ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

107.مالزی...روز پنجم...
ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

دوشنبه 19 بهمن 88


ساعت : 9.35

در ایستگاه مونوریل هستیم.برنامه امروز گشت و گذار در گنتینگ است.گنتینگ منطقه ای کوهستانی در مالزی است که یکساعت با کوالالامپور فاصله دارد و شامل تله کابین و شهر بازی است و تنها جایی که دارای کازینو هم می باشد.

منطقه نسبتا سردی است برای همین یک بلوز گرم برای جوجه و یکی برای خودم در کیفم می گذارم و سارافون بافتی که دیروز خریده بودم را می پوشم!

برای رفتن به گنتینگ ابتدا باید به ایستگاه Kl Sentral رفته از آنجا به ترمینال اتوبوسها و سپس با اتوبوس به گنتینگ برویم.

2 بلیط مونوریل تا ایستگاه Kl Sentral و به ازای هر نفر 2.5 رینگیت می خرم.

 

ساعت : 10

پیاده در راه ترمینال اتوبوسها هستیم . حدودا 5 دقیقه طول می کشد تا به ترمینال برسیم.

.

.

.

در کولالامپور چند نوع خط حمل نقل وجود دارد :

- مونوریل که هوایی است.

- LRT  چیزی شبیه مترو خودمان که گاهی هم روی زمین می آید ، خیلی سریع است و راننده ندارد.

- Komuter که شبیه قطارهای بین شهری ماست اما کوتاهتر.

- و دو خط دیگر که از فرودگاه مستقیما به Kl Sentral می آیند و ما شنیدیم که خیلی خیلی سریع هستند!

نکته جالب اینکه چنانچه لازم باشد از خطی به خط دیگر تغییر مسیر بدهیم کل این مسیر در پیاده رو سرپوشیده است و همین سقف ها راهنمای خوبی برای توریست ها و مسافران هستند.

Kl Sentarl هم نقطه ای است که همه این خطوط در آنجا به هم می رسند. چیزی شبیه ایستگاه مترو میدان امام خمینی خودمان ولی خیلی بزرگتر و پیچیده تر و مطمئنا در چنین جایی که رفت و آمد مسافران به وفور دیده می شود تی شرت هم پیدا میشود!!!

.

.

.

ساعت : 10.15

در ترمینال هستیم. بلیط اتوبوس گنتینگ را به ازای هر نفر 9.8 رینگیت خریده ایم و روی آن نوشته که اتوبوس در ساعت 11.30 حرکت می کند. یک خانواده 3 نفره ایرانی می بینیم که آنها هم بلیطی شبیه بلیط ما در دست دارند.

تصمیم می گیریم یک ساعت باقیمانده تا حرکت را به مرکز خرید  Kl Sentral که به اندازه یک پله برقی با ما فاصله دارد برویم و از دود اتوبوسها هم در امان باشیم.

قصد خرید نداریم چرا که همراه داشتن هر وسیله اضافه در شهر بازی فقط دست و پا گیر است.

 

ساعت : 11.25

در اتوبوس نشسته ایم و منتظر حرکت. یک نایلون روی پاهای جوجه است که شامل یک شلوار جین ، 6 عدد زیرپوش و یک بسته لباس زیر است!!!!!!

فروشگاه Levise حراج 40% داشت و جوجه هم از این فرصت بی نسیب نماند.

از دور مسجد جامع زیبای کوالامپور دیده می شود...

به شدت خوابم می آید...

سرم را روی شانه جوجه ام می گذارم و چشمانم را می بندم...

 

ساعت : 12.30

به گنتینگ رسیده ایم . دقیقا یک ساعت در راه بودیم. از اتوبوس پیاده شدیم و همگی تابلوهایی که علامت تله کابین روی آن است را دنبال کردیم.

2 عدد بلیط تله کابین رفت و برگشت به ازای هر نفر 8 رینگیت خریداری کرده و در صف تله کابین ایستاده ایم.

صف به سرعت حرکت می کند ، جوجه دستم را می گیرد و با یک حرکت پرشی سوار کابینی که در جلوی مان حرکت می کند می شویم.

کابین ها 8 نفره هستند .دو ردیف صندلی که پشت به یکدیگر چسبیده اند.

ما با یک خانم و دو آقای چینی در یک کابین هستیم. از اینکه در کنارمان کس دیگری ننشسته خوشحالم!!

ارتفاع بسیار زیاد است و دیدن مناظر از آن بالا لذت بخش...

کابین هایی که از روبرو می آیند اکثرا خالی هستند و آرزو کردم کاش من و جوجه هم در یک کابین تنها بودیم!

خانم و آقایان چینی همراه ما کاملا ساکت بودند و ظاهرا از سکوت در آن ارتفاع لذت می بردند. ما هم سعی می کنیم با ایما و اشاره و در گوشی منظور همدیگر را بفهمیم و سکوت را رعایت کنیم!

جوجه دوربین را با دست گرفته، سرهایمان را به هم می چسبانیم و سعی می کنیم عکسهای دو نفره بگیریم...

از اینکه همراهان پشتشان به ما است و مسخره بازی های ما را نمی بینند خوشحالیم!

سواری با تله کابین حدودا 20 دقیقه طول کشید...

 

ساعت : 13

به یک ساختمان بزرگ رسیده ایم و پرس و جو کنان به محل بازیها می رویم. ساختمان آنقدر بزرگ است که رد شدن از آن 30 دقیقه طول می کشد...

اینجا پر است از رستوران ، شیرینی فروشی ، فروشگاههای مارکدار و البته تی شرت!

در مقابل یک شیرینی فروشی که یکی از ویترین یخچال های آن انواع نان است می ایستیم...دوست داریم خرید کنیم اما به اندازه کافی بار همراهمان هست!

جوجه اصرار می کند که یکی از دسرهای رنگ و وارنگ آنجا را امتحان کنم.

وارد مغازه خیلی شیک می شویم و از پسری حدودا 20 ساله که مسئول آن قسمت بود راهنمایی می خواهیم...

من : Which one is full of chocolate????!!!!!

من : نیشخند

و نتیجه ...

یک شیرینی بند انگشتی به همراه ++ مالیاتی معروف به مبلغ حدودا 5 رینگیت! که بر خلاف ظاهرش اصلا هم خوشمزه نیست...حالا ناراحت نیستم که جوجه رژیمش را نشکسته!

.

یک پله برقی به سمت طبقه بالا با کلی چراغ رنگ و وارنگ می بینیم که نظرمان را جلب می کند. سوار بر پله برقی می شویم.

ظاهر امر پیداست که اینجا کازینو است...

می دانستیم که خانم های با حجاب اجازه ورود به کازینو را ندارند ، به روی خودمان نمی آوریم و فقط برای تماشا وارد می شویم.

هنوز چند قدمی از گیت ورودی دور نشدیم که صدای آقایی توجهمان را جلب می کند.

من حدس می زنم که به خاطر حجاب من است اما او از نایلونی که در دست جوجه است ایراد می گیرد و عذر خواهی می کند که ورود هر نوع وسیله اضافی ممنوع است.

ظاهرا زیرپوشها برایمان دردسر ساز شدند!

با پله برفی 5 طبقه به پایین می آییم تا بالاخره به بازیها می رسیم.تازه فهمیدم این ساختمان بر روی تپه قرار داشته!

 

ساعت : 13.30

در  ورودی شهر بازی هستیم. تصویری در جلوی چشمانم ظاهر می شود...

پینوکیو!

اینجا یک محیط ، یک منطقه و یک بخش برای بازی نیست. اینجا واقعا یک شهر پر از بازی است. خیلی بزرگ ... فقط بازی ، موزیک ، خنده ، جیغ ...

تا جایی که چشم  کار می کند فقط همین چیزها دیده می شود .

شهر بازی دارای 4 نوع بلیط است :

بازی های بیرون به مبلغ 38 رینگیت به ازای هر نفر

بازیهای داخل

بازیهای بیرون و داخل هر دو 

سرزمین برفی

بازیهای کامپیوتری

2 بلیط بازیهای بیرون جمعا به مبلغ 76 رینگیت را می خریم که خودش شامل 20 بازی است!

برای شروع Spinner یا تاپ برقی و سپس Astro Fighter یا سفینه را به ترتیب بازی می کنیم...

 

ساعت : نمیدانم!

جلیقه های نجات به رنگ نارنجی را پوشیده ایم و در صف Boating یا همان قایقرانی در دریاچه ایستاده ایم.  قایقها دو نفره پدالی هستند و مدت قایقرانی برای هر گروه 15 دقیقه است...

از روبرو صدای جیغ و فریاد می آید. یک میله عمودی در مقابلمان می بینیم که چیزی از آن بالا می رود و در هوا محو می شود !

دور دریاچه را با جوجه دور زدیم و در راه بازگشت به اسکله هستیم...

 

pirate Ship یا کشتی معلق که نام آن در لیست بازیهای ترسناک است را به عنوان بازی بعدی انتخاب می کنیم.

نکته قابل ذکر این است که اینجا مجبور نیستیم برای هر بازی دوباره بلیط تهیه کنیم و وقتمان را در صف تلف کنیم.بلیطی که خریدیم شامل همه بازیهای بیرون می شود.

نوبت به ما میرسد و طبق تجربه ردیف اول صندلی ها یعنی نوک کشتی را برای نشستن انتخاب می کنیم تا بیشتر وحشت کنیم!!!

کشتی به بالاترین نقطه می رسد و من هم همراه بقیه بی اختیار جیغ می زنم...

جوجه هم این وسط در حال عکس گرفتن است و من در حال غر زدن که دستت را بگیر به میله!!! می اُفتی!!!!

وحشت باعث می شود زیبایی منظره از این بالا اصلا به چشم نیاید...

 

سوار بر Flying Dragon  ، قطاری می شویم که ریل آن از روی دریاچه رد شده و در بعضی از جاها پیچ آن به شدت زیاد می شود طوری که احساس می کنم در حال پرتاپ شدن به بیرون هستم. تا آنجایی که می توانم خودم را به جوجه می چسبانم و جیغ می زنم.

جوجه فقط می خندد و یووووهوووووووووووووووو....

 

ساعت : نمیدانم

با شنیدن صدای جیغ و فریاد که دائما از اطراف میله آهنی شنیده می شود دیگر میدانیم قضیه چیست!!

Space Shot نام بازی وحشتناکی است که چندین بار از جوجه خواهش می کنم بی خیال آن شود اما شوقی که در صورتش می بینم باعث میشود با اکراه همراهیش کنم.

میله ای به ارتفاع نمی دانم چقدر که یک سر آن روی زمین و سر دیگرش داخل مه!

در صف بسیار طولانی این بازی وحشتناک که 90 درصد آن هموطنان غیورمان هستند ایستاده ایم. اینجا است که فرق ما با بقیه آدمهایی که اطراف بازی با بهت و وحشت ایستاده اند و چهره هایشان تنوع کشورهای مختلف را نشان میدهد کاملا دیده می شود! و من مطمئن شدم ایرانی ها واقعا نترس هستند...

.

دور میله آهنی 10 صندلی قرمز با حفاظ هایی که من را یاد فضانوردان هنگام صعود می اندازد چسبیده شده.

مسئول بازی که یک دختر محجبه مالایی است صندلی ها را کنترل می کند و از بسته شدن کلیه قفلها و حفاظ ها مطمئن می شود.

هیچ بوق ، سوت و یا آلارمی برای شروع بازی زده نمی شود. همینطور که همه منتظر هستند ناگهان صندلی ها در عرض چند صدم ثانیه و به سرعت نور از جلوی چشمان همه محو می شود و به ارتفاع صعود می کند!

جایی که فقط مه دیده می شود... کمی صبر می کند ... یک صدای وحشتناک که ناشی از خالی شدن پمپ باد است در فضا پخش می شود و ...

پس از چند ثانیه که هیچکس نمیداند چند ثانیه دوباره با همان سرعت و بدون هیچ زنگ و اعلانی به سمت زمین سقوط می کند...

کل بازی فقط 10 ثانیه طول می کشد...

من قصد دارم تا وقتی نوبت به ما برسد همراه جوجه در صف بایستم و وقتی نوبت ما شد اعلام انصراف کنم! اینطوری جوجه به آرزویش می رسد و من هم خلاص می شوم.

