ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

800.جملات قصار...
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

میگه:"مامان این کتابو خیلی دوست دارم. لطفا برام تندید کن"

تمدید منظورشه!!

.

میگه: "دویست سال پیش که من نی نی بودم شما غذا میزاشتی دهنم!!"

نه که الان نمیزارم!!


 
799.استغفرالله!!
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

دوست عزیزی که بارها و بارها بدون نام و نشان درست و اصرار زیاد برام پیغام گذاشتین تا عکسای اتاق پسرم را براتون بزارم.

من چند ماه پیش اونهارو براتون به آدرس sanaz_soo...@yahoo.com ایمیل کردم.

حتی به کامنت شما همینجا پاسخ دادم.

محض اطلاع دوباره براتون ایمیل کردم. لطفابه تاریخ اولین ایمیل توجه کنید و اینقدر بنده رو نزنید و مطلع باشید نسبت به کسی که وبلاگ نداره و در این سالها هیچ شناختی ازش ندارم هیچ مسئولیتی هم ندارم!! امیدوارم از اعتمادم به شما پشیمان نشم.


 
798.یا حبیب من لا حبیب له
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

میهمانی تا چند ساعت دیگر تمام میشه.

اینکه من چقدر تو جو میهمانی بودم و چقدر ازش غافل بودم بماند. اما نسبت به سالهای اخیر وقت بیرون آمدن از خانه میزبان حالم خیلی بهتره.

حالم طوری نیست که پاچه صاحبخانه را بگیرم و به زور بچپم توی خانه و یک شب دیگر وقت بگیرم.

حالم حال خوبیه.

اصلا هم ربطی به استفاده بیشتر از رحمت نسبت به سالهای گذشته نداره.

شاید دلیل اش روزهای بلند و خلوت و با ارامشی باشد که داشتم.

شاید دلیل اش همان چند دقیقه ای بود که زودتر کنار سفره افطار می نشستم و منتظر "بفرمایید" صاحبخانه میشدم.

شاید دلیل اش همان چهار صفحه قرآنی بود که به خواست پسرک بلند می خواندم تا خوشحال بشه.

شاید هم شنیدن دعای سحر ، بعد از سالها سحر بلند نشدن زیر چادر سفیدم توی تنهایی و تاریکی اتاق با هدفون بوده.

شاید هم حسی است که میگه : "درهای رحمت همیشه باز است. تنها بخوان  بسم ربک الذی خلق..."

عیدتان مبارک

عیدی تان دل خوش، دل خوش و دل خوش 

التماس دعا


 
797.و باز هم یک سال بعد تر!!...
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

فردا حوالی چهار صبح دوباره به دنیا می آیم.

پسرک از دیروز خوشحال است که من فردا متولد می شوم!!

مادرم هم.

و مهربان، که اولین بوسه را قبل از بدنیا آمدنم گرفت! (بچه زرنگ!)

من و "ح" و "ح" (پسر خاله و داداش کوچیکه) دیروز و امروز و فردا به ترتیب به دنیا می آییم!!

و طی جشن باشکوهی قرار است در خانه پدری افطار کنیم و کباب مامان پز و کیک ماری پز بخوریم! هدیه بدهیم و هدیه بگیریم.

من اما،

دو سالی است از بدنیا آمدنم خوشحال نمی شوم!

همین.


 
796.من.
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

رابینسون کروزوئه را یادته؟ من الان ماری شونم!!

بعد از آنهمه بدبختی و سختی و درد و تنهایی و تنهایی و تنهایی، وقتی موفق شد از جزیره خارج شود، همان موقع که با موهای اصلاح شده و کت و شلوار روی صندلی هواپیما در راه برگشت به بریتانیا نشسته بود،

همان موقع که هنوز پایش به خاک وطن نرسیده بود،

دلش برای جزیره تنگ شد...

