ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

91.دکتر شریعتی...
ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

گاهی اوقات از دکتر شریعتی چیزهایی می خوانم که دیوانه ام می کند!

در روح و خونم می رود  ،

مثل آن موقع ها که در خانه پدری به خاطر چراغ قرمز فشارم می افتاد ، به درمانگاه می رفتم و سرم می زدم.

عین همان موقع ها شارژ می شوم ،

گاهی می مانم که چقدر باز فکر می کرده ،

چقدر ساده می گفته اما عمیق ،

به بعضی از جملاتش که فکر می کنی عین آینه است ، خودت را در آن می بینی و دلت را و همه مردم را ،

انگار از پشت چشمان همه زندگی می کرده ،

و چیزی که با هر جمله اش به ذهنم می رسد ، به دلشوره می افتم و حسرت می خورم ،

به رابطه اش با خدا !

.

.

.

.

.

.

این روزها فکر می کنم نمازم یک ورزش تکراری شده...


 
90.لاک پشت!
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

این پست را دیدم و فهمیدم سرعت انجام کارهایم از سرعت راه رفتن لاک پشت هم خجالت آور تر است!

.

.

می نویسم تا یادم نرود!

پیرو بندهای پست مذکور :

* هنوز تغییری نکرده ام.

* کوسن ها را دوختم!!

*هنوز گلدان نخریدم.

*هنوز خرید یک مانتو مشکی در برنامه ام است ...

* پاسپو رت گرفتم!!

* هنوز نکات و یادداشت هایی در مورد باردار ی جمع آوری کرده ام را پرینت نگرفته ام.

* هنوز برای پازلهایم قاب نخریدم.

 

و

 

موارد زیر به لیست فوق اضافه می شود :

* خرید باطری اضافه برای سفر

* تعمیر چرخ چمدان که در آخرین سفر جوجه شکست

* خرید کتانی برای خودم و جوجه برای سفر

* دوختن رومیزی برای میز عکسهایمان

* خرید قفل برای درب کشویی آهنی

* پیدا کردن طرح از اینترنت برای درست کردن Wall-sticker

ادامه دارد...

.

.

.

.

.

.

برش آناناس به سبک هندوانه کاری از جوجه زیبای من:

 

 


 
89.فقط یک کلمه... نه !
ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

"همیشه فکر کن یه چاقو زیر گلوته که خواستی سرتو بیاری پایین بگی باشه بره تو گلوت!!!!"

مادرم این را می گوید...

همیشه...

و راست می گوید...

.

.

.

حدودا یک ماه پیش بود...بعد از ظهر...روزنامه می خواندم...

موبایلم زنگ خورد و نام آقای "ر" از همکاران محل کار قبلی ام روی گوشی ظاهر شد ...

.

ابتدا با یک سوال شروع کرد:

"چجوری میشه یه فایل Excel با چند تا Sheet رو به یه برنامه Access تبدیل کرد که فرم هم داشته باشه؟؟"

من :تعجب

"و بشه گزارش گرفت "

من :تعجب

"و بشه توش Query زد"

من :تعجب

.

.

.

آقای "ر" همان شخصی بود که من یک بار در حضورشان گفته بودم "بعضی ها رشته های درپیتی مثل ... و ... خوندن که هیچ ربطی به کامپیوتر نداره  ولی تو انفورماتیک کار می کنند! "

و بعد ها فهمیدم ایشان از همان رشته های درپیتی خواندند ولی به یمن نسبت نزدیکشان با مدیر عامل وقت در واحد انفورماتیک مشغول بودند و دو سال بعد همزمان با ازدواجشان به یمن پدرزن محترمشان سمت مدیریت انفورماتیک یک جای مهم را تسخیر کردند.

.

خلاصه که یک سوال تبدیل شد به یک نرم ا فزار*ارتبا ط *با* مشتری که یک ماهی می شود لا به لای کارهای شرکت و ماموریت رفتن و برنامه محل کار دومم درگیر آن هستم.

.

بارها و بارها به خودم لعنت و نفرین فرستادم که فقط نتوانستم یک کلمه بگویم : نه!

و از همه بدتر که هیچ قراردادی هم ننوشتیم و معلوم نیست بابت این وقت تلف شده و این همه زحمت قرار است چقدر حق الزحمه بگیرم و اینکه تا چند ماه آینده هم مجبورم آن را پشتیبانی کنم!

و این تعارف الکی من باعث می شود تا باز هم نتوانم بگویم که هزینه پشتیبانی یک نرم افزار کاملا منفک از هزینه نوشتن آن است.

و از همه بدتر که محل کار ایشان دقیقا کنار اتوبان حقانی است که جای پارک هم ندارد و من مجبورم با تاکسی بروم و کلی هم پیاده!

.

.

