ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

135.قرارداد 1389...
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

عهدهای من با خودم برای سال جدید...

.

.

.

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد

خطی ننویسم که کسی را آزار دهد

یادم باشد که روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نیست

یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب دورنگی را با کمتر از صداقت ندهم

یادم باشد خروشان باشم و پاک

یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن بدنیا آمدم... نه برای تکرار

یادم باشد زندگی را دوست دارم و ارزشش را میدانم ...

یادم باشد بیشتر موسیقی و آواز گوش کنم تا عاشق بمانم...

یادم باشد برای کاری که می کنم منتی بر کسی نگذارم...

یادم باشد همه لحظه هایی که می توانم کنار جوجه ام باشم را از دست ندهم

یادم باشد پدر و مادرم را بیشتر ببینم

یادم باشد زندگی نمیکنم تا بتوانم کار کنم

یادم باشد کار می کنم تا بهتر زندگی کنم

.

.

.

یادم باشد حتی در سال ببر هم می توان جوجه خوبی بود!!!


 
134.بهار آمده آیا؟
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

کاکتوس ها گلدان دار شدند...

.

.

پازل ها قابدار شدند...

 

.

.

W a l l s t i c k e r ها نصب شدند...

 

.

.

گلدانهای جدید پر شدند...

.

.

کلاه ها مستقر شدند...

.

.

میز لباس نو پوشید...

.

.

اما اصل قضیه در خواب است!!!!

.

.

.

بهار آمده آیا؟


 
133.برو
ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

هُوشَتَرَ ،

هرگز تو را نمی بخشم.

دیروز با تو مرگ را احساس کردم.

یک مرگ واقعی.

فقط کفن نداشتم...

بهترین روزهای سال را که برایشان لحظه شماری کرده بودم برایم جهنم کردی...

آرزو نمی کنم بمیری...

آرزو می کنم بروی...

برو

فقط

برو

 

پ ن :

هُوشَتَرَ مدیر واحد ماست!


 
132.ادامه دارد...
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

دیشب شبی بود...

نمیدانم در نهایت خوب بود یا بد.

اما می دانم آخرش خوب بود.

هر چند که هنوز هم دلگیرم.

.

دیشب تصمیم گرفتم اینجا را برای همیشه ترک کنم...

اما حالا خوشحالم که با عجله تصمیم نگرفتم...

اینجا فقط برای من است و دیگر هیچوقت آن را اعلان عمومی نخواهم کرد...

همین.


 
131.به همین زودی...
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

من فقط 4 روز دیگر برای یک جاروبرقی اساسی ، کف شویی حسابی ، گردگیری عمیق و برق انداختن حمام و دستشویی وقت دارم.

دوست دارم همه فکرم و ذهنم و دغدغه ام فقط چیدن هفت سین و تمام کردن W a l l S ticker ها باشد نه نظافت!

این روزها با کزت درونم (همان کودک درونم که گاهی حس چرکولکی بهش دست میده) سازگاری ندارم...


 
130.اوقات فراغت!
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

خدوندا...

شکرت که آشپزخانه را آفریدی و گرنه چه می کردیم با این همه اوقات فراغت!!!!

 

 

پ ن 1 :

من عاشق آشپزخانه ام در خانه نارنجی هستم مخصوصا وقتی آفتاب می آید.

 


 
129.جنگ جنگ تا پیروزی...
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

این روزها،

با این

و این

درگیرم!!!

 


 
128.من.
ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

ارزان نخر تا ارزان دیده نشوی.                  

                                        با تشکر

                                          خودم

 

 

 

 

 

پ ن 1 :

میدونم سخته مخصوصا وقتی مطمئنی الکی گرونه ولی چاره ای نیست.

 

پ ن 2 :

یادت نره!!!


 
127.کوکو!
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

شام دیشب کوکو سبزی بود.

نه جوجه دوست دارد...

نه من هوس کرده بودم...

و نه حتی سبزی اش را در خانه داشتم...

فقط به پوست تخم مرغها برای هفت سین نیاز داشتم!!!

 


 
126.تابلو!!!
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

فکر می کنم آنقدر تابلو شده ام که در شرکت همه می دانند کی چراغم قرمز میشود.

.

.

.

دلیلش هم وقتی است که اذان می گویند و من هنوز روی صندلی ام نشسته ام !!!


 
125.هر چه برای خودت دوست میداری...
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

می گویم : "مبارکه...به سلامتی...کی بریم برای خرید لباس"  (حالا چقدر هم که من اهل خرید لباس هستم. هنوز خریدن یک مانتو مشکی در برنامه ام است!!)

می گوید : "حالا کو...اصلا هنوز معلوم نیست سر بگیره"

.

.

.

حرفهایشان را زده اند ،

آزمایش خون رفته اند ،

انگشتر خریده اند!

می گویم : "بچه اولشون که دنیا بیاد معلوم میشه؟؟؟"

برمی گردم به ٧ سال پیش... پنج روز بعد از اولین جلسه خواستگاری جوجه از من. وقتی گفتم می خواهم بیشتر فکر کنم همین خانم می خواست من را بخورد!!!

و حالا برای دختر خودش... هنوز معلوم نیست...

 

 


 
124.خرید اضافه
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

از مزایای خرید اضافه می تواند تولید پودر فلفل در خانه باشد!!!

 


 
123.خانه تکانی!!
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

من : "من کارم تا نیم ساعت دیگه اینجا تموم میشه میتونم دیگه برنگردم شرکت؟؟"

مدیرم : "آره...حتما... به سلامت..."

خوشحال می شوم و روانه خانه مامانی... ساعت 12 ظهر است!

.

.

.

به مادرم نگاه می کنم ، پرده اتاق خواب را از داخل ماشین لباسشویی بیرون می آورد...

خاله ام روی چهارپایه پرده آشپزخانه را نصب می کند...

و "ح" مشغول کشیدن رو بالشتی هاست... دختر خاله ام ... که این روزها در شرف ازدواج است... فکر می کند و با دقت ملحفه را تنظیم می کند.

برنامه هر سال مان است. خانه تکانی مامانی.

و امسال ...

ظاهرا برای کمک آمده ام... خسته ام... حتی انرژی برای دادن یک نظر در جابجایی مبلها ها را هم ندارم...

تلفن را بر می دارم و برای نهار غذا سفارش میدهم...

.

.

.

غذا چسبید...

خانه تکانی خوبی بود!

 


 
122.آگهی بازرگانی!
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

متصدی خدمات : "برای اینکه داغ بوده توش آب ریختید.باید صبر می کردید تا خنک شه بعد دوباره آب بریزید"

من : "یعنی واقعا اینقدر الکیه!"

متصدی خدمات : "خانم شما بلد نیستید با یه وسیله کار کنید عیب روش نذارید!"

.

.

.

وسیله ای که متصدی خدمات مشتریان کن و و د در موردش صحبت می کنند بخارشور ماست.

یک وسیله کاملا پیچیده که فقط یک دکمه دارد و بالای آن نوشته On/Off !!!!

دو نکته اساسی در طراحی این وسیله اصلا دیده نشده.

علامتی که نشان دهد آب به دمای بخار رسیده.

و علامتی که نشان دهد آب مخزن تمام شده.

فقط از راه تله پاتی می توان با دستگاه ارتباط برقرار کرد!!!

.

.

.

صبح جمعه است و بعد از شستن دستشویی تصمیم می گیرم کف خانه نارنجی را تمیز کنم... بخارشور را از کمد در می آورم... چهار ماه از خرید بخارشور می گذرد که در این مدت به تعداد انگشتهای دستم هم آنرا روشن نکرده ام.

کف اتاق خواب خودمان را می کشم و به اتاق خواب کناری می روم... سیم به اینجا نمیرسد...فقط 3 متر با پریز فاصله دارم!!!

پریز را عوض می کنم و ادامه می دهم...

دارم فکر می کنم که تی مهسان هم همین کار را می کرد فقط با 3000 تومان! ضمن اینکه مشکل کوتاه بودن سیم نداشت و لازم هم نبود 35 تا 40 دقیقه بالای سر آن بنشینم و التماس کنم " تو رو خدا جوش بیا".