هنوز 20 نفری جلوی ما هستند...

ناگهان خانم متصدی بازی اعلام می کند که یک گروه دو نفره نیاز داریم!!! ظاهرا تمام افرادی که جلوی ما بودند می خواستند دسته جمعی سوار بازی شوند. جوجه دستش را بلند می کند و به طرف بازی می رود...

من نه راه پس دارم نه پیش... با اکراه ... وحشت و ترس به دنبالش می روم و فکر می کنم اگر قرار است اتفاقی بیفتد بهتر است با جوجه ام باشم...

طبق روال بازیهای قبل همه با ما خداحافظی می کنند و دیدار بعدی را به دنیای دیگر موکول می کنند.

خبر بد بعدی برای من اینکه دو صندلی خالی در کنار هم نیست و من وجوجه باید دقیقا پشت یکدیگر یعنی جایی که هیچ دیدی به هم نداریم بنشینیم!

مجبورا می نشینم و خانم مسئول قفلهای حفاظ من را چک می کند...

نکته بد بعدی اینجاست که هیچکس نمی داند بعد از چک شدن قفلها بازی کی شروع می شود و اصل هیجان بازی هم در همین است ،وقتی همه در حال خودشان هستند این اتفاق می افتد!

و من هم از قضیه مستثنی نیستم...

چشمهایم را باز کردم و منتظرم تا نشیمنگاهم روی صندلی قرار بگیرد...

واقعیت اینجاست که به علت سرعت زیاد وزن از بین میرود و حالا که به بالا رسیدم سنگینی جسمم را احساس نمی کنم...

چشمهایم را باز میکنم... مردم به اندازه مورچه هستند و بخاطر مه زمین با هاله ای از ابرها و به سختی دیده می شود...

خودم را برای سقوط آماده می کنم و به خودم امیدواری میدهم که تا چند ثانیه دیگر پاهایم روی زمین است...

.

...فقط جیغ می زنم و با سرعت نور به سمت زمین می روم...

.

پاهایم بی حس هستند وقتی از صندلی پایین می آیم ...

تا به حال این هیجان و سرعت را در زندگی ام تجربه نکرده بودم و دلم می خواهد یک بار دیگر این بازی را انجام دهم!!!!نیشخند

جوجه هم با من هم عقیده است ولی متصدی دستگاه اعلام می کند که دوباره باید در انتهای صف بایستیم... پس منصرف می شویم...

خانم ایرانی حدودا 50 ساله را میبینیم که با ما پیاده شده ، در حال گریه کردن است و شوهرش زیر بغلش را گرفته!!! شوکه شده است و وحشت زده...

 

بازی بعدی ترن هوایی را انتخاب می کنیم که حالا دیگر هیچ ترسی از آن نداریم و به نظرمان مسخره می آید!!!!

به بازی رسیده ایم اما مسئول آن اعلام می کند که بازی تعطیل است و در حال تعمیر.

 

به سراغ یک ترن هوایی دیگر می رویم که صدای جیغ و فریاد از آنجا هم به گوش میرسد و معلوم می شود این یکی هم کمی از میله عمودی ندارد!

بالاترین ارتفاع ترن از سطح زمین 137 متر است که ارتفاع زیاد و قابل توجهی است! این بازی 4 نفره و وضعیت قرار گرفتن در آن به صورت خوابیده و بر روی شکم است!

با اکراه و ترس مجدد به سمت ورودی بازی می رویم ...

متوجه می شویم که هزینه این بازی جداگانه و به ازای هر نفر 10 رینگیت است. از این کلک مالایی ها بدمان می اید و تصمیم می گیریم بازیهایی را انجام دهیم که پولشان را پرداخت کرده ایم!

 

ساعت : 17

به پیست موتور سواری آمدیم و  حدودا 50 دقیقه طول کشید تا به ابتدای صف برسیم.

10 موتور بنزینی که در شروع مسابقه در پنج ردیف 2 نفره تقسیم شده اند.من و جوجه دو موتور اول را برمی داریم و تصمیم می گیریم هر کس اول شد یک هدیه به سلیقه بازنده جایزه بگیرد!!!!

پیست یک جاده پیچ در پیچ است که خط شروع همان خط پایان است فقط تعداد دورها شمرده می شود که برای هر گروه 5 دور است...

سه دور اول را در مقابل چشمان مبهوت تماشاچیان نفر اول شدم و در دور چهارم نفر آخر گروه خودمان را در مقابلم می بینم! دیگر مسابقه دادن فایده ای ندارد چرا که معلوم نیست چه کسی اول است!

سرعتم را کم کرده ام و منتظرم تا جوجه ام به من برسد . چند نفر از کنارم عبور می کنند که هیچکدام جوجه من نیست!!

نگرانم و کنار پیست با سرعت کم و در حال حرکت. جوجه را از دور می بینم و دستم را روی بینی ام به معنی دماغ سوخته می کشم!!!!

جوجه موتورش را در مقابل موتور من قرار می دهد که به شوخی راهم را سد کند غافل از اینکه دنده عقبی وجود ندارد و مجبور می شود برای حرکت دادن موتور پیاده شود که....

اتفاق ناگوار و خنده دار می افتد!!! شلوار جوجه از ناحیه کمر تا ... به اندازه 20 سانت و شاید بیشتر شکافته می شود!

هر دو مبهوت همدیگر را نگاه می کنیم و نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم.

جوجه:"حالا چجوری جلوی چشم اینهمه آدم پیاده شم؟؟؟"عصبانی

من : خنده

.

.

با تلاش بسیار سعی می کنم به خانمی که در غرفه کنار پیست مسئول است بفهمانم که من نخ و سوزن لازم دارم! اما ظاهرا انگلیسی نمیداند...

ناگهان به یاد شلوار جینی که صبح در مرکز خرید Kl Sentral خریده بودیم می افتم!

خوشحال و خندان به سمت دستشویی می رویم تا جوجه شلوارش را افتتاح کند...

هوا به شدت سرد شده و باد می وزد. برای خوردن نهار و شام! به داخل ساختمان بزرگ می رویم و سراغ  رستورانی که قبل از ورود به شهر بازی برای خوردن غذا نشان کرده بودیم.

 

ساعت : 18.15

داخل یک رستوران هندی بسیار شیک که متعلق به هتلی در گنتینگ می باشد نشسته ایم.

قیمتها نسبت به رستورانهای شهر خیلی بالاست و همه علامت مزخرف ++ مالیاتی را دارند.

گارسون دست و پا شکسته انگلیسی میداند و ناچار غذا را از روی عکس آن در منو انتخاب می کنیم...

یک بشقاب شامل یک سیخ کباب شبیه کباب کوبیده خودمان، یک سیخ جوجه و یک سیخ کباب ماهی به همراه یک برنج لهیده با گوشت!

صورتحساب غذا 115 رینگیت حدودا 35000 تومان می شود که بیشترین مبلغی است که تا امروز برای غذا در مالزی داده ایم و البته یک رقم معمولی برای رستورانهای تهران!

هوا در حال تاریک شدن است و سریعا برای بازگشت سوار تله کابین می شویم.

 

ساعت : 20.30

در اتوبوس به مقصد Pandan Jaya نشسته ایم. تنها شانسی که آورده ایم خرید بلیط آخرین اتوبوس به منطقه ای نزدیک ایستگاه مونوریل است! کدام ایستگاه برایمان فرقی نمی کند. فقط کافی است به شهر برسیم.

مبلغ بلیطها به ازای هر نفر 4.8 رینگیت که نصف مبلغ بلیط آمدن است!

دوباره یاد پینوکیو می اُفتم که لابه لای بازیها زمان را از یاد برده ایم و فکر می کردیم اتوبوسها تا نصف شب منتظر می مانند تا ما را به هتل برسانند!!!

 

ساعت : 11

در هتل هستیم . بعد از یک دوش آب گرم فقط می خوابیم...

.

.

.

گنتینگ یکی از گشتهایی بود که خانم "ر" اصرار داشتن ما حتما ثبت نام کنیم و هزینه این گشت به ازای هر نفر 142 رینگیت یا 40 دلار بود که این مبلغ شامل ورودی شهر بازی نمی شد!!!!!

این در حالی بود که هزینه رفت و آمد و بلیطهای تله کابین من و جوجه و حتی بلیط شهر بازی جمعا 50 رینگیت شد. یعنی دقیقا 234 رینگیت به نفع ما شد.

 


 
106.مالزی...روز چهارم...
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

یکشنبه 18 بهمن 88

 

ساعت : 9.45

صبحانه مزخرف هتل را خورده ایم و در ایستگاه مونوریل منتظر ترن هستیم...

برنامه امروزمان بازدید از آکواریوم ، برجهای دوقلو و china town است.

طبق نقشه آکواریوم در منطقه Bukit nanas و نزدیک برجهای دوقلو است. بلیط مونوریل به ازای هر نفر 1.2 رینگیت یعنی 360 تومان است.

در ایستگاه Bukit nanas پیاده می شویم که ساختمان زیبایی توجه ما را جلب می کند.

اینجا Tourist Center مالزی است و محلی برای دادن اطلاعات به توریست ها.

اولین چیزی که بعد از ورود توجه من و جوجه را جلب می کند کامپیوتر هایی است که در وسط سالن چیده شده و اینترنت رایگان دارند!

به مسئول مربوطه مراجعه کردیم و  اسامی مان را در یک دفتر یادداشت کرده و دو تا از کامپیوتر ها را در اختیار گرفته ایم.

و این پست را نوشتم...

 

ساعت : 10.15

پرس و جو کنان به سمت آکواریوم راه افتادیم و حدودا 10 دقیقه است که پیاه روی می کنیم. از کنار برج های دوقلو رد می شویم و تصمیم داریم در راه برگشت اینجا را ببینیم.

بلیط آکواریوم به ازای هر نفر 38 رینگیت یعنی 11500 تومان است.در صف بلیطها یک زوج جوان ایرانی را می بینیم و از ما راجع به Lake Garden اطلاعات می پرسند.

به ما پیشنهاد می کنند که حتما به پارک آبی و باغ وحش برویم که پشیمان نمی شویم!

اطلاعات پارک آبی را از قبل جمع آوری کرده بودم اما هم به دلیل چراغ قرمزم و هم حجاب من قضیه کاملا کنسل شده بود.

خانم جوان : "اونجا خیلی ها با حجاب میان . عربها مایو اسلامی می پوشند و اکثرا با تیشرت و شلوار هستن. من خودم با لباس خواب رفتم!!!"

با جوجه ام تصمیم گرفتیم تا روز آخر یعنی چهارشنبه چنانچه وضعیت من سفید شد و لباس مناسب هم خریدم به پارک آبی برویم.

 

ساعت : 11

در آکواریوم هستیم و از دیدن ماهی ها شگفت زده.شبیه یک تونل در دریا که اطرافمان پر از ماهی ، کوسه و لاک پشت های غول پیکر است...

دائما پشت بلندگو اعلام می کنند که از گرفتن عکس با فلاش خودداری کنید که برای چشم ماهی ها ضرر دارد!

عکس بالا را با فلاش انداختم که با چشم غره جوجه دوربین خاموش شد!

بقیه عکسهای بدون فلاش تار است و تقریبا چیزی مشخص نیست.

سرگرم فیلم گرفتن از ماهی ها هستم که ناگهان یک سفره ماهی با عرض حدودا 2 متر از بالای سرم عبور می کند.

دو غواص در داخل آکواریوم مشغول غذا دادن به ماهی ها هستند. گوشت های تکه تکه شده ماهی! را از ظرفی سر بسته در می آورند و جلوی دهان ماهی ها می گیرند.

یکی از لاکپشت ها ظاهرا غواص را می شناسد و با هم دوستان صمیمی هستند!

یکی دیگر از غواص ها روی یک سفره ماهی که از قد خود غواص هم بزرگتر است سوار شده و سعی دارد تکه ای ماهی را سمت دهانش ببر.

دهان سفره ماهی زیر سرش است و من تا به حال این را نمی دانستم.

 

ساعت : 12.30

نزدیک برجهای دوقلو هستیم و از درب پشتی وارد اولین طبقه برج می شویم اما نمی دانیم در کدام قُل هستیم!

