ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

78.ما به هم وصلیم!
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

١٣٨١/١٠/٠١

.

١٣٨٢/١٠/٠١

.

١٣٨٣/١٠/٠١

.

١٣٨۴/١٠/٠١

.

١٣٨۵/١٠/٠١

.

١٣٨۶/١٠/٠١

.

١٣٨٧/١٠/٠١

.

١٣٨٨/١٠/٠١

 

با تو هستم

با من باش

برای همیشه

هشتمین یلدای با هم بودنمان مبارک

 

خداوندا ، تقدیرمان را زیبا بنویس

کمکمان کن انچه را تو زود خواهی ،ما دیر نخواهیم

و انچه را تو دیر خواهی، ما زود نخواهیم

 


                                                           


 
77.دسر!
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

گفته بودم هر چند گاهی من و جوجه به یک خوردنی گیر میدهیم!

جدیدا به دسر گیر می دهیم!

.

.

شاید درست کردن دسر بتواند مرا از فکرهای بی سر و ته این روزهایم خلاص کند...

.

.

ژله بستنی از اینجا

 

 ژله میوه ای از اینجا

 

و دسر پتی بور از اینجا (اشاره به خودمنیشخند)


 
76."ح"...
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

یک اتاق 18 متری.

از درب که وارد می شدی سمت راست یک تخت و یک میزتحریر و سمت چپ یک تخت و یک میزتحریر دیگر.

درست موازی یکدیگر. همرنگ و یک شکل.

بالای اتاق و بین تخت ها یک کتابخانه با 9 قفسه.

پایین اتاق و بین میزتحریر ها یک کاناپه سه نفره.

کامپیوتر روی میز تحریر من بود و من رئیس کامپیوتر!

بالا سر تخت من 6 عروسک از بزرگ به کوچک و پله پله روی دیوار.

بالا سر تخت او تقدیر نامه ها و مدالهایش از بزرگ به کوچک و پله پله روی دیوار.

درست قرینه هر عروسک یک تقدیر نامه!

.

دعوایمان که می شد اولین چیزی که به دستم می رسید - معولا کتابهای مدرسه اش -  را از پنجره اتاق به حیاط پرتاب می کردم...

و بعد نوبت او بود ...

می دانست که چقدر به جزوه ها و کتابهایم حساس هستم پس... تلافی می کرد...

مرحله دوم دعوایمان دنبال هم کردن روی پله ها تا رسیدن به حیاط بود و ...

بیشتر موفق میشدم فرار کنم ... خودم را به اتاق برسانم و پشت درب در کمین بایستم...

قهرها و دعواهایمان بیشتر از یکساعت طول نمی کشید و دوباره با هم بودنمان شروع می شد...

و مادرم : "خدا رحم کنه باز اینا با هم خوب شدن"

.

7 سال از من کوچکتر است...

و حالا دو کله از من بلندتر!!

"ح" را می گویم...

برادرم.

.

.

.

وقتی که ازدواج کردم تنها شد...

اتاقمان برایش بزرگ بود و تنهایی اش بیشتر معلوم می شد...

کوله بارش را جمع کرد و به اتاق پدر و مادرم نقل مکان کرد...

تنها کاری که توانستم برایش انجام دهم دکوراسیون اتاق جدیدش بود.

من نیز اتاق جدیدش را دوست نداشتم .

.

...حالا او رئیس کامپیوتر بود!!!

.

.

همیشه فکر می کردم سخت ترین لحظه روز عروسی مان خداحافظی از خانه پدری است اما خیلی قبل تر از آن وقتی "ح" را در اتاق عقد دیدم ...

سخت ترین لحظه بود...

.

قبولی اش در دانشگاه شادی را دوباره به همراه آورد و من کمتر به تنها شدنش فکر می کردم.

پیراهن سفید با سر دوش طلایی و شلوار پارچه ای مشکی لباس فرمش در دانشگاه*هوا نو ردی بود و تکه کلام آن روزهایش: "دخترها همش دنبالمن"!

