هر روز خانه ها کوچک تر شود، دلها دور تر، هی لباسها کهنه تر، هی غذاها بی رمق تر. که چه میدانند دل جای بزرگ می خواهد تا کار بزرگ بکند.

اگر که بگذارند، این بزرگانی که فقط می خواهند آدم جمع کنند برای جنگیدن در روز مبادا. برای کشته شدن بچه های مردم تا زمین شان حفظ شود یا زمین جدید بگیرند و جایش یک تابلو بدهند بچسبانند سر کوچه شان تا داغ فراموش شود. اما نمیشود. هرگز داغ فرزند فراموش نمیشود. منتهی نمی فهمند که. تجربه اش را ندارند!

اه که لعنت به این آینده نکبتی که اگر نبود مثل آدم توی همین امروز زندگی می کردیم حالش را میبردیم تا شب. هی شنبه را به چهارشنبه نمی دوختیم اول ماه را به ته ماه. امسال را به سال بعد.

هی نمی زاییدیم که آدم بسازیم برای آینده دیگران. بعد دلمان ریش شود وقتی آدم ساختگی مان دیگر نفس نکشد، هی بند دلمان پاره شود و گم شود و برود.

کاش برای آینده دیگران نفر نسازیم تا نه جنگ باشد نه قحطی نه بی خانمانی نه بی پولی.

کاش اصلا آینده نباشد.

.

تصمیم گرفته ام کمتر از آینده برایش بگویم. می خواهم هی بروم توی حال. توی همین امروز، همین لحظه ای که بغل اش کردم، می بوسم اش، می بویم اش.

توی همین لحظه ای که وسط هن هن کردن هایم می گوید:"مامان اگه خسته شدی بزارم زمین!"

و بگذارمش زمین و خیالم راحت باشد که زمین جا دارد برای نفس کشیدن اش.

.

راستی رشد تولد چهار درصد بیشتر شده و امروز هوا آلوده تر از دیروز است. بچه ها را در خانه زندانی کنید...


 
746.خاور خانم
ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

برای دوست عزیزی که رفته بودند جواهرده به دنبال رستوران خاور خانوم.

خاور خانم تو سرولات رستوران دارند نه جواهرده.


 
745.لطفا یاد ندهیم!
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

این که برایش نقاشی نکشم.

این که نپرسم چی کشیدی.

این که اگر از من خواست برایش نقاشی بکشم، چیزی شبیه نقاشی خودش بکشم.

اینکه کتاب رنگ آمیزی نخرم.

اینکه رنگها را به زور توی کله اش نکنم.

اینکه برای هر چیزی که میکشد تشویق اش کنم.

این که از نقاشی اش ایراد نگیرم.

و .... خیلی از این چیزها را میدانم. اما با اطرافیانی که یا نمی دانند یا قبول ندارند چه کنم؟

.

تا به حال فکر کرده ایم چرا بیشتر نقاشی های نسل ما شبیه هم بود؟؟ کوههای هفت و هشتی که بالایش برف چیندار بود. یک خورشید دایره ای افشان شده با خانه های سقف شیروانی و دو تا پنجره و یک درب!

تا به حال فکر کرده ایم چرا سبک های اختراعی عجیب و گران نقاشی، بیشتر مورد علاقه مردم هستند؟ اصلا خلق اثر چه کوفتیه؟


 
744.دریاااااااااااااا
ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

هر چقدر هم که ابری باشد و وحشی برای من پر است از آرامش...


 
743.هول خانم!
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

یادم است اولین بار که به خانه دوستم "ن" رفتم، درب ساختمان را باز کرد من از پله های پشت بام برمیگشتم!!


 
742.مرثیه ای برای زمستان
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

خب تمام شد. ریز ریز دارد میرود زیر 20 درجه.

نمیدانم چرا این تابستان بی عرضه هیچوقت خودش را تا آخر مهر نمیکشد حداقل. مگر نه اینکه زمستان تا آخر فروردین دست از سر کچل ما بر نمیدارد. هر چقدر هم که من سرم را بالا بگیرم و چشم غره اش بروم.

دیگر با این سرما و آلودگی کوفتی نه می توانیم لای سایت ها و هتل ها و تخفیف ها بچرخیم و خود به خود نیشمان باز شود، نه مراسم پارک و نمایش و خیابان گردی داریم.