تابلوی فروشگاه ها نظرمان را جلب می کند. اینجا فقط اجناس مارکدار آن هم مارکهای معروف به فروش می رسند . D&G , Pierre cardin ,Calvin klein,...

وارد یکی از فروشگاهها می شویم که برچسب تخفیف 50%  روی شیشه هایش مشهود است...

یک شلوار جین بر می دارم . با تخفیف 2000 رینگیت است!!!یعنی حدودا 600000 تومان!

یک تی شرت بر می دارم و در مغزم صفر ها را می شمرم که مطمئن شوم... با تخفیف 270000 تومان!

با جوجه ام تصمیم می گیریم که وقتمان را تلف نکنیم و به دیدن برجهای دوقلو برویم...

 

ساعت : حدودا 13

با نگهبان برجها در حال سر و کله زدن برای تهیه بلیط بازدید از محل اتصال دو برج هستیم.توضیح می دهد که فقط تا قبل از 7 صبح بلیط داده می شود و به راحتی ها هم در دسترس نیست!

از خیر دیدن کوالالامپور از آن بالا می گذریم چون بیدار شدن در تعطیلات آن هم 5 و 6 صبح برای ما جزو محالات است...

 

ساعت : 13.30

فقط یک سکو است که از آنجا می توان کل برجها را در تصویر داشت.

عظمت این برجها وصف نشدنی است ...

هوای ابری زیبایی برجها را چند برابر کرده بود. رنگ برجها نقره ای است و من مبهوت این معماری...

همه در حال عکس و فیلم گرفتن هستند...

سعی می کنیم دوربین را طوری تنظیم کنیم که دقیقا وسط برجها باشیم.پایه دوربین در کوتاه ترین حالت ممکن است .ظاهرا موفق نشدیم...

 

 

ساعت : 14.30

جوجه اهل فست فود نیست و تا به حال چندین بار مک دونالد را در سوییس و چین امتحان کرده و مطمئن است که واقعا به درد نمی خورد. با این حال برای اینکه من فکر نکنم حتما چیزی دارد که اینقدر معروف شده نهار را به مک دونالد می رویم.

جوجه کاملا حق دارد واقعا مزخرف است . یک همبرگر به اندازه کف دست و به قطر نیم سانت با یک کوه سیب زمینی!

هزینه غذا که شامل دو همبرگر دوبل ، دو پاکت سیب زمینی و 2 آب پرتغال بود جمعا 25 رینگیت یعنی 7500 تومان شد.

 

ساعت : 18

بعد از یک دوش آب گرم و دو ساعت خواب بعد از ظهر راهی china town هستیم.

طبق نقشه باید با مونوریل به ایستگاه Maharajalela برویم و از آنجا حدودا 10 دقیقه پیاده روی است.

به ایستگاه مونوریل رسیدیم.

من :Hi, two Maharajalela station please

من :

تفاوت بلیطهای مونوریل با بلیطهای کاغذی مترو خودمان در این است که باید بلیط را تا مقصد نگه داریم و هنگام خروج آنرا به دستگاه وارد کنیم تا گیت خروج باز شود و بلیط هم توسط دستگاه خورده می شود. چنانچه بلیط گم شود باید مجددا خریداری شده و هزینه همان کاغذ پرپری هم دریافت می شود!

حالا من چرا هنگام خرید بلیط خوشحال بودم و ذوق داشتم خودم هم نمیدانم و شاید فقط بخاطر بازی کردن با پول های جدید بود که حس جدیدی را برایم داشت.

 

ساعت : 18.30

از ایستگاه مونوریل پایین آمدیم و یک ساختمان شبیه معبد چینی ها در کنار خیابان می بینیم و دوربین را علم می کنیم...

 

ساعت : 18.45

china town شبیه حراجی های شب عید خودمان است با این تفاون که خیلی درهم برهم و کثیف است.

قیمت ها همه از روی هوا بر دهان فروشندگان می آیند و در سوت ثانیه به یک سوم تقلیل پیدا می کنند.

در کنار خیابان و به موازات چادرهای فروشندگان مغازه هایی هم وجود دارد که با کمی حوصله و صرف وقت می توان جنسهای خوبی پیدا کرد.

نتیجه خرید ما :

دو عدد شلوار جین هر کدام به قیمت 40 رینگیت یعنی 12000 تومان که مطمئنا در تهران کمتر از 25000 تومان نیست.

یک تاپ مشکی دکلته و یک بلوز صورتی کمرنگ هر کدام 10 رینگیت!!!

یک شلوارک فانتزی 15 رینگیت.

و یک بلوز سه دکمه آستین کوتاه برای جوجه 20 رینگیت.

.

هوا به شدت گرم است و یک آبمیوه خنک می چسبد.

به هتلی در همان خیابان وارد می شویم و سفارش دو تا آب پرتغال طبیعی می دهیم.

اینجا هم که محله چینی هاست و تزیینات سال نو چینی به وفور دیده می شود...

آب پرتغال ها خنک ، خوشمزه و کاملا طبیعی است ...

در فاکتور آبمیوه عبارت RM 20++ را می بینیم که به معنی مالیات افزوده و مالیات دولتی است. هزینه آبمیوه ها با مالیات 6000 تومان شده است!

از هتل که بیرون می آییم چند خانم و آقا که کاملا مشخص است اروپایی هستند دور یک میز گرد نشسته اند و در حال زدن لیوانهای مشروبشان به هم هستند. یکی از آنها به جای مشروب از همان نارگیل هایی در دست دارد که ما دیروز در باغ پرندگان خورده بودیم.

جوجه :"نمیدونم این لیوان هایی که توش آبمیوه خوردیم خوب شسته شده بود یا نه!! اینها توش مشروب هم سرو می کنن..."

من : ناراحت

 

ساعت : 20

ترجیح دادیم تا هوا تاریک نشده از محله چینی ها که کمی به نا امنی معروف است بیرون بیاییم ، پس دوباره سوار مونوریل می شویم تا به محله Bukit Bintang که فقط مملو از مراکز خرید است برویم.

این بار قصد داریم به مرکز خرید Sungi Wang برویم.

 

ساعت : 20.30

در طبقه هفتم و در نمازخانه خانمها نشسته ام و منتظرم تا جوجه ام نماز بخواند. طبق دو روز گذشته فراموش کردم که مُهر را همراهم بیاورم و اینبار هم جوجه روی دستمال کاغذی سجده می کند!!

با هم از درب نمازخانه بیرون می آییم. دست راست مان رستورانی است که با دیدنش متعجب می شویم. قبلا عکسهای این رستوران را در اینترنت دیده بودم!!

صندلی ها و حتی میز غذاخوری توالت های فرنگی هستند و غذا هم در ظرفهایی به شکل توالت فرنگی در اندازه کوچک سرو می شود!

مشتریان اکثرا پسران و دختران چشم بادومی هستند که با چوبهای چینی از توالت فرنگی غذا در می آورند و می خورند.

بوی ادویه مزخرف و دیدن این صحنه اینبار حالم را به شدت دگرگون می کند و اگر وضعیتم قرمز نبود مطمئنا فکر دیگری می کردم!

روی پله برقی هستیم و با جوجه ام به سمت طبقه اول می رویم... هر دو با دیدن این صحنه سکوت کردیم...در دلم فکر میکنم...

"عجب صبری خدا دارد..."

.

.

.

نتیجه خرید ما از این مرکز خرید که کلا یک ساعت طول کشید و فقط هم در طبقه اول گذشت :

یک جفت کفش تابستانی اسپرت به مبلغ 40 رینگیت برای من

یک شلوار جین به مبلغ 80 رینگیت برای جوجه

یک شلوار جین مبلغ 50 رینگیت برای من

یک پیراهن بارداری خیلی خوشگل و مطمئنا برای من!!!!!!!!!!!

یک سارافون طوسی رنگ بافت به مبلغ 25 رینگیت باز هم برای من.

 

ساعت : 22.15

مرکز خرید در حال تعطیل شدن است و کرکره ها یکی یکی پایین می آیند...

به سمت خیابان می رویم تا تحقیقات در زمینه ماساژ را شروع کنیم!!!

.

.

.

طبق اطلاعاتی که از مرکز توریست مالزی و خانم "ر" در آوردیم اکثر مراکز ماساژ در همین خیابان Bukit Bintang هستند که ماساژ اسلامی یعنی خانم برای خانم و آقا برای آقا هم در بین آنها زیاد است.

فقط نکته اصلی اینجاست که مراکزی که ما می دیدیم هیچکدام جایی نبود که در بروشور ها و سایتها و تبلیغات نشان داده می شد.

همگی مغازه هایی بودند که مشتریان از پشت شیشه کاملا مشخص بوده و محیط مغازه و کارکنان آن به حدی چندش آور که ترجیح دادیم کلا ماساژ را از فکرمان خارج کنیم.

در مقابل اکثر این مراکز خانم های مسن با آرایش های غلیظ و لباسهای غیر رسمی دیده می شد که هر چیزی غیر از ماساژ را در ذهن ما تداعی می کرد!!!

جوجه:"آدم اینها رو می بینه بیشتر حالش از ماساژ به هم می خوره..."

و این کاملا واقعیت داشت.

 

ساعت : 23.30

خسته و با دستان پر از نایلکس به سمت هتل در حرکتیم...

من :Hi, two chowkit station

من :

 

 




 
105.مالزی...روز سوم...
ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

شنبه 1٧ بهمن 88


ساعت : 10.30

از اینکه ساعت بیدارشدنمان به اختیار خودمان است و مجبور نیستیم عجله ای صبحانه بخوریم و منتظر اتوبوس تور باشیم خیلی خوشحالیم!

برنامه امروزمان رفتن به باغ پرندگان ، باغ پروانه ها و باغ ارکیده است که همگی نزدیک به هم و در یک مجموعه به نام Lake Garden و در جنوب غربی هتل ماست!!!

از روی نقشه مشخص می شود که اول باید با مونو ریل به ایستگاه Kl Sentral و سپس با تاکسی به محل مورد نظر برویم. بلیط مونوریل تا ایستگاه Kl Sentral به ازای هر نفر 2.5 رینگیت یعنی 750 تومان است...

 

ساعت : 11

در ترمینال Kl Sentral هستیم . از آقایی که در حال جارو کردن مغازه اش است در مورد محل تاکسی ها سوال می کنیم و می گوید که تا Lake Garden فقط 5 دقیقه راه و کرایه هم 5 رینگیت یعنی 1500 تومان است.

مالایی ها خیلی با روی خوش و با صبر و حوصله با توریست ها برخورد می کنند و حتی اگر انگلیسی ندانند (که اغلب همه شان دست و پا شکسته هم که شده قادر به پاسخ دادن هستند) با عذر خواهی آنرا بیان می کنند.

در مالزی کلیه تاکسی ها موظف هستند که از تاکسی متر استفاده کنند و ورودی تاکسی مبلغ 3 رینگیت است حتی اگر فقط یک متر حرکت کند. عوارض اتوبان به عهده مسافر است و کلا مونوریل ، مترو و قطار به صرفه تر و سریع تر است ضمن اینکه ترافیک و اعصاب خوردی هم ندارد.

 

ساعت : 11.30

در تاکسی نشسته ایم .راننده تاکسی پیشنهاد 25 رینگیت تا محل مورد نظر را داد که ما به شرط استفاده از تاکسی متر سوار شدیم.

10 دقیقه ای هست که در حال دور زدن هستیم!!!! و تاکسی متر همچنان شماره می اندازد و به عدد 10 رینگیت رسیده. ظاهرا قرار است تا 25 رینگیت هم ما را بچرخاند.

جوجه :"چقدر قراره ما رو بچرخونید؟؟ تا 25 رینگیت؟؟"

من : " ما خودمون ایستگاه آخر مونوریل پیاده شدیم و تا حالا سه بار از زیر خط مونوریل رد شدیم!!!"

راننده با انگلیسی دست و پا شکسته : "نه... اینجا مسیرشه... باید از اینجا می اومدم ... اصلا راهش همینه..."

جوجه : "من فقط می ایستم تا پلیس بیاد. هر چقدر اون گفت کرایه می دم.شما دارید وقت ما رو تلف می کنید. "

راننده کاملا به لکنت افتاده ، صدایش می لرزد و همان حرفهای قبلی را می زند.

