ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

169.یا عیسی مسیح!
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

جوجه این روزها انجیل می خواند،

گاهی هم تورات و زبور!!!

تحریفات آن را برای من تعریف می کند و با هم شاخ در می آوریم...

اینکه خدا نهار به میهمانی حضرت ابراهیم می رفته! یا اینکه حضرت ابراهیم همسرش را به فلان پادشاه هدیه داده!!

آنقدر جدی و با علاقه به این کتابها چسبیده که می ترسم همین روزها مجبور شویم یکشنبه ها به کلیسا برویم یا برای سال نو درخت کریسمس در خانه نارنجی بر پا کنیم.

لابد بعد هم باید برای قسم خوردن صلیب به سینه بکشیم!!!

 

 


 
168.نتیجه فــکــر م!!
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:
 
167.سانسوریا...
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

معرفی می کنم:

سانسوریا...

.

.

.

پ ن :

بالاخره بعد از یک سال همنشینی نامش را فهمیدم!

 


 
166.لوبیا پلو
ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

دیروز لوبیا پلویی درست کرده بودم که می شد با آن کاردستی درست کرد...

از بس که له شده بود!!!

 

پ ن :‌در همین راستا عکس ندارد.


 
165.معرفی کتاب!!!
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

هفته قبل من این را می خواندم :

جوجه این را :

.

.

حالا من این را می خوانم :

جوجه این ها را:

 

 

 

پ ن ١:

تصمیم دارم کتابهایی که می خوانیم را معرفی کنم.برای آنها که دوست دارند!

 

پ ن ٢:

لطفا کتابهای خوبی که می خوانید را معرفی کنید. برای ما که دوست داریم!


 
164.حول حالنا الی احسن الحال!
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

اگر افسرده اید و سرخورده ،

پژمرده اید و غمگین ،

اگر از همه چیز و همه کس نا امید شده اید ،

اگر مرگ را به همه چیز ترجیح می دهید...

و می خواهید خودکشی کنید...

قبل از اینکه طناب دار را به گردنتان بیاندازید و یا قرص برنج را ببلعید و یا رگ گردنتان را بزنید...

تلوزیون را روشن کنید و یک بخش خبری را گوش کنید.

فرقی نمی کند کدام بخش ، چه ساعتی و کدام شبکه.

فقط کمی اخبار گوش کنید!

پُر است از خبرهای خوب، امیدوارکننده و شاد. پُر از پیشرفت و اختراع و صعود و اکتشاف.

فقط خبرهای خوب!! همین.

 

 

 

 

پ ن :

جدی می گم.


 
163.من.
ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

فروشنده 1: نه نداریم، دیگه اینها چاپ نمیشه!!

من : ولی من هر سال از شما می خرم!! الان چندین ساله !!! یعنی این همه راه تا اینجا اومدم هیچی؟؟

فروشنده 1: یول

من : از کجا می تونم پیدا کنم؟ کی اینها رو براتون میاره ؟

فروشنده 1: خودمون از بازار میاریم.

من : کجای بازار؟

فروشنده 1: بازار سر رسیدها ، کتاب فروشی ها .

من : ممنون استرسنگرانناراحتگریه

.

.

فروشنده 2: نه نداریم، خوب یه مدل دیگه ببر.

من : نه این به دردم نمی خوره. می خوام تو هر صفحه اش فقط دو روز باشه!

فروشنده 2: اون دکه روزنامه فروشی اون طرف خیابون ببین داره.

من : اونطرف آهان. یعنی میشه آخه جایی که هر سال می خریدم گفت دیگه چاپ نمیشه. ممنون آقا

.

.

.

می خندم ، شادم ، در دلم ذوق می کنم و پُرم از همه حسهای خوب ، تندتر راه می روم ، کمی هم میدوم و خدا را شکر می کنم و شکر می کنم و شکر می کنم.

و همه این ها فقط برای پیدا کردن تقویم پارس است...

و در روز 25 فروردین 89 می نویسم : "امروز خریدمت!"

.

.

.

پانزده سال است که می نویسم. هر روزم را و امسال شانزدهمین سال...

همه را در یک کیف نگهداری میکنم. خانه پدری که بودم کیفم قفل و رمز داشت! ولی در خانه نارنجی کیفم طلقی است و دورش یک کِش!

کیفم را بالای کمد دیواری داخل یک کارتن نگهداری می کنم. کنار کیف جوجه که به یادگار نگه داشته.

هر سال که کیفم را پایین می آورم تا تقویم سال قبل را داخل آن بگذارم دوباره همه را کنار هم می چینم و از هر کدام چند صفحه می خوانم...

لذت بخش است وقتی می بینم حداقل پانزده سال از روزهای گذشته هیچوقت فراموشم نمی شود.

تقویم هایم یعنی من ، یعنی خودم ، هر چه که هستم ، هر چه که فکر می کردم و می کنم ، تمام احساسم به آدمهای اطرافم ، به کارهایم ، به علایقم ، به شغلم ، به مردم یعنی همــــــــــــــــه روزهایم و همـــــــــــــــــــه گذشته ام.

