ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

750.پسرم...
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

میگه: مامان فکر کنم پاشنه دستم بزرگ شده آخه آستینم گیر می کنه!!


 
751.داغوووووون
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

اولین روز آخرین ماه پاییز مبارک.

هوا بس آلوده است...


 
749.چی می خونم؟!
ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جزو آندسته از رمانهایی است که وادارم کرده شبها بعد از خوابیدن پسرک با نور موبایل خط به خط اش را قورت بدهم. (نگفته بودم هنوز کنار خودم می خوابه؟؟)

زندگی آهو، سید میران و بی صفتی به نام هما، برای من به نصف رسیده اما تا همین جا هی بیشتر و بیشتر معنی دعای "عاقبت به خیر شوی" را می فهمم.

.

داستانهای واقعی از این قبیل، شبیه همان چیزهایی که تا حالا چندین و چند بار خواندیم و دیدیم بسیارند. عاقبت آدمهایی مثل شعزب خزانه دار و ماریای نصرانی، حر بن یزید ریاحی و یا حتی حیدر خوش مرام!

به مهربان می گفتم، من که یک زنم گاهی می مانم در قدرت مکر هم جنس خودم. و چه مردان بی اراده ای و چه مردان بی اراده ای هستند امثال سید میران.

نمیدانم صفت های بی صفتی توی وجود هر زن و مردی هست یا نه؟ و اگر هست تلنگرش کجاست؟ تلنگرش چیست اصلا؟ اینکه آدم از عرش به فرش برسد یا بر عکس.

.

دلم برای آهو می سوزد. دلم خیلی برای آهو می سوزد.

آهو من است و هزاران من دیگر که همگی زنیم. پی زندگی و بچه، پی کار و خانه و همسری که به گوشت تنمان چسبیده. آنقدر که فراموش کردیم هر چیزی بیرون از این دایره را.

 امتحان الهی، تقدیر، سرنوشت هر چی. کاش هیچوقت آهو نباشم که با "هُما" امتحان شوم. که من سست ام و به یکباره هُما را لت و پار می کنم!

کاش حُر باشم و جان بدهم فقط برای: حُر! مژده باد تو را بهشت ...


 
748.دیالوگ های به یاد ماندنی
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

عشق یعنی تو بمون، من میرم...


 
747.به کجا چنین شتابان..
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

دو دلم، گاهی که از آینده و پس انداز و تجربه برایش می گویم.

من که این همه به فکر آینده بودم و هستم چه غلطی کردم؟

شاید تنها چیزی که از گذشته به درد آینده ام خورد همین خانه نارنجی باشد و بس.

و گرنه، انتخاب رشته و آن کنکور پر اضطراب آدم کش و رتبه و شغل و کار و حقوق و همین چیزهای ظاهرا مهم گذشته، همین حالا مثل ریگ ریخته کف خیابان. روز به روز هم با کم شدن جمعیت بهتر میشود اگر که بگذارند!!!

اگر که بگذارند اینها که سنگ رشد جمعیت به سینه می زنند.

اگر که بگذارند جا برای نفس کشیدن باشد، برای خانه ساختن، برای رانندگی کردن، برای زندگی کردن، برای خوابیدن حتی!

اگر که بگذارند همه بچشند طعم در رفاه زندگی کردن را، لباس نو پوشیدن، غذای خوب خوردن، خانه زیبا داشتن. کمی لذت بردن. یا نه بیشتر خیلی بیشتر آنقدر که همه بخندند. همیشه، همه جا.

خندیدن چه اشکالی دارد که هی می خواهند مردم را به زور بچپانند لای همدیگر که هی تُف و عطسه کنیم توی صورت هم، هی فحش دهیم، هی لای ماشین ها گیر کنیم، هی هر روز خانه ها کوچک تر شود، دلها دور تر، هی لباسها کهنه تر، هی غذاها بی رمق تر. که چه میدانند دل جای بزرگ می خواهد تا کار بزرگ بکند.

اگر که بگذارند، این بزرگانی که فقط می خواهند آدم جمع کنند برای جنگیدن در روز مبادا. برای کشته شدن بچه های مردم تا زمین شان حفظ شود یا زمین جدید بگیرند و جایش یک تابلو بدهند بچسبانند سر کوچه شان تا داغ فراموش شود. اما نمیشود. هرگز داغ فرزند فراموش نمیشود. منتهی نمی فهمند که. تجربه اش را ندارند!