همین.

از یکی دو هفته دیگر هم باید بتمرگیم سر جایمان هی دعا کنیم باران ببارد، باران ببارد بعد باران نبارد هی توی دود نفس بکشیم و غُر بزنیم و غُر بزنم و غُر بزنم و...

من زمستان را دوست ندارم. از این واضح تر؟


 
741.تجربه کودکانه...
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

.

ماشین شرکت اگر رفته باشد با اتوبوس به ماموریت میروم. خط ویژه سریع تر و سر راست تر است برای مسیرم.

مسیری که اغلب پر از زنانی است که خوشحال راهی بازار بزرگ هستند. شادی که من هم بارها و بارها چشیده ام و حتی با فکرش هم حال می کنم.

این وسط واقعا نمی فهمم، درک نمی کنم، ناراحت میشوم، عصبی میشوم، بغض می کنم وقتی بچه های کوچکی را میبینم که دست توی دست مادر، کشان کشان لای جمعیت اتوبوس و مترو و بازار خسته و له، بغض می کنند و گریـــــــــه.

عمق فاجعه روزهای سرد و آلوده زمستان نکبتی است که صورت کوچکشان لای کلاه و شال و کاپشن قرمز میشود.

.

تا به حال اتوبوس سوار نشده بود. چند باری هی وسط بیرون رفتنمان روی اتوبوس ها و مردمی که سوار و پیاده میشدند زوم میکرد و سوال می پرسید:

کی کجا میره؟ چرا الان میره؟ چرا اینجوری میره؟ چرا این رنگیه؟!!

دست آخر هم می خواست سوار اتوبوس شود.

هی خواستم از مزایای خوب اتوبوس وطنی برایش نگویم!! هی جلوی خودم را گرفتم که پا برهنه توی چیزی که تجربه نکرده نپرم.

هی نخواستم بگویم اتوبوس به درد بچه ها نمی خورد.

نخواستم بگویم اتوبوس سوارت نمی کنم چون می ترسم لهت کنند.

می ترسم یکی توی صورتت عطسه کند،

می ترسم از ترمزی که پرت ات کند،

می ترسم از ترسیدن ات،

می ترسم حتی کفشهایت خاکی شوند...

هی نخواستم بگویم،

هی نخواستم بگویم می ترسم چون "مادرم".

.

زودتر راه افتادیم. زودتر از هر سه شنبه که به کلاس میرویم.

کارت بلیط را زدم. از گیت رد شد. تا بنا گوشش می خندید!

دو تای قبلی پر بود. مثل قورباغه ای که می خواهد بپرد هی خودش را جلو میکشید تا بپرد داخل اتوبوس.

سومی را سوار شدیم. جای نشستن نبود. چشمهایش بین راننده و خانمها و شیشه بزرگ جلوی اتوبوس می چرخید. فقط من میدانستم ذوقی که دارد با سفر به ماه برای من به وجود خواهد آمد.

ایستگاه بعد پیاده شدیم. حدقه چشمهایش هنوز به همان اندازه بود!!


 
740.دیالوگ های به یاد ماندنی
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

گدایی همه جورش بده...گدایی عشق از همش بدتره...!


 
739.یک هفته نبودیم، کجا بودیم؟؟!!
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

جاده اسالم به خلخال...

 

.

.

.

.

منطقه کوهستانی مریان- از توابع تالش...

.

.

.

ماسال - تکه ای از بهشت روی زمین ...

.

.

.

.

.

و آرامشی به نام دریا...


 
738.دغدغه های شاد...
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

تابستان اغلب لباسها را پشت بام پهن می کنم.

یک طناب لباسهای سفید، یکی رنگی.

باد که میدهم شان، صاف که می کنم، دو تا یکی که گیره میزنم،...همه و همه نوجوانی های خانه پدری را برایم مرور می کند. سر خوشی ها، شادابی ها، پریدن ها و گرفتن طناب روی هوا!

تابستان ها ماشین لباسشویی در اختیار من بود، لباسها را با دست آبکشی می کردم. لذت می بردم از زلالی آب توی تشت، از حیاطی که پر میشد از طناب های رنگی، از دغدغه ست بودن لباسهای همرنگ کنار هم!!!