عقب عقب به راهرو می رسم... بخار با وقفه بیرون می آید ...

احساس می کنم و فقط احساس می کنم که آب بخارشور تمام شده. غیر قابل پیش بینی هم نبود چون از زمان روشن کردن دستگاه چندین بار دکمه روی دسته را فشار داده بودم تا ببینم آب بیرون می آید یا بخار!

تنها دکمه دستگاه پیچیده را می زنم تا خاموش شود... کتری را از قبل روی گاز گذاشته ام تا آب جوشیده داخل مخزن بریزم. اینطوری مجبور نیستم دوباره 35 دقیقه معطل بمانم.

در مخزن را محکم میکنم و کلید روشن را میزنم... چراغ دستگاه روشن نمی شود...

کلید را مجددا میزنم... روشن نمی شود!

سوکت را از پریز می کشم و به یک پریز دیگر می زنم... کلید را فشار می دهم...

روشن نمیشود!

به پیشنهاد جوجه صبر می کنم تا دستگاه خنک شود و مجددا آنرا روشن کنم.

.

.

.

بخارشور ما دیگر روشن نشد و طبق نظر خانم متصدی نباید وقتی داغ بوده در آن آب می ریختم. در حالی که من آب داغ داخل مخزن ریخته بودم و قبلا هم این کار را کرده بودم و نسوخته بود!

در هر حال دو هفته ای است که بخارشور در صندوق عقب ماشین قرار دارد و ظاهرا قرار نیست کمک حال من برای نوروز باشد!!!

 

پ ن 1:

بخارشور مکش ندارد فقط بخار است با فشار زیاد. برای امتحان می توان سوت زودپز را بالا گرفت و عکس العمل آنرا که شبیه بخارشور است دید! اگر می توان با این بخار جایی را تمیز کرد پس...

مطمئنا برای تست باید داخل زودپز آب باشد نه چیزی شبیه آبگوشت!

 

پ ن 2:

نوشتن این پست هیچگونه تبلیغ منفی در مورد بخارشور کن و و د نیست چرا که خیلی از اقوام خودم از داشتن آن کاملا راضی هستند. فقط خواستم تلنگری برای خودم باشد تا از این به بعد به حرف دیگران اتکا نکنم!!!!!!!

 


 
121....
ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

جغرافیای کوچک من بازوان توست

ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من...

.

.

.

پ ن :

دلم آتش می گیرد وقتی پتوهایمان جداست چه رسد به جای خواب.

 

 


 
120.روغن حیوانی...
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

بچه که بودیم هر وقت بوی تندی در خانه پدری می پیچید می فهمیدیم مادرم روی پلو روغن حیوانی ریخته!

بعد هم با کلی ادا اطفار و پیف پیف بو میده ، دماغمان را می گرفتیم و غذایمان را می خوردیم...

خاطره روغن حیوانی برای من همان دبه کوچک سفید است که در گوشه راست طبقه اول یخچال خانه پدری دیده می شد.

کاملا زرد رنگ ، سفت و با بوی تندی که آن روزها فکر می کردم چقدر بد بوست!!!

کاملا به یاد دارم که هر وقت بابا با آن دبه به خانه می آمد چقدر خوشحال بود. گویی موفق شده مدال طلای قهرمانی را بگیرد و همیشه هم اعلام می کرد که روغن اصل کرمانشاه است و همکارش از آنجا آورده.

.

.

.

این ماه در لابه لای خریدهای ما هم روغن حیوانی دیده می شد البته اگر حیوانی باشد

چون نه زرد است ، نه سفت است ، نه بو میدهد و از همه مهمتر که در دبه سفید نیست!!!

اما وقتی غذا را می کشم ...

با جوجه بشقابهایمان را بو می کنیم...

و...

 : "چه بوی خوبی میده... به به..."

و خوشحالیم که روغن حیوانی می خوریم!

 


 
119.فقط ببار...
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

.

فقط ابرهایش نصیب ما می شود!

پس کو بارانش؟؟؟؟

.

من گفتم دوست ندارم خیس شوم...

فقط بخاطر کتانی هایم بود...نمی خواستم همین روز اولی کثیف شوند!

اصلا از کی تا به حال اینقدر مهم شدم که به حرف من گوش کنی...

.

غلط کردم.

کتانی هایم مال تو

و همه وجودم.

فقط بگذار ببارد...

٠

٠

٠

٠


 
118.فکرش...
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

به خودم نصیحت می کنم که فکرش را نکن.

و به خودم فشار می آورم که فکرش را نکنم.

و می دانم "آنها" که فکرش را نکردند بهتر به نتیجه رسیدند.

اما بعضی از "آنها" که مثل من اند خودشان دائم فکرش را می کنند.

و جالب اینکه به من می گویند فکرش را نکن.

مگر می شود چیزی را بخواهی و فکرش را نکنی.

.

.

.

این بار هم نشد!


 
117.W a l l S t i c k e r
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

بالاخره قسمتی از W a l l  S t i c k e r  های خانه نارنجی تمام شد.

طبق روال گذشته از نتیجه کارم خیلی راضی نیستم!

و هر روز بایت دلگرمی و کسب رضایت بیشتر نظر جوجه ام را می پرسم...

من :

جوجه ام :

من :

و

.

دوست دارم جوجه...

.

.

.

.

 


 
116.عـــــــــــیـــــــــد ...
ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

درخت خرمالوی باغچه مان جوانه زده.

در خیابان تشت های ماهی دیده می شود.

عیدی ها را واریز کرده اند.

.

.

.

همه نوید از رسیدن بهترین روزهای خدا می دهند...

روزهایی که من عاشقانه دوستشان دارم...

.

.

.

نوروز در راه است...

و

 من شادم...


 
115.باغ گل...
ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

دیروز صبح بواسطه صدای کارگران در ساختمان در حال ساخت مجاور ، خواب شیرین روز تعطیل مان به غلت زدن من در رختخواب و کتاب خواندن اجباری جوجه ام منجر شد...

در نهایت بعد از ۴۵ دقیقه تلاش برای خوابیدن ترجیح دادیم به جای غر زدن و گله کردن به باغ گل برویم و  سر و صدای همسایه مزاحم را به فال نیک بگیریم!!!

این شد که بالاخره طلسم خرید گلدان ها بعد از ماهها که در این پست  و این پست کاملا مشهود است ، شکسته شد!!!!

.

.

.

اینجا مکان مورد علاقه من و جوجه ، باغ گل تهران است...

مردم اغلب جعبه های بنفشه و سوسن ، نهال های آماده برای کاشت و کاجهای سرسبز را در دست داشتند که نشان از آماده کردن باغچه هایشان برای نوروز بود...

دیدن گلدانهای سنبل کاملا متعجب زده ام کرد چرا که این سنبل ها مطمئنا به سفره هفت سین نخواهند رسید!

در هر حال خانه نارنجی هم از باغ گل بی نسیب نماند و یک سرخس ، یک دسته فلزیا و سه عدد بامبو جایگزین بامبوهای از دست رفته شامل حالش شد...

.

.

.

سرخس

 

بامبوها

فلزیا

سه عدد گلدان برای کاکتوس ها ...

و سه تای دیگر برای گلی که نامش را نمیدانم!!!

.

.

.

قرار است هر روز در یخچال منتظرمان بماند تا برگردیم!!!...

 


 
114.حضور ما!!!
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

.

.

.

دوربرگردانی که مسیر خانه مان تا خانه مادرم را نزدیکتر می کرد بسته اند...

سر خیابانمان چراغ قرمز گذاشته اند...

پرینتر شرکت را جابه جا کردند...

سایت img98.com ف ی ل ت ر شده...

.

.

.

فقط یه هفته نبودیما!!!!!


 
113.یارو!... نه ببخشید...مهندس!!!
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

به همه می گوید مهندس!!!

به همه...

.

البته چه فرقی هم می کند وقتی در خیابان مهندس ریخته اما مهندس نیست!