این وسط جوجه ام هم دائم سرزنشم می کند که چرا از ابتدا همه چیز را روشن و واضح برای آقای "ر" توضیح ندادم.

.

.

حالا من مانده ام با یک برنامه کمی بیشتر از نصفه...

کلی کار عقب مانده ...

یک وبلاگ چند روز آپ نکرده...

و دریغ از یک جو حوصله!

 

پ ن :

پسر دایی دارم که جراح ارتوپد است. بنده خدا در هر میهمانی که وارد می شود قبل از ورودش همه پاچه شلوارشان را در دست دارند تا مبادا زانوها و مفصل هایشان از دید آقای دکتر دور بماند. حالا من که آرزوی دکتر ارتوپد بودن را به گور می برم اما دوست هم ندارم نقش McAfee را داشته باشم!

 

 

پ ن :

قلمه جدید پتوس برای هفت سین!

 

 

 


 
88.به×خانه×بر×می گردیم!
ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

 

از مزایای تماشا کردن برنامه مزخرف به*خانه*بر*می گر دیم:

.

.

دلمه قارچ:

.

.

کباب لقمه!!!!!

.

.

و برانی لبو از اینجا


 
87.عکسهایم...
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

ظاهرا تمام عکسهای وبلاگم که از سایت freezpic.com آپلود کرده بودم پریده!!!!

فعلا دپرسم!


 
86.land-cruiser...
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

وقتی L O S T می دیدیم:

 

جوجه ام : "شخصیت محبوب تو کیه جوجه؟"

من: "خوب معلومه دیگه جک!!!!"مژه

       "مال تو کیه؟"

جوجه ام :"جان* لاک"از خود راضی

.

.

.

.

حالا که P- R- I- S- O-N- B -R -E -A -K می بینیم:

 

من : "شخصیت محبوب تو کیه جوجه؟"

جوجه ام : "ماهون"از خود راضی

       "مال تو کیه؟"

من :"خوب معلومه دیگه مایکل"مژه

.

.

.

.

جک یک پزشک متخصص ارتوپد است که در زمینه کاری اش کاملا موفق و مشهور است. همیشه به دنبال کمک به دیگران و از طرفی دوستدار رهبری بقیه و نقش اول فیلم !

مایکل یک مهندس ساختمان است که در زمینه طراحی فرد خبره و قابل تحسینی است. کم حرف و خوش قلب و از طرفی دوستدار رهبری بقیه و نقش اول فیلم ! 

جان*لاک یک مرد کاملا مرد! باهوش ، شجاع ، نترس و کمی بدجنس .همیشه در حال انجام کارهایی که دیگران از پس آن بر نمی آیند و دوستدار رهبری بقیه !

ماهون یک بازرس تیز ، باهوش و کار کشته و کمی بدجنس.همیشه در حال دستگیری متهمانی که دیگران از دستگیری آنها عاجزند و یک land-cruiser چهار درب مشکی دارد!!!!!

.

.

.

پزشکی خواندن آن هم فقط تخصص ارتوپد آرزوی دیرینه من بوده که تقریبا همه نزدیکانم این را می دانند.حالا چگونه آرزوی پزشک بودن به مهندس کامپیوتر و شغل مزخرف برنامه نویسی تبدیل شد!!!!!!داستان مفصلی دارد...بعد از پزشکی آن هم فقط تخصص ارتوپد من عاشق رشته طراحی ساختمانم!!!!! از طرفی کم حرف هستم (یعنی سعی می کنم باشم) و دوستدار رهبری بقیه !

 

جوجه من در شغلش شخص موفقی است باهوش است و همیشه چیزهایی را که متوجه می شود من نیم ساعت بعد متوجه می شوم! ماشین رویاهایش land cruiser است اما اصلا بدجنس نیست فقط دوست ندارد نفر اول باشد!

.

.

.

.

من : "پس اگه جک و مایکل نقش اول نبودن چی ؟"

جوجه ام : "اگه land cruiser داشتن شخصیت محبوب منم بودن!!!!"

 

من :

من :

و 

 

 

 

 

 


 
85.روزانه!
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

صبح که می آمدم هوا سرد بود.

سوز تندی داشت.

یادم آمد زمستان آمده!!

آخر این چند ماه اخیر با جوجه ام می آیم و بر می گردم.

فکر کنم دقیقا از همان زمانی شروع شد که ? Can you give me a lift  را در کلاس زبان یاد گرفتم و هر روز برای جوجه تکرار می کردم!!نیشخند

.

.

با زمستان میانه خوبی ندارم و از حالا دلتنگ بهارم.

قرار است اگر خدا بخواهد بهار امسال جوجه ام استخر را تعطیل کند و بعدازظهرها پیاده روی کنیم!

به قول جوجه حیف است روزها و ساعتهای بهار دودی تهران را از دست بدهیم!!!

