ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

63.دروغ!
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

.

- "اگر زمان برگرده به عقب بازم می آی منو می گیری؟؟"

- "اگر هزار بار برگردیم به عقب بازم می آم خواستگاری تو! فقط تو !"

.

باور می کنم.بدون ذره ای شک یا دودلی . قلبا و از اعماق وجودم.

شاید اگر هر کس دیگری بود که این حرف را میزد یا باور نمی کردم یا برای باور کردنش کمی فکر می کردم.

اما جوجه دروغ نمی گوید.خصلتی است که تقریبا همه میدانند.

.

یادم می آید سال اول ازدواجمان بود .

غروب یک روز وسط هفته . زنگ درب را زدند . باز کردم . پدر و مادرم بودند.

آمدند داخل و نشستند .من داخل آشپزخانه میوه آماده می کردم.

پدرم : "یه بار نیم ساعت پیش اومدیم زنگ زدیم در و باز نکردید. خونه نبودید؟"

جوجه : "چرا . ببخشید . با ... حمام بودیم"

.................. و نام من را بر زبان آورد...

 

و من :تعجب

 

هنوز بعد از 7 سال که یادم می آید پاهایم می لرزد.تنم یخ می کند و قلبم تند تند می زند.

نمی دانستم با چه رویی از آشپزخانه بیرون بیایم. جز سکوت چیزی نبود.

و جمله بعدی را مادرم گفت.فقط برای شکستن سکوت ...

.

من تنها دختر خانواده هستم و حیا در خانه ما همیشه حرف اول را میزد. یادم نمی آید پوشیدن لباس کوتاه یا خیلی تنگ برای اینکه من برادر بزرگتر داشتم.و همینطور پوشیدن رکابی یا شلوارک توسط برادرم چون دختر در خانه بود.

و حالا! در مقابل چشمان متعجب پدرم! و شوک وارد شده بر مادرم!

کاملا می توانستم اولین جمله پدرم بعد از خروج از خانه مان را تصور کنم:

 "پسره بی حیا!"

و جواب جوجه به من که چرا چنین حرفی زده :

"یعنی دروغ می گفتم!!!"

.

.

خدا را شکر و شکر و شکر که این سالها ثابت کرد جوجه من بی حیا نیست!!!!

.

سعی کردم دیگر دروغ نگویم.

اما اعتراف می کنم که اوایل خیلی سخت بود و تازه فهمیدم چقدر در روز خواسته و نا خواسته دروغ می گفتم و چقدر دروغ می شنوم و دروغ و راست را از هم تشخیص میدهم.

.

دو سالی می شود که راست گفتن برایم راحت تر و خوشایند تر است و اگر مجبور به ذره ای دروغ گفتن هم بشوم عذاب وجدان دیوانه ام می کند.

تمرین می کنم برای همان یک ذره که به صفر برسد.

.

.

.

.

.

جوجه!

همیشه می ترسم و عذاب دارم از اینکه تو فکر کنی ممکن است حرفی که می زنم دروغ باشد ... چون سابقه من همانند تو سفید نیست ...

.

.

" منم هزار بار "بله " می گم اگر هزار بار به عقب برگردیم ..."

.

.

 

 

پ ن :

گل خشک های مورد علاقه من!

 


 
62.را د یو * جو ا ن !!
ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

- چقدر جلف این زن.از رفتارش متنفرم.آقای ضر*قا*می مرده که اینها رو گوش بده!

-- بله منم ازش خوشم نمیاد...

.

راننده از توی آینه نگاهی به خانمها کرد و صدای رادیو را کم کرد...

.

.

امروز صبح بود .توی تاکسی. در راه آمدن به سمت شرکت.

 گفتگو زمانی شروع شد که صدای خانم صدا*قتی در ر ا د یو جو ا ن به گوش می رسید.

با نظرهای خانم های کنارم موافق بودم. ولی حرفی نزدم.

به نظرم جیغ و داد کردن در پشت میکروفن آن هم ساعت 6.30 صبح به معنای انرژی مثبت دادن نیست!!!

مخصوصا اگر قرار باشد با داد زدن و حرفهای نه چندان دلچسب بخواهی خبر نگار و دیگر عوامل برنامه را خراب کنی!!! و ثابت کنی من بهترم و بیشتر طرفدار دارم!

.

.

 

پ ن :

فولیک اسید و شربت کلسیم!

اولین قدم برای داشتن جوجه ای کوچک...