از وقتی ازدواج کردم جوجه هر از گاهی تقویمم را ورق می زند و چند صفحه ای می خواند. ولی هیچوقت نخواست تقویم های سالهای قبلم را بخواند و من از این بابت از او ممنونم.

نا گفته نماند وقتی خودم را جایش می گذارم مطمئنم که به سراغ گذشته اش می رفتم و آن را می خواندم!!!

چیز عجیب و غریبی در گذشته ام ندارم تا بخواهم پنهان کنم اما شیطنت های کودکانه را نمی توان کتمان کرد.

خودش می داند که او اولین و آخرین مرد زندگی من است و اینکه تمام شیطنت های جوانی ام با خودش بوده البته اگر 22 سال را آغاز جوانی بدانیم!!!!

 

 


 
162.یک کامنت شاد...
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

این کامنت امروزم را پر از خنده کرد...

.

عنوان وبلاگ شما زشت است . یعنی چه همه به هم وصلیم///؟؟
مطلب دیگه این که میر حسین دیگه خاموش شده و بز دل شده برا چی بهش رای بدند؟ او به درد خانه داری هم نمی خوره؟

.

.

پ ن 1:

جناب hasanesmail همه به هم نه ، ما به هم!! یعنی من و جوجه ام .

ممنون می شوم پای بقیه را به زندگی ما باز نکنی.نیشخند

 

پ ن 2:

برای من اصلا مهم نیست میر حسین خاموش است یا روشن. مهم این است که ما هنوز روشنیم برای آنها که فکر می کنند ما خاموشیم!!

 

پ ن 3:

معلوم است که هر کسی به درد خانه داری نمی خورد. چون اصولا کار سختی است و از عهده هر کسی بر نمی آید. می توانید یکماه امتحان کنید. فیلمهای زیادی هم در این زمینه ساخته شده. البته خانه داری واقعی ، نه فقط در خانه ماندن!!!

 

 


 
161.ما بیشماریم...
ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

با مراجعه به نشانی اینترنتی:

"رای گیری مجله تایم در مورد تاثیرگذارترین شخصیت های دنیا درسال ۲۰۱۰"،

نشانه ای که بالای عکس مورد نظر قرار دارد را روی عدد ۱۰۰ تنظیم کرده و به او رای بدهید. به دارنده مقام سوم توجه کنید...
با توجه به این که رتبه اوباما بسیار پایین تر است، با این کار مشت محکمی به دهان آمریکا خواهیم زد!!

 

 

 


 
160.شکلات...
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

خدایا شکرت که شکلات را آفریدی...

البته من بارها به خاطر این مسئله از تو تشکر کرده ام مخصوصا وقتی شیر کاکائو را با کیک شکلاتی می خورم!!


 
159.فکرم...
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

تور طلایی روی میز نهار خوری چین دار و نامرتب انداخته شده...

وسط میز تپه ای است از خیار و سیب قرمز و پرتغال و موز که روی برگهای سبز بزرگ چیده شده اند و در قله آن هم یک آناناس قرار دارد.

چند تا رُز کرم رنگ نیمه باز شده لای میوه ها دیده می شود. فقط چند تا نه زیاد.

چند متر روبان حریر طلایی با کناره های نقره کوب از کنار آناناس روی میوه ها افتاده. قوس دار و حالت داده.

سمت چپ میوه ها بشقاب های میوه روی هم چیده شده که بین هر کدام یک دستمال سه گوش تا شده است و دور دستمالها هم طرحهای طلایی دارد.

بشقابهای یکدست طوری روی هم چیده شدند که دستمالها به صورت بادبزن نشان داده بشوند.

باید سعی کنم سه ردیف بشقاب بچینم که خیلی هم ارتفاعشان زیاد نباشد.

سمت راست میوه ها دو عدد ظرف باقلوا که لای زرورق چیده شده قرار دارد.

جلوی میوه ها 4 عدد شمع طلا کوب کوتاه بلند و گرد چیده شده .

دو عدد چراغ لاله طلایی هم در دو طرف میوه ها و با فاصله کمی از دیوار دیده می شود.

فقط نمیدانم جلوی بشقابها چه چیزی می توانم بگذارم.

.

.

یک میز جلوی عروس و داماد است که در وسط آن یک گلدان کریستال پر از شاخه های رز کرم قرار دارد و یک رمان حریر طلایی (از همان که روی میوه  ها افتاده) دور رزها پیچیده شده و بلندی آن تا روی میز می رسد.

یک کاسه بشقاب کریستال که تا نیمه آب دارد در سمت راست میز است و داخل آن دو عدد شمع شناور روشن و سه عدد شکوفه ریز سفید (و البته طبیعی) قرار دارد.

سمت چپ هم که جای کیک است.

.

.

داخل گیلاسهای بستنی که همه یک شکل و پایه بلند هستند اول ژله توت فرنگی که با چنگال زده شده قرار دارد و روی آن دو قلمبه بستنی شکلاتی و بستنی وانیلی.

روی بستنی وانیلی یک نصفه توت فرنگی است و کنار بستنی شکلاتی یک تکه موز که کج برش خورده و قسمت بیشترش زیر بستنی است.

