ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

727.دیالوگ های به یاد ماندنی
ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

 

 

 

آن هنگام که عطر بهارنارنج در آن کلام مقدس پیچید من تو را از پشت چشم های بسته ام دیدم...

 


 
726.پایه بند انگشتی!
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

پایه تفریح بعد از ظهرهای تابستانی ام شده...

بچه که نداشتم بعد از ظهرهای تابستانی که مهربان جوجه به استخر می رفت آنقدر دست دست می کردم تا شب می شد و مراسم شام و فیلم را به پا می کردیم.

هر روز بهار و تابستان بیرون رفتن و گردش و خرید را به یک روز دیگر موکول می کردم تا دست آخر زمستان کوفتی از راه میرسید و من می ماندم و یک لیست خرید!

.

حالا، پسرک بند انگشتی پایه تفریح بعد از ظهرهای تابستانی ام شده.

از شرکت که برمیگردم بعد از چرخیدن و دنبال بازی، آلاگارسون می کنیم و با کمی میوه و یک قمقمه آب می زنیم به خیابان.

اول عصر که هوا گرم است با سوشیانگ به فروشگاه و مرکز خرید می رویم. کولر را میزنم و صدای رادیو (آوا) را زیاد می کنم و با هم بشگن میزنیم.

نان می خریم، گاهی میوه و سبزی و اغلب هم الکی توی فروشگاه می چرخیم و با یک قلم کالا توی صف صندوق می ایستیم!

هوا که خنک می شود پسرک را به یک معجون میهمان می کنم و قدم زنان تا پارک می رویم. سُرسُره پیچی را سُر می خورد و جایزه یک قاشق معجون تحویل میگیرد!!

از این جا به بعد هر قاشقی که می خورد من روی هوایم و به نگاه عاقل اندر سفیه مردم هم لبخند میزنم!

سری به  زمین فوتبال می زنیم، برنامه نمایش فرهنگسرا را چک می کنیم و سوار بر سوشیانگ راهی پارکینگ می شویم.

سانس دوم را در پارک نزدیک خانه می گذرانیم و بارها و بارها نوبت تاب سواری می گیریم.

روزهای زوج کمی اینورتر آنورتر از ساعت هفت سه نفره راهی باشگاه بند انگشتی ها می شویم!!

می دود، لگد میزند، استاد و همبازی هایش را سر کار میگذارد و قند را توی دل پدر و مادر ندید بدید آب میکند.

.

بهار و تابستان امسال را بیشتر از همیشه دوست داشتم و فکر می کنم انرژی بیشتری برای رسیدن زمستان کوفتی ذخیره کرده باشم!!!


 
725.من.
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

هیچوقت از دیدن منظره توی عکس لذت نمیبرم.

نمیدانم، شاید به آن اعتمادی ندارم.

در عوض کافیست پایم برسد لب جدول یک پارک...

هر قدر کوچک،

هر چقدر معمولی،

هر چقدر بدون دریا!

فقط لذت میبرم...


 
724.چو تخته پاره بر موج رها رها رها من...
ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من

گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟

کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندانم

که دیده برگشودم به کنج تنگنا، من

نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها، من

ز من هر آن‌که او دور، چو دل به سینه نزدیک

به من هر آن‌که نزدیک، ازو جدا، جدا، من!

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا، من

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟

ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من...

 

 


 
723.باغ
ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

از پله ها که پایین می آیم،

هوای رودخانه و بوی توت له شده که توی سرم می خورد،

بی اختیار می خندم. زنده می شوم. زندگی می کنم...

وقتی با قیچی، نعنا و جعفری می چینم،

.

وقتی با بیلچه، سیرهای تازه پینه بسته را از خاک در میاورم،

.

وقتی چوب های خشک را توی آتش میریزم و کتری دود زده که از آب چشمه پر کرده ام روی آتش می گذارم،

وقتی نعنای تازه میریزم توی قوری و چای دم می کنم،

و وقتی موهایم را دست باد میدهم و زیر سایه درخت گیلاس ظرفهای نهار را میشورم،

فکر میکنم،

چقـــــــــــــــــــــــــــــــــدر به این پنج شنبه هایی که توی باغ میگذره محتاجم.

و چقــــــــــــــــــــــــــــــــــدر انتظار می کشم تا شنبه خشک و مزخرف به پنج شنبه با بوی هیزم خیس برسه .

و همه اینها را مدیون تو ام بابا که این خاک را به عشق آمدن ما آب میدی...


 
722.جملات قصار
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

پول نان را میدهم و آستینم را زیر نان داغ میگیرم تا نسوزم.