جوجه : "فقط پلیس ! ما می ایستیم تا پلیس بیاد!!"

 

دو دقیقه بعد :

ما به مقصد رسیده ایم.

واقعیت اینجاست که راننده های مالایی اکثرا با اکراه از تاکسی متر استفاده می کنند و مبلغ کرایه را تا چندین برابر پیشنهاد می دهند.

ما چند دقیقه جایی منتظر پلیس ایستادیم که راننده می دانست پلیس هیچوقت از آنجا عبور نمی کند و بالاخره اعلام کرد که اصلا کرایه نمی خواهد !!!

چند رینگیت ارزش مدیون بودن ما را نداشت و نهایت 7 رینگیت یعنی 2 رینگیت اضافه هم کرایه راننده را دادیم و پیاده شدیم...

 

ساعت : 12

پشت گیشه بلیط باغ پروانه ها ایستاده ایم و مسئول مربوطه اجازه بردن پایه دوربین به داخل را به ما نمیدهد و من از این بابت شدیدا ناراحتم.

مبلغ بلیط باغ پروانه ها به ازای هر نفر 18 رینگیت و یک رینگیت هم بابت اجازه بردن دوربین به داخل از ما گرفته شد.

یک درب چوبی روبروی ماست که وقتی آنرا باز می کنم تصویری از بهشت را در مقابلم می بینم...

منظره های فوق العاده ای که دست آدمیزاد هم در رویایی کردن آن کاملا مشهود است...

از اینکه پایه دوربین نداریم و مجبوریم عکسهایی تکی بیندازیم شدیدا ناراحتم...

جوجه دوربین را روی حالت Macro تنظیم می کند و از پروانه ها عکس می گیرد...

 

به سمت درب خروج می رویم و وارد یک اتاق بزرگ از پروانه های خشک شده روی دیوار می شویم.

و درب خروج نهایی که حتما به مرکز خرید ختم می شود...

جوجه : "خدا رو شکر اینجا هم تی شرت هست!!!"

واقعیت اینجاست که در همه جا خروجی حتما از مرکز خرید می گذرد و راه دیگری برای خارج شدن نیست!!! حتی در باغ پروانه ها!

و همین نکات ظریف است باعث می شود در آمد مالزی از توریست در سال 3 برابر درآمد نفت ما باشد!

 

ساعت 12.30

به سمت باغ پرندگان در حرکتیم .اتوبوسی بدون سقف در مسیر حرکت می کند و مردم را در باغ می چرخاند ما ترجیحا پیاده می رویم...

گرمای هوا منجر به خرید یک بستنی کاکائویی به مبلغ 4.5 رینگیت و یک آب انگور به مبلغ 3.5 رینگیت می شود. دیروز این بستنی را تست کرده بودم و می دانم قیمت آن در مغازه های شهر 1.2 رینگیت است یعنی چهار برابر ارزان تر!

از باغ پروانه ها حدودا 10 دقیقه تا باغ پرندگان راه است.

بلیط ورودی باغ پرندگان به ازای هر نفر 42 رینگیت یعنی حدودا 13000 تومان است که به نظرمان خیلی زیاد است.

یک نوار کاغذی دور دست هر بازدید کننده چسبیده می شود تا نگهبانان باغ مطمئن باشند کسی بدون بلیط وارد نشده !!

اینجا باغ پرندگان است...

اینجا پر است از پرنده مورد علاقه من ...

که با هم عکسهای زیادی انداختیم ...

 

جوجه ام در کنار طاووس ها...

 

و این بخش باغ که قسمت میمون ها بود...(ما هنوز در باغ پرندگان هستیم!!!)

از کنار حوضچه ای عبور می کنیم پر از ماهی های قرمز که جزو غذاهای چینی ها هم محسوب می شوند!

یک صندوق در کنار حوضچه قرار دارد که داخل آن بسته های غذای ماهی است و روی آن علامت 2 عدد سکه 50 سنتی.

جوجه جیبهایش را می گردد و به خیال خودمان یک سکه 50 سنتی پیدا می کنیم!

جوجه : "حیف شد یکی کمه!"

من : ناراحت

جوجه : "آهان ! نه یکی دیگه هم دارم ! چه شانسی..."

با تعجب همدیگر را نگاه می کنیم و یادمان می آید این سکه ها را متصدی بلیط باغ پرندگان هنگام خرید بلیط به ما داده!!!!!!!!!!!!!!

واقعا جای تحسین دارد... آنها از دو سکه 50 سنتی یعنی 300 تومان هم کسب درآمد می کنند!

حس حسادت به فکر مالزیایی ها برای خالی کردن جیب توریست ها آزارم می دهد و دوست ندارم سکه ها را داخل صندوق بیاندازم. اما قیافه ماهی ها که با دیدن آدمها کنار حوض جمع می شوند و منتظر غذا هستند...

به ماهی ها غذا میدهم و جوجه هم مشغول عکس انداختن است...

 

ساعت : 15

هوا گرم و شرجی است و پوشیده شدن همه جا با تورهای بزرگ هم دلیلی دیگر برای دم کردن هواست.

یک بوفه کوچک جلوی رویمان است که در داخل یخچال میوه های نارگیل بزرگ را سلفون کشیده و به ردیف چیده است...

دو تا از نارگیل ها را به مبلغ هر کدام 9 رینگیت یعنی 2700 تومان می خریم. مطمئنا در داخل شهر 3 رینگیت فروخته می شود...

داخل هر کدام یک نی و یک قاشق قرار دارد. نارگیل تا لب مملو از آب است و حدودا 2 لیوان سر پُر می شود.

یادم آمد که وقتی پدرم نارگیل می خرید به زور نصف لیوان آب داشت و نفری یک قلپ بیشتر به ما نمی رسید!

جوجه خوشش نمی آید اما به زور آب آن را می خورد.

من یک نفس و تا ته آن را با نی می خورم!!!!!!

جوجه ام: تعجب

میوه اش با قاشق به راحتی کنده می شود.

قطری حدود 7 میلیمتر دارد و حالت ژله ای. کاملا مشخص است که نارگیل هنوز نرسیده ولی برای من بسیار دلچسب است.

 

ساعت : 15.15

در نمازخانه باغ نشسته ام و منتظرم تا جوجه نمازش را تمام کند... من نماز نمی خوانم...

 

.

.

درب خروج روبروی ماست... خارج می شویم...

جوجه : "خدا رو شکر اینجا هم تی شرت هست!!!"

.

نکته قابل ذکر اینکه باغ پرندگان اصفهانِ خودمان ، کمی از این باغ ندارد. یک کم تزیینات در فضای سبز آنجا می تواند به مراتب باغ پرندگان زیباتری را بسازد چرا که تنوع پرندگان در آنجا خیلی بیشتر از باغ پرندگان مالزی است...

 

ساعت :16

در باغ ارکیده هستیم...

بلیط ورودی به ازای هر نفر یک رینگت است.

من تصوری از باغهای لاله هلند داشتم که کاملا تصور غلطی بود. اینجا فقط یک باغ است با تزیینات گل و گیاه و چند شاخه گل ارکیده!

 

ساعت  : 17.45

شدیدا خسته ایم ...

در تاکسی نشسته ایم و به سمت ایستگاه Kl Sentral می رویم .ترجیحا یک تاکسی دربست به مبلغ 10 رینگیت گرفته ایم تا مشکل دفعه قبل برایمان پیش نیاید.

از Kl Sentral تا هتل را با مونوریل و با همان نفری 2.5 رینگیت می رویم...

من :Hi, two chowkit station please

من :

 

ساعت : 21

در مرکز خرید Times Score هستیم و در حال خرید...

اغلب لباسهای مارکدار حراج 30 تا 50 درصد خورده اند.

یک تی شرت مارک دکتر فلان به مبلغ 60 رینگیت یعنی 18000 تومان برای جوجه ام می خریم.

قیمت تی شرت های معمولی با جنس خوب که در تهران حدودا 15 تومان است اینجا 25-30 رینگیت یعنی حدود 7000 تومان تا 9000 تومان است.

من یک تاپ سفید و یک بلوز سفید به قیمت 20 رینگیت بر میدارم .

با اصرار جوجه یک زیرپوش مارک دار هم به قیمت 30 رینگیت می خرم!

اصولا من رابطه خوبی با خرید اجناس مارکدار ندارم مخصوصا زیرپوش که فقط خودم می بینم!!!!

خریدهای بعدی یک جفت کفش برای من به مبلغ 30 رینگیت و یکی برای جوجه ام به مبلغ 60 رینگیت است.

 

ساعت : 22

مرکز خرید در حال بسته شدن است و کرکره مغازه ها یکی یکی پایین می آید.

ما هم برای خوردن شام به دنبال رستورانی هستیم که بوی همان ادویه خوشایند که حالا خیلی ناخوشایند است نیاید!!!

.

.

.

بازدید از Lake Garden یکی از گشتهای نیمروزی بود که خانم "ر" به ما معرفی کرده بودند و هزینه این گشت به ازای هر نفر 125 رینگیت یا 35 دلار بود.

این در حالی بود که هزینه رفت و آمد و بلیطهای ورودی من و جوجه جمعا 150 رینگیت شد! یعنی دقیقا 100 رینگیت به نفع ما شد و نکته مهم تر اینکه زمان ما برای بازدید محدود نبود و معطلی برای جمع شدن گروه دست و پا شکسته مان نداشتیم .ضمن اینکه وقت مان را هم در ترافیک هدر نداده بودیم و صبح هم بیشتر خوابیده بودیم!!!

 

 


 
104.مالزی...روز دوم...
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

جمعه 1۶ بهمن 88


ساعت : 8

از صدای جیغ و فریاد بچه ها بیدار می شوم.جوجه در کنارم نیست و صدای آب می آید. عمرا در طول سفرهایی که در زندگی مان داشتیم ساعت 8 بیدار شده بودم!!

اتوبوس تور قرار است ساعت 8.45 روبروی درب هتل ما را سوار کند.

آماده می شویم و برای خوردن صبحانه به رستوران هتل می رویم. هزینه صبحانه هم روی اتاق است.

 

ساعت : 8.15

صبحانه بوفه آزاد است . از درب وارد شدیم یک خانم چینی با کت و دامن مشکی به استقبال مان می آید و بعد از گفتن Morning کارتهای صبحانه را تحویل گرفته و به داخل تعارف می کند.

در سمت راستم یک میز می بینم که خیلی مرتب غذاهای گرم روی ظرفهای پایه دار با شمع گرم نگه داشته شده  اند و غذاهای سرد هم در ظرفهای چینی.

بوفه صبحانه خیلی با بوفه هایی که در هتل های نسبتا خوب ایرانی مثل قصر دیده بودم فرق دارد.

به ترتیب ظرفهای غذا چیده شده اند و زیر هر کدام یک برچسب پایه دار برای معرفی :

برنج لهیده ، سس رب خالی !!! ، یک خورشت پر گوشت با قیافه چندش ، املت ایتالیایی ، یک ظرف پر از آب با سبزی خورد شده که من را یاد آب حوض می اندازد ، کالباس سرخ شده ، تخم مرغ پخته و خرد شده ، پنیر ورقه ای ، سوسیس بند انگشتی ، عسل ، یک چیزی شبیه سرکه و چند ظرف دیگر که نمی توانم بفهمم چه هستند ولی چون چینی ها و هندی ها از آنها بر می دارند حدس می زنم که باید مزخرف باشند!

میز دیگری در سمت چپم است که روی آن چند نوع نان دیده می شود :

نان مورد علاقه جوجه یعنی کوزو ، شیرینی دانمارکی ، نان تست سفید ، نان تست سبوس دار ، یک تستر ، هندوانه ، طالبی ، میوه ای بد بو به نام پاپایا ، یک ظرف استوانه ای پر از کره ، از همان ظرف پر از مربای هویج و چند مدل سمبوسه ، کاهو ، گوجه فرنگی .

و یک میز دیگر مخصوص نوشیدنی :

شیر سرد ، شیر گرم ، آب پرتغال ، آبجوش ، یک آبمیوه سبز رنگ ، آب خنک و چند مدل کورن فلکس.