.

.

چقدر زود بزرگ شدیم...

خاطرات دوست داشتنی من و "ح" آنقدر جذاب و تکرار نشدنی است که هنوز هم با یاد آوریشان برای جوجه از آنها لذت می بریم... می خندیم ... و در نهایت دعوایمان میشود!

"ح" دلخوشی خانواده کوچک ماست در خانه پدری.

نبودنش در خانه یعنی خلوت و سکوت .

خانه سنگین است وقتی نیست.

و بودنش یعنی خنده ، شادی ، کل کل و مسخره بازی!

.

در خانه پدری...

روبروی تلوزیون روی کاناپه لم می دهیم...

دستش را دور گردنم می اندازد...

در گوشم پچ پچ می کند "دخترها همش دنبالمن"!!!!

و اگر اعتراضی بکنم، جایم روی اپن آشپزخانه است...

روبروی آکوا ریوم روی زمین می نشینیم...

با هم به ماهی هایش غذا میدهیم...

و به دنبال "موسی-Moosi" می گردیم که هر روز بزرگتر میشود و دم ماهی های دیگر را گاز می گیرد...

.

.

.

.

و حالا از برکت  دولت*جد ید * مهر ورزی !!!!!!

"ح" نتوانست در تهران شاغل شود و سه شنبه هفته آینده جهت استخدام در هواپیمایی *شرکت *نفت راهی اهواز است...

خوشحالم از اینکه کار تخصصی اش را پیدا کرده.

از اینکه جای معتبری کار می کند.

از اینکه حقوق و مزایای خوبی دارد.

از اینکه آینده روشنی در انتظار اوست.

اما

ناراحتم از اینکه از من دور می شود.

از اینکه پروازهایش ایمن هستند یا نه.

از اینکه با چه کسانی قرار است همنشین و هم صحبت شود.

.

.

نگرانم...

و

دلم برایش تنگ می شود وقتی نیست!

.

.

.

.

.

.

آکواریوم "ح"

 

 

"موسی-Moosi"


 
75.فقط برای خودم.
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:
 
74.آشپزی!
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

جدیدا مشکل "شام چی درست کنم؟؟" را راحت تر حل می کنم!

شاید به این دلیل است که هر چیزی می بینم یا به نظرم می رسد سریع درست می کنم .

 

از اینجا بادمجان*کبابی را پختم که خیلی خوشمزه بود!

مرسی سمیر جان

 

با زیتون و سالاد *کلم*بروکلی سرو کردم.

 

 

 


 
73.سفر...
ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

به دنبال جایی برای سفر می گردیم...

جایی که تا به حال باهم ندیده باشیم!

جایی با آب و هوای نه چندان سرد ، نه چندان گرم و نه چندان مرطوب!

یک تعطیلات طولانی مدت که البته برای شاغلین این مدت طولانی فقط به یک هفته ختم می شود...

.

جوجه من دوست دارد منبع درآمدی نا محدود داشته باشد تا فقط به سفر برود ، فیلم ببیند و کتاب بخواند...

از نظر من هم زندگی ایده آلی است .

حتی اگر تکراری شود... چون لذت بردن تکراری اش هم می چسبد.

.

به نظرم بعد از داشتن یک شریک خوب ،سفر بهترین قسمت زندگی است.

مخصوصا اگر به جاهای جدید سفر کنیم و هتل تمیزی هم به نسبت ستاره هایش گیر بیاوریم!

جوجه من به لحاظ شغل و سمتی که دارد زیاد به سفرهای داخلی و خارجی می رود . اما از نظر او هیچکدام لذتی ندارند چون مسافر نیست ، همیشه ماموری است برای انجام کاری یا شاگردی است برای آموختن مطلبی!