چه فرقی می کند وقتی همکارمان که نرم افزار خوانده در داروخانه کار می کند و همه او را دکتر می نامند!

وقتی دکترمان مجری تلوزیون است و مجری تلوزیون وکیل پایه یک دادگستری!

وقتی وکیل مان آرایشگر است و آرایشگرمان دبیر شیمی!

وقتی دبیر دیپلمه است و دیپلمه ها مدیر!

واقعا راست می گوید چه فرقی هم می کند ،

وقتی حتی مدیر خودمان دیپلمه است و تازه دانشجو!

خوب او را هم مهندس صدا کند...

.

همکارم را می گویم... به همه می گوید مهندس!

راست می گوید...

چه فرقی هم می کند!!!

 

 

 

یک ساعت بعد نوشت :

من همین الان متوجه شدم امروز روز مهندس است...ظاهرا قدرت تله پاتی خوبی دارم!

 


 
112.استقرار...
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

بعد از یک هفته هنوز هم در خانه نارنجی حرف از مالزی است و به این سبب گاهی بوی ادویه مزخرف هم به مشام می رسد!

واقعیت اینجاست ما به این نتیجه رسیدیم که مالزی هیچ چیز خاصی ندارد. هر آنچه در خیابان زیبا دیده می شود مثل درختان بزرگ و سر و حال ، گلهای رنگارنگ و باز شده ، ماشینهای براق ، هوای تمیز و حتی اکسیژن همه ناشی از نعمت باران است که خداوند بی حساب به آنها عطا می کند!

و گر نه قدمت مالزی یا بلندترین چوب پرچم دنیاست!!!! یا مجسمه سربازهایی که شاید (من نمی دانم) هنوز سازندگانش زنده باشند و چیز خارق العاده ای هم نیست.

مالزی هیچوقت بنایی مثل تخت جمشید با ستونهای 2000 ساله دست ساز ندارد که دیدن بلندی آنها و مخصوصا دست ساز بودنشان در 2000 و اندی سال پیش مو را به بدن آدم سیخ می کند!

به نظر من و جوجه قدمت یک بنای سی و سه پل اصفهان خودمان به کل مالزی می ارزد ضمن اینکه ما به وفور و ناشمردنی از این بناها و تمدن ها در اصفهان و شیراز و اکثر شهرهای خودمان داریم.

مالزی سالانه 3 برابر درآمد ما ناشی از پول نفت را با همین شهر بازی و پارک آبی و مرکز خریدهایی در می آورد که همه جنسهایش هم چینی هستند!

شاید مشکل فقط سیاست ماست که توریست نداریم و گر نه ما هم تله کابین و شهر بازی و دریا و ساحل و جنگل و کوه و البته قدمت و تمدن به وفور داریم...

و شاید دلیل دیگر وضعیت آزادی ظاهر در آنجاست. چرا که وقتی به زور می خواهیم خارجی هایی که عمرشان را بی حجاب بودند در عرض چند دقیقه در فرودگاه محجبه و مومن کنیم......معلوم است کسی زیر بار حرف زور نمی رود.

کما اینکه گاهی بی حجابهای آنها خیلی بهتر از بعضی باحجابهای ما لباس پوشیده بودند و چشمان آقایان هم رویشان زوم نشده بود!!

کاش ما هم آزادی که خدا به آدمها داده را نادیده نمی گرفتیم و اجازه میدادیم هر کس طبق عقایدش زندگی کند. و این چیزی است که من قلبا و عمیقا به آن اعتقاد دارم که هر کس را در قبر خودش می گذارند و کسی مسئول اعمال دیگری نیست.

چیزی که در این سفر بارها و بارها به خودم قول دادم اینکه اگر روزی مادر شوم فقط برای کودکم توضیح میدهم که خوب کدام است و بد کدام. حالا خودش باید انتخاب کند ... اینطور من هم وظیفه امر به معروف و نهی از منکرم را اگر وظیفه باشد!!! انجام داده ام...و اگر این گونه نباشد آزادی چه فرقی با الزام دارد؟

.

.

در هر حال ظاهرا باید می رفتیم تا می دیدیم همانطور که اگر شاید کسی قبل از رفتن به ما می گفت ما باور نمی کردیم.

ناگفته نماند این سفر واقعا خاطرات خوشی را برایمان ثبت کرد و ما با انرژی مضاعف به استقبال سال جدید می رویم...

.

.

.

.

.

بعد از دیدن آن همه برنج لهیده و  بوی ادویه مزخرف...

سبزی پلو آن هم در دیگچه مسی و بوی نارنج ...

مستم می کند...


 
111.مالزی...روز هشتم...
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

پنجشنبه 22 بهمن 88

 

ساعت : 8

چشمانم را باز می کنم. جوجه کنارم نیست و مثل چند روز گذشته صدای آب می آید!

غلت می خورم و چیزی را زیر بدنم احساس می کنم...

دست بندی است که دیشب به پیشنهاد جوجه ام در آخرین مغازه از خیابان Bukit Bintang به عنوان یادگاری از مالزی خریدیم.

امروز روز آخر و در واقع نیمروز آخر است. طبق صحبتی که دیشب با خانم "ر" داشتیم اتوبوس تور برای پیک آپ ما به فرودگاه ساعت 13.30 در جلوی درب هتل منتظر است. پس فقط چند ساعتی فرصت داریم...

چمدان ها بسته و آماده روبرویم هستند.

دیشب همه لباس چرک ها را تا کردم و در یک نایلون بزرگ قرار دادم. نایلون را مجددا در یک نایلون دیگر گذاشتم تا لباسهای نو گزندی نبینند!!!

مجبور شدیم زیپ زاپاس چمدان بزرگ که قرار است به قسمت بار تحویل داده شود را هم باز کنیم.

چمدان کوچک هم تقریبا خالی است و قرار است انبار سوغاتی ها باشد!

از ابتدای سفر تصمیم گرفته بودیم که برای هیچ کس سوغاتی مخصوص نخریم چرا که هم وقت مان برای خرید یکی یکی تلف می شد و هم مشکل همیشگی یعنی "چی برا کی بخریم!!!" باعث می شد همه جا به فکر سوغات باشیم و آرامش سفر از بین برود.

پس همه حرف ها و حدیث ها را به جان خریدیم و تصمیم گرفتیم برای همه فقط شکلات و میوه های جدید و عجیب ببریم. برای همین چمدان کوچک را آورده بودیم تا با خودمان به داخل هواپیما ببریم و مراقب میوه ها باشیم و گر نه زمان آمدن هم چمدان کوچک خالی بود!

 

ساعت : 9

صبحانه خورده ایم و جوجه در حال تحویل دادن اتاق و خالی کردن صندوق امانات است.زمان تحویل اتاق ساعت 12 ظهر است اما چون می دانیم دیرتر به هتل می رسیم اتاق را تحویل میدهیم.

لباسهای برگشتمان را در چمدان کوچک گذاشته ام و هر دو چمدان را به مسئول هتل میدهیم . جلوی چشمان ما دسته های هر دو چمدان را داخل یک زنجیر می کند و زنجیر را گره زده و اتیکت آنرا به جوجه تحویل میدهد. این سرویسی است که همه هتل ها دارند و من نام آنرا به یاد نمی آورم.

 

ساعت : 9.30

در روبروی مرکز خرید BB Plaza و روی صندلی های یک کافی شاپ در خیابان نشسته ایم و منتظریم تا مرکز خرید ساعت 10 باز شود. شنیده ایم که اینجا به نسبت لباسهای رسمی و بهتری دارد. ضمن اینکه من هنوز موفق نشده ام کتانی بخرم!

مسئول کافه به سمت مان می آید و این یعنی استفاده صندلی بدون خوراکی ممنوع!

تازه صبحانه خوردیم و میل به چیزی نداریم . بالاجبار از منو کافه یک Cheel strow berry به مبلغ 9 رینگیت سفارش می دهیم.

خیلی سرد و تند است و اول صبح اصلا نمی چسبد. کرکره ورودی مرکز خرید توسط یک آقای جوان در حالا بالا رفتن است...