در میان غذاهای گرم یک سبد درب دار است که از آن بخار بلند می شود و من را یاد مادر اوشین می اندازد. درب آن را باز می کنم و چیزی شبیه شیرینی کشمشی تپل را روی بشقابم می گذارم و حدس میزنم شبیه پیراشکی های ما داخلش پر باشد!!!

از همه این غذاهای رنگی و به نظر خوشمزه این ها شد سهم من...


دایره سفید رنگ از ظرف مادر اوشین در آمده که داخلش هم پر است از خودش! در واقع کلا یک خمیر است و هیچ مزه ای هم ندارد و در نهایت من هدف از پختنش را نمی فهمم.

حال و روز جوجه هم کاملا شبیه من است به اضافه اینکه او کالباس و سوسیس هم نمی خورد!

شاید تنها نکته امیدوار کننده یک فنجان شیر گرم با عسل است که برای دو جوجه سرماخورده کاملا مناسب است!

 

ساعت : 9.15

از 30 دقیقه پیش ما در اتوبوس تور منتظر دو مسافر دیگر هستیم که ظاهرا با گروه قبلی آژانس آمده اند.

من در حال بررسی نقشه شهر هستم و جوجه نیز درگیر آویزان کردن کیف پایه دوربین به صندلی!! بالاخره اتوبوس راه می افتد تا این لشکر شکست خورده را از 3 هتل دیگر جمع آوری کرده و اولین گشت شهری مالزی برگزار شود.

 

ساعت : 10.45

مرحله جمع آوری مسافران از هتل های مختلف تمام شد و خانم "ر" هم با چهره ای متفاوت از دیروز و لباسی به سبک مالایی ها به همراه مادرش روی صندلی های ردیف اول اتوبوس نشسته اند.

: "اول می ریم محل زندگی شاه مالزی یعنی کاخشو ببینیم..."

همین یک جمله خانم "ر" باعث شد تا من و جوجه بفهمیم که این گشت شهری از همان گشتهای آبکی است که آژانسها فقط برای فروش تور آنرا معرفی می کنند و اینکه به احتمال خیلی زیاد این نیمروزمان از دست رفته!

اما با این جمله جوجه "حالا شاید به دیدنش بی ارزه..." دلمان را خوش می کنیم.

اینجا Istana Negara یا همان کاخ شاه است!!!!دقیقا پشت همین میله ها!!!! و ما هم از پشت همین میله ها کاخ شاه را دیدیم!!!!چون اجازه ورود نداشتیم!!!!

البته خانم"ر" عنوان کردند که سالی یک مرتبه شاه درب کاخ را باز می کنند ، میهمانی می دهند و ورود عموم هم آزاد است .آن هم روز تولدشان و پیشنهاد دادند که دفعه بعد که خواستیم به مالزی برویم برنامه ریزی کنیم که روز تولد شاه باشد!

جوجه پایه دوربین را علم کرده تا مقابل کاخ شاه عکس بیندازیم...

فراتر از میله ها ... داخل باغ...

 

ساعت : 11.30

در راه  National Monument Kuala Lumpur هستیم که به گفته خانم "ر" جایی است که مجسمه سربازهای مالزیایی بعد از جنگ به عنوان یاد بود در آن مکان ساخته شده است.

بیرون حیاط منظره زیبایی داشت ...

با جوجه در کنار مجسمه ها عکس می اندازیم تا از این مکان فوق العاده!!! بی نسیب نمانیم...

 

ساعت : 12.15

در اتوبوس نشسته ایم و به سمت میدان استقلال مالزی حرکت می کنیم. جایی که مالزی در نمیدانم چند سال پیش که اصلا هم مهم نیست استقلالش را اعلام کرده و بلندترین چوب پرچم دنیا را نصب کرده!!!!!!!

اینجا چون خیلی بزرگ است که البته بیشتر شبیه زمین فوتبال است خانم "ر" به ما اجازه می دهند تا 15 دقیقه بیشتر بگردیم!!!

 

ساعت : 12.45

مکان بعدی که دیدنش بعد از کلاسهای درس تاریخ خانم "ر" می ارزد مسجدی است که نامش را فراموش کرده ام...

اینجا از این حیث برای من و جوجه جالب است که شکل ظاهری آن با مساجدی که ما در عمرمان دیدیم فرق دارد. اینجا گنبدی وجود ندارد.

جوجه خیلی دلش می خواهد وارد مسجد شود. از پله های آن بالا می رود و....

صدای خانم "ر" : "لطفا تو مسجد نرین! دیر میشه باید بریم!"

 

ساعت : 13

در مقابل یک صرافی که خانم "ر" خیلی تاکید دارند نرخ بالایی دارد ایستاده ایم. جوجه به همراه بقیه آقایان رفته تا دلار بدهد رینگیت بگیرد!

با توجه به اینکه ممکن است این صرافی هم با تور نسبتی داشته باشد جوجه فقط یک 100 دلاری با نرخ 3.37 تبدیل کرده تا بعدا خودمان صرافی های شهر را بسنجیم.

خانم "ر" اعلام می کند که آخرین گشت امروز بازدید از کارگاه شکلات سازی است و این برای من که معتاد از نوع تزریقی آن هم به شکلات هستم یعنی خبر خوش در حد تیم ملی. در تصورم یک جوی شکلات را دیدم که در انتها به یک آبشاری از شکلات ختم می شود که البته این را در نمایشگاه شکلات آلمان دیده بودم و صد البته در تلوزیون!

: "بازدید از این کارگاه برای همه تورها در مالزی اجباریه و چون این شکلات با توجه به روغنی که توش استفاده میشه و از یه میوه ای گرفته میشه که فقط مخصوص مالزیه خاصیت لاغر کنندگی داره و خودش یه رژیم غذایی محسوب میشه .پس با خیال راحت بخرید و بخورید و لذت ببرید... "

اینها را خانم "ر" می گوید!

من :تعجب

جوجه ام:

بقیه همسفران:

وارد کارگاه شکلات سازی که نه مغازه شکلات فروشی می شویم.دو اتاق تو در تو قفسه بندی شده و درون هر قفسه بسته های شکلات.

تنوع شکلات ها به 15 مدل هم نمیرسد! دختران چینی از هر نوع شکلات به اندازه یک نخود به عنوان تست به بازدیدکنندگان تعارف می کنند.

نکته قابل اشاره قیمت شکلاتها است که سر به فلک می زند.یک بسته شکلات شبیه شکلات های مغز دار فرمند 12000 تومان! و بقیه هم به همین ترتیب...

مدت بازدید یک ربع است که با اتمام آن دوستان همسفر با کارتن هایی که در کارگاه پلمپ می شد وارد اتوبوس شدند.

من و جوجه نیز از قافله عقب نماندیم و 3 بسته شکلات در حد کف دست را به مبلغ 24000 تومان خریدیم.

 

ساعت : 13.40

خانم "ر" بن های غذای امروز را که روی تور بود بین مسافران پخش می کند. بن ها مربوط به فست فود مک دونالد یا kfc و هر کدام به ارزش 10 رینگیت یعنی 3000 تومان است!!! اینجا است که رویای رستوران هم به رویای کارگاه شکلات سازی پیوست.

خانم "ر" در حال راه رفتن در اتوبوس است و مشغول ثبت نام مابقی گشت ها !

خانم "ر" : "خوب شما توی کدوم گشت ثبت نام می کنید ؟"

من : "اگر اجازه بدید ما خودمون می خوایم شهر رو بگردیم و با شما نمی آییم"

خانم "ر" :تعجب

خانم "ر" : "نه اشتباه نکنید بعضی جاهارو نمی تونید خودتون برید و حیف هم هست از دست بدید! مثلا گنتینگ رو چجوری می خواید برید!"

من : "راستش ما یه سری اطلاعات داریم ترجیح میدیم خودمون بریم"

خانم "ر" : "باشه .هر جور راحتیت .در هر صورت موبایل منو دارین اگر خواستید زنگ بزنید!"

.

.

.

واقعیت امر این بود که من و جوجه از اینکه همانند بچه مدرسه ای ها به گردش آمده ایم و همیشه مجبوریم ساعتمان را با ساعت خانم "ر" تنظیم کنیم و ساعتها منتظر بقیه گروه باشیم که یا گم می شوند یا وسایلشان را جا می گذارند و یا وقت بقیه را برای خریدن تی شرت که همه جای تهران ریخته شده تلف می کنند کاملا ناراضی بودیم.

همانجا تصمیم نهایی مان را مبنی بر جدا شدن از گروه گرفتیم.

در خیابان Bukit Bintang همه از اتوبوس پیاده شدیم و برای خوردن نهار جدا شدیم.

این آخرین باری بود که خانم "ر" و بقیه گروه را دیدیم و قرار شد تا روز آخر و برای رفتن به فرودگاه با او تماس بگیریم.

حالا حس آزادی داریم...

 

ساعت : 14.30

نهار را در kfc خوردیم . بوی همان ادویه غذای دیشب اینجا هم می آید. همانطور که از هزینه غذای شب قبل هم فهمیدیم غذا در مالزی ارزان است.

کما اینکه خوردن 2 تکه مرغ سوخاری با یک کُپه برنج و یک پاکت سیب زمینی و یک نوشیدنی مطمئنا در تهران 3000 تومان نمی شود ولی در مالزی چرا.

 

ساعت : 15

باران می آید... به معنای واقعی باران می آید...

من و جوجه تا به حال این باران را ندیده ایم. دوش حمام با آخرین فشار. به راحتی می شود سرمان را شامپو بزنیم و وسط خیابان لیف بکشیم!

هر دو مات و مبهوت زیر سقف پیاده رو ایستاده ایم و از تماشای باران لذت می بریم.

حالا می فهمم چرا اکثر آدمهایی که می بینیم صندل پوشیده اند و چرا اکثر پیاده رو ها سقف دارند و چرا همه ایستگاهها کاملا سر پوشیده اند .

حدودا 30 دقیقه طول می کشد تا شدت باران به حدی برسد که بتوانیم خودمان را به ایستگاه مونوریل برسانیم.

این دومین بار است که سوار مونوریل می شویم. هتل ما در ایستگاه Chow kit است و مبلغ بلیط به ازای هر نفر 1.6 رینگیت یعنی حدودا 500 تومان.

من مسئول خریدن بلیط هستم :

من :Hi, two chow kit please

من :

و از اینکه با متصدی باجه بلیط سر و کله بزنم و پول های متفاوت را بشمارم و با سکه های 10 سنتی هزینه بلیط را پرداخت کنم حس خوبی دارم.

 

ساعت : 19.30

تازه از خواب بیدار شدیم و هر دو متعجب که 3 ساعت بی وقفه خوابیده ایم! برنامه مان رفتن به مرکز خرید Times Score است که با مونوریل حدودا یک ربع راه است و این مرکز خرید در ایستگاه Imbi  قرار دارد.

و بعد از آن هم برنامه شام.

مبلغ بلیط همان 1.6 رینگیت است و من دوباره مسئول خرید بلیط.

من :Hi, two imbi station please

من :

خروجی ایستگاه دقیقا در طبقه اول مرکز خرید است! یعنی اصلا خیابان را نمی بینیم...

هر طبقه این مرکز خرید به اندازه همه میلاد نور مغازه دارد و کلا 10 طبقه است! شاید  یک روز کامل برای گشتن این مرکز خرید هم کم باشد.

همه جا پر است از تی شرت و شلوار جین. یعنی لباس اکثر مردم مالزی. به یاد حرفهای خانم "ر" می افتادم...

: "در Times Score چیزی به نام لباس شب و کت و دامن نمی تونید پیدا کنید ! اینجا فقط لباس مهمونی های کوچیکه نه عروسی و فلان..."

 

ساعت : 22.30

جوجه در یک دست نایلون خریدهایمان شامل 2 تی شرت! برای خودش ، یک سارافون و یک تاپ برای من و در دست دیگرش دست من است!

از کنار شیشه یک رستوران رد می شویم که صندلی داخل پیاده رو نچیده.

وارد می شویم و پس از پرس و جو از نگهبان درب متوجه می شویم که یک رستوران با غذاهای بین المللی است و البته حلال.

بوی ادویه که کم کم دارد آزار دهنده می شود اینجا به مشام نمی رسد! رستوران کاملا شیکی است و همه سرویس های آن کرم رنگ است.