با انگشت به نانوای محترم میگه: مامان این آقا درس نونوایی خونده؟؟

من:نیشخند

نانوا:متفکر

پسرک:سوال


 
721.گـــــــــلی...
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

خیلی وقت است صدایم می کند "گـلی".

پسرک هم پشت بند اش صدایم میزند "قلی!" (هنوز "گ" را "ق" تلفظ می کند).

.

حتی توی خیابان یا بین فامیل.

"گلی" بودنم را دوست دارم. همانقدر که گلهای خانه نارنجی را دوست دارم.

چه شد که از جوجه به گل تبدیل شدم یادم نمی آید. اینطور که پیداست بزرگ تر شدنم روی هویت ام تاثیر گذاشته. ضمن اینکه گل بودن شیک تر از جوجه بودن است!!


 
Robin Williams.720
ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

ناخدا: “دم رو غنیمت بشمار، چرا شاعر این ابیات رو سروده؟”

بچه ها جواب بی ربط میدن!

ناخدا: “به این دلیل که ما خوراک کرم ها هستیم، بچه ها. چون ما انسان ها تعداد محدودی بهار و تابستان و خزان رو تجربه می کنیم. گو اینکه باور کردنش دشواره، اما یه روزی هیچ کدوم از ما دیگه نفس نخواهیم کشید؛ جسممون سرد خواهد شد و خواهیم مرد.”

“دم رو غنیمت بشمارید. زندگی تون رو خارق العاده کنید!”

.

.

.

من همیشه آرزوداشتم یک همچین ناخدایی کشتی 12 سال تحصیل ام توی مدرسه را هدایت کنه.

افسوس و صد افسوس که کشتی مدرسه دست یک عمله افتاده بود.

و اون روزی که گفت: "کاپشن سر کلاس نپوشید تا کامپیوتر ها ویروسی نشن" ما تا چند ساعت هنگ بودیم!!!

 


 
719.خدااااااااااااااااااااااا
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

تمام شد.

به همین زودی.

و کوله بار من خالی.

فقط نخوردم. فقط و فقط و فقط نخوردم.

همین.

دریغ از آیه ای قرآن.

دریغ از نمازی که بالاتر از سقف خانه نارنجی برود.

دریغ از احیا و دعا و دعا و دعا.

دریغ از پس انداز مشتی رحمت.

و چه میهمان داغون و بی خاصیتی بودم برای میزبان به این بزرگی.

پس رفت تا ناکجااااااااااااااااااااا.


 
718.پسرم...
ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

نماز که می خوانم زیر چادر سفیدم قایم باشک بازی می کند و وول می خورد و من و چادر و خودش را به هم گره میزند!

بعد هم در انتظار تایید، صورتم را می بیند و منتظر خنده ام می شود.

دروغ نگویم بارها و بارها سر نماز لپ اش را کشیده ام بس که نمکی می شود وقت قایم شدن!

.

متوسل شدم به رکعت شمار بس که رکعت ها را اشتباه کردم و شک کردم و دوباره خواندم.

حالا رکعت شمار می شمارد: یکی سجده من یکی سجده پسرک!!

و باز هم شَک و شَک و شَک...


 
717.یک سال بعد تر!!...
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

زمانی فکر می کردم سی و پنج سالگی خیلی دور است، خیلی دور، خیلی دور...

آن موقع فکر می کردم سی و پنج سالگی حتما کار نمی کنم و روزگارم را توی ورزش و پیاده روی و خرید و گردش و پارک و کتاب می گذرانم.

و البته سفر که جزو لاینفک روح و جسم ام بود از وقتی یادم می آید.

میدانستم بچه ای خواهم داشت اما نه به این کوچکی!

سی و پنج سالگی مادرم، من سیزده ساله بودم و همیشه فکر می کنم چه مادر جوانی داشتم و نمی دانستم.

یادم است دانشگاه که می رفتم پز جوانی مادرم را به همکلاسی ها میدادم!

مادری خودم را با مادری مادرم زیاد مقایسه می کنم. مادری جوان، مقتدر، سخت کوش، مقتصد و قانع! کم می آورم توی قیاس همیشه. خصوصا توی جوانی و اقتدارش.

 سی و پنج سالگی او با حالای من خیلی فرق داشت...

.

برعکس هر سال که حول و حوش روزهای تولدم سرحال و شاد بودم امروز پُر ام از فکرهای ناب منفی! هر چند که خودم را از شرمندگی کادو تولد در آوردم اما افاقه ای نکرد.