 
737.دیالوگ های به یاد ماندنی
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

خداوند روز اول آفتاب را آفرید؛ روز دوم دریا را؛ روز سوم صدارا؛ روز چهارم رنگها را؛ روز پنجم حیوانات را؛ روز ششم انسان را ؛ و روز هفتم خداوند اندیشید دیگر چه چیزی را نیافریده ! پس تو را برای من آفرید...

.

"مدار صفر درجه" که شروع میشد پاهایم روی زمین بود،دلم معلق،جایی کنار قلب ســـارا...

.

 


 
736.مهربان من.
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

تصمیم میگیرم خودم را خوشحال کنم و کمی رنگ توی زندگی مهر ماهی ام بپاشم.

فکر میکنم بروم آرایشگاه موهایم را قرمز کنم.

با پسرک برویم خرید لباسهای رنگی پاییزی.

برویم میهمانی زنانه و الکی بگیم و بخندیم.

فقط فکر می کنم....

دست آخر زنگ میزنم به مهربان که اگر کار ندارد برویم خانه نهار امروز را سه نفره بخوریم!

از کی همه خوشحالی ها و رنگ های زندگی ام غرق شد در خوشحال کردن اش.

نمیدانم.....


 
735.با ما به از این باش!
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

جدیدا آنقدر دستم را می بُرم که وقتهایی که انگشتانم سالم است خوشحالم! یعنی دقیقا قبل از خوب شدن این انگشتم دیگری در رقابت با آن یکی چاقو را بغل می کند.

با بریدن و درد اش مشکل ندارم، مشکلم با چسب زخمهایی است که عین سریش می چسبند به دستم و موقع وضو گرفتن کلافه میشوم بس که بیشتر از وقت نماز در حال کندن چسبم!

این می شود که بی خیال چسب زخم میشوم و با زخمی که هی می خورد به اینور آنور و حتما لای بستن دکمه هایم گیر می کند و حتما آبلیمو رویش میریزد و محال است در مواقع نابریدگی(همچین کلمه ای داریم اصلا!) آبلیمو روی دستم بریزد، کنار می آیم!

دیروز موقع باز کردن قوطی رب احتیاط کردم که دستم را نبرم و خوشحال و با موفقیت رب را توی شیشه ریختم. موقع انداختن قوطی توی سطل خیلی شیک انگشتم را بریدم.

بدبختی اینکه این همه درد آنقدر توی چشم نیست که حداقل اهل خانه ببینند و کمی همدردی کنند تا بلکم از درد کاسته شود . هر چقدر هم که انگشتت را سیخ بگیری و چهار انگشتی کار کنی لامصب دیده نمی شود!

یک هفته نماز نمی خواندم. خوشحال از اینکه اگر دستم ببرد می توانم چسب بزنم! (از دلخوشی های یک زن!) دیروز دقیقا بعد از اولین نماز ظهر و عصر دستم را بریدم!!!!

آنقدر سوختم که بلند گفتم: خدایا بیا نصف ام کن اصلا.

.

بریدن دست از غرق شدن در فکر و خیالات نیست. از هول بودنم در کار است که آن هم مرض امسال و پارسال نیست. از وقتی یادم می آید هولم!


 
734.یادش بخیر...
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

یادم است انفورماتیک زیر شیروانی که بودیم، ادمین شبکه رمز سرور را "کُلنگ" گذاشته بود .

بماند که چقدر این پا اون پا کرد تا رمز را بدهد.

آن موقع انتخابش برایم خنده دار بود. شاید چون با کاربرهای مجموعه خیلی تماس نداشتم.

.

امروز خودم یک کاربر تعریف کردم اسمش را گذاشتم "کُلنگ"!


 
733.من.
ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

شده ام چینی ترک خورده.

با کوچکترین تلنگری، آب چشمهایم سرریز می شود از ترک کاسه وجودم...


 
732.هیییییییییییییییییییییییی
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

آنقدر از رفتن تابستان ناراحتم که اصلا به روی خودم نمی آورم.

به روی خودم نمی آورم که باز اول مهر آمد و باز توی گوش بچه ها می خوانند:"باز آمد بوی گند مدرسه"

مدرسه، مدرسه، مدرسه.