اه که لعنت به این آینده نکبتی که اگر نبود مثل آدم توی همین امروز زندگی می کردیم حالش را میبردیم تا شب. هی شنبه را به چهارشنبه نمی دوختیم اول ماه را به ته ماه. امسال را به سال بعد.

هی نمی زاییدیم که آدم بسازیم برای آینده دیگران. بعد دلمان ریش شود وقتی آدم ساختگی مان دیگر نفس نکشد، هی بند دلمان پاره شود و گم شود و برود.

کاش برای آینده دیگران نفر نسازیم تا نه جنگ باشد نه قحطی نه بی خانمانی نه بی پولی.

کاش اصلا آینده نباشد.

.

تصمیم گرفته ام کمتر از آینده برایش بگویم. می خواهم هی بروم توی حال. توی همین امروز، همین لحظه ای که بغل اش کردم، می بوسم اش، می بویم اش.

توی همین لحظه ای که وسط هن هن کردن هایم می گوید:"مامان اگه خسته شدی بزارم زمین!"

و بگذارمش زمین و خیالم راحت باشد که زمین جا دارد برای نفس کشیدن اش.

.

راستی رشد تولد چهار درصد بیشتر شده و امروز هوا آلوده تر از دیروز است. بچه ها را در خانه زندانی کنید...


 
746.خاور خانم
ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

برای دوست عزیزی که رفته بودند جواهرده به دنبال رستوران خاور خانوم.

خاور خانم تو سرولات رستوران دارند نه جواهرده.


 
745.لطفا یاد ندهیم!
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

این که برایش نقاشی نکشم.

این که نپرسم چی کشیدی.

این که اگر از من خواست برایش نقاشی بکشم، چیزی شبیه نقاشی خودش بکشم.

اینکه کتاب رنگ آمیزی نخرم.

اینکه رنگها را به زور توی کله اش نکنم.

اینکه برای هر چیزی که میکشد تشویق اش کنم.

این که از نقاشی اش ایراد نگیرم.

و .... خیلی از این چیزها را میدانم. اما با اطرافیانی که یا نمی دانند یا قبول ندارند چه کنم؟

.

تا به حال فکر کرده ایم چرا بیشتر نقاشی های نسل ما شبیه هم بود؟؟ کوههای هفت و هشتی که بالایش برف چیندار بود. یک خورشید دایره ای افشان شده با خانه های سقف شیروانی و دو تا پنجره و یک درب!

تا به حال فکر کرده ایم چرا سبک های اختراعی عجیب و گران نقاشی، بیشتر مورد علاقه مردم هستند؟ اصلا خلق اثر چه کوفتیه؟


 
744.دریاااااااااااااا
ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

هر چقدر هم که ابری باشد و وحشی برای من پر است از آرامش...


 
743.هول خانم!
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

یادم است اولین بار که به خانه دوستم "ن" رفتم، درب ساختمان را باز کرد من از پله های پشت بام برمیگشتم!!


 
742.مرثیه ای برای زمستان
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

خب تمام شد. ریز ریز دارد میرود زیر 20 درجه.

نمیدانم چرا این تابستان بی عرضه هیچوقت خودش را تا آخر مهر نمیکشد حداقل. مگر نه اینکه زمستان تا آخر فروردین دست از سر کچل ما بر نمیدارد. هر چقدر هم که من سرم را بالا بگیرم و چشم غره اش بروم.

دیگر با این سرما و آلودگی کوفتی نه می توانیم لای سایت ها و هتل ها و تخفیف ها بچرخیم و خود به خود نیشمان باز شود، نه مراسم پارک و نمایش و خیابان گردی داریم.

همین.

از یکی دو هفته دیگر هم باید بتمرگیم سر جایمان هی دعا کنیم باران ببارد، باران ببارد بعد باران نبارد هی توی دود نفس بکشیم و غُر بزنیم و غُر بزنم و غُر بزنم و...

من زمستان را دوست ندارم. از این واضح تر؟


 
741.تجربه کودکانه...
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

.

ماشین شرکت اگر رفته باشد با اتوبوس به ماموریت میروم. خط ویژه سریع تر و سر راست تر است برای مسیرم.

مسیری که اغلب پر از زنانی است که خوشحال راهی بازار بزرگ هستند. شادی که من هم بارها و بارها چشیده ام و حتی با فکرش هم حال می کنم.

این وسط واقعا نمی فهمم، درک نمی کنم، ناراحت میشوم، عصبی میشوم، بغض می کنم وقتی بچه های کوچکی را میبینم که دست توی دست مادر، کشان کشان لای جمعیت اتوبوس و مترو و بازار خسته و له، بغض می کنند و گریـــــــــه.