خانمی ظاهرا مالایی با کت کرم و دامن تنگ بلند مشکی و کفش پاشنه بلند ما را به سمت یک میز هدایت می کند ، صندلی من را عقب می کشد و دستمال بزرگی را روی پای من پهن می کند.

جوجه خودش پیش دستی می کند و دستمالش را برمی دارد! از دیدن این صحنه خنده ام می گیرد. دستمال را از روی پایم بر می دارم و از خانم مکان دستشویی را برای شستن دستهایم می پرسم.

دستشویی کاملا شیک و خدا را شکر تمیز است ولی محظ احتیاط دستگیره ها را ب دستمال کاغذی می گیرم...

جوجه در حال سر و کله زدن با خانم مالایی است و مشخصات غذاها را می پرسد. ظاهرا بوفه سالاد تعطیل شده اما به ما اجازه میدهد فقط یک بار برای استفاده از بوفه مراجعه کنیم...

اولین چیزی که می بینم حالم را بهم می زند. یک ظرف زیبای پر از یخ و روی آن مملو از میگوها و صدفهای خام که یکبار در فیلم مستر بین دیده بودم و همینطور خام خام سرو می شود!

بوی ادویه در این قسمت رستوران کاملا به مشام می رسد. یک بشقاب بر می دارم با چند پر کاهو ، گوجه و یک سری سبزیجات که مخصوص مالزی است و ظاهر شکیلی دارد به جای سس کمی ماست کنار سالادم می ریزم و منتظرم تا جوجه کارش تمام شود!

جوجه مشغول سر و کله زدن با پیشخدمت بوفه برای پیدا کردن سرکه و روغن زیتون از لابلای دهها شیشه روی میز است و پیشخدمت هم انگلیسی نمیداند!

دوباره همان خانم راهنما به کمکمان می آید...


ساعت : 23.15

غذایمان را آورنده اند و مشغول خوردنیم به جوجه یادآوری می کنم که مونوریل فقط تا ساعت 12 شب کار می کند و باید زودتر برویم.

غذای من دو تکه مرغ با سبزیجات است که یک ظرف سس با قارچ هم در کنار آن است که بوی همان ادویه را میدهد...

جوجه ام یک بشقاب شامل یک کوپه برنج لهیده ، کمی گوشت و در کنار آن یک میگو به اندازه یک وجب با سر و دست و پا است که من می ترسم حتی به آن دست بزنم!

کلا جوجه در تجربه چیزهای جدید مخصوصا طعمها قدرت ریسک بالایی دارد اما من محتاط تر هستم.

 

ساعت 23.45

با هتل 2 دقیقه ای فاصله داریم که یک مغازه میوه فروشی آن سمت خیابان می بینیم...

از قبل لیست میوه های مالزی به همراه توضیحاتشان را پرینت کرده بودم . 3 برگه A4 شده بود که از کیفم در آوردم و همراه با خواندن توضیحاتشان از لابلای میوه ها پیدایشان می کردم.

تنوع شان خیلی زیاد است و نسبت به غذا در مالزی قیمتشان هم بالاتر.

برای شروع منگوستین را که ملکه میوه هاست به مبلغ هر کیلو 5 رینگیت یعنی حدودا 1500 تومان می خریم.

با فشار روی دوطرف میوه پوست آن که کلفت و شبیه انار است باز می شود و میوه آن مشهود...

میوه ای شبیه قلمبه ای سیر دارد ، شیرین و بسیار بسیار آبدار.طوری که با خوردن دو حبه آن احساس کردم نصف لیوان آب قورت داده ام.

میوه دیگر رامبوتان است که نسبت به منگوستین ارزان تر و قیافه جالبی دارد:

میوه داخل  آن شبیه تخم کفتر است و پر آب و شیرین است.

.

.

.

در جلوی لابی هتل تابلویی بود که ورود میوه های منگوستین و دوریان به هتل ممنوع است که دوریان را میدانستم به خاطر بوی بدش اما منگوستین را نه.

جوجه ام علاقه زیادی به این میوه داشت و تا روز آخر هر شب با یک نایلون منگوستین وارد هتل می شد...



 
103.مالزی...روز اول...
ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

پنج شنبه 15 بهمن 88

 

ساعت : 2 بامداد

در هواپیما نشسته ایم و تا مالزی حدودا 6 ساعت و 30 دقیقه دیگر مانده. هواپیما دقیقا مشابه پرواز قبل و میهمانداران هم. تنها تفاوت سر و وضع بعضی از مسافران بود که در پرواز قبل با ما بودند و بعدا فهمیدیم که اکثرا از یک آژانس هستیم.

جوجه در حال دیدن فیلم های مستر بین است که تا به حال از تلوزیون خودمان پخش نشده. من هم حوصله ام سر رفته و کمی دل درد دارم!

از اینکه بدون هیچ زمینه ای چراغ قرمزم روشن شده متعجبم و این درد نشان داد که اولین ماه اقدام ما بعد از 7 سال نتیجه ای نداشته که البته قابل پیش بینی هم بود.

میهمانداران در حال پخش کردن منوی غذا هستند. لیستی از خوراکی ها که در سه دسته غذا ، نوشیدنی و دسر جا گرفته اند.

تا رسیدن به مقصد فقط یک بار پیش غذا در حد ساندویچ بند انگشتی و یک بار هم صبحانه سرو شد که بجز نوشیدنی هیچکدام از اقلام منو را شامل نمی شد!!!!

این هم از کلک عربها.

شاید تنها حسن این پرواز سرو مشر و ب بود که آن هم برای ما بی فایده بود.

البته تنها دلیل ما برای انتخاب امارات زنده و سالم رسیدن به مقصد بود چرا که در پروازهای طولانی امنیت حرف اول را می زند کما اینکه آن هم به خواست خدا مربوط می شود.

 

ساعت : 7.30

از صدای خلبان بیدار می شوم . تا صبح چند بار آرزو کردم کاش چشمانم را باز می کردم و در رختخواب خودمان بودم.

ساعتم را نگاه می کنم .باورم نمی شود که 6 ساعت را روی هوا بودیم.چشمان جوجه ام قرمز است و می فهمم او هم شب خوبی را نگذرانده.

با جوجه بلند می شویم و تصمیم می گیریم یکساعت باقیمانده را همانند بقیه در هواپیما قدم بزنیم.

قیافه ها دیدنی است. اکثرا کفشهایشان و بعضی حتی جورابهایشان را هم در آورده اند. بچه ها با لباس راحتی اند و چشمان همه خسته و خواب آلود.

میهمانداران فرمهایی را بین مسافران پخش می کنند که باید در مقصد تحویل داده شود.

یک سری اطلاعات شخصی شامل شغل و مشخصات و هدف از سفر. اغلب سوالها چند نیم خط توضیح و دو گزینه Yes یا No .

فرمها به زبان انگلیسی است و اکثرا برای پر کردنشان به دردسر افتاده اند. با کلی دردسر و اجبار و اصرار جوجه تصمیم گرفتم به دستشویی بند انگشتی هواپیما بروم . همه چیز را با دستمال کاغذی می گرفتم و نهایت تلاشم را می کردم که به جایی نخورم. می دانستم قبل از من عربهای زیادی به اینجا مراجعت کرده اند!!!

بیرون که آمدم جوجه داشت فرمهای سه تا از هموطنان را پر می کرد. شبیه مصاحبه شده بود جوجه می پرسید و آنها جواب می دادند.

 

ساعت : 8.15

میهمانداران در حال جمع کردن پتو ها و هدفون ها هستند. ناراحت شدم از اینکه ممکن است فکر کنند کسی این پتو های رنگ و رو رفته و هدفون های حداکثر 5000 تومانی را با خودش ببرد.

همیشه از عربها بدم آمده و می آید...

آماده فرود می شویم . صندلی هایمان را به حالت اول در می آوریم و کمربند ها را می بندیم.

 

ساعت : 9

چمدان را تحویل گرفته ایم . لیدر تور را ملاقات کرده ایم و منتظریم تا بقیه برسند و به سمت هتل حرکت کنیم.

ساعت فرودگاه را نگاه می کنم ، ساعت 13.30 است!!!

یک درب شیشه ای می بینم که ظاهرا به جنگل راه دارد...

اینجا فرودگاه مالزی است...

 

ساعت : 16

در اتوبوس متعلق به تور نشسته ایم. حدودا 3 ساعت و 30 دقیقه طول کشید تا افراد تور که حدودا 20 نفر بودیم جمع شوند و به سمت هتل حرکت کنیم! و این برای من که روی تک تک روزها و ساعتها حساب کرده بودم پذیرفتنی نبود.

لیدر تور یک خانم حدودا 28 ساله با بلوز و شلوار صورتی و روسری سفید و کاملا محجبه است که میکروفون به دست در ردیف اول اتوبوس ایستاده و مشغول صحبت کردن است :

"من مریم ر... هستم ، 5 سال تجربه لیدری دارم و 2 ساله که با همسرم و پسر 2 سالم در مالزی زندگی می کنم و ..."

یک سری اطلاعات راجع به مالزی و جمعیت آن و سیاست و این حرفها می گفت که من را یاد درس مزخرف تاریخ می انداخت.

... بالاخره به بحث اصلی تور رسید و برنامه روزها و قیمت های هر گشت که اکثرا هم نیم روز بودند را شرح داد.

خانم "ر" یک دستیار هم دارند. آقایی حدودا 40 ساله ، قد متوسط ، مالایی ، مسلط به زبان انگلیسی و به نام محمد.

.

تور ما فقط شامل کوالالامپور بود و طبق اطلاعاتی که طی دو ماه قبل از اینترنت و وبلاگهای مختلف جمع آوری کرده بودم آنقدر جای دیدنی داشت که یک هفته هم زمان کمی بود پس ما از رفتن به سنگاپور و جزیره های پنانگ و لنکاوی صرف نظر کرده بودیم.

اکثر آژانسهای مسافرتی که من و جوجه بررسی کرده بودیم ( در تهران ) شامل 7 شب و 8 روز کوالالامپور ، ترانسفر فرودگاهی و یک روز گشت شهری با یک نهار بودند که آژانس منتخب ما با توجه به اینکه فقط چارتر امارات بود قیمت مناسبی داشت.

یعنی مابقی 7 روز به اضافه نهارها و شام ها با خود مسافر است.

مبلغ تور ما با پرواز امارات و هتل 4 ستاره تاپ به ازای هر نفر 785000 تومان بود که اگر پرواز ایران ایر را انتخاب می کردیم تا نفری 650000 تومان کاهش پیدا می کرد.

.

خانم "ر" اعلام کردند که فردا جهت ثبت نام افراد برای هر گشت اقدام خواهند کرد و تا آن زمان همه وقت برای تصمیم گرفتن دارند.

همانطور که از قبل برنامه ریزی کرده بودم قرار نبود ما در هیچ یک از گشت ها ثبت نام کنیم چرا که لیدر تور دو نفره ما من بودم!

 

ساعت : 17

ما هنوز در اتوبوس تور هستیم و پشت ترافیک گیر کرده ایم...فرودگاه مالزی تا شهر کوالالامپور 75 کیلومتر فاصله دارد که واقعا راه طولانی و خسته کننده ای است.

یک برگه و خودکار در دست دارم و نکاتی که از صحبت های خانم "ر" به دست می آورم را یادداشت می کنم.

 

ساعت : 17.45

ما هنوز در اتوبوس تور هستیم و سه متر جلوتر از جایی که 45 دقیق پیش بودیم!!!

با جوجه در حال قربان صدقه ترافیک تهران هستیم که حداقل به مقصد می رسیم ولی دیرتر. اینجا ظاهرا قرار نیست به مقصد برسیم.

نکته قابل توجه اینکه تا به حال سه سری از مسافرانی که با ما بودند در مقابل سه هتل مختلف از اتوبوس پیاده شدند و من و جوجه سری آخر هستیم!

و اینجا بود که پی بردیم آژانس مسافرتی منتخب ما چقدر کودن است که همه مسافران را به یک هتل هدایت نکرده .

 

ساعت : 18.15

ما هنوز در اتوبوس تور هستیم و یک متر جلوتر از جایی که 30 دقیقه پیش بودیم!!!