با آن مدیر و ناظم خشن.

با آن راهرو بلند تاریک.

با آن مانتوهای تیره و مقنعه های بلند سیاه.

با آن مشق های مزخرف و کتابهای کلفت و معلم های سخت گیر.

با همه خاطراتی که دوست دارم نابود شود.

مدرسه با من بد کرد.

مدرسه بالهای مرا قیچی کرد...


 
731.من!
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

و بالاخره اولین نقاشی که خط خطی نبود را کشید.

دروغ است اگر بگویم مغرور نشدم از اینکه اولین نقاشی اش من بودم!

دروغ است یک دروغ بزرگ.

اعتراف می کنم برای اولین عکس خودم که با چیزی غیر از دوربین ثبت شده بود گریه کردم.

و این منم با مانتو و کفش پاشنه بلند و شلواری که توی دست دارم!!! زیر شعری از مادر در کلاس اُرف:


 
730.بـــخــــوان...
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

اولین بار شانزده ساله بودم که پایم به موزاییک های حیاطش رسید.

سبز، کوچک، ساکت، ساده و آرام.

از پله ها پایین آمدم و سراغ خانم پشت میز رفتم.

سلام که کردم چشمهای آبی و صدای ظریفش، صورتش را توی دل و مغزم حک کرد.

از آن پس من بودم و راه پیاده خانه تا کتابخانه برای داد و ستد کتابهای دوست داشتنی ام.

یادم است اولین رمانی که به امانت گرفتم، نخستین جلد کلیدر بود...

.

.

خیلی وقت بود برای پسرک به دنبال کتابخانه بودم. هم از خریدن کتابهای گران قیمت و نازک شهر کتاب که فقط میهمان یکی دو شب بود خسته شده بودم هم به دنبال راهی برای با هم کتاب خواندن میگشتم.

اولین جا کانون پرورش بیخود و بی فایده بود که وقتی شرط سنی هفت سال را برای ورود به کتابخانه کودکان شنیدم فقط شاخ در آوردم! از همه بدتر که نسبت به سی سال گذشته که خودم به کانون میرفتم هیچ تغییر و پیشرفتی نکرده بود. همان دکور، همان فضا با همان جو خشک و بی روح. چیزی شبیه مدرسه!سبز

کتابخانه های نزدیک را گشتم و پرس و جو کردم تا اتفاقی به یاد روزهای نوجوانی و جوانی رسیدم به اینجا...

.

.

سر کوچه که رسیدیم، تابلو بزرگ کتابخانه روی دیوار آجری قدیمی را نشانش دادم و گفتم: من خیلی خیلی سال پیش اینجا را پیدا کردم.

گفتم که کتاب می گرفتم و تا خانه قدم زنان صفحات اولش را می خواندم.

گفتم که جای کتابهایم زیر تختم بود. کنار پوسته شکلات و کیک شکلاتی و کاکائو هایی که دور از چشم مامان انبار می کردم و یواشکی می خوردم!!!

چشمهای سیاهش گه گرد شد! گفتم: فکر نمی کردم روزی با پسرم دوباره به اینجا برگردم.

گفتم که از مدرسه به عشق خواندن رمان های دوست داشتنی ام تا خانه میدویدم.

اما نگفتم درس و کنکور و مدرک مزخرف و زندگی و خانه و پول و استقلال و خانه و خانه و خانه نگذاشت که باز هم بیایم...

.

.

از پله که پایین آمدیم هوای حیات بود و من و شور نوجوانی و کلیدر توی دستهای کوچک آن روزهایم.

داخل که شدیم باورم نمیشد. پشت میز چوبی همان چشمهای آبی با همان آرامش آبی تر بود که هنوز امانتداری کتابها را میکرد.

برایم متعجب بود وقتی که اسمها و قیافه ها به چشم برهم زدنی از یادم میرود، چطور قیافه "او" این همه سال گوشه مغزم جا خوش کرده بود.

خواستم بپرم بغلش کنم. اصلا چند بار دهان باز کردم تا برایش بگویم چقدر از دیدنش خوشحالم و خوشحال تر از اینکه ناملایمات این بیست سال اخیر هیچ تغییری روی چهره اش نگذاشته. خواستم پسرکم را، همه شور و اشتیاق زندگی ام را معرفی کنم و بگویم من همان نوجوان سرخوش بیست سال پیش ام، شاید با کمی چروک! اما...