عمق فاجعه روزهای سرد و آلوده زمستان نکبتی است که صورت کوچکشان لای کلاه و شال و کاپشن قرمز میشود.

.

تا به حال اتوبوس سوار نشده بود. چند باری هی وسط بیرون رفتنمان روی اتوبوس ها و مردمی که سوار و پیاده میشدند زوم میکرد و سوال می پرسید:

کی کجا میره؟ چرا الان میره؟ چرا اینجوری میره؟ چرا این رنگیه؟!!

دست آخر هم می خواست سوار اتوبوس شود.

هی خواستم از مزایای خوب اتوبوس وطنی برایش نگویم!! هی جلوی خودم را گرفتم که پا برهنه توی چیزی که تجربه نکرده نپرم.

هی نخواستم بگویم اتوبوس به درد بچه ها نمی خورد.

نخواستم بگویم اتوبوس سوارت نمی کنم چون می ترسم لهت کنند.

می ترسم یکی توی صورتت عطسه کند،

می ترسم از ترمزی که پرت ات کند،

می ترسم از ترسیدن ات،

می ترسم حتی کفشهایت خاکی شوند...

هی نخواستم بگویم،

هی نخواستم بگویم می ترسم چون "مادرم".

.

زودتر راه افتادیم. زودتر از هر سه شنبه که به کلاس میرویم.

کارت بلیط را زدم. از گیت رد شد. تا بنا گوشش می خندید!

دو تای قبلی پر بود. مثل قورباغه ای که می خواهد بپرد هی خودش را جلو میکشید تا بپرد داخل اتوبوس.

سومی را سوار شدیم. جای نشستن نبود. چشمهایش بین راننده و خانمها و شیشه بزرگ جلوی اتوبوس می چرخید. فقط من میدانستم ذوقی که دارد با سفر به ماه برای من به وجود خواهد آمد.

ایستگاه بعد پیاده شدیم. حدقه چشمهایش هنوز به همان اندازه بود!!


 
740.دیالوگ های به یاد ماندنی
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

گدایی همه جورش بده...گدایی عشق از همش بدتره...!


 
739.یک هفته نبودیم، کجا بودیم؟؟!!
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

جاده اسالم به خلخال...

 

.

.

.

.

منطقه کوهستانی مریان- از توابع تالش...

.

.

.

ماسال - تکه ای از بهشت روی زمین ...

.

.

.

.

.

و آرامشی به نام دریا...


 
738.دغدغه های شاد...
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

تابستان اغلب لباسها را پشت بام پهن می کنم.

یک طناب لباسهای سفید، یکی رنگی.

باد که میدهم شان، صاف که می کنم، دو تا یکی که گیره میزنم،...همه و همه نوجوانی های خانه پدری را برایم مرور می کند. سر خوشی ها، شادابی ها، پریدن ها و گرفتن طناب روی هوا!

تابستان ها ماشین لباسشویی در اختیار من بود، لباسها را با دست آبکشی می کردم. لذت می بردم از زلالی آب توی تشت، از حیاطی که پر میشد از طناب های رنگی، از دغدغه ست بودن لباسهای همرنگ کنار هم!!!


 
737.دیالوگ های به یاد ماندنی
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

خداوند روز اول آفتاب را آفرید؛ روز دوم دریا را؛ روز سوم صدارا؛ روز چهارم رنگها را؛ روز پنجم حیوانات را؛ روز ششم انسان را ؛ و روز هفتم خداوند اندیشید دیگر چه چیزی را نیافریده ! پس تو را برای من آفرید...

.

"مدار صفر درجه" که شروع میشد پاهایم روی زمین بود،دلم معلق،جایی کنار قلب ســـارا...

.

 


 
736.مهربان من.
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

تصمیم میگیرم خودم را خوشحال کنم و کمی رنگ توی زندگی مهر ماهی ام بپاشم.

فکر میکنم بروم آرایشگاه موهایم را قرمز کنم.

با پسرک برویم خرید لباسهای رنگی پاییزی.

برویم میهمانی زنانه و الکی بگیم و بخندیم.

فقط فکر می کنم....

دست آخر زنگ میزنم به مهربان که اگر کار ندارد برویم خانه نهار امروز را سه نفره بخوریم!

از کی همه خوشحالی ها و رنگ های زندگی ام غرق شد در خوشحال کردن اش.

نمیدانم.....


