ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

4.پرده
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

٣٠ مرداد تاریخ حضور در محضر تعیین شد...

این روزها در فکر پرده های خانه جدید هستم و از کنار پرده فروشی که رد می شوم نقش عکاس را ایفا می کنم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
3.خمس...
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

لطف خدا یک بار دیگر شامل حال ما شد و خرید خانه ای بزرگتر در حال انجام شدن است.آرزویی که فکر می کردیم چند سال دیگر به وقوع خواهد پیوست...

زندگی این روزها رنگ و جلای دیگری دارد و من این را مدیون وجود جوجه ام می دانم که به قوانین خدا بیشتر از من پایبند است.

قضیه خمس امسال، این را برای هر دو ما ثابت کرد!!

.

.

.

حالا کاملا ایمان دارم که خدا هفتاد برابر آنچه را که داده ای بر می گرداند...

و چه کسی خوش قول تر از خداست که من به حرفش شک کرده بودم.


 
2.تولدم مبارک...
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سه روز از تولدم می گذرد...

و من هیچ علائمی مبنی بر بزرگ شدنم پیدا نکرده ام!!!

.

.

.

کادوی جوجه

 

کادوی خاله

 


 
1.ما...
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

اولین یلدای با هم بودنمان بلندترین شب ، سال 81 بود...

و شروع کردیم...

زیر یک سقف بودن را ...

و باهم بودن...

.

.

.

و چه زود می گذرد و چه خوب است که خوش می گذرد وقتی می بینم تا چند ماه دیگر هشتمین یلدای با هم بودنمان را جشن خواهیم گرفت...