این شد که یک کیک دو طبقه شکلاتی، با لایه شکلات و روکش شکلات و دورچین شکلات و شکلات چُر کرده(به قول شف) پختم تا بلکم شروعی باشد برای انرژی های مثبت...

.


 
716....
ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

 

 

پشت یکی از همین نیسان آبی ها خواندم:

"خرید ضایعات بهانه است ، کوچه کوچه شهر را میگردم بلکه ترا پیدا کنم"

.

.

یعنی پیداش می کنه؟؟

وقتی پیداش کرد...


 
715.ماه مبارک فوتبال!
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

ساعت هشت و سی که می شود دکمه play را می زنم.

در آسمانها سیر می کنم وقتی صدایش توی خانه نارنجی می پیچد...

این دهان بستی دهانی باز شد          تا خورندهء لقمه‌های راز شد

لب فروبند از طعام و از شراب              سوی خوان آسمانی کن شتاب

گر تو این انبان ز نان خالی کنی          پر ز گوهرهای اجلالی کنی

چند خوردی چرب و شیرین از طعام؟    امتحان کن چند روزی در صیام

چند شبها خواب را گشتی اسیر؟       یک شبی بیدار شو دولت بگیر

.

حتی به رمضان هم رحم نکردند.

مناجات و ربنای شجریان جاشو داده به فوتبال!!!


 
714.جملات قصار
ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

از خواب بیدار شده، میوه توی حلقش میریزم!(بس که بی اشتهاست این بچه)

میگم: میوه تو خوردی بریم بیرون یه دور بزنیم. بریم پارک.

میگه: تازه از خواب بیدار شدم، خسته ام!


 
713.شف طیبه...
ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

براونیز شکلاتی بدون شکلات

کیک ساده با رویه گاناش

 نان کشکش و پوست مرکبات شکری- شتلن

 

بافت این نان شبیه کوکی های شماله!

 .

پای سیب (رسپی متفرقه!)

.


 
712.جور دیگر باید دید...
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

داریم تخم مرغ ها را یکی یکی توی سبد می  چینیم.

میگم: تخم مرغ ظریفه نباید فشارش داد.

میگه: مامان به نظرت واقعا توشون تخم مرغه!!!!!!


 
711.کاش...
ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

کاش اینجا بودی.

کاش.

این روزها خیلی یادت می کنم.

این روزهای آخری که چیزی تا دموی برنامه جدیدم نمانده.

این روزها که پُر ام از ایده و طرح و رنگ و کد و کد و کد.

این روزها خیلی هوایت را می کنم.

هوای راهنمایی ها و نظرهای کاربردی ات.

هوای تشویق ها و تشکر های بی ریایت.

هوای خنده های راضی بودنت از کار.

هوای آدمی که همراه است و میداند و می فهمد.

هوای جمله "تو حق آب و گل داری اینجا"!!!

هوای واحدمان.

هوای جلسات گزارش هفتگی.

هوای انفورماتیک زیر شیروانی...

هوای زندگی کاری گذشته.

هوای هیجان.

.

کاش اینجا بودی.

کاش اینجا بودی رییس.


 
710.میهمان ماری!
ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

دعوت هایم را انجام دادم.

مثل سالهای گذشته اولین پنجشنبه رمضان، خانه نارنجی میزبان افطاری فامیلی خواهد بود.

روزهای خوب خدا در راهند.

رمضان مبارک...


 
709.روزگارت چگونه است ؟
ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

ایستاده ام بالا سر سی و چهار سالگی هی نگاهش می کنم.

هی بالا و پایین اش می کنم، می جورم اش.

سفتی پوستش را، موهای مشکی اش، ناخن های بلند، دستهای چین نخورده، بد خطی خط خنده و انگشتری که فقط توی این دست ها زیباست...

می شمارم جوانی که دارد می رود. بی هیچ قضاوت!دروغگو

من همان جایی ام که چهارده سالگی و بیست و چهار سالگی آرزو داشتم باشم؟؟

نمیدانم، گاهی فکر می کنم بخش بزرگی از زندگی ام را جوری که دوست نداشته ام زندگی کرده ام. نکته اش اینجاست که گاهی هم همان بخش را دوست داشته ام.

فکر می کنم زیادی به بعضی عناصر دنیا وصل شده ام. یا دارم از پشت چشم آنها زندگی می کنم. خواسته یا ناخواسته.

بیش از حد برنامه ریزی شده.

روتین شده.

بی هیجان.

.

روحم وصل شده به دلخوشی های کوچک.

به یک میهمانی زنانه.

به خرید یک گل سر!

به دیدن دوست قدیمی.

به چیپس و ماست!

به سوراخ هایی که وسط شامی می اندازم حتی!!

و نه به سفــــــــــر!