 
735.با ما به از این باش!
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

جدیدا آنقدر دستم را می بُرم که وقتهایی که انگشتانم سالم است خوشحالم! یعنی دقیقا قبل از خوب شدن این انگشتم دیگری در رقابت با آن یکی چاقو را بغل می کند.

با بریدن و درد اش مشکل ندارم، مشکلم با چسب زخمهایی است که عین سریش می چسبند به دستم و موقع وضو گرفتن کلافه میشوم بس که بیشتر از وقت نماز در حال کندن چسبم!

این می شود که بی خیال چسب زخم میشوم و با زخمی که هی می خورد به اینور آنور و حتما لای بستن دکمه هایم گیر می کند و حتما آبلیمو رویش میریزد و محال است در مواقع نابریدگی(همچین کلمه ای داریم اصلا!) آبلیمو روی دستم بریزد، کنار می آیم!

دیروز موقع باز کردن قوطی رب احتیاط کردم که دستم را نبرم و خوشحال و با موفقیت رب را توی شیشه ریختم. موقع انداختن قوطی توی سطل خیلی شیک انگشتم را بریدم.

بدبختی اینکه این همه درد آنقدر توی چشم نیست که حداقل اهل خانه ببینند و کمی همدردی کنند تا بلکم از درد کاسته شود . هر چقدر هم که انگشتت را سیخ بگیری و چهار انگشتی کار کنی لامصب دیده نمی شود!

یک هفته نماز نمی خواندم. خوشحال از اینکه اگر دستم ببرد می توانم چسب بزنم! (از دلخوشی های یک زن!) دیروز دقیقا بعد از اولین نماز ظهر و عصر دستم را بریدم!!!!

آنقدر سوختم که بلند گفتم: خدایا بیا نصف ام کن اصلا.

.

بریدن دست از غرق شدن در فکر و خیالات نیست. از هول بودنم در کار است که آن هم مرض امسال و پارسال نیست. از وقتی یادم می آید هولم!


 
734.یادش بخیر...
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

یادم است انفورماتیک زیر شیروانی که بودیم، ادمین شبکه رمز سرور را "کُلنگ" گذاشته بود .

بماند که چقدر این پا اون پا کرد تا رمز را بدهد.

آن موقع انتخابش برایم خنده دار بود. شاید چون با کاربرهای مجموعه خیلی تماس نداشتم.

.

امروز خودم یک کاربر تعریف کردم اسمش را گذاشتم "کُلنگ"!


 
733.من.
ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

شده ام چینی ترک خورده.

با کوچکترین تلنگری، آب چشمهایم سرریز می شود از ترک کاسه وجودم...


 
732.هیییییییییییییییییییییییی
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

آنقدر از رفتن تابستان ناراحتم که اصلا به روی خودم نمی آورم.

به روی خودم نمی آورم که باز اول مهر آمد و باز توی گوش بچه ها می خوانند:"باز آمد بوی گند مدرسه"

مدرسه، مدرسه، مدرسه.

با آن مدیر و ناظم خشن.

با آن راهرو بلند تاریک.

با آن مانتوهای تیره و مقنعه های بلند سیاه.

با آن مشق های مزخرف و کتابهای کلفت و معلم های سخت گیر.

با همه خاطراتی که دوست دارم نابود شود.

مدرسه با من بد کرد.

مدرسه بالهای مرا قیچی کرد...


 
731.من!
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

و بالاخره اولین نقاشی که خط خطی نبود را کشید.

دروغ است اگر بگویم مغرور نشدم از اینکه اولین نقاشی اش من بودم!

دروغ است یک دروغ بزرگ.

اعتراف می کنم برای اولین عکس خودم که با چیزی غیر از دوربین ثبت شده بود گریه کردم.

و این منم با مانتو و کفش پاشنه بلند و شلواری که توی دست دارم!!! زیر شعری از مادر در کلاس اُرف:


 
730.بـــخــــوان...
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

اولین بار شانزده ساله بودم که پایم به موزاییک های حیاطش رسید.

سبز، کوچک، ساکت، ساده و آرام.

از پله ها پایین آمدم و سراغ خانم پشت میز رفتم.

سلام که کردم چشمهای آبی و صدای ظریفش، صورتش را توی دل و مغزم حک کرد.

از آن پس من بودم و راه پیاده خانه تا کتابخانه برای داد و ستد کتابهای دوست داشتنی ام.

یادم است اولین رمانی که به امانت گرفتم، نخستین جلد کلیدر بود...

.

.