 

ساعت : 11.15

به سرعت نور دو طبقه مرکز خرید BB Plaza را گشته ایم و اینها نتیجه خرید ماست :

یک جفت کتانی برای من به مبلغ 40 رینگیت

یک جفت کتانی دیگر برای من به مبلغ 70 رینگیت که یک کتانی رایگان هم جایزه دارد!!!

یک شلوارک جین به مبلغ 40 رینگیت

خریدها در دستان جوجه است و به سمت مرکز ماساژی که دیشب در طبقه پنجم Times Score پیدا کرده بودیم می رویم.

درب ورودی که شیشه ای است بسته است و از بیرون کسی دیده نمی شود . جوجه زنگ را فشار میدهد و درب باز می شود.

دخترک ما را به یاد می آورد و فرمی را برای پر کردن به جوجه میدهد. اعلام می کند که ماساژ یک ساعت طول می کشد و اینکه جوجه می تواند در همین محوطه منتظر من بماند.

جوجه یک اسکناس 50 رینگیتی میدهد و مابقی پول یعنی 50 رینگیت دیگر را به آخر کار موکول می کند.

از هم خداحافظی می کنیم و من اصرار و خواهش می کنم که جوجه هم حتما جایی تمیز مثل اینجا پیدا کند تا هر دو از تجربه ماساژ در مالزی لذت ببریم.

جوجه می رود و من برای اولین بار تنها می شوم... کاملا احساس غربت و کمی هم ترس دارم...

 

ساعت : 11.40

روی تخت خوابیده ام. قفسه ای به من داده شد تا وسایلم را در آن بگذارم و حلقه ام را هم در آوردم.

.

با دخترک چینی وارد یک راهرو بسیار تمیز با گرانیت های سفید و دیوارهای سفید می شویم. سه درب تاشو در سمت راست و سه درب تاشو در سمت چپم می بینم. ظاهرا اتاقهای ماساژ هستند.

روی زمین و کنار هر درب چندین سنگ سفید رودخانه چیده شده و روی آنها هم گلهای تازه به رنگ قرمز. دکور جالبی به نظرم می آید.

دخترک آخرین درب کشویی سمت چپم را باز و من را به داخل اتاق راهنمایی می کند.

یک اتاق سفید که نهایت 3 متر است و یک تخت هم در وسط آن قرار دارد. کناره های تخت فقط به اندازه ای فضا هست که یک نفر بتواند دور آن حرکت کند. چند شمع در اطراف اتاق روشن است و خوشبختانه بو نمی دهند.

دخترک از من خواست تا همه لباسهایم بجز ... را در آورم و روی شکم بخوابم.

خودش از درب خارج شد...

کلید صندوقی که کیفم در آن بود را در جیب شلوار جینم گذاشتم و ...

دخترک با یک حوله سفید بازگشت و آنرا روی من انداخت. اعلام کرد که می خواهد ماساژ را شروع کند. فکر می کنم که با این دستهای ظریف و لاغر چطور خواهد توانست ماساژ بدهد که سنگینی چیزی روی کمرم فکرم را پاره می کند .

ظاهرا روی پله های تخت رفته و تمام وزنش را روی دستانش انداخته و دستانش هم روی دو نقطه از کمر من! یکی بالای کمر و یکی پایین آن.

همیشه فکر می کردم ماساژ احساس خوبی به آدم میدهد ولی حسی که من بیشتر دارم درد است! البته نه از نوع غیر قابل تحمل بلکه کمی هم خوشایند...

.

بدنم را به 5 تکه تقسیم کرده :پای راست ، پای چپ ، کمر ، دست راست و دست چپ.

هر قسمت را که می خوهد شروع کند حوله را از روی آن کنار می زند و بعد از اتمام حوله را مجددا می اندازد.

احساس می کنم از یک روغن استفاده می کند که آن هم بویی ندارد.

دخترک از من می خواهد که به پشت بخوابم حوله را جلوی صورتش گرفته و من را هنگام غلط زدن نمی بیند!

فکر میکنم چون من حجاب دارم اینقدر حیا را رعایت می کند یا برای همه! و به این نتیجه می رسم حتما اعتقاداتی دارند که اینجا فقط مخصوص خانمهاست.

می گوید که چشمانم را ببندم و یک دستمال مرطوب که لای آن گیاهی است خوش بو را روی چشمهایم می گذارد و یک بالش نیمه گرم که نمی دانم از کجا آورد زیر سرم می گذارد...

بوی چیزی شبیه اُس قدوس به مشامم می رسد...

دوباره شروع می کند همان قسمتهای قبلی را ماساژ دادن ... منتها این بار از رو.

فقط هر دو پا ، دست ها و شکم. به بقیه! کاری ندارد و با حوله پوشیده شده اند.

بهترین قسمت ماساژ کف پا و انگشتان پاست. جایی که چینی ها خیلی به آن توجه می کنند و معتقدند پا قلب دوم است.

.

یک صندلی بالای سرم می گذارد و می نشیند. نوبت موهاست. موهایم را دسته می کند و به شدت می کشد!!!

وقتی خودم موهایم را می بندم خیلی دقت می کنم چرا که اگر زیاد کشیده شوند سردرد می گیرم ولی این درد واقعا خوشایند است.

.

دخترک پارچه را از روی چشمانم بر میدارد و اعلام میکند که ماساژ تمام شده و می توانم لباسهایم را بپوشم.

به این سرعت یک ساعت گذشته است...

پوستم را نگاه می کنم فکر می کردم چرب و چیلی است و بدون حمام تا هتل می میرم ولی دریغ از یک ذره چربی. ظاهرا همه روغن ها جذب پوستم شده اند.

لباسم را می پوشم ، مابقی پول دخترک را که یک اسکناس 50 رینگیتی است میدهم ، تشکر و خداحفظی می کنم و بیرون می آیم.

حس عجیبی دارم ، خوابم می آید و پاهایم کمی شل است.

 

ساعت : 12.45

از درب که بیرون می آیم جوجه را نمی بینم .هنگام خداحافظی قرار گذاشتیم همینجا منتظر هم بمانیم.

خوشحالم که جوجه هم حتما جایی را برای ماساژ پیدا کرده.

یک مغازه لوازم آرایش می بینم و از خودم بیخود می شوم. اما متاسفانه فراموش کردم هنگام جدا شدن از جوجه پول بگیرم و فقط دلارهای باقیمانده در کیفم است ، که آن هم به درد نمی خورد!

 

ساعت : 13

20 دقیقه است که منتظر جوجه ام...

از اینکه دیر کرده به شدت نگرانم و چند بار گوشه های چشمم را پاک کردم تا اشکهایم سرازیر نشود.

به هیچ چیز و هیچ جا دسترسی ندارم و نمیدانم چطور و کجا به دنبالش بروم. ضمن اینکه حتی یک رینگیت هم در کیفم ندارم!

مثل مرغهای سر کنده راه می روم و در 10 قدمی محل قرارمان دور خودم می چرخم.

رویم را برمی گردانم که...

عشقم را در جلویم می بینم و فقط می خندم...

جوجه 20 دقیقه بعد از من یک مرکز نه چندان دلچسب را پیدا کرده برای همین دیرتر از من کارش تمام شده و فقط 40 رینگیت بابت کل بدن در یک ساعت پرداخت کرده!!!

می گوید که خیلی تمیز نبوده و تختی هم وجود نداشته.

ناراحتم و تعجب می کنم جوجه وسواسی من چطور تحمل کرده! و به این نتیجه رسیدیم که نباید ماساژ را برای روز آخر می گذاشتیم...

به سمت مونوریل می رویم تا آخرین بلیط مونوریل را خریداری کنیم:

من :Hi, two chow kit please

من :

من : ناراحت

 

ساعت : 13.25

به یک فروشگاه روبروی هتل آمده ایم تا در آخرین دقایق سوغاتی بخریم!