 

 

 


 
61.از هر دری...
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

- دیروز بعد از مدتها وقت کردم کمی به گلدانهایم رسیدگی کنم.

دو قلمه از آگلونما و حسن یوسف داشتم که در آب بود و دیروز در خاک گذاشتم.

 

- جوجه ام سرما خورده.

دیروز پیشنهاد دادم که حداقل برای زمستان امسال استخر را تعطیل کند اما قبول نکرد.

می ترسد از اینکه شنا نکردن اضافه وزن از بین رفته را برگرداند!

پیشنهاد کردم تردمیل بخریم و در خانه ورزش کند.فعلا راه حل دوم روی هواست...

 

- این روزها خستگی امانم را بریده . دلم تعطیلات طولانی مدت می خواهد. و یک سفر ...

هر کجا باشد برایم فرقی نمی کند .فقط سفر باشد و سرد هم نباشد...

 

- از زمستان بیزارم. از بیدار شدن در هوای تاریک و ترک کردن رختخواب گرم مان.

هر روز صدای بالشم را می شنوم که التماس می کند نرو!!!!! و من ناراحت

هر صبح در راه شرکت چهره خواب آلود و اخموی مردم را با انگشت به جوجه نشان می دهم و یکی یکی می شمرم.

نا گفته نماند خوشحال می شوم وقتی می بینم تنها نیستم!!

دوست دارم فرزند نداشته مان نیمه دومی باشد که حداقل یکسال بیشتر بازی کند و بخوابد...

بدبختی آدمها از نظر من از زمان رفتن به مدرسه شروع می شود!!!!!؟؟؟؟؟؟

خانم "ک" که تا چند ماه پیش همکارم بود و حالا به استرا*لیا مهاجرت کرده می گوید ساعت رفتن بچه ها به مدرسه در زمستان و تابستان در آنجا تغییر می کند.

آیا این ایده خارق العاده ای است که به ذهن مسئولان ما نمی رسد؟؟؟؟مگر نه اینکه همه شان مغزهایی هستند که فرار نکرده اند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

- کارهای عقب مانده و حس انجام ندادنشان بیشتر از هر چیز آزارم میدهد:

* یک ماهی می شود که برای رفتن به آرایشگاه و مقداری تغییر امروز و فردا می کنم...

*ساتن و ویسکو*ز خریده ام برای دوختن کوسن، اما وقت یا حوصله ؟؟...

*3 عدد گلدان کوچک لازم دارم برای قلمه زدنی یکی از گلهایم که نامش را نمیدانم ،می ترسم برای عید امسال هم آماده نشود...

*خرید یک مانتو مشکی از زمستان سال گذشته در برنامه ام بوده اما ...

*گرفتن پاسپو رت برای سفری که جوجه قولش را به من داده...

*جمع آوری نکات و یادداشت هایی در مورد باردار ی که طی مدتها از اینتر نت جمع آوری کرده ام و پرینت گرفتنشان...

* خریدن قاب برای پازلهایم...

.

.

.

نمی دانم از کجا شروع کنم.

 

- چند روز پیش حوالی کوچه بر لن به ماموریت رفته بودیم. قدم زنان جایی را پیدا کردم که وسایل*سفره*عقد می فروختند. چند متری یراق طوسی رنگ خریدم و جا دستمالی را تغییر دادم!

از همان یراق در حاشیه حوله هم دوختم.

 

 

 


 
60.خرما*لو!
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

من و جوجه هر از گاهی به یک خوردنی گیر میدهیم!!!!

یادم می آید اولین گیرایی مان یک ماه پس از ازدواجمان بود .

هفت سال پیش...

به والس*شیرین*عسل!!!!

جعبه جعبه می گرفتیم و طلاییش را بیشتر می پسندیدیم. با چای می خوردیم و حال می کردیم!

از خوراکیهای پر ضرر شامل پفک و شکلات و پا*ستیل و رنگارنگ که بگذریم از زمان رژیم جوجه به موارد سالم تر گیر میدهیم...

زیتون و خرما و اسفناج و سبزی خوردن و ماست میوه و سالاد سبزیجات و گل کلم و...

.

و این روزها به خرما لو !

کلا جعبه ای گیر میدهیم !

.

دیروز جوجه یک جعبه خرمالو خریده بود . اکثرشان نرسیده بود .

گفتم تا زمان رسیدنشان بهتر است دکور آشپزخانه مان باشند!!!!!