.

کی شروع شد عشق سفر توی زندگی ام؟؟

سفر که نمی روم خشک می شوم انگار.

غرق می شوم توی راه اداره و خانه و پارک.

چروک می خورم از تو.

بماند که روزی سفر را در دور رفتن می دیدم... آرزوی باکو، تانزانیا، مسکو، آفریقای جنوبی.

حالا اما، بیست کیلومتر آنطرف تر را هم سفر میبینم. با سفرهای بیست و چهار ساعته هم ارضاء میشوم!

اقتضای سن است انگار. کوتاه کردن دیوار آرزوها.

انگار برسی به "آ"ی آرزو هم کفایت می کند یا حداقل دلگرم میشوی تا روزی که به "واو" آخرش برسی.

جوانی، زیبایی، عمر، سفر، آرزو، زندگی. این روزها فقط جمله سازی می کنم!

.

.

.

تو بگو.

از روزگارت بگو...


 
708.آستین همت و بالا زد و رفت...
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

بعد از ظهر زمستان سال 85 بود.

طبق روال روزهای کاری، از صبح چسبیده بودم به صندلی! فرق اش این بود که حواسم توی کارم بود نه توی قلب یک کوچولوی بند انگشتی!

خبر مرگ اش را که شنیدم شوکه شدم. بی اختیار چشمهایم خیس شد.

آن هم منی که هیچکدام از خواننده های این طرفی و آن طرفی برایم بولد نبودند. حتی ناظری و سراج که با صدایشان پرواز می کردم.

برای ناصر عبد اللهی گریه کردم اما.

جالب که تا آن موقع خودم هم نمیدانستم او توی دلم می خواند نه توی گوشم!

هنوز هم نمیدانم چرا. شاید صدای منحصر به فردش یا لهجه بندری اش یا خوی جنوبی اش. بس که این جنوبی ها خونگرم و دل چسبند.

چه شد که یادم آمد؟

دیشب دوباره تی وی زندگینامه و کنسرت های ساده و دوست داشتنی اش را پخش می کرد . نه هزار تا جینگول مستان برایش چیده بودند و نه تماشاگران به تالار مد آمده بودند. بی هیچ ریا و رقص نوری.

یک خواننده بود و صدها گوش دلی که پرواز می کرد وقتی می خواند...

دل من یه روز به دریا زد و رفت

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت...


 
707.لحظه آخری با شماره دو!
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

برای هر ماهش یک سفر برنامه ریزی کرده بودم. هر ماه از بهار و تابستان را.

بدون اینکه لطمه ای به رمضان دوست داشتنی ام بخورد.

ماه اول و دوم به دلیل بیماری یکی از بستگان سفر بی سفر شد!

ماه سوم، دلم زودتر از خودم پیچ های جاده را پیچید تا به سالاردره رسیدیم.

پسرک از همان روز اول شماره دو اش را حواله کرد فقط به دستشویی خانه نارنجی!

هر چه در چنته داشتیم از التماس و زبان خوش و وعده جایزه و تهدید و صدای بلند رو کردیم اما نکرد که نکرد که نکرد!

هر چه سوپ دادیم و خیار و گلابی و آلو و شربت گلیسیرین‌، باز هم نکرد که نکرد که نکرد.

بازی می کرد، غذا می خورد، میدوید و خوشحال بود. اما فشاری که برای نگه داشتن خودش تحمل می کرد، عشق سفر را توی دلم خون کرد.

با فکر گریه های ناشی از یبوست و دل دردی که در راه است و شیاف و ... سفر توی حلقمان قلمبه ماند و بعد از چهار شب و پنج روز به خانه نارنجی برگشتیم.

زیپ چمدان را که باز کردم:

"مامان بیا بشورم!!"

و تا دو روز ما بودیم و فک پایین آمده از پسرکی به این شدت لجباز و خود نگهدار و البته مسیر دستشویی! بی هیچ گریه و درد و دارویی!

حالا، تحریم شده ایم از سفر. سفری که شادی روحمان را وصل کرده به شماره دو پسرک!


 
706.از جنس باران...
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

18 خرداد دوازده سال پیش، صبح که از خواب بیدار شدم فکر نمی کردم دغدغه درس و امتحان و انتخاب پایان نامه تا کمتر از بعد از ظهر همان روز تبدیل بشه به من و آینده و زندگی مشترک با یک مـــــــرد!

18 خرداد دوازده سال پیش، قرار بود ظهر مژگان بیاد پیش من تا مثل همه آخر ترم ها دفتر و دستک مان را توی اتاق من پخش کنیم و بخونیم و بخوریم و دراز بکشیم تا بلکم عصر بشه و ته جزوه ها در بیاد.