محل کار قبلی ام که ساعت کاری آزادتری داشتم در بعضی از سفرها همراهیش می کردم . اما حالا به لطف ساعت کاری مزخرفمان پنج شنبه ها هم در شرکت حضور دارم!

.

.

تا به امروز دو بار مقصد سفر و چندین بار تاریخ آن را تغییر داده ایم . ایده آل وقتی بود که سالگرد ازدواجمان را در سفر باشیم .

اما نشد...

من از این بابت به شدت ناراحتم چون به خاطر ذخیره مرخصی مان برای سفر نمی توانیم آن روز را مثل هر سال از صبح با هم باشیم.ناراحت

.

.

.

یلدا که بیاید...

ما هشتمین سالگرد با هم بودنمان را جشن می گیریم...

.

.

.

باشد که برکت زندگی مان نیز به بلندای یلدا باشد...

.

.

.

 


 
72.پروژه کوسن...
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

بالاخره پروژه دوختن کوسن ها تمام شد!

اما از آنجایی که من همیشه تصوری ماورای دکوراسیون از نتیجه کارم دارم از این یکی هم راضی نیستم.

.

جوجه بعد از دیدن کوسن ها:

"حالا کجا بشینیم؟؟؟!!!!"

.

راست می گوید ظاهرا جایی برای نشستن نمانده!!

.

.

.

.

.

 


 
71.کار خانه...
ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

دوستانم "ن" و "س"  آمدند.

خیلی خوش نگذشت ولی خوش گذشت.

این نظر "ن" هم بود.

نمیدانم چرا؟؟؟؟!!!!! شاید چون نگران بودیم...

نگرانی من بابت جوجه که بخاطر حضور دوستانم در خانه نارنجی مجبور بود دیرتر بیاید...

نگرانی "ن" بخاطر راه طولانی که برای رسیدن به خانه باید طی می کرد...

و نگرانی "س" که پس از بازگشت حوصله میهمانهای همیشگی خانه شان را نداشت ...

.

شاید اگر قرار بود یک شب کامل را پیش هم باشیم ، کسی منتظرمان نباشد ، منتظر کسی هم نباشیم و یک دل سیر حرف بزنیم بیشتر خوش می گذشت!

.

.

.

معمولا در طول هفته با "ن" زیاد تلفنی صحبت می کنیم و مکالمه تلفنی مان اگر در خانه باشیم حداقل 45 دقیقه و اگر در محل کار باشیم حداقل 15 دقیقه طول می کشد. کما اینکه رکورد 70 دقیقه هم داشته ایم!

.

حرفهایمان آنقدر پراکنده است که در انتها اگر بخواهیم صورت جلسه بنویسیم به چند صفحه A 4  ختم می شود و هیچی هم از توی آن در نمی آید...

صحبت با "ن" یکی دیگر از پاسخ های "چگونه اوقات فراغت خود را می گذرانید ؟"

(اگر اوقات فراغتی وجود داشته باشد! )

برای من است... که البته به حضور همسرانمان در خانه هم مربوط می شود که در آن صورت بیشتر از 3 دقیقه طول نمی کشد!نیشخند

.

.

همسر "ن" بخاطر مشغله کاری معمولا دیر به خانه می آید.

"ن" از این بابت شاکی است و معمولا جمله "حوصلم سر رفته ..." را در هر مکالمه تلفنی تکرار می کند...

و پاسخ همیشگی من :

"تو چجوری حوصلت سر میره ؟من هر روز کاری واسه انجام دادن دارم..."

و این کاملا حقیقت دارد...

من هر روز کاری برای انجام دادن دارم...

نهایت تایم بیکاری من بعد از رسیدن به خانه نارنجی کمتر از یکساعت است که آن را صرف پازل حل کردن می کنم که سرگرمی مورد علاقه ام است.

جارو برقی...

تی زدن...

گردگیری...

اتو کاری...

شستن دستشویی...

شستن حمام...

تمیز کردن آینه ها...

رسیدگی به گلدانهایم...