 

- "بادبادک*باز" تمام شد. با تعاریفی که شنیده بودم فرق داشت!سینوهه را بیشتر دوست داشتم.

- من و جوجه به نیمه های فصل سوم L o s t  رسیدیم.


 
59.تعبیر خواب ابن ماری!!!
ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

دیشب خواب عجیبی دیدم.

به میهمانی رفته بودم .خانه مادر جوجه بود . پازلم را هم با خود برده بودم!!!!نیشخند

تکه هایی از آن کامل بود و با چسب مخصوص پازل چسبانده بودم و تکه هایی هم در دست داشتم  و مشغول حل کردن!

دقیقا نمی دانم چه اتفاقی افتاد صحنه هایی از آمدن میهمان در ذهنم است که ناگهان همه پازل از هم جدا شد و من پریشان و ناراحت تکه های آنرا از روی زمین جمع می کردم و نگران بودم مبادا تکه ای را جا بگذارم!

این فکری است که همیشه مرا اذیت می کند: "گم کردن تکه ای از پازهایم"!!!!!!

خلاصه هر چه سعی می کردم تا آنرا جمع کنم دوباره قسمتی از آن روی زمین می ریخت ، پاره می شد و کثیف...

این وسط با پازلم به مطب پزشک زنا*ن هم مراجعه کرده بودم !!!!همان پزشکی که چند روز قبل در بیمارستا*ن صا*رم ملاقات کرده بودم.

.

.

خواب خوبی نبود از صبح تا به حال آن را در ذهنم تحلیل می کنم!!

1- بدنم در حال تغییر و تکه تکه شدن است؟؟؟؟

2- دکترم می خواهد بعدا مرا تکه تکه کند؟؟؟؟

3- تکه ای از پازلم را قرار است گم کنم؟؟؟؟

4- پازلم تکه هایی کم دارد اما من هنوز نمیدانم؟؟؟؟

5- مادر جوجه می خواهد مرا تکه تکه کند؟؟؟

6- جارو برقی تکه ای از پازلم را خورده؟؟؟

7-.

8-.

 

 

پ ن:

- کتاب تعبیر خواب ابن سیرین در مورد پازل تعبیری ندارد!!!

- جوجه من دیروز تصادف کرده بود و خدا را شکر فقط خسارت مالی داشته .خواب آشفته من می تواند به خاطر فکرهای دیروزم باشد.

- فقط دیروز از دادن صدقه کوتاهی کرده بودم.

-پازل من :


 
58.کمد!
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

ما این را:

و این را :

و این را :

دیدیم . و کمدمان را اینطوری کردیم:

 

 

و البته این تفکیک پذیری ادامه دارد!!


 
57.اسید*فولیک خور!
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

چند ماهی است که با نامش آشنا شدم...

حالا دقیقا می دانم وظیفه اش چیست... و خوردنش واجب...

جلوگیری از نواقص لوله عصبی ،

جلوگیری از نواقص پوکی استخوان ،

جلوگیری از کم خونی،

افسردگی و دیگر مشکلات ذهنی،

اسید*فولیک برای عملکردمغزمهم است...و...و...

.

.

این روزها بیشتر به اینجا می روم:     http://www.ninisite.com/

تجربه ها و گفتگوهای عجیب ،جالب ، دوست داشتنی و شیرین می خوانم...

گاهی خنده بر لبانم می نشانند و گاهی اشک در چشمانم...

از آن نوع تجربه ها که در هیچ بقالی نمی توان یافت.حقیقی حقیقی ...

.

نمی دانم چگونه و چرا اینطور ناگهانی تغییر کردیم...من و جوجه .

برایم باور کردنی نیست و برای جوجه نیز...

حالا بیشتر به این نتیجه می رسم که هر چه خدا بخواهد همان می شود ...

.

.

.

دیروز من و جوجه ام برای اولین بار قدم به بیمارستا*ن صا*رم گذاشتیم...

.

حس عجیبی بود...

.

.

و اکنون من نیز به جرگه اسید فولیک خور ها پیوستم!

.

.

من و جوجه تصمیم گرفته ایم جوجه ای کوچک داشته باشیم...

.

 


 
56.سرنوشت...
ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

امروز صبح از اینجا :

http://mhgm.persianblog.ir/post/144

و اینجا:

http://sanazhooman.persianblog.ir/post/129

رسیدم به اینجا :

http://shoghezendegi.blogfa.com/

 

و خط آخر : "خدا نگهدار"

در هیچ پستی خدانگهدار ننوشته بوده ولی این پست آخر؟؟؟؟...