18 خرداد دوازده سال پیش، عصر شد ته جزوه ها در آمد لباس پوشیدیم تا بریم انقلاب هم بادی توی سرمون بخورد هم کتاب تمرینات الکترونیک بخریم اما...

از پله ها که پایین آمدیم صدای جارو برقی و مبل های بدون روکش و ظرف های کریستال روی میز نشان از آمدن میهمان غریبه میداد!

و شب 18 خرداد دوازده سال پیش ساعت 9 برای اولین بار مردی را دیدم که آن موقع نمیدونستم اون "مهربان ترین جوجه دنیاست که به هم وصل خواهیم شد"!!!


 
705.سلام اینترنت!
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

برنامه توی دستم که شش ماه اخیر را درگیرش بودم، این هفته تحویل میدهم.

باید پست های پیش نویس شده و عکسهای خاک خورده را سر و سامان بدهم.

اولین جایی که برگردم همین جاست...


 
704.سال من!
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

در راستای نامگذاری های چرند، من هم امسال را سال "اتمام لوازم آرایش نیمه کاره" نامگذاری کرده ام!

در همین راستا:

- سه-چهار تا رژ لب روی هم میمالم تا به رنگ مورد نظر دست یابم.

- پنکیک را کنار گذاشتم و ضد آفتاب های نیمه تمام را میزنم.

- خرید هر نوع لوازم آرایش را تحریم کرده ام.

باز هم در همین راستا:

کلک دو رژ لب، یک مداد ابرو و یک پنکیک را در این دو ماه کنده ام!


 
703.اوغ!
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

دلم می خواهد انگشت بزنم و سی سال گذشته را بالا بیاورم،

وقتی توی بدبختیهای بزرگسالی گیر می افتم و هوای بی خیالی کودکی را می کنم...


 
702.روز پدر
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

بابا،

وقتی خاطرات سالهای زندگی در خانه تو را مرور می کنم، در همه خاطرات قشنگم حضور روشن داری.

بابا،

بهشت خدا اگر لایق تو نباشد بهشت نیست. بس که تو بی توقع مهربانی...


 
701.زن با تاخیر!!!
ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

روز مادر یعنی:
بعد از سه ساعت که از پارک آمدی، لباس بچه را که عوض کردی، دستهایش را که شستی، لباس ها را که توی ماشین ریختی، غذا را که گرم کردی، وسایل شام را که آماده کردی، تازه یادت می افتد هنوز مانتو به تن داری...

و لابه لای خستگی و باز کردن دکمه ها، یک کوچولوی بند انگشتی با یک کادو به اندازه خودش توی تاریکی اتاق...

:"مامان روزت مبارک"

و این، اولین هدیه مادرانه با نقاشی کوچولویی که برایش میمیری با دست خط عزیزترین آدم زندگیت، عجیـــــــــــــب به تنت می چسبد. 

بماند که خیلییییییییییی سال است مانده ای در زن. بودن یا نبودن!


 
700.من.
ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

دارم سبک جدیدی از برنامه نویسی را یاد میگیرم.

Javascript,Json,MVC,Razor و همین دری وری هایی که هر روز از یک سوراخ دنیا بیرون میریزد و نتیجه کار همه شان بدبخت کردن یک برنامه نویس و خوشبخت کردن یکی دیگرشان است. تفاوتی به ظاهر از زمین تا آسمان اما در اعماق شبیه هم.

دنبالهء همان تراژدی که از وجودش خبر نداریم و آن را به روشی که نمی‌فهمیم حل می‌کنیم!
منتهی کمی سنگین تر و قابل نفهم تر!

برنامه نویسی را می گویم. برنامه نویس. همان که توی if های برنامه زندگی خودش مانده! هی Loop میزند بلکم برسد به یک Break و خلاص...

خودم را میگویم.

.

.

برای من اما بجز سختی و توی گل گیر کردن و شیرینی اش (!) نتیجه دیگری هم دارد. این که اینقدر همیشه از کار جدید و جای جدید و فکر جدید نترسم. چون وقتی پا توی راهش میگذارم دوستش دارم. آدمیزاد است دیگر درس عبرت نمیشود.


 
699.من.
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

جوجه: هیچکس برای من تو نمیشی...

.

همین جمله می تونه منو واسه یک سال خر کنه!!!!


 
698.حول حالنا الی احسن الحال...
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

بهار،
بهترین بهانه برای آغاز،
و آغاز بهترین بهانه برای زیستن است...

.

.

.

.


 
← صفحه بعد