3 بسته شکلات سوئیسی 30 تایی و 2 بسته 16 تایی و دو بسته از یک مدل دیگر و یک بسته توت فرنگی هم برای خودمان می خریم و به سمت هتل می دویم!

 

ساعت : 14.30

در لابی هتل نشسته ایم و هنوز منتظر اتوبوس تور هستیم!!!!!!!!!!!!!

خیلی خوشحالیم که همان روز اول از تور جدا شدیم و این انتظارهای مسخره را بارها و بارها تحمل نکردیم.

توت فرنگی را باز می کنیم و جوجه به آقای هندی که روبرویمان نشسته تعارف می کند.

اینگونه سر حرف باز می شود که شما کجایی هستید و ما کجایی هستیم و....

کاملا مشخص است که جوجه با اکراه صحبت می کند. همیشه قبل از پرواز تا زمان گرفتن کارت پرواز همینطور عصبی است و من کاملا این را میدانم.

سعی می کنم با توضیح میوه مورد علاقه اش حواسش را پرت کنم!

توت فرنگی ها بسیار خوشمزه و کاملا یک دست و یک مزه اند!

یک ظرف یک بار مصرف در بسته محتوی حدودا 20 توت فرنگی 17 رینگیت.

 

ساعت : 15.15

حدودا 15 دقیقه است که در اتوبوس تور نشسته ایم. یعنی یک ساعت و نیم انتظار در لابی!!

بعد از سوار شدن به اتوبوس نگاه های سنگین دیگران را احساس کردم...

من به جوجه : "حتما دارن تو دلش می گن اینا چقدر بیچارن. با ما نیومدن لابد هیچ جارو ندیدن"

جوجه : غیبت!!! ابرو

من : زبان

 

ساعت : 16.15

نزدیک فرودگاه هستیم . همسفرانمان!! درحال صحبت کردن با یکدیگرند و خانمها همدیگر را با اسم کوچک صدا میزنند. کاملا مشخص است که در این یکفته با هم دوست شده اند.

پیاده که می شویم جوجه اولین چرخ را بر میدارد و چمدانها را روی آن می گذارد. یک پاکت هم به دو چمدانمان اضافه شده که محتوی کتانی های من اسـت و جایی در چمدان برای آنها نبود!

 

ساعت : 17

در رستوران فرودگاه نشسته ایم... آخرین غذاهای مالایی را برای نهار سفارش داده ایم و منتظر...

چمدان بزرگ را تحویل داده ایم و کارت پرواز را گرفته ایم.این بار هم با رایزنی های جوجه من کنار پنجره می نشینم و جوجه هم در کنارم!

روبرویمان 3 صف طولانی مسافران دیده می شوند که برای گرفتن کارت پرواز منتظرند...  لابه لای جمعیت چهره های آشنا می بینم... همسفرانمان هستند!!!!!!

.

غذا رسید و بوی ادویه معروف برای آخرین بار از غذای جوجه به مشام می رسد...

و خوشحالم که غذای من بوی ادویه را نمی دهد...

 

ساعت : 18

روی صندلی روبروی گیت خروج نشسته ام . پرواز ساعت 19.20 به وقت مالزی است .

به پاکت کتانی ها نگاه می کنم که بالاخره موفق شدم بخرم!

اینجا ساکت است و خلوت. خانمی را می بینم که سرگردان است و خسته و به دنبال جای خواب می گردد. میگوید که از 8 صبح در فرودگاه است. اما جایی برای خواب پیدا نمی کند...

جوجه را از دور می بینم که از نمازخانه برمی گردد...

جوجه: "دو تا کامپیوتر اونجاست که میشه ایمیلهامونو چک کنیم"

و به سمت کامپیوترها می رویم. در راه یک بوفه وسط سالن می بینیم که انواع شیرینی و بیسکوییت را پشت ویترین چیده.

فقط 12 رینگیت دیگر داریم و تصمیم می گیریم دوتا کیک بگیریم...

کیک ها را که به اندازه کیک یزدی خودمان است به همراه دو ظرف کوچک کرم توت فرنگی و کرم ساده از فروشنده می گیرم و 7 رینگیت می دهم...حالا فقط یک اسکناس 5 رینگیتی داریم.

اولین بار در عمرم است که تا ته کیفم را در نیاورم خیالم راحت نمی شود. آخر در ایران رینگیت نقش دستمال کاغذی را هم نمی تواند ایفا کند!

 

ساعت : 2 نیمه شب

در هواپیمایی نشسته ایم که حدودا یک ساعت پیش از دُبی بلند شد. اسکناس 5 رینگیتی نصیب صندوق صدقات دُبی شد!

هواپیما شبیه هواپیمای پرواز رفت است با این تفاوت که این بار ما در ردیف های 2 تایی نشسته ایم و این لطف آقای مالایی را می رساند که کارت پرواز ما را صادر کرد. چرا که ردیفهای دو تایی به مراتب بهتر از 3 تایی است و جوجه مجبور نیست بین من و کس دیگری پرس بشود!!

میهمانداران در حال سرو غذایی هستند که معلوم نیست وعده شام است یا صبحانه.

از اولین بویی که به مشامم می رسد خنده ام می گیرد... ادویه مزخرف!!!

 

ساعت : ؟؟؟؟

خلبان اعلام می کند که تا 30 دقیقه دیگر در فرودگاه امام به زمین می نشینیم...به ساعتم نگاه می کنم... 7.30 صبح است... هنوز ساعت مالزی را نشان میدهد...

حساب می کنم به پارکینگ فرودگاه که برسیم ساعت به وقت تهران 4 صبح است!!!!

از پنجره بیرون را نگاه می کنم...

و خاطرات خوبمان را در ذهنم مرور می کنم ...

چقدر زود یک هفته گذشت ...

.

.

.

خداحافظ مالزی...

 



 
110.مالزی...روز هفتم...
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

چهارشنبه 21 بهمن 88

 

ساعت : 10

در تاکسی نشسته ایم. بالاخره تصمیم گرفتیم به پارک آبی برویم. طبق اطلاعاتی که از مرکز توریست گرفتیم تنها محلی که می توانستیم مایو اسلامی بخریم از ما فاصله زیادی داشت.

پس دیشب مایو اسلامی دیگری طراحی و وسایلمان را برای امروز آماده کردم.

یک مانتو جلو بسته سفید تا بالای زانو ، یک نیم تنه سفید آستین کوتاه ، یک شلوار سفید و یک شال سفید مایو من را تشکیل میدهد.

دو حوله ، کلاههایی که دیروز خریده بودیم ، شلوارک جوجه ام و دو جفت صندل. همگی را در یک نایلون قرار دادم.

برای رفتن به پارک آبی یا همان Sunway Lagoon باید از komuter چیزی شبیه قطارهای بین شهری خودمان استفاده کنیم.

طبق نقشه از هتل تا نزدیک ترین ایستگاه Komuter یعنی Putra فاصله زیادی نیست.

راننده تاکسی تاکسیمتر را فعال کرده و تا الان عدد 5 را می بینم...

 

ساعت : 10.15

در ایستگاه Putra هستیم.هزینه تاکسی تا اینجا 8 رینگیت شد و دو بلیط Komuter به ازای هر نفر 2.5 رینگیت تا ایستگاه Subang Jaya در دستان جوجه است. از آنجا باید با یک تاکسی به پارک آبی برویم.

ریل مقابل ما طبق نقشه تا ایستگاه Kl Sentral بین دو خط Komuter مشترک است پس باید مراقب باشیم که قطار اشتباهی سوار نشویم.جوجه از خانم و آقایی مالایی که کنار مان روی صندلی نشسته اند سوال می کند و مطمئن می شویم که قطار را بالعکس سوار نمی شویم.

خانم مالایی کاملا محجبه است و بلند بلند با موبایل صحبت می کند...

 

ساعت : 11

در Subang Jaya هستیم و به دنبال تاکسی.ظاهرا اینجا از مرکز شهر فاصله زیادی دارد چون دیگر برج های دوقلو را نمی بینیم.