خیلی وقت بود برای پسرک به دنبال کتابخانه بودم. هم از خریدن کتابهای گران قیمت و نازک شهر کتاب که فقط میهمان یکی دو شب بود خسته شده بودم هم به دنبال راهی برای با هم کتاب خواندن میگشتم.

اولین جا کانون پرورش بیخود و بی فایده بود که وقتی شرط سنی هفت سال را برای ورود به کتابخانه کودکان شنیدم فقط شاخ در آوردم! از همه بدتر که نسبت به سی سال گذشته که خودم به کانون میرفتم هیچ تغییر و پیشرفتی نکرده بود. همان دکور، همان فضا با همان جو خشک و بی روح. چیزی شبیه مدرسه!سبز

کتابخانه های نزدیک را گشتم و پرس و جو کردم تا اتفاقی به یاد روزهای نوجوانی و جوانی رسیدم به اینجا...

.

.

سر کوچه که رسیدیم، تابلو بزرگ کتابخانه روی دیوار آجری قدیمی را نشانش دادم و گفتم: من خیلی خیلی سال پیش اینجا را پیدا کردم.

گفتم که کتاب می گرفتم و تا خانه قدم زنان صفحات اولش را می خواندم.

گفتم که جای کتابهایم زیر تختم بود. کنار پوسته شکلات و کیک شکلاتی و کاکائو هایی که دور از چشم مامان انبار می کردم و یواشکی می خوردم!!!

چشمهای سیاهش گه گرد شد! گفتم: فکر نمی کردم روزی با پسرم دوباره به اینجا برگردم.

گفتم که از مدرسه به عشق خواندن رمان های دوست داشتنی ام تا خانه میدویدم.

اما نگفتم درس و کنکور و مدرک مزخرف و زندگی و خانه و پول و استقلال و خانه و خانه و خانه نگذاشت که باز هم بیایم...

.

.

از پله که پایین آمدیم هوای حیات بود و من و شور نوجوانی و کلیدر توی دستهای کوچک آن روزهایم.

داخل که شدیم باورم نمیشد. پشت میز چوبی همان چشمهای آبی با همان آرامش آبی تر بود که هنوز امانتداری کتابها را میکرد.

برایم متعجب بود وقتی که اسمها و قیافه ها به چشم برهم زدنی از یادم میرود، چطور قیافه "او" این همه سال گوشه مغزم جا خوش کرده بود.

خواستم بپرم بغلش کنم. اصلا چند بار دهان باز کردم تا برایش بگویم چقدر از دیدنش خوشحالم و خوشحال تر از اینکه ناملایمات این بیست سال اخیر هیچ تغییری روی چهره اش نگذاشته. خواستم پسرکم را، همه شور و اشتیاق زندگی ام را معرفی کنم و بگویم من همان نوجوان سرخوش بیست سال پیش ام، شاید با کمی چروک! اما...

دو تا عکس و کپی شناسنامه روی میز چوبی و مبلغ ناچیزی برای عضویت.

شاید اینبار که رفتم همه چیز را برایش تعریف کردم.

.

.

بخش (هر چند کوچک) کودکان کتابخانه، به نظر من جذاب است. کتابخانه ای هم قد کودکان!

یک میز چوبی با کلی مداد رنگی و پاستل برای بچه هایی که دوست دارند نقاشی بکشند.

جایی پر از مجموعه های می می نی و فسقلی و کتابهای نارنجی و مثنوی مولوی و صدها جلد کتاب کودک که می توان هر بار سه جلد را به مدت دو هفته به امانت گرفت.

جایی مشترک برای پر کردن اوقات فراغت مادر و کودک.

جایی گرم و دوست داشتنی برای عصرهای سرد و تاریک و آلوده زمستان کوفتی!


 
729.زبونت تو حلقم!
ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

میگه: مامان برام لباس آوردی اگر لباسم خیس بشه.

میگم: بله نگران نباش.

میگه: برای خودت هم آوردی اگر خیس شدی.

میگم: نه!

میگه: مامان چرا به فکر آینده ات نبودی!!!

 


 
728.من.
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

یک حسی بهم میگه:

لحظه دیدار نزدیک است.

باز من دیوانه ام، مستم.

باز میلرزد دلم، دستم...


 
727.دیالوگ های به یاد ماندنی
ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 آن هنگام که عطر بهارنارنج در آن کلام مقدس پیچید من تو را از پشت چشم های بسته ام دیدم...

 


 
726.پایه بند انگشتی!
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

پایه تفریح بعد از ظهرهای تابستانی ام شده...