خانم "ر" اعلام می کند که با توجه به سنگینی ترافیک و اینکه کودکش در مهد منتظرش است ما را به محمد می سپارد .

عذر خواهی و خداحافظی می کند و زیر ایستگاه مونو ریل پیاده می شود.

من و جوجه فکر کردیم ما چرا باید ترافیک مزخرف را فقط به خاطر یک چمدان تحمل کنیم!!

جوجه به محمد پیشنهاد داد که راننده اتوبوس چمدان ما را به هتل ببرد و ما هم با مونو ریل برویم.

از همین جا بود که هیجان سفر ما به مالزی شروع شد...

 

ساعت : 18.25

در مونوریل ایستاده ایم. یک قطار روی هوا با دو واگن. طبق صحبتهای خانم "ر" مونوریل یک سیستم نقلیه پر هزینه است که بنا به سازه ای که دارد نمی تواند بیشتر از دو واگن داشته باشد. یعنی ظرفیتی حدود اتوبوس های BRT خودمان.

سه دسته خانم در مونوریل می بینم:

یک دسته با تاپ و شلوارک جین بدون هیچ آرایشی...

یک دسته با تی شرت و شلوار جین و روسری بدون یک تار موی پیدا و هیچ آرایشی...

یک دسته دامن بلند و بلوز آستین بلند با روسری و کاملا محجبه ولی بدون جوراب! و هیچ آرایشی...

آقایان هم یا شلوارک و صندل پوشیده بودند یا جین و کتانی.

با همان نگاه اول می توان  آزادی پوشش را در اینجا دید. هر چه پوشیده باشید زیر نگاه کسی نیستید. با حجاب ها با غضب به بی حجابها نگاه نمی کردند و بالعکس.

چینی ها ، مالایی ها ، اروپایی ها و البته ایرانی ها همگی در واگنی که ما سوار هستیم به راحتی قابل تشخیص هستند.

 

ساعت : 18.30

به هتل رسیده ایم.  فقط 10 دقیقه در راه بودیم! با جوجه فکر می کنیم که اگر از فرودگاه تا هتل را خودمان با قطار آمده بودیم 4 ساعت پیش اینجا بودیم!

ساختمان هتل را که می بینم شوکه می شوم. با عکسش در سایتش خیلی تفاوت داشت.

باز هم طبق تحقیقاتی که کرده بودم این هتل را به خاطر نزدیکی به ایستگاه مونوریل ، رفت و آمد راحت در شهر ، دور بودن از مرکز شهر و البته قیمت مناسب آن انتخاب کرده بودم و اینکه ما فکر می کردیم هتل 4 ستاره تاپ در یک کشور توریستی حتما در سطح هتل 5 ستاره تاپ ماست که سخت اشتباه کرده بودیم!

یک هتل قدیمی با راهروهای طولانی در 30 طبقه و هر طبقه 30 اتاق!

لابی زیبایی داشت اما تجربه ثابت کرده بود که نبود گول آنرا خورد!

خیابانها و مخصوصا هتل با وسایل قرمز تزیین شده بود و من را یاد حرفهای خانم "ر" می انداخت:

: "شما موقع خوبی اومدید. 10 روز دیگه سال نو چینی و شهر رو به همین خاطر تزیین کردن و اکثر مرکز خرید ها تخفیف های خوبی دارند ..."

 

ساعت : 18.40

اتاق در طبقه 13 و شماره 1331 آن است! خدا را شکر کردم که من و جوجه خرافاتی نیستیم...

به ظاهر مرتب است ولی از آن مواردی که مجبوری همه چیز را با دستمال کاغذی بگیری!!

نور اتاق خوب است و منظره مقابل آن شهر کوالالامپور و استخر هتل است که هزینه آن روی اتاق محاسبه شده ولی چون مختلط است برای ما بلا استفاده است.

 

هنوز چمدان مان نرسیده و جوجه برای دوش گرفتن به حمام رفته. من کانال های تلوزیون را بالا و پایین می کنم و در نهایت کانال مورد علاقه جوجه یعنی BBC  را انتخاب می کنم.

 

ساعت : 19.30

هنوز چمدان نرسیده . من هم دوش گرفتم و هر دو آماه ایم تا به محض تحویل گرفتن چمدان برای شام بیرون برویم.

از بیرون صدای خنده و فریاد می آید. از پنجره نگاه می کنم هموطنانمان در حال شنا کردن هستند.

 

ساعت : 20

تلفن در حال زنگ خوردن است .بالاخره چمدان رسید و این بدان معنی است که راننده اتوبوس تا الان در ترافیک بوده! با جوجه خوشحالیم که وقتمان را تلف نکردیم و زودتر پیاده شدیم.

لباسهایی که اتویی بودند را سریع به چوب لباسی می زنم تا بیشتر از این پرس نشوند...

در مونوریل که می آمدیم از محمد آدرس یک رستوران خوب که غذای اصیل مالایی داشته باشد و البته حلال هم باشد را گرفته بودیم.

خیلی از هتل دور نبود پس پیاده راه افتادیم...

بهترین رستوران و معمولی ترین رستوران و بدترین رستوران همگی در پیاده رو های پهن کوالامپور و پشت دربشان هم میز و صندلی چیده بودند و ما تا روز آخر هم معنی این کار را نفهمیدیم.

 

ساعت : 21

به رستوران مورد نظر رسیدیم و بوی یک ادویه خاص به مشامم می خورد. از ابتدای سفر تصمیم گرفته بودیم همه چیزهای جدید را تجربه کنیم پس پشت یکی از میزهای توی پیاده رو نشستیم. در لیست غذاهای منو بجز میگو چیزی از بقیه آن سر در نمی آوردیم.

گارسون تقریبا انگلیسی می فهمد و دست و پا شکسته غذاها را توضیح می دهد.

دو نوع غذا که یکی از آنها میگو است و دیگری شبیه بیفتک و دو آبمیوه یکی پرتغال و دیگری سیب به همراه دو برنج سفارش دادیم.

و اولین سوال شگفت انگیز گارسون: "برنج با گوشت یا مرغ!!!!!"

من و جوجه با تعجب هر دو برنج با گوشت گوسفند را انتخاب کردیم و مجددا تاکید کردیم که حلال است یا خیر!

 

ساعت : 21.15

اولین جرعه آبمیوه منتخب من یعنی آب پرتغال کاملا برایم ناخوشایند است اما جوجه از آبمیوه اش راضی است. یک جرعه از آب سیب را می خورم و می فهمم آب سیب سبز کاملا طبیعی است و می فهمم که پرتغال مالایی کمی با پرتغال های ما متفاوت است اما آبمیوه کاملا طبیعی است. 

گارسون را از دور در حال آوردن دو بشقاب می بینم!

واقعیت اینجاست که در مالزی یک بشقاب برنج قد کشیده با زعفران رویایی بیش نیست و همه برنجهایشان مخلوطی است از برنج له شده ، هویج نگینی ، نخود فرنگی و گوشت مرغ یا گوسفند!

مزه های جدید را روی زبانمان حس می کنیم و با جوجه در حال تبادل نظر هستیم!

میگو خوشمزه است اما از خیر خوردن بیفتک می گذریم!

کل هزینه شام 48 رینگیت به اضافه 2 رینگیت انعام گارسون یعنی حدود 15000 تومان شد.

 

ساعت : 23

در هتل خوابیده ایم و از خستگی راه و طعم های جدید غذا و تغییر سبک زندگی در عرض 12 ساعت صحبت می کنیم ، می خندیم و مسخره بازی در می آوریم...

.

.

.

فردا اگر خدا بخواهد گشت شهری رایگان تور را خواهیم داشت...

 


 
102.مالزی...حرکت...
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

چهارشنبه 14 بهمن 88

 

ساعت : 15.30

تازه به خانه رسیده ایم .جوجه یک چک داشت که حتما باید به دست صاحبش می رساند. چمدانها را از شب قبل آماده کرده ام و تنها کارم ، آخرین آبیاری گلدانهاست.

 

ساعت : 16

مادرم برای بدرقه مان آمده. عقیده دارد مسافر حتما باید از زیر قرآن رد شود. برنامه آبدهی به گلدانهایم را برایش توضیح دادم. با نگاه عاقل اندر صفیحی به حرفهایم گوش می کند . یک بسته پُر از انواع و اقسام قرص ها و یک بسته آلو برایم آورده .

 

ساعت : 16.45

با جوجه از زیر قرآن رد شدیم ، درب کشویی ساختمان را بسته ایم و قفلی که دیروز خریده بودیم را زدیم. همه با هم به پارکینگ می رویم.

مادرم را بوسیدیم و خداحافظی کردیم . از داخل ماشین برایش دست تکان دادم ، لیوان آبی که همراهش بود را پشت سرمان ریخت .همان موقع دلم برایش تنگ شد...

طبق محاسباتی که کرده بودیم گذاشتن ماشین در فرودگاه امام به مدت 9 شب برایمان به صرفه تر بود تا گرفتن آژانس. ضمن اینکه طبق تجربه جوجه هنگام برگشت از فرودگاه ماشین کم پیدا می شود. آن هم با قیمت های دو برابر!

 

ساعت : 19

کارت پرواز را گرفته ایم و چمدان را تحویل دادیم.

پرواز ما با هواپیمایی امارات بود و چون پرواز مستقیم از تهران به مالزی با این شرکت امکان پذیر نیست هواپیما اول به دوبی می رود و پس از یک توقف دو ساعته به مالزی پرواز می کند. طبق رایزنی های جوجه با مسئول مربوطه در هر دو پرواز من کنار پنجره می نشینم و جوجه هم کنارم!

برای خواندن نماز از جوجه جدا می شوم و نیم ساعت دیگر کنار درب نمازخانه مردانه با هم قرار می گذاریم.

نمی دانم چرا شک داشتم که نمازم را شکسته بخوانم یا نه.پس دو بار نماز اعشاء را خواندم.یک بار شکسته و یک بار هم کامل.

 

ساعت : 21.30

در هواپیما نشسته ایم.نسبت به هواپیماهای ایران ایر و ماهان که جزو بهترین پرواز های ما هستند خیلی فرق دارد. برای هر نفر یک مانیتور ،یک کنترل و یک هدفون.

فاصله تا صندلی جلویی به حدی که بتوانم پایم را روی پایم بیاندازم. معلوم است مابین ردیف ها ، ردیف دیگری را به زور جا نکرده اند!

در کمتر از 5 دقیقه کار با سیستم را می توان یاد گرفت. همان رانندگی ماوس است!

حدودا 500 فیلم و کارتون و چندین کانال موزیک و شوی خارجی.

این وسط یک فیلم ایرانی هم داشت: کلا هی برا ی باران!!!

عمرا این فیلم را نه در خانه و نه در سینما دنبال می کردم اما بنا بر حس وطن دوستی چند دقیقه ای از فیلم را دیدم!

یک دوربین در جلوی هواپیما و یکی در زیر آن قرار دارد که دو تا از کانال ها را به خود اختصاص داده تا هنگام بلند شدن و نشستن هواپیما بتوان همانند خلبان باند را دید که برای من سر گرمی خوبی است.

همیشه هنگام بلند شدن هواپیما یاد فیلم فراموش نشدنی ارتفا ع پست می افتم:

" برای سلامتی آقای راننده صلوات" ...

.

میهمانداران کت و دامن کرم با کلاه قرمز پوشیده اند و اغلب چینی هستند! همگی با آرایش خیلی ملایم و موهایشان را پشت سر جمع کرده اند. خیلی ساده و بدون یک تار موی رنگی!

با یک انبر حوله های مرطوب و داغ را به مسافران می دادند تا دستها و صورتشان را پاک کنند. برای حفظ پنکیک های صورتم فقط دستهایم را پاک کردم!!

این پرواز 1 ساعت و 30 دقیقه طول می کشد و با اینکه از تهران بلند شده پر است از مسافران ژاپنی و هندی.

 

ساعت : 22  

میهمانداران در حال سرو کردن شام هستند.

سینی که میدهند شامل یک ظرف حاوی برنج با گوشت قلقلی و یک بادمجان له شده! ، یک ظرف سالاد در حد دو قاشق ، یک بسته 3 تایی نان لواش به اندازه ته لیوان ، یک لیوان آب و یک قطعه شکلات.