روزشماری می کنم برای چیدن هفت سین امسال مان!

و البته دیدن "ح"...

.

.

دیشب "ح" تلفن کرد... خوشحال بود...کارش را دوست دارد و محیط آنرا هم!

می گفت هوای اهواز از حالا بهاری است و نگران تابستان بود.

از غذا و ساعت کاری گفت ...

از سوئیتی که در اختیارش گذاشته اند...

و اینکه خودش باید لباسهایش را بشورد...

و از همه چیز راضی بود.

باشگاه هم ثبت نام کرده ! تقریبا بعد از ظهرهایش پر شده .

می گفت دوستانش امشب به بیرون دعوتش کرده اند.

می گفت اینجا پسر هایشان زود ازدواج می کنند.

می گفت دو تا از همکارهایش که همسن او هستند دو تا هم بچه دارند!!!!!

.

من کمتر می توانستم حرف بزنم...

نه اینکه حرفی برای گفتن نداشتم.

می خواستم متوجه بغضم نشود ... و خوشحال بودم که اشکهای من را نمی بیند...

خوشحالی او خوشحالی من است.

چندین بار خدا را شکر کردم که این بار هم ما را شرمنده کرد!

.

قرار شده اولین حقوقش را در "باغ* گیلاس " برایمان خرج کند!!!

ما و خاله اینها!!!

.

.

.

چند روزی است بعد از ظهر ها به کارهای عقب مانده خانه نارنجی رسیدگی می کنم. بالاخره موفق شدم قابهایم را به دیوار بزنم.

اما هنوز نرسیدم برای پازلها کاری بکنم!

.

.

.

 

 


 
84.سفر...
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

بعد از چند ماه تحقیق و جستجو در سایتها و آژانسهای مسافرتی من و جوجه مقصد قطعی مان را برای سفر مشخص کردیم...

ما به مالزی می رویم!

.

.

.

تعویض خانه خستگی و استرس های زیادی را به همراه داشت،

به علاوه اینکه در چند ماه اخیر فقط کار بود و کار بود و کار.

مرخصی که در طول سال می توانستیم برای استراحت و سفر استفاده کنیم همه صرف اسباب جمع کردن و اسباب پهن کردن و بانک و وام و خرید و تمیز کاری شده بود.

.

.

اگر خدا بخواهد ما 14 بهمن عازم مالزی خواهیم بود.

فقط

اگر

خدا

بخواهد...


 

 


 
83.نور!
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

روزها که از خانه بیرون می آییم هوا تاریک است.

عصرها که به خانه بر می گردیم هوا تاریک است.

.

.

.

یادم می آید یکی از دلایل خریدن خانه نارنجی پنجره های بزرگ و نور خوبش بود!!!


 
82.من.
ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

ذهنم پر است از حرفهای نگفته و فکرهای در هم و برهم.

حرفهایی که گفتنشان اذیتم می کند و فکرهایی که روحم را ریز ریز می خورند.

بی صدا ولی دردآور.

تصمیم ما برای بچه دار شدن همچنان به صورت معلق باقی مانده و من نیز همچنان داروهای آمادگی برای بارداری را مصرف می کنم.

نمی دانم تا کی این روال ادامه خواهد داشت.

.

.

.

جوجه ام معتقد است که هنوز برای بچه دار شدن آماده نیست و نیاز به یک استراحت یک ساله دارد. می خواهد در یکسال آتی مسافرت بیشتر برویم و پس انداز تپلی هم داشته باشیم.

نمیدانم چطور بگویم که بار اضافی بیشتر روی دوش من خواهد بود و اینکه ما در این 7 سال به اندازه کافی استراحت کرده ایم!

زبانم قفل می شود وقتی می خواهم در مورد این موضوع نظرم را بگویم و دوست هم ندارم که اصرار من باعث تغییر نظرش بشود.

تجربه به من ثابت کرده مالکیت هیچ چیز با اصرار ارزشی ندارد...

حتی اگر آنرا خدا بدهد...

.

.

.

از وقتی به خانه نارنجی نقل مکان کرده ایم ، نگاههای سنگین دیگران و حرفهایشان اذیتم می کند.

همه دائم در حال پیگیری هستند که دیگر کی می خواهید بچه دار شوید و وقتی هم که به خانه مان می آیند اعلام می کنند که لباسهایشان را در اتاق نی نی گولو تعویض می کنند!!!!!

اتاق نی نی گولو!!!

انگار این یک اتاق خواب اضافی قرار است سوهان روح من باشد.

.

ترجیح می دهم به میهمانی های خانوادگی نروم تا مجبور نشوم سوالات بی پاسخ دیگران را جواب بدهم.

یکماه اخیر دو بار دعوت به میهمانی را رد کرده ام.