من اما،

دارم سعی می کنم به زندگی جدید عادت کنم. گاهی دلم برای آن شرکت مزخرف با مدیران مزخرف ترش تنگ می شود. گاهی هوای پنجره اتاقم را می کنم که روبروی برج یلند نیمه کاره باز می شد. و الحق که چقدر آن منظره خشک و مصنوعی را دوست نداشتم.

گاهی دلم برای بچه های گروه که اغلب از سلام کردن به هم فرار میکردیم(!) تنگ می شود.

گاهی...

رابینسون برای زنده ماندن در جزیره تلاش کرد.

من اما،

بجز روزهای تابستان 86 که روزنامه و رزومه بدست از این مصاحبه به مصاحبه بعدی میرفتم. بجز روزی که آرزوی کار کردن در همین شرکت مزخرف را داشتم و بجز روز مصاحبه اصلی که تمام تلاشم را برای ارائه آنچه در چنته داشتم ،کردم، بجز آنروز، هیچوقت هیجوقت دیگر سعی نکردم با تلاش در امر محترم پاچه خواری پله های نردبان ترقی را بالا بروم.

و چه خام بودم آنروز که با دیدن مدیران ارشد زن فکر کردم چند سال بعد من روی یکی از این صندلی ها خواهم نشست.

که صندلی ها جایشان محفوظ برای آشنایان بود و من نمیدانستم.

که در این سالها با حضور مدیران احمق همه عشقم به برنامه نویسی رسوب کرد و خاک خورد و فراموش شد.

که عشقی دیگر در دلم جوانه زد و مادر شدم.

که مادرانگی سوزاند هر چه عشق کار و ترقی و مدیریت بود.

حالا، 

این دید دیوانه وار من به کار کردن نه احنیاج به رزومه دارد و نه روزنامه.

نه میوه دلم تنها می ماند، نه من پریشان.

دارم همه عشقی که به هنر داشتم (و روزگاری سعی می کردم با تمام وجود روی فرمها و آیکنها و کامپوننت ها پیاده کنم اما ارضاء نمی شدم) را روی کاری دیگر تمرین می کنم.

راه طولانی و امید کمرنگ است اما، خدا اگر خواست و موفق شدم همینجا شادی ام را با همه شما تقسیم میکنم...

و من الله توفیق


 
795.چی میخونم؟؟
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

به یاد روزهای نوجوانی بلندیهای بادگیر می خوانم.

و قدرت قلم را با رمانهای ایرانی که جدیدا خوانده ام مقایسه می کنم.

تفاوت از زمین است تا آسمان.

.

خدا بخواهد 100 رمان برتر آمازون را دنبال می کنم. چه خوانده باشم و چه فیلمش را دیده باشم.

و من الله توفیق

نه که خیلی حیاتیه!!


 
794.الان چند روزه هنگم!!همین.
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

میگه: مامان اُلم(O'lam)!

میگم: اُلم یعنی چی؟؟

میگه: نه خُلمه، نه گُلم!!!

.

.

.

پ ن :پشت صحنه گلدون تکونی. بگو ما شاالله.


 
793.اللهم انی اسئلک ...
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

خدابا،

با سحرهای میهمانی امسال ات خیلی حال کردم.

بی زحمت سال دیگه زمانش بیشتر کن!


 
792.من.
ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

خواب ها زبان ناخودآگاه اند....

بعد از استعفا،

هر شب، و دقیقا هر شب خواب میبینم توی شرکت جابجایی شده و من بچه های گروه را پیدا نمیکنم. طبقه به طبقه و اتاق به اتاق میگردم ولی...

قبل از استعفا،

اغلب خواب میدیدم به ماموریت رفتم و برای بازگشت پیش پسرک راه را پیدا نمیکنم. و میدویدم و میدویدم ولی...

خدایا،

دیوونم نکنی صلوات!!