یکی از کانال ها مربوط میشود به اطلاعات پرواز که زمان باقیمانده تا مقصد ، ارتفاع از زمین ، سرعت و محل کنونی هواپیما روی نقشه را نشان میدهد.

بعد از خوردن شام تا رسیدن به مقصد به فیلم دیدن و چرخیدن در کامپیوتر گذشت...

 

ساعت : 23.30

با 20 دقیقه تاخیری که داشتیم بالاخره به فرودگاه دوبی رسیدیم.

پرواز بعدی ساعت 1.30 نیمه شب است و چون به مدت 7 ساعت طول می کشد به پیشنهاد جوجه به دستشویی مراجعه می کنیم.

دستشویی مملوء است از خانم های ایرانی در حال آرایش و تعویض لباس!!!!

تا پرواز بعدی حدودا یک ساعت فرصت داریم .با جوجه ام در سالن فرودگاه که پر است از مغازه های DutyFree می چرخیم.

به قسمت عطر ها می رویم و کلیه مارکهای معروف و غیر معروف را بو می کنیم .خوبی این مغازه ها این است که بدون اینکه فروشنده لای دست و پای مان بپیچد می توانیم محصولات مختلف را بو کنیم و اگر خواستیم تست کنیم. قیمتها را با عطر های خودمان که جدیدا از وزرا خریده بودم چک می کنم و دقیقا عین هم است.

همانجا تصمیم می گیریم که هر دو عطر Dior را خریداری کنیم. البته نه از دوبی ، از خیابان وزرای خودمان وقتی که به امید خدا برگشتیم!!!

 

 


 
101.از مالزی...
ساعت ٤:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

مالزی زیباست...

و مردمانش خوب...

.

.

.

این روزها خوش می گذرد...


 
100.تا بعد...
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

 

بر می گردیم

.

.

.

اگر خدا بخواهد

10 روز دیگر

 


 
99.We've got a stinking cold
ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

جوجه سرما خورده...

و من هم.

.

.

.

دلیلی دیگر برای...

                           ما به هم وصلیم!

 


 
98. 3 2 1 ...
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

شمارش معکوس برای شروع تعطیلات 10 روزه ما آغاز شده...

ظاهرا انتظار بیش از حد ، ذوق سفر را در من کور کرده چون دو ماه قبل خیلی بیشتر از حالا دوست داشتم به سفر بروم!!!

یک ورق A4 لیستی است از کارهایی که باید در 3 روزه باقیمانده انجام شوند...

تنها نگرانی ام گلدانهایمان هستند که طبق برنامه ریزی که از دو ماه قبل کرده بودم آخرین آبیاری شان قبل از خروج از خانه نارنجی است... امیدوارم تا بازگشت منتظرمان بمانند!!!

.

طبق برنامه غذایی این هفته ، آخرین خوردنیهای یخچال مربوط به نهار روز چهارشنبه است.

.

نظافت خانه نارنجی شامل جارو برقی ، بخارشور ، گردگیری ، شستن حمام و دستشوی امروز بعداز ظهر انجام میشود.

.

تعویض چرخ چمدان کنسل شد و به امید خدا فردا برای خرید سایز بزرگ Eminent به منوچهری خواهیم رفت.

.

فعلا وسایلی که از جا گذاشتنشان مطمئن بودم! شامل پایه دوربین ، قبله نما ، مُهر ، قرص معده جوجه و نقشه مالزی را روی تخت گذاشته ام.

.

کارهای بانکی شامل پرداخت قسط مسکن ، واریز پول به حساب جوجه بابت ششمین چک خانه نارنجی و خرید دلار انجام شد.

.

.

.

اگر خدا بخواهد ما چهارشنبه 14بهمن ساعت 21:20 عازم مالزی خواهیم بود...

 


 
97.نوروز...
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

دوست دارم ، وقتی یادم می آید ما ایرانی ها بهترین روز خدا را برای شروع سال جدید داریم .

همراه ما همه گلها ، گیاهان و درختان بهترین لباس شان را می پوشند و این برای من یعنی نهایت ذوق ...

جوجه می داند...

من چه علاقه وافری به نوروز دارم...

شادم...

وقتی درخت خرمالویمان در حیاط جوانه میزند...

وقتی همراه عمو به باغ گل می رویم تا برای باغچه هایمان جعبه های گل بنفشه بخریم ...

وقتی عدس خیس می کنم با سلام و صلوات و دعا می کنم برای یک سال پر از سلامتی و برکت...

وقتی دستفروشها از هفته ها قبل در خیابان جا می گیرند تا هر چیزی که فکرش را می شود کرد برای فروش بیاورند...

وقتی داد میزنند : " عیده عید اومده ، بخر و ببر ، از دستت نره ، پشیمون می شی ها ..."

وقتی با جوجه لابه لای تشت های پر از آب به دنبال ماهی های زبل تر می گردیم... و دست آخر از همان سه تا هزاری ها می خریم...

وقتی آخر شب با پاهای خسته از لابه لای جمعیت با یک دست گل شب بو و کیسه ماهی به خانه بر می گردیم ، هفت سین مان را می بینم و یادم می آید فردا عید است...

می خندم ...

بی اختیار ...

وقتی اولین روز فروردین مردم را می بینم که با بهترین لباسشان حتی اگر نو نباشد از ماشین هایشان پیاده می شوند و همدیگر را می بوسند و راهی خانه پدر بزرگ و مادربزرگ می شوند...

عیدی مادر جوجه از لای قرآن قبل از حتی درآوردن کفشهایمان...مامان هم مثل من ذوق دارد...

و عیدی های مادرم لابه لای کاغذ کادو هایی که همیشه در آخرین لحظه با چسب کاغذی! بسته بندی شده...

و هفت سین عزیز جون...

این یکی واقعا نهایت عید است ... و نشان میدهد حتی اگر ٨٠ ساله هم شوی نوروز زیباست...

.

.

.

این روزها عاشقانه در انتظار نوروزم...

.

.

.

نوروز ٨۶

نوروز ٨٧

نوروز ٨٨

.

.

.

لحظه تحویل سال ١٣٨٩ هجری شمسی

به ساعت رسمی ایران

ساعت ٢١ و ٢ دقیقه و ١٣ ثانیه روز شنبه ٢٩ اسفند ١٣٨٨ هجری شمسی

مطابق ۴ ربیع الثانی ١۴٣١ هجری قمری و ٢٠ مارس ٢٠١٠ میلادی

 

 


 
96.ما...
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

در میان دسته گل عمه خودم و جوجه را دیدم!!!

این بار در نقش دو خرگوش...

.

.


 
95.جنسیت...
ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

این روزها بیشتر فکر می کنم...

بالاخره X موفق می شود به X ملحق شود یا Y ...

.

.

.

ناگفته نماند کمی هم به X تقلب رسانده ام!!!!!!

 


 
94.جمعه...
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

جمعه ها ...

صبح از صدای بابا بیدار می شدم...

اکثر اوقات وقتی او ظرفهای مخصوص آب را در صندوق عقب ماشین جا میداد من تازه می خواستم دست و صورتم را بشورم تا خواب از سرم بپرد!

من و "ح" معمولا آخرین نفراتی بودیم که سوار ماشین می شدیم و اکثر اوقات هم غرغر کنان.

کاش آن موقع می دانستم روزی میرسد که دلم برای کودکی هایم تنگ می شود برای روزهایی که بابا را با موهای مشکی می دیدم ...

.

.

و راهی می شدیم...

آن موقع هنوز اتــوبان هـــمت و حکـــیم وجود نداشت و حدودا یکساعت و نیم در راه بودیم... تا می رسیدیم ...

غرب *تـــــــهر ان - کــــن

اینجا باغ باباجون است...

اینجا بهارش معرکه است...

تابستانش زیباست...

پاییزش خیره کننده...

و زمستانش سرد...

اینجا بخش بزرگی از خاطرات کودکی من است...

هنوز هم صدای آب مستم می کند وقت چشمانم را می بندم و بوی هیزم سوخته که اغلب روی آن قابلمه پلو استامبولی است به مشامم می رسد.

.

.

یک صندلی مخصوص داشتم . از همانهایی که پشتش خوابیده . چوبی بود و بین دو تا کاناپه روی جوی آب جای داده بودم!!!

ظاهرا از همان موقع عشق دکوراسیون در خونم بوده!

بعد از صبحانه آفتاب روی صندلی ام می افتاد. تشکچه ام را که مشکی بود با گلهای ریز صورتی و عزیز آنرا با دست دوخته بود روی صندلی ام می انداختم ، یکی از کتابهای مدرسه ام را در دست می گرفتم و منتظر می شدم تا در آفتاب خوابم ببرد!!!!

.

.

خوبی باغ باباجون این است که هر چه سالها می گذرد زیباتر و قدرتر می شود برعکس ما که بزرگتر و پیرتر می شویم.

اینجا دوست داشتنی است حتی اگر تعداد جمعه هایی که می رویم به اندازه جمعه های یک ماه نباشد اما گذشته و حالش شیرین ترین خاطراتم را به همراه دارد.

 

 

 


 
93.I hate dusting!!!
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

به گردگیری اینجا که می رسم ...

.

.

"برم ببینم غذا نسوزه!!!!"

.

.

حتی اگر غذایی روی گاز نباشد...

 

 

 


 
92.مادر...
ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

 

: "شیر خشکی مسابقه رو شروع می کنه...ضربه اول رو می زنه...شیر مادر خور می افته رو زمین...آفرین شیر خشکی!!! ...حالا نوبت شیر مادر خوره...یه ضربه ... دو ضربه ... صورت شیر خشکی قرمز شده...شیر خشکی می افته رو زمین...بازم میزنه ... یک ...دو... سه... شیر خشکی دیگه بلند نمیشه ...شیر مادر خور می ره سراغ مربی شیر خشکی ...اونم میزنه!!!! آفرین ...آفرین.......شیر مادر خور برنده مسابقه بوکس میشه...میره سمت مربی اش ...عجب زوری داره این شیر مادر خور!!!!مربی شم بلند میکنه!!!!"

.

.

.

دیروز بود ، در برنامه فتیله!

من می خندیدم خیلی زیاد.خنده نبود قهقهه بود!

و انصافا هم که قشنگ بازی می کردند.

جوجه ام مرا نگاه می کرد و با خنده های من می خندید...

.

.

تماشاچیان برنامه ، کودکان بالای ٣ سال یا نهایت ٢ سال بودند...

از جوجه پرسیدم "این مسابقه رو برای بچه ها درست کردن یا بزرگترها؟؟؟"

.

.

.

بچه ٣ ساله یا حتی بیشتر یا حتی ١٠ ساله اگر بداند شیر مادر بهتر است یا شیر خشک چه فایده ای دارد؟؟ مگر می تواند دوباره از شیر مادر استفاده کند؟؟ یا می تواند توصیه ای برای بزرگ ترها داشته باشد؟؟؟

پس برنامه برای بزرگ تر ها بود!!

و حتما مادرها !!

مگر مادری هست که شیر داشته باشد اما به بچه اش شیر خشک بدهد؟؟؟

مگر مادری هست که نداند شیر خودش بهتر از شیر خشک است؟؟؟

اصلا مگر مادر است که تعیین می کند بچه شیر خشکی شود یا شیر مادر خور؟؟؟

.

.

بدم آمد.

از این برنامه و از همه آدمهایی که فکر می کنند همیشه مادر مقصر است.

 "مامانم میگه بعضی از خانمها برای اینکه حالت سینه هاشون خراب نشه به بچه هاشون شیر نمیدن!!!!!"

جوجه این را گفت.

.

.

دختر دایی ام "ش" را یادم آمد. پارسال همین موقع ها بود  وقتی از او پرسیدم "چرا شیر خودتو نمیدی؟؟؟؟"  جلوی من لباسش را بالا زد. به زور سینه اش را داخل دهن بچه کرد...

و ...

بچه...

تُف کرد...

و ...

من ...

چه سوال احمقانه ای کردم..........................

.

.

.

.

.

و تصور کردم چند سال دیگر را ... در یک میهمانی خاله زنکی:

"...ماری هیکلش خوبه... آخه به بچه اش شیر نداده!!!..."

.

.

.

من با قد ١۶٠ ، ۵٣ کیلو هستم!