هر روز یکی دوتا از این کارها برای انجام دادن هست!!!!!!!!

به اضافه اینکه ظرف شستن ، غذا درست کردن ، سالاد و .... اینها هم جزو کارهای حذف نشدنی یک روز هستند...

و ضمن اینکه تمیز کردن گاز ، یخچال ، درب کابینتی ها و شستن سطل زباله به طور اتوماتیک و ناخواسته لابه لای کارهای دیگر انجام می شود...

تازه باید خرید هفتگی ، شستن میوه ، جابجایی در یخچال و پر کردن فریزر را هم اضافه کرد!!!

دیروز فکر می کردم کار خانه برای خانم های خانه کی تمام می شود ؟؟؟!!!

و فکر کردم خانم خانه کی از کار خانه بازنشسته میشود؟

و فکر کردم اگر هم بازنشسته شود چرا حقوق ندارد؟

و فکر کردم کسانی که مثل من شاغلند اما کودکی هم دارند کی به او رسیدگی می کنند؟

و فکر کردم اگر من نیز مانند قدیمی ها نیم جین بچه داشتم حتما تا الان مرده بودم!

و فکر کردم...

و فکر کردم ...

و به هیچ نتیجه ای هم نرسیدم...

.

پ ن 1:

دور از انصاف است اگر نگویم جوجه در انجام کارهای خانه با من همراه است و من به ندرت تنهایی به خرید می روم...

پ ن 2:

فکر می کردم اگر می خواستم آرشیو وبلاگ مورد علاقه ام را بخوانم باید از تفکیک پذیری ماههای سال کنار وبلاگ استفاده کنم! زهی خیال باطل...

برای خواندن کل یک وبلاگ باید روی "عناوین* مطالب* وبلاگ " کلیک کرد!

چون تعداد پستهای یک صفحه توسط صاحب وبلاگ مشخص می شود و ممکن است شامل تمام پست های یک ماه نشود. برای آنها که مثل من نمی دانند!

.

.

.

.

کادوهای "ن" برای خانه نارنجی:

 

 

 


 
70.اعصاب داغون!
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

 

من حجاب دارم...

اتاق خواب من پر از عکسهای من و جوجه است...

پس دوست ندارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دوست ندارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و دوست ندارم که مادر جوجه ، برادر جوجه را به اتاق خواب من راهنمایی کند تا خودش را وزن کند!

ترازوی ما به زمین نچسبیده و وزنش هم بیشتر از 2 کیلو نیست !

.

.

.

بدم می آید ...

به میهمانی بروم که صاحبخانه آداب پذیرایی از میهمان را بلد نباشد...

که یکساعت بگذرد و میزبان یادش بیفتد که حتی بشقابی جلوی میهمان نیست...

که میزبان جلوی درب ورودی منتظر میهمان نباشد...

که میزبان وقت صرف غذا خودش در آشپزخانه غذا بخورد...

.

.

.

دوست ندارم کسانی که به هر دلیلی از * ا یر ا ن * رفته اند  از روزمره ما ، فرهنگ ما ، مردم ما یا عقایدشان ایراد بگیرند...

حتی اگر آن شخص عمه ام باشد که 25 سال است که رفته اما هر 6 ماه یکبار اینجاست و هر روز دلتنگ اینجا !!!!!

یا عمویم که 30 سال است رفته و دیگر نیامده اما تلفن هایش بیشتر از 100 دقیقه طول می کشد !!!!!

یا دوستم که نیمی از عمرش را در شهرستان زندگی کرده ... در آرزوی زندگی در پایتخت مان بوده !!!! و حالا ا یر ا ن را قبول ندارد!!!

 

حتی اگر ما بی فرهنگ ترین آدمهای روی زمین باشیم!!!!خودمان میدانیم لازم به تذکر یک هموطن! نیست!!!!!!

.

.

.

.