.

.

زندگی ،

مُردن ،

سرنوشت... چی هستند اینها؟...

.

چقدر از زندگی لذت برده ام که دلم نسوزد وقتی مُردم...

چقدر با جوجه ام بوده ام که دلم برایش تنگ نشود وقتی مُردم...

چقدر  پدرم ، مادرم و خانواده ام را دیده ام که دلم نسوزد وقتی مُردم...

.

این همه کار کردن... پس انداز... خرید خانه بزرگتر...با وسایل بهتر... از خوشی ها گذشتن... قدر لحظه ها را نفهمیدن و ندانستن...

برای این است که وقتی مُردم فقط دلم بسوزد...

و بسوزد...

و بسوزد،

...که هیچ وقت نتوانستم یک گلفروش باشم ...

...که هیچوقت رشته دلخواهم را نخواندم...

... که سر کار آمدم که نتوانم به سفر بروم...

...که نخوابیدم تا تاخیر نخورم...

...که زبان جدید یاد بگیرم که چرندیات بیشتری گوش بدهم...

...که بیشتر وقتم و عمرم را صرف کارهایی بکنم که دوستشان نداشتم...

چقدر دلم بسوزد وقتی بمیرم...چقدر...

 

پ ن :

1- توی وب شوق زندگی وقتی نظرات آخرین پست خواندم دیدم چقدر از دوستان من اونجا نظر دادند.واقعا مثل زنجیر شدیم !!!!

2- دم هر چی سبز گرم .دم شرکت ما که خیلی شلوغ شده.3 تا تیر هوایی هم زدن که پراکنده بشن. می گفتن: یا فلان میر فلان،مرگ بر فُلانتور...کلی حال کردم.

 

 


 
55.My lovely plants
ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

 

- به به امروز چه ناز شدی شما... چه زیبا شدی شما...

- چه گلهای قشنگی، چه گلهای زیبایی...

- سلام گل زیبا...

- .

- .

اینها را در خانه راه می روم و تکرار می کنم.

جوجه به این زبان من عادت کرده و گاهی پشت سر من می گوید:

- به به چه گلهای زشتی،چه گلهای بی ریختینیشخند !!!!!!

.

شاید حسودی می کند.

.

.

یکی از مواردی که شدیدا من را عصبی می کند این است که فکر کنم گلدانی از گلدانهایم در حال از بین رفتن یا رو به افول است.

در اینگونه موارد کارهایی که از دستم برمی آید جستجو در اینتر*نت و پرس و جو از گلفروش ها یا باغ گل است که راه حل دوم بسی بیهوده می باشد.

نمونه اش این حسن *یوسف که بارها و بارها از آن قلمه زده ام و گلدانها درست کرده ام و به این و آن هم دادم ولی به این مرحله که میرسد و تازه من شنگول و منگول و شاد و شادان می شوم ...که رو به ریزش می کند!!!!

و به این نتیجه رسیدم که این هم یکی از حُسن هایش است...

 

یا این قاشقی که از نوروز 88 با ما هم خانه شده و عاشقانه ها با هم داریم .

در جلوی چشمان من قد کشیده ...ولی این روزها سر برگ هایش میسوزد!!!

و ناله و فغان از من که چراااااااااااااااااا ؟؟؟؟

خدا را شکر این یکی از وقتی به خانه نارنجی آمده ایم روز به روز سر حال تر می شود.

و نیز خدا را شکر که تَره ای و پتو*س هم به خانه نارنجی عادت کرده اند و مشغول رشد می باشند.

.

.

گلدانهای من جزو بزرگی از دلخوشی من هستند...

مدتی است دلم یک روز خالی فقط برای رسیدگی به گلدانهایم می خواهد.

.

.

پ ن:

1-بعدا یک پست اختصاصی جهت معرفی همه گلدانهایم می نویسم. خوشحال می شوم با لیندای خانه ما آشنا شوید .

2-پدر بنده n تا گلدان دارند که بدون رسیدگی خاصی همیشه شاداب و سر حالند...گاهی فکر میکنم گلدانهایمان که اینقدر لوس شده اند وای به حال فرزند نداشته مان.

3-جوجه نیز عاشق گلدان است و نوروز امسال جهت خرید یک عدد یوکا دقیقا همین شکلی و همین ارتفاع به امید خدا راهی باغ گل می شویم.