 
791.بسم الله...
ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

و خداوند بهار نارنج را آفرید تا ما برایش بستری از شیر برنج و هل و خامه آماده کنیم،

و بعد از اذان با کله بریم توش!!


 
790.چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من...
ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

همه دلم را ریخته ام وسط دایره حرم. همین جا روبروی گنبد طلا، کنار سقا خانه.

گذاشته ام تا ببیند و قضاوت کند.

حالا سبک شدم.

مانده ام با چشمهای خیس سیلاب زده...


 
789.شش سال بعد...
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام، مستم

باز میلرزد دلم، دستم...


 
788.چی میخونم؟؟
ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

زندگی گیسو لابه لای زندگی مادرش توصیف می شود.

داستان خوب شروع میشود خوب ادامه دارد اما خیلی داغون تمام میشود.

درست شبیه اغلب سریالهای ایرانی!!

راستی چرا عادت به سرهم بندی کارهایمان داریم ؟؟

الان من چرا کارمو ول کردم؟؟بعد چرا خوشحالم؟؟نیشخند


 
787.شاید من!
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

 

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

بیرون باید کشید از این ورطه رخت خویش

.

.

.

.

.

شاید روزی به حماقت امروزم بگریم(!) که حماقت هرگز خنده دار نیست.

اما واقعیت این است که دیگر جسم ام برای جنگیدن با سختی های زندگی همراهی ام نمیکند.

.

من استعفا دادم...


 
786.پسرم...
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

میگه: مامان! ما آدمیم، انسان نیستیم که!!

من: خودمو پرت میکنم روش، می چلونمش، ماچ مالیش می کنم، چند تا گاز می گیرم، بعد میشینم، موهامو مرتب می کنم!!

اون: عادت داره!! فقط نگاهم میکنه!


 
785.من 85!
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

انفورماتیک زیر شیروانی که بودیم یک روز آمد تا الگوریتمی را با هم پیاده کنیم.

نشست پشت کامپیوتر و کد زد!

کد زد و پاک کرد و کد زد و پاک کرد.

کلافه شدم از ندانستن چیزی که توی سرش بود.

گفتم: "رییس، دیوید کاپر فیلد هم که می خواست از دیوار رد بشه قبلش یه توضیحی داد!!"

رییس: متفکر

من: نیشخند

رییس: نگران

من: خمیازه


 
784.مادر که باشی...
ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

یکی برایم نوشت:

"اگر برگردی عقب بازم بچه دار میشی؟؟"

برایش نوشتم:

"مادری، مادری کردن، غریزه مادری و عشق به فرزند چنان قوی است که اگر داشتن بچه را تجربه کرده باشی دیگر نمی توانی نبودش را تحمل کنی"

و این یعنی:

"حتی فکرش هم نمیتونی بکنی یه روز بچه ات نباشه! و آنی اگر این فکر به مغزت خطور کرد چنان سرتو تکون میدی که فکر هیچی، مغزت میاد تو دهن ات!! "


 
783.چی میخونم؟؟
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

اینکه خوب است یا بد نمیدانم.

شاید طرح روی جلد باعث شد بی اختیار از لای کتابهای کتابخانه دوست داشتی انتخابش کنم. انگار برایم یادآور "شوهر آهو خانم" بود.

در هر حال جزو آندسته از رمان هایی است که وادارت می کند تا ته بخوانی!!

هندی بازی های رمان های ایرانی را ندارد.

قلمی بسیار ساده و نه چندان دوست داشتنی.

اما، خالی از لطف نیست خواندنش.

.

.

.

پ ن : دوست عزیزی که از انتهای داستان میر مهنا (اینجا) سردر نیاوردی. کتاب در دو جلد دیگر ادامه دارد...


 
782.صبح های سگی
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

به صبح هایی که ساعت 6 بیدار می شوم می گویم صبح های سگی!