تاکسی های اینجا هم هیچکدام تاکسی متر را نمی شناسند! تا پارک آبی با یک راننده سر 10 رینگیت به توافق می رسیم .

 

ساعت : 11.15

بالاخره رسیدیم...

در صف بلیط ایستاده ایم! یک دختر و یک پسر مالایی مسئولند انواع بلیط ها را برای مسافران توضیح دهند.

پارک آبی شامل 5 پارک مختلف است که بلیطها به تفکیک 2 پارک ، سه پارک و همه پارکها فروخته می شوند.

طبق تجربه خانم و آقای ایرانی که در صف آکواریوم با آنها آشنا شده بودیم بلیط نوع اول یعنی دو پارک به نفعمان است چرا که پارکها بزرگ هستند و به همه آنها نمی رسیم.

پس دو بلیط برای Water Park و Amusement Park به ازای هر نفر 60 رینگیت یعنی 18000 تومان می خریم. بلیط نوع سوم یعنی همه پارکها 90 رینگیت است.

قفسه ها برای قرار دادن وسایل اجاره ای است و کرایه آن هم 5 رینگیت !

کیفم و لباسهایمان را در قفسه بند انگشتی جای داده و فقط دوربین و کلاه را بر میداریم.

اولین بازی تونل آبی است...

لوله هایی که به یک استخر منتهی می شوند و همه با تیوپهای دونفره از آن ها سرازیر شده و با سرعت داخل استخر می افتند. در بعضی از نقاط تونل سر پوشیده و کاملا تاریک و قسمتهایی هم بدون سقف است. وارد قسمتهای تاریک که می شویم هیچ چیزی جر سیاهی دیده نمی شود و من را یاد چاه می اندازد که به شدت از آن می ترسم.

صدای جیغ و خنده همه جا را گرفته.

از اینکه هم حجاب دارم و هم نگذاشتم مانع از بین رفتن این همه شادی که در مقابلم می بینم بشود خوشحالم.

خانمها و آقایان با انواع و اقسام لباسها دیده می شوند و مهم تر اینکه هیچکس حواسش به دیگری نیست و همه مشغول بازی.

آقایان اکثرا رکابی و شلوارک پوشیده اند و به ندرت با مایو تنها دیده می شوند... اینجاست که مشخص می شود آقایان هم مثل خانمها نگران سوختن پوستشان هستند و جوجه هم از این قضیه مستثنی نیست!

خانمهای عرب پولدار اکثرا با مایو اسلامی هستند. خانم های مالایی هم بلوز و شلوار پوشیده اند و روسری هایشان را داخل بلوزشان کرده و کلاه شنا به سر دارند.

خیلی ها هم مثل اروپایی ها ، چینی ها و ایرانی ها  با مایو دو تیکه ، یک تیکه و یا تاپ و شلوارک هستند.

یک سری هم خانم های عرب با چادر های بلند و کشیده روی زمین دیده می شوند که نقاب زده اند و فقط چشمهایشان دیده می شود. البته اینها داخل بازیهای آبی نمی آیند. یا کنار ساحل مصنوعی زیر سایه بان نشسته اند یا بازیهای خشک را همراه خانواده هایشان سوار می شوند. ظاهرا فقط آمده اند تا شوهر هایشان به تنهایی لذت ببرند!!!

از مردهای عرب متنفرم...

صف سریع جلو میرود و نوبت به ما می رسد.

من : "حالا دوربین و چکار کنیم؟؟"

جوجه:ابرو

واقعیت اینجاست که جوجه به من گفته بود با دوربین نمی شود بازی آبی کرد!

و قفسه هم باز نمی شود مگر با یک 5 رینگیتی دیگر!

پشت سریهای ما رفتند و من کنار ایستاده ام تا جوجه دوباره دوربین را به قفسه برگرداند...

.

.

بار پنجم است که می خواهیم تونل آبی را سوار شویم. حمل تیوپ وظیفه جوجه است و من جلوتر از او پله ها را بالا می دوم تا به بالای سرسره برسم و از آنجا سقوط آزاد...

جلوی تیوپ باید نفر سبکتر بنشیند تا تیوپ چپ نکند! از اینکه جوجه ام نمی تواند جلو بنشیند ناراحتم...

 

ساعت : نمیدانم!

به سمت بازی بعدی میرویم. نوعی سرسره آبی است. تشکچه هایی از فوم که حالت تخت یک نفره دارند .روی تشکچه و روی شکم می خوابیم و سر می خوریم...

ارتفاع زیادی است و از سر به پایین آمدن با سرعت هیجان زیادی دارد...

.

کنار ساحلیم...

یک ساحل مصنوعی با موجهای مصنوعی و شن های واقعی! یک عکاس با یک دوربین مخصوص در داخل آب حرکت می کند تا عکس یادگاری بگیرد.

عمق دریای این ساحل فقط 50 سانت است!

کنار ساحل دکه های خوراکی فروشی به وفور دیده می شوند. جوجه از داخل جیب شلوارکش  یک اسکناس 50 رینگیتی در می آورد و به سمت دکه بستنی فروشی می رویم.

اسکناس کاملا خیس است و جوجه مواظب است با باز کردن تای آن پاره نشود!! می خندیم و اسکناس را به فروشنده می دهیم .

جوجه از بابت خیس بودن اسکناس عذر خواهی می کند! ظاهرا برای فروشنده تازگی ندارد و اظهار می کند No problem!

دو تا بستنی کاکائویی Nestele جمعا به مبلغ 9 رینگیت می خریم. در داخل شهر این بستنی ها 1.5 رینگیت است!

بازیهای بعدی رودخانه خروشان و سرسره آبی است که ارتفاع آن از سرسره قبلی بیشتر است.

.

به سمت Amusement Park حرکت می کنیم.

یک پل هوایی زیبا بالای سرمان دیده می شود که یکی از راههای اتصال Water Park به Amusement Park است.

به بالای پل می رسیم. از اینجا همه پارکها به خوبی دیده می شوند...

پل بسیار دراز است و وقتی به انتهای آن می رسیم آدمهای ابتدای پل به اندازه مورچه هستند...

کف پل جوری چیده شده که لابه لای چوبها باز است و زیر پا کاملا مشخص! منظره ترسناکی است...

 

ساعت : نمیدانم!

ترن هوایی و کشتی که 360 درجه می چرخید و دقیقا پاهایمان روی هوا و سرمان به سمت زمین بود بازیهایی بودند که به ترتیب در Park Amusement سوار شدیم.

 

بازیهای آبی هیجان بیشتری نسبت به بازیهای دیگر دارند. بازی میله عمودی که دو روز پیش در گنتینگ سوار شده بودیم ترس ما را از ترن هوایی و قطار و ارتفاع و ... از بین برده است!

از کنار چرخ و فلک می گذریم...ظاهرا برای بچه هاست.

کمی آن طرف تر تابلوی پارک جیغ یا همان Scream Park  دیده می شود که ما بلیط ورود به آن را نداریم.

 

ساعت : 17

باران می آید...

از همان باران های معروف دوش حمامی!! حدودا  45 دقیقه طول میکشد. امشب شب آخری است که ما در مالزی هستیم پس تصمیم می گیریم زودتر برگردیم تا به قضیه ماساژ و خرید هم برسیم.

نگران بودم کجا می توانم لباسهایم را تعویض کنم که راهرویی را در پشت قسمت قفسه ها دیدیم.

وارد آن شدم یک محوطه سرپوشیده بزرگ با چند دوش خصوصی و آینه های قدی. در وسط هم نیمکت های بزرگ برای نشستن و لباس پوشیدن. و از همه مهمتر که همه خانم بودند. اینجا بخش دوش خانمها است.

کمی آنطرف تر هم محیطی به همین صورت برای آقایان.

اول من دوش می گیرم و جوجه کنار قفسه ها منتظرم می ماند.

حمام تمیز است اما نهایت سعی ام را می کنم تا به جایی نخورم. دوش را می بندم و همان داخل لباسهایم را می پوشم. هیچ تضمینی نبود که آقایی وارد قسمت خانمها نشود!!!