تحمل نظرات اقوام خودم راحت تر از تحمل نظرات خانواده جوجه است .شاید چون توقع دارم آنها از پسرشان سوال کنند همانطور که خانواده من از جوجه سوال نمی کنند.

در هر حال نمیدانم چرا پاسخ سکوت هم برایم سخت تر شده.

.

.

.

گشت و گذار در سایتهای بارداری و تهیه لیست سیسمونی و شیر دهی و مراقبت از نوزاد و بی خوابی و لذت دیدن اولین لبخند و هزار رشته وصل شده به هم ...........همه و همه فکرهای این روزهای من هستند که فقط خودم می دانم و خودم.

و فکر می کنم...

تنهای تنها...

جوجه هر روز نکته منفی از داشتن یک نوزاد در خانه را برایم یادآوری می کند. اگر تا به حال آنها را یادداشت کرده بودم یک کتاب داشتم!

می خواهم سعی کنم نکات مثبت را من بشمرم اما تجربه ای ندارم و گاهی فکر می کنم شاید بعضی چیزها فقط برای یک مادر دوست داشتنی است.

نمی دانم...

اقراق می کنم که کم آورده ام...

در طول 30 سال زندگیم هیچوقت اینطور کم نیاورده بودم...

.

.

.

این روزها خیلی فکر میکنم ...


 
81.اهواز!
ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

ظاهرا این روزها سرنوشت خانواده ما به اهواز گره خورده!

.

.

جوجه ام به جهت ماموریت مسافر اهواز است.

پرواز "ح" به اهواز هم به امید خدا امروز ساعت 2 خواهد بود. طبق روال همیشه به دلیل ذخیره مرخصی ام برای سفر نمی توانم به بدرقه اش بروم.

از این بابت خوشحال هم هستم چون مطمئنا نخواهم توانست جلوی سرازیر شدن اشکهایم را بگیرم و دوست هم ندارم که پشت سر مسافر گریه کنم.

.

.

این روزها شیفته دیدن اهواز شده ام!!

 

 

 

 

 

پ ن :

متاسفانه پسر خاله جوجه که جهت شرکت در کلاسهای دانشگاهش به اراک رفته بود ، در راه تصادف کرده و از روز دوشنبه در کُماست.

نیازمند دعای همه هستیم...


 
80.من.
ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

چقدر خوب است که هیچکس نمی فهمد.

چقدر دوست داشتنی است که فقط برای خودم ،  فقط برای خودم است.

در شلوغ ترین جا...

در خیابان ، خانه ، شرکت ، ...

هیچکس نمی داند...

هیچکس نمی فهمد...

.

.

.

پس هر چه بخواهم در خیالم می بینم!

 

 


 
79.اگر خدا نخواهد...
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

برای جشن دو نفره مان...

.

می خواستم دوشنبه شب کارهای لازم را انجام دهم :

خریدهایمان را جابه جا کنم ، بشورم ، سالاد و دسر آماده کنم ، گل و کیک بخرم ، هدیه ام را کادو کنم ،...

.

می خواستم روز سه شنبه زودتر به خانه بروم :

حمام کنم ، موهایم را سشوار بکشم ، آرایش کنم ، لباس نو بپوشم ، عطر بزنم ، ...

.

می خواستم میز را بچینم :

سبزی پلو با ماهی ، میرزاقاسمی ، سالاد فصل ، سالاد کلم ، شور ، ماست لبو ، ژله ، دسر ، آجیل ، یک دسته گل رز ، شمع ، ....

.

می خواستم بعدازظهر سه شنبه به بیرون برویم:

پیاده روی کنیم ،  کافی شاپ برویم ، هدیه ام را بدهم ، ...

.

می خواستیم شب سه شنبه :

فیلم مورد علاقه مان را ببینیم و با هم باشیم ، عکس بیاندازیم...

.

.

می خواستم جوجه ام را غافلگیر کنم...

.

.

.

.

.

دوشنبه شب دیر به خانه آمدیم ، فقط خوابیدیم...

سه شنبه صبح به ماموریت فرستاده شدم ، دیر به خانه رسیدم...

قبل از انجام هیچ کاری جوجه ام به خانه آمد...

سالاد و دسر و کیک و گل و شمع نداشتیم!

پمپ آب خراب شد!

لباس نو ام را برای سورپرایز دیگری گذاشتم!

برای تعمیر پمپ آب به بیرون رفتیم!!!!

هدیه ام را بدون کادو دادم!

به کافی شاپ نرسیدیم!

عکس هم نداریم!

.

.

.

.

ولی با هم بودیم...

.

.

.

.

یادم باشد !! قبل از انجام هر کاری بگویم...

به امید خدا...

انشا الله...

اگر خدا بخواهد...

.

.

.

.

.