اینکه بعد از 13 سال کار هنوز هم سخت بیدار می شوم برای خودش مسئله ای است عجیب و اینکه روزهای تعطیل محال است همچین ساعتی بیدار شوم عجیب تر.

انگار که این بدن روی تقویم کار می کند لامصب!!

شبهای تعطیل موبایل نچسب را خاموش پرت می کنم روی تخت روزهای دو نفره، درب را هم می بندم! خوشحالم از اینکه قرار نیست صبح سگی دیگری زیر بالش ام وِِِروِر کند!

پشت سرم پسرک گاو بازرگان را پرت می کند کنار موبایل، درب اتاق را می بندد!!!

اینکه چرا صبحهای سگی را برای خودم میسازم تُف سربالاست.

خدا کمک کند، شما دعا کنید، نود و چهار تکلیف خودم را با این کار لعنتی دوست نداشتنی معلوم کنم.

و من الله توفیق

و من الله توفیق

و من الله توفیق

و من الله توفیق

و من الله توفیق

و من الله توفیق

و من الله توفیق...


 
781.پسرم...
ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

هنوز توی خانه راه می رود می خواند:

"بوی عیدی بوی توپ...ماهی سفره نووووو"


 
780.کار را که کرد؟؟ آنکه ناتمام کرد...
ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

پرشین بلاگ آپدیت شد.

با از دست دادن بخشی از آرشیو!!!!

برای من یک پست قبل از عید یک پست بعد از عید!


 
779.این یک رویا نیست...
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

اینجا تهران است. زادگاه من. زادگاه پدرم. عشق ام. فرزندم.

اینجا بهار زیباست. مثل پاییز اش. مثل تابستان.

و زمستان،

وقتی شهر در محاصره کوههای پر از برف است، وقتی دماوند زیر آسمان آبی از طبقه ششم دیده می شود، وقتی با چشمانت می توانی یک مشت برف برداری و توی جیب ات بریزی، وقتی...

زیباتر است. زمستانش زیباتر است.

.

اینجا تهران است. هوا بس پاک و رویایی.

باران که میبارد، مردم ام می خندند. خیس اند اما می خندند. دیگر پشت چراغ قرمز شیشه های دودی را بالا نکشیده اند. خیس می شوند اما می خندند.

با چتر می دوند اما می خندند. زیر سقف مغازه ها و خانه ها می ایستند. دیرشان می شود. اما می خندند.

توی ترافیک همیشگی بیشتر گیر می کنند اما می خندند.

.

اینجا تهران است.

آرزو، رویا، خوشبختی، کار خدا، هر چه که بود به واقعیت پیوست.

و خدا،

که چه بی مهابا به دل سیاه ما خندید.

که جوابِ های، هوی نیست!

که باد داد، باران، برف.

که نگذاشت غرق شویم توی سیاهی شهر. خفه شویم. دلمرده شویم. بپوسیم.

که چشمهایمان خیس شود. سرمان بترکد، دلمان بسوزد...

.

اینجا تهران است.

این یک رویا نیست، آسمان دوباره آبی است...

.

.

.

پ ن : جهت شرکت در جشنواره " دوباره آسمان آبی "


 
778.پسرم...
ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

میگه: مامان بیا قایم باشک بازی.

میگم: باشه چشم بگذار برم قایم بشم.

میگه: نه! پیش من قایم شو.

میگم: خوب منو میبینی که.

میگه: نه! قول میدم نبینمت!!!!


 
777.باش...
ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

مادر که میشوی،

هیچی از خودت باقی نمی ماند. هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ.

خودت می شود بزرگ شدن بچه.

شاید و شاید زمانی کمی خودت بشوی که رفتن و آمدن پاره تن ات طولانی تر از بیداری و خواب تو باشد.

مادر که میشوی،

آرزوی مرگ کردن هم آرزوست.

مادر که میشوی،

بودن ات اجباری است.

مادر که میشوی،

باید باشی.

به گمانم مادر بودن نوعی دیوانگی است.