 

ساعت : 17.30

به سمت درب خروج می رویم و میدانیم که مطمئنا از یک مرکز خرید سر در می آوریم...

اینجا هم مانند مرکز خریدهای دیگر بسیار بزرگ ، در چند طبقه و پر از تی شرت!

گلهای طبیعی غرفه وسط من را برای اولین بار بعد از یک هفته به یاد گلهایم در خانه نارنجی می اندازد!!!

واقعیت اینجاست که ما کلا زمان را فراموش کرده ایم...

به سمت خیابان می رویم ...

به عقب بر می گردم و پشت سرم را نگاه می کنم...

: "روز خوبی بود ... خوش گذشت ...  خدا رو شکر..."

یک تاکسی به مبلغ 10 رینگیت تا ایستگاه Subang Jaya می گیریم و از همان راه رفت برمی گردیم.

 

ساعت : 19

در رستوران نشسته ایم.

فقط لباسهای خیس را کنار پنجره اتاق مان در هتل پهن کردیم و بدون توقف با مونوریل به ایستگاه Bukit Nanas آمده ایم تا آخرین شام مان در مالزی را بخوریم...

رستوران خیلی خوبی است و از اینکه زودتر به اینجا نیامده ایم پشیمانیم. ضمن اینکه در این یک هفته بارها از کنار این رستوران رد شده بودیم!!!

منو شامل عکس غذا ها هم می باشد و راهنمایی خوبی برای ماست.

مثل آدمی که دوست آشنایی را بعد از مدتها می بیند ، با دیدن عکس ماکارانی به وجد آمدم.

جوجه ام هم غذایی شامل سه کباب چوبی بند انگشتی و یک کپه برنج لهیده را انتخاب می کند. یک سالاد فصل و دو نوشیدنی هم جزو سفارشات ما هستند.

گارسون یک سبد که آنرا چیپس سبزیجات معرفی می کند جلویمان می گذارد...

مشغول عکس انداختن و خوردن چیپس هستیم که غذا می رسد.

و غذای جوجه که من هم ناخونک می زنم!

و دو آب سیب که کاملا طبیعی است...

با Chopstick یا همان چوبهای معروف چشم بادامی ها در حال کلنجار با ماکارانی هستم...

از اینکه نمی توانیم بقیه غذاهای منو را که ظاهرا خوشمزه هم هستند امتحان کنیم ناراحتیم و برای جبران مکافات یک دسر هم سفارش می دهیم...

هزینه غذا 50 رینگیت یعنی 15000 تومان است که به نظر ما که هم اکنون خودمان را کارشناس غذاهای مالایی می دانیم می ارزد!!!!

 

ساعت : 20.30

به مرکز خرید Times Score آمده ایم و در طبقه پنجم و ششم که مراکز ماساژ به وفور دیده می شوند در حال چرخیدن.

بعضی از این مراکز با جاهایی که در خیابان Bukit Bintang دیده بودیم از نظر تمیزی قابل مقایسه نیستند.

وارد یکی از آنها می شویم. یک ورودی کوچک ، سفید و خیلی تمیز با یک کاناپه قرمز زیبا در سمت راست و یک میز در روبرو.

روی میز یک ظرف کرستال پر از آب است که داخل آن گلهای طبیعی زیبایی ریخته شده.  یک دختر خانم چینی حدودا 18 ساله پشت میز نشسته.

جوجه درباره ماساژ سوال می کند و دخترک پاسخ می دهد که اینجا فقط مخصوص بانوان است و هزینه ماساژ کل بدن برای یک ساعت 100 رینگیت یعنی 30000 تومان است.

جوجه در مورد مرکزی مشابه اینجا برای آقایان سوال می کند که پاسخ دخترک گشتن در همین طبقات است و جای خاصی را معرفی نمی کند.

به توافق می رسیم که حداقل من از نعمت ماساژ بی بهره نمانم تا جوجه جایی را برای خودش پیدا کند اما دخترک اعلام می کند که برای امشب وقت ندارند و باید فردا 10 صبح مراجعه کنیم.

از اینکه به تنهایی لذت ماساژ را نچشیده ام خوشحالم و میرویم تا جایی را هم برای جوجه ام پیدا کنیم...

 

ساعت : 23.30

خرید کرده ایم و مجددا سری هم به مرکز خرید Sungai Wang Plaza زده ایم.

به سمت میوه فروشی می رویم تا به عنوان سوغات کمی هم میوه ببریم و خانواده هایمان هم از خوردن طعمهای جدید لذت ببرند...

دراگون ...

دوباره کاغذهایم را از کیفم در می آورم و لیست میوه ها و توضیحاتشان را می خوانم. نوشته که میوه ای آبدار و خوشمزه است!

داخلش عجیب و زیباست ولی مزه خوبی ندارد!

.

پاپایا

هر روز روی میز صبحانه دیده می شد. بوی خوبی ندارد و مزه اش هم غیر قابل تحمل...

.

استار فروت

نامش از ظاهرش گرفته شده و فقط جون میدهد برای تزیین غذا و دسر! ولی مزه خوبی ندارد.


 
109.مرورگر !!!!
ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

مشکلی که اغلب اشاره کردید یعنی بالا نیومدن وبلاگم و نصفه بودن روز چهارم ، همگی ناشی از مرورگر مزخرف ie یا همونInternet explorer  !!!

من مدتهاست که از ie استفاده نمی کنم و Firefox رو جایگزینش کردم.برای همین تا حالا این مشکلات وبم رو ندیده بودم. امروز اتفاقی با ie وبم رو باز کردم و دیدم که چقدر وحشتناک بالا میاد!!

پیشنهاد میکنم اگر می خواهید از یک سری مشکلات بی دلیل و بسته شدنی ناگهانی همه پنجره ها خلاص بشید Firefox را دانلود کنید.

 

پ ن :

- از تذکر همه ممنونم.

- ممنون می شم اگر کسی ف ی ل ت ر شکن داره آدرس شو برام بذاره.سایت  img98 ف ی ل ت ر شده و من نمی تونم وبلاگ اغلب دوستانم که عکس گذاشتن رو ببینم.ضمن اینکه اکثر عکس های وبلاگ خودم هم که از اونجا دانلود کرده بودم نمایش داده نمی شه!

- جودی عزیز من آدرس وبتو گم کردم و خودت هم تو نظرات برام نذاشته بودی.

 


 
108.مالزی...روز ششم...
ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سه شنبه 20 بهمن 88

 

ساعت : 10

در ایستگاه مونوریل هستیم. برنامه امروز رفتن به Zoo Negara یا همان باغ وحش ، رستوران سالوما و مرکز خرید Sungai Wang Plaza است.

طبق نقشه برای رفتن به باغ وحش باید اول با مونوریل به ایستگاه Bukit Nanas برویم و سپس از طریق LRT یا همان قطار سریع بدون راننده از ایستگاه Dang Wangi به ایستگاه Wangsa Maju رفته و از آنجا با یک تاکسی که حدودا 5 دقیقه راه است به باغ وحش برویم.

 

ساعت : 10.45

منتظر تاکسی هستیم. حدودا 45 دقیقه طول کشید تا به Wangsa Maju برسیم. بلیط LRT به ازای هر نفر 2.4 رینگیت و کل مسیری که از مونوریل تا LRT طی کردیم سر پوشیده بود و 5 دقیقه پیاده روی.

در یک تاکسی می نشینیم و با راننده سر 10 رینگیت تا باغ وحش به توافق می رسیم.

 

ساعت : 11

جوجه در حال خرید بلیط باغ وحش است. مبلغ بلیط به ازای هر نفر 34 رینگیت یعنی 10000 تومان است.

هوا گرم است و آفتاب سوزان همه جا را پوشانده. در نگاه اول باغ وحش را یک جنگل طبیعی می بینم که در بعضی از قسمتهای آن جاده خاکی درست کرده اند.

یک ماشین بدون سقف در جلوی درب ایستاده که به ازای هر نفر 2 رینگیت دور باغ وحش می چرخد و فقط  از کنار حیوانات عبور می کند!