برای دوستی که پرسیده بود چطور رنگها را متمایز می کنم.با لیوان یکبار مصرف!

 

و دوستی که پرسید برای قاب کردن چطور آنرا می چسبانم .با چسب مخصوص پازل!

 


 
69.علی...
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

 

 تو از سلاله ی کهکشان زیبایی


 

 


 

 


 
68.زندگی دو نفره!
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

 

این روزها بیشتر به زندگی دو نفره مان فکر می کنم!

7 سال ...

هر وقت اراده کردیم خوردیم...

هر وقت اراده کردیم خوابیدیم...

هر وقت اراده کردیم به میهمانی رفتیم...

هر وقت اراده کردیم میهمان آمد...

سرما و گرما هم فرقی نداشت...

زمستان و تابستان هم فرقی نداشت...

مسافرت ، خرید ، پیاده روی ، سینما و.....

همه و همه فقط به اراده ما بستگی داشت و البته خواست خدا!

.

می توانیم ساعتها جلوی تلوزیون دراز بکشیم ، چراغها را خاموش کنیم ، تلفن را قطع کنیم ، موبایلهایمان را خاموش کنیم و سینمای دو نفره تشکیل دهیم...

بدون اینکه کسی خواسته یا ناخواسته بتواند وقفه ای ایجاد کند...

 

.

این روزها بیشتر فکر می کنم که کودک نداشته مان چقدر می تواند این نظم و برنامه را به هم بزند؟؟؟؟

و اینکه ما از بهم ریختن برنامه هایمان خوشحال خواهیم شد یا ناراحت؟؟؟؟

 

.

این روزها بیشتر به این فکر می کنم که بودن یک جوجه کوچک چقدر بر روی روابط من و جوجه تاثیر خواهد گذاشت!

حالا که بی دغدغه بر روی یک بالش سر می گذاریم...

بدون ترس از دیده شدن همدیگر را می بوسیم...

در آغوش می گیریم...

و بدون دلواپسی از بهم خوردن خلوت دو نفره مان................

.

.

این روزها بیشتر فکر می کنم که تصمیم مان را چند سال دیگر به تعویق بیاندازیم.

جوجه با این نظر من بیشتر موافق است تا داشتن جوجه ای کوچک!

اما می ترسم.

از اینکه بدنم با من همراه نباشد.

از اینکه هورمو*ن هایم ته بکشد.

و از اینکه کودک مان برای قسم خوردن بگوید "به ارواح خاک مادرم!!!"

.

.

.

این روزها بیشتر فکر می کنم که نکند روزی دلمان برای زندگی دو نفره مان تنگ شود...

.

.

 


 
67.انتظار...
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

 

4 سال پیش نام من و جوجه نیز در لیست انتظار ثبت شد...

برای دیدن جایی که آرزوی دیرینه ماست و روز به روز عطش دیدار بیشتر و بیشتر می شود...

قرعه کشی انجام شد و اکنون در ابتدای صف ، جزو گروه اول و منتظر برای خبر بعدی ...

.

از همین حالا ... نرفته و ندیده دلم برای روز بازگشتمان می گیرد و می سوزد ...

و میدانم سخت خواهد بود دل کندن و دل بریدن از جایی که سالها انتظارش را کشیده ایم و فقط هفته ای را در کنارش بوده ایم...

ولی حالا که نرفته ایم ...

حالا که اینجاییم...

حسرت می خورم و جوجه ام حسرت می خورد از اینکه امسال هم از پروازهای * مکه جا مانده ایم...

کاش ما هم امسال میهمان خانه خدا بودیم...

.

کاش ما هم دیشب را در صحرای*عرفات خوابیده بودیم...

.

کاش ما هم همراه دیگران از روی زمین سنگ جمع می کردیم...

.

کاش شانه به شانه فاصله*صفا*و*مروه را می دویدیم...

.

کاش ما هم عید قربان گوسفندی برای قربانی کردن داشتیم...

.