بچه که نداشتم بعد از ظهرهای تابستانی که مهربان جوجه به استخر می رفت آنقدر دست دست می کردم تا شب می شد و مراسم شام و فیلم را به پا می کردیم.

هر روز بهار و تابستان بیرون رفتن و گردش و خرید را به یک روز دیگر موکول می کردم تا دست آخر زمستان کوفتی از راه میرسید و من می ماندم و یک لیست خرید!

.

حالا، پسرک بند انگشتی پایه تفریح بعد از ظهرهای تابستانی ام شده.

از شرکت که برمیگردم بعد از چرخیدن و دنبال بازی، آلاگارسون می کنیم و با کمی میوه و یک قمقمه آب می زنیم به خیابان.

اول عصر که هوا گرم است با سوشیانگ به فروشگاه و مرکز خرید می رویم. کولر را میزنم و صدای رادیو (آوا) را زیاد می کنم و با هم بشگن میزنیم.

نان می خریم، گاهی میوه و سبزی و اغلب هم الکی توی فروشگاه می چرخیم و با یک قلم کالا توی صف صندوق می ایستیم!

هوا که خنک می شود پسرک را به یک معجون میهمان می کنم و قدم زنان تا پارک می رویم. سُرسُره پیچی را سُر می خورد و جایزه یک قاشق معجون تحویل میگیرد!!

از این جا به بعد هر قاشقی که می خورد من روی هوایم و به نگاه عاقل اندر سفیه مردم هم لبخند میزنم!

سری به  زمین فوتبال می زنیم، برنامه نمایش فرهنگسرا را چک می کنیم و سوار بر سوشیانگ راهی پارکینگ می شویم.

سانس دوم را در پارک نزدیک خانه می گذرانیم و بارها و بارها نوبت تاب سواری می گیریم.

روزهای زوج کمی اینورتر آنورتر از ساعت هفت سه نفره راهی باشگاه بند انگشتی ها می شویم!!

می دود، لگد میزند، استاد و همبازی هایش را سر کار میگذارد و قند را توی دل پدر و مادر ندید بدید آب میکند.

.

بهار و تابستان امسال را بیشتر از همیشه دوست داشتم و فکر می کنم انرژی بیشتری برای رسیدن زمستان کوفتی ذخیره کرده باشم!!!


 
725.من.
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

هیچوقت از دیدن منظره توی عکس لذت نمیبرم.

نمیدانم، شاید به آن اعتمادی ندارم.

در عوض کافیست پایم برسد لب جدول یک پارک...

هر قدر کوچک،

هر چقدر معمولی،

هر چقدر بدون دریا!

فقط لذت میبرم...


 
724.چو تخته پاره بر موج رها رها رها من...
ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من

گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟

کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندانم

که دیده برگشودم به کنج تنگنا، من

نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها، من

ز من هر آن‌که او دور، چو دل به سینه نزدیک

به من هر آن‌که نزدیک، ازو جدا، جدا، من!

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا، من

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟

ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من...

 

 


 
723.باغ
ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

از پله ها که پایین می آیم،

هوای رودخانه و بوی توت له شده که توی سرم می خورد،

بی اختیار می خندم. زنده می شوم. زندگی می کنم...

وقتی با قیچی، نعنا و جعفری می چینم،

.

وقتی با بیلچه، سیرهای تازه پینه بسته را از خاک در میاورم،

.

وقتی چوب های خشک را توی آتش میریزم و کتری دود زده که از آب چشمه پر کرده ام روی آتش می گذارم،

وقتی نعنای تازه میریزم توی قوری و چای دم می کنم،

و وقتی موهایم را دست باد میدهم و زیر سایه درخت گیلاس ظرفهای نهار را میشورم،

فکر میکنم،

چقـــــــــــــــــــــــــــــــــدر به این پنج شنبه هایی که توی باغ میگذره محتاجم.

و چقــــــــــــــــــــــــــــــــــدر انتظار می کشم تا شنبه خشک و مزخرف به پنج شنبه با بوی هیزم خیس برسه .

و همه اینها را مدیون تو ام بابا که این خاک را به عشق آمدن ما آب میدی...


 
722.جملات قصار
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

پول نان را میدهم و آستینم را زیر نان داغ میگیرم تا نسوزم.

با انگشت به نانوای محترم میگه: مامان این آقا درس نونوایی خونده؟؟

من:نیشخند

نانوا:متفکر

پسرک:سوال


 
← صفحه بعد