ظاهرا باید باغ وحش بزرگی باشد...

یک فروشگاه رنگین در سمت راستمان می بینیم...

نتیجه بازدید از فروشگاه دو کلاه در دستان ماست:

یکی برای من به مبلغ 7.5 رینگیت

یکی برای جوجه ام به مبلغ 9 رینگیت

به قیافه خودمان که شبیه تگزاسی ها شده می خندیم!

 

ساعت : 12

طبق نقشه باغ وحش پیش می رویم و از حیوانات دیدن می کنیم . اینجا قفس و میله وجود ندارد. منطقه ای که به هر حیوان اختصاص داده شده نسبتا بزرگ است و یک نهر قطور فاصله حیوانات با آدمها را حفظ می کند.

سمت راستمان کرگدن ها و ظرافه ها دیده می شوند.

.

همیشه آرزو داشتم ظرافه را از نزدیک ببینم که در باغ وحش خودمان در تهران موفق نشده بودم ...

.

گاومیش روبری ظرافه ها مستقر است ...جوجه تذکر میدهد که به آنها نزدیک نشوم چون به راحتی می توانند شاخم بزنند!

.

یک چیزی شبیه آهو هم اینطرف تر است که ظاهرا خیلی تنهاست...

.

جوجه تیغی! بزرگتر است چیزی است که فکر می کردم...

.

و شترها!

دلم برایشان می سوزد ...حیوانات صحرا نشین خدا را جنگل نشین کرده اند...

.

اورانگوتان.

این یکی را هم همیشه دوست داشتم از نزدیک ببینم... کاملا افسرده است...چندین بار صدایش میکنم...

"هی! هی! سلام ! منو نگاه کن دیگه! می خوایم با هم عکس بندازیم! هی !"

برای چند لحظه رویش را بر می گرداند...

و جوجه می خندد...

جوجه : "داره از زنش نگهبانی میده! هی بیچاره مردا !!!"

همسرش بالای میله خواب بود...

.

اینجا هم باغ پروانه ها دارد. خیلی کوچک است و گرمای محوطه سرپوشیده آن باعث می شود سریع خارج شویم...

.

کاملا مشخص است که قفس خالی زیاد آمده چون گاوها را هم در دسته حیوانات کمیاب قرار داده اند! یک پسر بچه چینی تپل با لپهای قرمز در حال خوراندن برگهای خشک به یک گاو است. و من هم خیره به پسر بچه... تا حالا گاو زیاد دیده ام!!!!

حیوان مورد علاقه جوجه اینجاست... ببر

و شیر ... که ظاهرا خوشش نمی آید با ما عکس بیندازد...

شتر مرغ را هم جزو حیوانات کمیاب به حساب آورده اند!!

و یک دریاچه مملو از قو...

و دوست من!

کاملا مشخص است که می خواهد بازی کند. برگ های خشک را از دست من می گیرد و دوباره خرطومش را برای گرفتن برگ بعدی دراز می کند!

شیشه آب معدنی ام را جلویش می گیرم...آنرا می گیرد... آبهایش را در خرطومش میریزد و ...

مثل آبشار بالای سرش خالی می کند تا خنک شود

حالا نوبت جوجه است...

.

در کنار فیلها دوباره ظرافه دیده می شود.نمیدانم چرا از ظرافه های دیگر جدایشان کرده اند.

ظرافه تا کمر خم شده تا برگها را از دستم بگیرد...دستم به او نمیرسد... زبانش را بیرون می آورد...

 

ساعت : 14.30

خسته ایم و در راه برگشت. سوار یک تاکسی می شویم و راننده تاکسی متر را روشن می کند!!!

هنگام پیاده شدن 8 رینگیت پرداخت می کنیم .از همان مسیر رفت بر می گردیم...

 

ساعت : 15.30

در مرکز اطلاع رسانی توریست مالزی هستیم...

برای چک کردن ایمیلهایمان آمده ایم و نحوه رفتن به پارک آبی را از متصدی اینجا پرسیده ایم.

برای نهار به رستوران سالوما خواهیم رفت که از اینجا فقط چند قدم فاصله دارد...

 

ساعت : 16

نهار را سفارش داده ایم و منتظر. سالوما رستوران معروفی است که هر شب به مدت یک ساعت برنامه رقصهای سنتی مالایی در اینجا برگزار می شود.

کارگران مشغول چیدن میز و صندلی ها برای شب هستند.همه جا با پارچه های قرمز تزیین شده...

روی هر میز گلدانی از بامبو دیده می شود که قبلا در بازار گل آهنگ به وفور دیده بودیم...

رستوران سالوما هم یکی از برنامه های گشت پیشنهادی خانم "ر" بود که هزینه آن به ازای هر نفر 35 دلار یا 125 رینگیت بود.

گارسون بلیط برنامه رقصها به همراه شام بوفه را به ازای هر نفر 70 رینگیت اعلام می کند. یعنی 55 رینگیت کمتر از تور!

ضمن اینکه خانم "ر" اعلام کرده بودند بلیط این برنامه به سختی و فقط به تورها ارائه می شود در حالی که ثبت نام تلفنی بود!!!

اول تصمیم گرفتیم برای فردا شب بلیط رزرو کنیم اما پشیمان شدیم و ترجیح دادیم برنامه مان را تغییر ندهیم.

دو غذایی که با اسمهای عجیب و قریب سفارش داده بودیم رسید!

فیله مرغ با سبزیجات!

ماهی و سیب زمینی سرخ شده!

از آنجایی که میدانستم ادویه مزخرف به هر نحوی در غذا وجود خواهد داشت از گارسون خواهش کردم تا سس غذا را جداگانه بیاورد.

و آب آناناس!

هزینه غذا به همراه ++ معروف 55 رینگیت یعنی 16500 تومان شد.

 

ساعت : 19

بعد از یک استراحت 2 ساعته در هتل به مر کز خرید Sungai Wang Plaza واقع در خیابان Bukit Bintang آمده ایم .این مرکز خرید در ایستگاه Bukit Bintang مونوریل قرار دارد و هزینه بلیط از هتل ما به ازای هر نفر 1.6 رینگیت است.

دیدن چهره این آقا بعد از یکهفته دیگر برایمان عادی شده...

همیشه با لباسها و سر و صورت رنگ شده در چهار راه می ایستد و بابت عکس گرفتن رهگذران با خودش 2 رینگیت دریافت می کند.

بار اول فکر می کردم که مجسمه است. اکثرا مردم دورش جمع شده اند و توریست ها با او عکس می گیرند.

به جلو می روم و انگشتم را به آستین کتش می زنم.

همانطور که حدس میزدم آنقدر لباسهایش را رنگ زده که مثل چوب هستند!

مر کز خرید Sungai Wang Plaza بزرگ و در 7 طبقه است. لباسهای اینجا به نسبت Times Score بهترند اما من باز هم نتوانستم لباس رسمی مد نظرم را پیدا کنم. کت و دامن!

ورودی زیبایی دارد و راس ساعت 10 مانند بقیه مرکز خریدها بسته می شود.

نتیجه خرید:

دو بلوز 3 دکمه آستین کوتاه برای جوجه به مبلغ 50 رینگیت

یک جفت کفش تابستانی برای من به مبلغ 40 رینگیت

یک شلوار سفید برای فردا به مبلغ 20 رینگیت

یک صندل برای من به مبلغ 15 رینگیت

یک سارافون سفید به مبلغ 25 رینگیت

دو عدد شلوار پارچه ای مارک Lacoste با تخفیف 50% به مبلغ 140 رینگیت

.

نکته قابل ذکر اینکه اینجا قیمتها ارزان هستند و جنسها مثل همه جا چینی. ارزانی کالا باعث می شود تعداد خرید بالا برود! اما در کل وقتی به اجناس خریداری شده نگاه می کنیم هیچ چیز اساسی دیده نمیشود پس هر چه کمتر خرید کنیم به نفعمان است!!!

مگر جنسهای مارکدار که تخفیف بالا خورده اند و کاملا شیک و به صرفه اند.