 

 

 


 
54.نوه خوب ...
ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

دیروز نوه خوبی بودم...

به دیدن عزیز جون و باباجون رفتم و کلی لاو ترکاندیم!

برایشان کمپوت آناناس بردم تا قوت بگیرند...

قرار شد برایشان عید تغییر دکوراسیون بدهم و خانه شان را به کاغذ دیواری ملیحی مزین کنیم...

از من خواستند اشکال ویدئو CD شان را پیدا کنم...

فکم پایین آمد...

من : "شما CD  می بینید؟؟؟؟؟"

عزیز جون درب کشو را باز کرد و یک کیسه پارچه ای پر از CD آورد.

من :

سیم پشت دستگاه شل بود سفت کردم.

گفتم باید این دکمه(اشاره به دستگاه) را فشار دهید.

عزیز جون : "ما فقط با کنترل کار می کنیم."

و اینگونه من دوباره فکم پایین آمد و ضایع شدم رفت.

عزیزجون :

 


 
53.السلام علیک یا علی بن موسی الرضا...
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

 

- یک کم یواش برو ، یک کم یواش دستم می لرزه.....

 ...گرفتم

۴ سال پیش بود.

هنوز جزو عکسهای توی موبایلمه .

و فیلم گرفتم . از نقاره طلوع آفتاب و نقاره غروب آفتاب.

تازگی داره هر وقت گوش می کنم و دلتنگی هم.

.

.

.

اون روبرو من نشستم ... توی سایه ... بعد از نماز ظهر...منتظر جوجه...

از این زاویه بی نظیری ....

مخصوصا وقتی باد میاد ... اون پرچمه تکون می خوره...

کبوترها میان دورت می چرخند...

وای وقتی شب میشه ... ماه او گوشه بالا میاد...

عین نقاشی میشی...

.

دقیقا همینجا نشسته بودم که من و جوجه رو برای نهار دعوت کردی ...

- :  آقا برای نهار دعوتتون کردن .شما چند نفرید؟

و دو تا بلیط ... چه حالی داشتم ...

.

.

.

میدونی چه چیزهایی تو دوست دارم  :

- همه حیاط ها رو رد کنم راهمو سه برابر کنم از صحن امام و آزادی رد بشم تا تو رو از این زاویه ببینم...

-دم غروب روبروی ایوان طلا با اون چادر - جا نماز سفیده منتظر بشینم تا نقاره بزنند...

- من و جوجه را به نهار دعوت کنی .مثل دو دفعه قبل...

- از تو هواپیما دنبالت بگردم تا زودتر از همه سلامت کنم...

-پنج شنبه شب بازم همونجا بشینم تا دعای کمیل بخونن ... هی تو رو نگاه کنم... هی نگاه کنم...هی نگاه کنم ... تا بلکه باورم بشه یه بار دیگه دعوت شدم ... تا باورم بشه تو تلوزیون نیستی ...تو را به خدا بگو وسطش اینقدر روضه نخونن حالمون بگیرن...

- روی پله اولی روبروی ضریح بشینم و به گلهای تازه ات خیره بشم...

فقط جوجه میدونه ...

آرزو داشتم گل فروش بودم تا گلهاتو من میاوردم...

تزیین می کردم..."بدون یک شاخه گلایلسبز"

چی دوست داری؟ لیلیوم با برگ لیندا ؟ یا یک دسته بزرگ رز زرشکی با شاخه بلند؟ ...

.

.

دلم برات تنگ شده...

دعوتمون نمی کنی...؟ من و جوجه ...؟

دلم برات تنگ شده...

دلم خیلی برات تنگ شده...

تولدت مبارک...

 


 
52.پیاده روی...
ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

- دیشب تا صبح راه رفتم...

- دائم گریه میکرد ... دم صبح خوابید...

- منم موبایل و گذاشتم رو سایلنت و تا 9 خوابیدم...

من : تعجبناراحت

آقای "ر" همکارم اینها را می گفت. فکر می کنم نوزادشان یک ماه و نیمه باشد.

.

.

.

.

جوجه را تصور کردم وقتی نوزادی در  بغل دارد و راه می رود...

خنده ام گرفت ...

و گریه ام هم...

ترسیدم از اینکه بابت این پیاده روی اجباری با من قهر کند...

 

 


 
51.تنهایی...
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

یک زمانهایی تو زندگی مشترکمون پیش می آید که خسته می شوم.