 
775.همراه آخر!!
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

از وقتی یادم می آید از موبایل بدم می آمد. به خاطر همیشه در دسترس بودنش. اینکه هر جا باشی می توانند پیدایت کنند.

حتی در خودت!

اینکه شب و نصفه شب و سفر و کار و تفریح و ... هیچی سرش نمی شود.

اصلا موبایل برایم تداعی روزهای کاری است. صدای مدیری که زندگی می کرد تا بهتر کار کند و می خواست زندگی کنیم تا برایش کار کنیم!

راستی گفتم که رفت؟ نگفتم؟ خودش که نرفت. خیلی نا محترمانه عده ای با مینی بوس آمدند و بعد از 45 سال خدمت روزانه و شبانه و صادقانه و خیلی نا محترمانه تر بیرونش کردند! در عرض یک نیمروز.

.

موبایل اما...

این روزها بیشتر از موبایل زده شده ام. برای اینترنت همراهش، بازی های اعصاب له کن و چشم دربیار، مانع هر گونه دویدن و بازی کردن بچه ها. یارای کز کردن و خیره شدن و در هم گره خوردن کوچولوها!

پسرک اما،

عاشق بازی با موبایل است. این را بعد از وارد شدن به خانه بابابزرگ ها به راحتی می توان فهمید. وقتی اول سراغ موبایل دایی یا عمو را میگیرد!

که کز می کند گوشه ای و فرو میرود توی گوشی، که حتی صدای مرا نمی شنود.

دیگر از خانه پدری هم فراری ام!

من اما،

به شدت بیزارم از بازی های کامپیوتری، از تلوزیون، از سی دی های مزخرف کارتونی.

این روزها دعایم این است که کاش بسوزد همه تلوزیون های عالم!

تمام سعی ام را برای کم کردن زمان هر کدامشان می کنم اما انگار این نسل، نسل کدهای اسکی است!! چیزی غیر قابل فهم برای منه برنامه نویس حتی...

ماشین بازی، لگو، کتاب، زایلوفون، رقص حتی! اینها برای توی خانه اند وقتی دوست ندارد بیرون بیاید. وقتی هوا کثیف است. سرد است. وقتی زندانی چهار دیواری هستیم.

نمایش عروسکی، پارک، پیاده روی، خرید. اینها برای بیرون اند وقتی هوا پاک است. سرد نیست. وقتی آزادیم...

اما یک موبایل یا کارتون می تواند به راحتی همه نقشه های مرا بر آب کند.

.

همه اینها را گفتم که بگویم می خواهم موبایل بخرم!

دارم بخشی از بهترین دوستانم را که بخشی از بهترین دوران زندگی ام را با آنها گذرانده ام از دست میدهم فقط به خاطر موبایل!!!!

این موجود منزجر.

دوستانم همه هجرت کرده اند به وایبر و واتس و لاین و ... همین شبکه هایی که مطمئنم بعد از خریدن موبایل من حتما فیــلتر خواهند شد!

من مقاومت کردم. دو سال مقاومت کردم تا شاید آنها برگردند به خانه ای که زمانی با هم ساختیم اما نیامدند. گیر کرده اند توی موبایل!

و باز هم همه اینها را گفتم که بگویم می خواهم موبایل بخرم!

توی این 10-12 سالی که همراه آخر همراهی ام می کند دو بار موبایل خریدم. یکبار motorolla v3 که به راستی گوشت کوب خوبی بود و آنقدر دستم گرفتم تا مانتیتورش سوخت. حالا هم دو سالی است که Corby II دارم. این یکی هم گوشت کوب عالی است فاقد هر گونه تکنولوژی خاص!

در همین زمینه خواهشمند است به یک بیزار از موبایل، گوشی معرفی کنید که قابلیت نصب هیچ بازی کامپیوتری نداشته باشد، دوربین عالی داشته باشد، فقط به درد واتس و لاین و اینستاگرام بخورد و خواهشا هنگ هم نکند.