کاش ما هم حاجی... بودیم...

.

.

.


 
66.شلغم!
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

شلغم!!

.

.

وقتی لابلای خریدهای بابا شلغم دیده می شد یعنی یا یک نفر در خانه ما مریض بود یا باید می خوردیم تا مریض نشویم!!!

.

دیروز در خریدهای ما هم شلغم بود اما خدا را شکر هیچکدام مریض نبودیم فقط فکرهای من بابت مشکل همیشگی ام یعنی "شام چی درست کنم؟؟؟" به سوپ شلغم با چیکن استراگانف منجر شد:

 

.

.

حالا اینکه چطور این دو غذا که هیچ ربطی هم به هم ندارند (یکی کاملا سنتی و یکی کاملا فرنگی) به ذهنم رسید ، خودم هم نمی دانمنیشخند!!!!

 

 

 

 


 
65.روزهای خوب دانشجویی...
ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

٣۶ دقیقه با "م" حرف می زدم.

دوست دوران دانشجویی ام است.این روزها حال و هوای خوبی ندارد.

چند سال است که با پسری کوچکتر از خودش دوست است که تصمیم دارند با هم ازدواج کنند. داماد چند سالی کوچکتر از عروس است و این مسئله مرا نگران آینده "م" می کند...

.

.

شاید تنها دلیلی که باعث شود من نیز جزو کسانی باشم که سفر در زمان آن هم به گذشته را دوست داشته باشند خاطرات دوران دانشجویی ام است.

روزهایی که یاد آوری آن پس از ١٠ سال هنوز هم شادی و خنده به همراه دارد.

چقدر شور و هیجان داشتیم برای انجام دادن هر کاری کوچک و چقدر خوشحال بودیم و می خندیدیم از ترک هر دیواری!

روزهایی که بستنی و پفک به دست به سمت ایستگاه اتوبوس پیاده می رفتیم ، بلند بلند صحبت می کردیم ، می خندیدیم و از نگاه سنگین دیگران خجالت نمی کشیدیم...

داخل اتوبوس افطار می کردیم و حتی یکبار چلو*کباب خوردیم!!!!

هیچوقت فراموش نمی کنم روزی را که از سر کلاس استاد "ر" به سمت پارکینگ دانشگاه دویدم تا عکس العمل استاد "ر" را بعد از به صدا در آمدن دزدگیر ماشینش از "م" بپرسم و سپس به او بخندیم!

یا روزی که برای تعطیل کردن کلاس فیزیک در راهرو دانشگاه بچه ها را پرا کنده می کردم و نمیدانستم استاد "ا" در پشت سرم ایستاده و مرا تماشا می کند!و آن روز کلاس تشکیل شد...

روزهای یکشنبه بهترین روزهای زندگیم بود چرا که با استاد "ح" درس ریاضی داشتیم و من بعد از اتمام هر کلاس یک شاخه رز زیر برف پاک*کن ماشینش می گذاشتم!! و همدست من در این ماجرا ها فقط "ن" بود.

حالا که یادم می آید خنده ام می گیرد!چقدر بچه بودیم و چقدر بچه گانه فکر می کردیم!

چند ماه پیش "ن" گفت که استاد "ح" را در تلوزیون دیده!!!

.

.

.

پ ن :

- یکشنبه آینده دوستانم "ن" و "س" میهمان خانه ما هستند.

- جوجه من در راه شمال است.انشا ا... تا شب بر می گردد.

                       خدایا همه مسافرها را سالم به مبدا و مقصد برسان...

- این هم کادو "م" برای خانه نارنجی.

- پازل هم به اینجا رسیده!

 


 
64.گلهای خانه ما...
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

بخش از زندگی من ...

.

.

.

 

دیفن*باخیا :

از عید 88 هم خانه ما شده...

پتو*س :

4 ساله هستند...

 

زبان*مادر...

از خانه پدرم کش رفتم...نیشخند

بی نام...