دو تا عکس و کپی شناسنامه روی میز چوبی و مبلغ ناچیزی برای عضویت.

شاید اینبار که رفتم همه چیز را برایش تعریف کردم.

.

.

بخش (هر چند کوچک) کودکان کتابخانه، به نظر من جذاب است. کتابخانه ای هم قد کودکان!

یک میز چوبی با کلی مداد رنگی و پاستل برای بچه هایی که دوست دارند نقاشی بکشند.

جایی پر از مجموعه های می می نی و فسقلی و کتابهای نارنجی و مثنوی مولوی و صدها جلد کتاب کودک که می توان هر بار سه جلد را به مدت دو هفته به امانت گرفت.

جایی مشترک برای پر کردن اوقات فراغت مادر و کودک.

جایی گرم و دوست داشتنی برای عصرهای سرد و تاریک و آلوده زمستان کوفتی!


 
729.زبونت تو حلقم!
ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

میگه: مامان برام لباس آوردی اگر لباسم خیس بشه.

میگم: بله نگران نباش.

میگه: برای خودت هم آوردی اگر خیس شدی.

میگم: نه!

میگه: مامان چرا به فکر آینده ات نبودی!!!

 


 
728.من.
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

یک حسی بهم میگه:

لحظه دیدار نزدیک است.

باز من دیوانه ام، مستم.

باز میلرزد دلم، دستم...


 
727.دیالوگ های به یاد ماندنی
ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 آن هنگام که عطر بهارنارنج در آن کلام مقدس پیچید من تو را از پشت چشم های بسته ام دیدم...

 


 
726.پایه بند انگشتی!
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

پایه تفریح بعد از ظهرهای تابستانی ام شده...

بچه که نداشتم بعد از ظهرهای تابستانی که مهربان جوجه به استخر می رفت آنقدر دست دست می کردم تا شب می شد و مراسم شام و فیلم را به پا می کردیم.

هر روز بهار و تابستان بیرون رفتن و گردش و خرید را به یک روز دیگر موکول می کردم تا دست آخر زمستان کوفتی از راه میرسید و من می ماندم و یک لیست خرید!

.

حالا، پسرک بند انگشتی پایه تفریح بعد از ظهرهای تابستانی ام شده.

از شرکت که برمیگردم بعد از چرخیدن و دنبال بازی، آلاگارسون می کنیم و با کمی میوه و یک قمقمه آب می زنیم به خیابان.

اول عصر که هوا گرم است با سوشیانگ به فروشگاه و مرکز خرید می رویم. کولر را میزنم و صدای رادیو (آوا) را زیاد می کنم و با هم بشگن میزنیم.

نان می خریم، گاهی میوه و سبزی و اغلب هم الکی توی فروشگاه می چرخیم و با یک قلم کالا توی صف صندوق می ایستیم!

هوا که خنک می شود پسرک را به یک معجون میهمان می کنم و قدم زنان تا پارک می رویم. سُرسُره پیچی را سُر می خورد و جایزه یک قاشق معجون تحویل میگیرد!!

از این جا به بعد هر قاشقی که می خورد من روی هوایم و به نگاه عاقل اندر سفیه مردم هم لبخند میزنم!

سری به  زمین فوتبال می زنیم، برنامه نمایش فرهنگسرا را چک می کنیم و سوار بر سوشیانگ راهی پارکینگ می شویم.

سانس دوم را در پارک نزدیک خانه می گذرانیم و بارها و بارها نوبت تاب سواری می گیریم.

روزهای زوج کمی اینورتر آنورتر از ساعت هفت سه نفره راهی باشگاه بند انگشتی ها می شویم!!

می دود، لگد میزند، استاد و همبازی هایش را سر کار میگذارد و قند را توی دل پدر و مادر ندید بدید آب میکند.

.

بهار و تابستان امسال را بیشتر از همیشه دوست داشتم و فکر می کنم انرژی بیشتری برای رسیدن زمستان کوفتی ذخیره کرده باشم!!!


 
← صفحه بعد