محدوده قیمت: هر چه کمتر بهتر!!

پیشاپیش از همراهیتان ممنون.

 

 

 


 
774.آقای بازرگان!
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 گاو مورد نظر توی نمایشنامه هایشان با مهربان پدر، اغلب نقش بازرگان را دارد.

نمایش هایی که مهربان در کمال آرامش ساعتها با عروسک ها و اسباب بازی ها همراه پسرک اجرا می کنند. آنقدر که بچه به زور از خانه بیرون می آید و دائم می خواهد نمایش بازی کنند.

حسرت می خورم به این همه حوصله و قصه های فی البداهه مهربان که تمامی ندارند. بی شک و بدون اغراق او یکی از مهربان ترین پدر های دنیاست.

.

گاو نازنین اما...

گاهی شبها قبل از خواب عروسک بیچاره را روی تخت ما پرت می کند و درب اتاق را هم محکم می بندد.

گاهی با کمال احترام آنرا در جایگاهش روی نرده تخت میگذارد.

گاهی می اندازد توی ماشین پشت کاناپه پذیرایی!

گاهی...

رفتار پسرک با گاو آنقدر متناقض است که هنوز نفهمیدیم بالاخره دوستش دارد یا نه!

گاو را که روی تخت می بینم بی اختیار می خندم. لذت می برم از کودکی هایی که در خانه نارنجی رخ میدهد. انگار این خانه با این کارها نفس می کشد. مثل خانه هایی که بوی برنج دم کرده میدهند، بوی شیرینی، بوی کیک هویج و بادام، بوی گل طبیعی، بوی زندگی...


 
773.دیالوگ های به یاد ماندنی
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

* : دلم برایشان تنگ می شود بسیار...

- : بچه مسلمون دلش برا روزگار جاهلی تنگ نمیشه.

* : نگو رحمان! در روزگار جاهلی هم لحظه های زیبایی داشتم.

* : اینجا بود که نخستین بار تو را دیدم.

* : اینجا بود که بر تو عاشق شدم.

* : اینجا بود که ایمان آوردم.

.

* : محمد در جاهلیت برگزیده شد... خدیجه در جاهلیت عاشق شد... و علی در جاهلیت زاده شد...

.

کتاب قانون- مازیار میری


 
772.چی میخونم؟؟
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

بعد از مدتها یک قلم دوست داشتنی پیدا کردم. داستانش اما...

مقدمه طولانی کتاب، نویسنده چیزی راجع به حاتمی کیای دوست داشتنی ام گفته که

باور نمی کنم. دست خودم نیست. مهربان هم باور نمی کند. چیزی راجع به گرفتن

امتیاز فیلمنامه و دو در کردن و این بحث ها.

باور نمی کنم اما. شرمنده.

داستان، راجع به میر مهنا ی زعابی است. نویسنده تاکید زیادی روی شریف بودن و

خوب بودن و انسان بودن و ... خلاصه امامزاده ای بودن میر مهنا دارد.

دیشب که پدرش را کشت!! حالا گیریم دزد. پدر را مگر می کشند؟؟

پدر را باید نفس کشید...

بخوانید و خود قضاوت کنید. ما که اندر خم کوچه های اولیم فعلا!!


 
771.پسرم...
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

به "گفتم" میگه "اُفتم"

به "انتخاب" میگه "انتحاب"

به قاشق میگه "آشق"

به بگو میگه "بجو"

.

هنوز بعضی از کلمات را اشتباه نلفظ می کند و من میمیرم برای این چند صباح مانده از کودکی اش آنقدر که می پرسم:"چی؟ متوجه نشدم!!چشمک"

"اُفتم آشق"!!!

قلب


 
770.من76!
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

غنچه های رز سرخ خشک شده لای کتاب...


 
← صفحه بعد