آگلونما :

هر کاری در جهت آسایش این یکی کرده ام!عصبانی

حسن *یوسف...

قبلا 4 گلدان داشتم که خیرات کردم...

تره ای...

بچه بود وقتی به خانه ما آمد...

نوعی یو*کا

هنوز هم بچه است...و قرار است خون دل زیادی بخورم تا ...

شمعد*انی

جدیدا از مرگ حتمی نجاتش داده ام ...

قاشقی

به نوعی محبوب دلمان است...

لیند*ا

از عید 88 هم خانه ما شده...

بی نام 2

رشدش در این حد است تعجب

 

و کا*کتوس ها

 

پ ن : چند نکته در مورد نگهداری گلهای * آپارتمانی :

- اولین چیزی که باعث خرابی گل در آپارتمان می شود دادن آب زیاد است!!!!

- دومین عامل زهی کشی نا صحیح ...باید مطمئن باشید آب اضافی از زیر گلدان خارج می شود.

- و سومی نوووووووووووووووووووووور.

- چهارم اینکه تا زمانیکه خاک سطح گلدان خشک نشده نباید آبیاری مجدد کرد. من برای مطمئن شدن از خشکی خاک انگشتم را تا بند دوم در کنار گلدان فرو می کنم تا مطمئن شوم خاک گلدان خشک است. و همیشه تاریخ آب دادن به گلهایم را یادداشت می کنم. مطمئنا تاریخ هایشان با هم فرق می کند.

-پنجم :باید مطمئن شویم که گلدان سیراب شده.و زمانی مطمئن می شویم که آب اضافی از زیر گلدان خارج شود.

- ششم :آب اضافی هیچوقت نباید در زیر گلدانی باقی بماند چون سبب پوسیدگی ریشه و لجن می شود.

مثلا من این نکات را رعایت می کنم:

- لیندا توسط پیازی که دارد آب را در خود ذخیره می کند. پس در تابستان هر ١٠ روز یکبار و در زمستان هر ١۶ روز یکبار آبیاری میشود. سر برگهایش مانند ناخن بلند می شود و قهوه ای که باید با قیچی زده شود و با احتیاط که قسمت سبز آن صدمه نبیند.

- دیفن*باخیا در تابستان هفته ای یکبار و در زمستان هر ١٠ روز یکبار آبیاری می شود. هر هفته چرخانده شود که همه برگها نور کافی بخورند و گلدان به یک سمت کج رشد نکند.

- آگلو*نما :شدیدا به آب زیاد حساس است و به سرعت از بین می رود. باید از خشکی خاک جهت آبیاری مجدد مطمئن شد. قلمه زدن این گیاه بسیار ساده است.

حسن*یوسف : نام دیگرش دق آور است . تا خوشی می کنم برگهای پایینش ریزش می کند و این خصلت اوست. نور فراوان باعث بنفش شدن رنگهایش می شود و نور کم انها را سبز بی رمق می کند! دائما باید جوانه های تازه در آمده را با ناخن کند که گیاه عرضی رشد کند نه طولی! به نسبت بقیه گیاهان آب بیشتری می خواهد.

پتو*س : تقریبا بی ریاست و در هر شرایطی رشد می کند.

کاکتو*س: به آب زیاد خیلی خیلی حساس است و سریع از بین می رود . همه کاکتوس ها چون گوشتی هستند آب را در خود ذخیره می کنند. در زمستان هر ۴٠ روز یکبار و در تابستان هر ١٠ روز یکبار آبیاری می خواهد.

قا*شقی: هنوز جرات قلمه زدن این یکی را نکردم.

١- همه موارد فوق به نور خانه و گرما هم بستگی دارد.

٢- شومینه دشمن اصلی همه گلهاست!

.

در انتها اینکه من سر رشته زیادی ندارم و تا حالا گلدانهای زیادی را خراب کردم! و اینکه اینها فقط تجربه من بوده !