دلم تنهایی می خواهد.شاید به خاطر مسئولیتی است که در قبال کارهای خانه دارم. نظافت ، شست و شو ،گاهی خرید و از همه بدتر غذا درست کردن!!!

شام چی درست کنم؟؟؟؟؟؟

غیر ممکن است در روز این سوال برای من پیش نیاید و به فکرش نباشم.

درست کردن غذا وقتی وسایلش در دسترس باشد و بدانم که چی می خواهم درست کنم روی هم رفته بیشتر از 20 دقیقه برای من طول نمی کشد!!

آما آما از روزی که چیزی به ذهنم نرسد...

دیروز بعد از کار رفتم خانه.

قرار نبود شام درست کنم ... از این بابت خیالم راحت بود...

قرار بود از تنهاییم لذت ببرم...

خواستم دوش بگیرم ... حوصله ام نرسید...

خواستم ادامه باد*بادک*باز را بخوانم ... حوصله ام نرسید...

خواستم پاز*ل حل کنم ... حوصله ام نرسید...

خانه مان یک چیزی کم داشت.

مثل هر شب نبود...

همه برقها را روشن کردم ...

فرقی نکرد...

صدای تلوزیون را زیاد کردم...

همیشه دنبال وقت خالی می گشتم که بروم ویندو شاپینگ به عبارتی...

حتی لباسم را هم پوشیدم اما ...

حوصله آن هم نبود.

فکر کردم

اگر جوجه بود...

غذا حاضر بود...

با هم شام می خوردیم...

L O S T میدیدیم...

چقدر خوش می گذشت...

فکر کردم

شاید دیگر از فردا خیلی به خاطر شام خودم را اذیت نکنم.

تنهایی به من خوش نمی گذرد

حتی اگر جوجه با من قهر باشد...ذوست دارم که در کنارم باشد...

 

پ ن :

- امروز با دوستم "ن" میرویم بیرون. خوشحالم.

- جوجه اصلا نسبت به غذا سخت گیر نبوده و نیست .ولی نمیدانم چرا من اینقدر سختگیرم.

 

- پاز*ل های من

این را هم تازه شروع کردم.

 


 
50.من در آوردی خوشمزه!
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

این هم دسر من در آوردی من که خیلی هم خوشمزه شد:

یک بسته بیسکوییت پتی بور خورد خورد شده با دو عدد موز همانطور خورد شده با دو بسته شکلات صبحانه و یک ورق ژلاتین مخلوط کرده به مدت 1 روز در یخچال می گذاریم.

.میشه همه مواد رو نصف کرد و کمتر درست کرد.

موقع سرو روش هم موز چیدم .

و ژله ها :

 

 

 

 

 


 
49.اوقات فراغت...
ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

مهمانی تمام شد... همه چیز خوب بود ... حالا احساس آزادی می کنم...

L- o -s t دیدن،

پاز*ل حل کردن،

کتاب خواندن (باد * بادک * باز )،

و سو دو کو،

آنقدر توی این چند ماه کمبود اوقات فراقت داشتم که همه اینها را قاتی پاتی انجام میدهم!!!

جوجه نازنینم امروز صبح جهت یک ماموریت 3 روزه میهمان شاه خراسان است و من تا روز سه شنبه چشم انتظار.

دوستی داشتم که می گفت:

مهم نیست هر وقت که با همسرت هستی دائم حرف بزنی ، عشق بازی کنی و تفاهم هایتان را بشماری که بفهمی خوشبختی....خوشبختی یعنی وقتی در کنارش هستی احساس آرامش کنی. حتی اگر او فوتبال ببیند و تو جدول حل کنی!

دیشب دقیقا این حس را داشتم برای بار n ام.

روی یک بالش ... فیلم دیدیم ...3 ساعت پی در پی .حرف نزدیم ... خندیدیم ، ترسیدیم و از دیدن فیلم لذت بردیم و... خوشبخت بودیم.

جوجه را غرق در بوسه می کردم وقتی از دیدن فیلم هیجان زده میشدم...

.......گاهی اوقات که جوجه با من قهر می کند حس دوگانگی پیدا می کنم. چقدر متفاوت می شود...

 

پ ن :

- دوست ندارم میهمان در کارم دخالت کند."این و بردار اون و بذار زیرشو کم کن ...." حتی اگر مادرم باشد!!!!

- هیجانات ما  ناشی از دیدن سریال L- o- s t است .فکر بد نکنید!

- خریدهای خانه نارنجی

 

مثل چمنه!نیشخند