یک عدد شوکورول هم در سمت دیگر گیلاس. 4 عدد هم دانه کاکائو روی بستنی شکلاتی است .سس شکلات هم که اصل ماجراست.

شاید یک پره پرتغال هم به لبه گیلاس بگذارم اما هنوز مطمئن نیستم!

.

.

داخل سینی چای هم همان شمعدان همیشگی با شمع وارمر!!

.

.

ذهنم پُر است از ایده های رنگی...

دوشنبه مراســم بـــلـه *بـــــــر ا ن تنها دخـتـــر خــا لــه ام است!


 
158.شوک...
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

به پله ها رسیدیم و پایم را روی اولین پله میگذارم که میگوید :

"...مستند شوک و دیدی تلوزیون نشون داد؟؟"

می گویم :

"...راستی وبلاگمو دیدی؟؟"

جلوی چشمانم ظرفهای کثیف روغن با کالباسهای کپک زده ظاهر می شود که سوسکهای ریز از روی آن رد می شوند .از همان سوسکها که وقتی پایشان خانه کسی برسد به موتور یخچال هم رحم نمی کنند. می گوید:

"...نه اصلا یادم رفت برم ببینم!"

فقط "ن" می داند من وبلاگ دارم و اجازه خواندن آن را دارد. می گویم:

"...حالا الان باید اینو میگفتی .من دیگه نمی تونم چیزی بخورم. اه حالم بهم می خوره یادش می افتم..."

ساعت ١۶:١۵ است و "س" دیر کرده. می گویم:

"...حیف شد که ندیدی پازلهامو قاب کردم عکسشو گذاشتم"

دستم را طرف کیفم می برم که زنگ بزنم ببینم کجاست. می گوید:

"...خوب چکار کنیم تو خیابون که نمی تونیم بمونیم باید یه جا بشینیم که بتونیم حرف بزنیم."

موبایلش را در می آورد و به "س" زنگ می زند.

از پله پایین می آیم و مقابل درب بدل فروشی می ایستم. می گوید:

"...یعنی چی ما قرارمون ۴ بوده تازه نیم ساعت دیگه میرسی؟؟!!"

گردنبند های بدل پشت ویترین را نگاه می کنم و می گویم:

"...بدل خریدن با پول دور ریختن هیچ فرقی نداره"

گوشی را بدون خداحافظی قطع می کند. تعجب نمی کنم چون سابقه اش را داشته!!

از پله ها بالا می رویم...

.

.

من و "ن" نهار نخورده ایم ،  گرسنه ایم و تصمیم می گیریم تا رسیدن "س" چیزی بخوریم.

به منو نگاه میکنم عکسهای پیتزا و ساندویچ ها دلم را بهم میزند. میگویم:

"این پیاز سوخاری چیه جدیدا مد شده .می خوای اینو بخوریم سالم تره!!"

میگوید:

"از کجا معلوم روغنش از همون آشغالی ها نباشه!"

30 دقیقه طول می کشد تا سالم ترین غذا را انتخاب کنیم. چیپس و پنیر!!!!!

.

.

.

به "س" می گویم:

"...مستند شوک دیدی؟"

کیفش را بر می دارد ، بلند می شود تا غذا سفارش بدهد. می گوید:

"...مستند شوک چیه؟؟؟"

.

.

.

دیروز با "ن" و "س" قرار گذاشتیم و تا 8 شب با هم بودیم.

حرف زدیم و خندیدیم و خوش گذشت.

دو تا فست فود عوض کردیم و در نهایت یک چیپس و پنیر ، سه عدد کوپ شکلات ، یک پیتزا مخصوص ، یک سیب زمینی و یک ایستک خوردیم!!!

فقط "س" مستند شوک را ندیده بود و زورش هم به ما چربید.

به خانه که رسیدم دلم به هم خورد از این همه روهم خوری که کرده بودم و به جوجه حسرت خوردم که شام ماکارانی با ماست می خورد...

 


 
157.برنج لهیده!
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

 

به مالزی خوش آمدید!!!!!!

من در سال کار مضاعف ، همت مضاعف موفق شدم برنج لهیده مالایی درست کنم! خوشبختانه بوی ادویه مزخرف را نمیداد و بسیار مورد توجه جوجه ام قرار گرفت.

فقط فلفل قرمز هیچ اثری از تندی ندیده بود و مجبور شدم از پودر فلفل قرمز استفاده کنم.

در هر حال دیدن برنجی که در مقابل چشمانم له می شد و من فقط نگاهش می کردم کار سختی بود.

 

.

.

.

پ ن :

برای مقایسه با اصل غذا به این پست مراجعه کنید!!

 


 
156.من...
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

گفتم فقط دو تا کتلت می خورم آن هم به خاطر تو.

...سه تا برایم گذاشته.

نمی توانستم بگویم کتلت ها شور هستند.

...تازه خیار شور و زیتون هم برایم گذاشته.

چطور بگویم من این روزها فقط در کار کلسیم و منیزیوم هستم ، سدیم و پتاسیم نمی خورم...

.

.

.

نهار امروزم را جوجه گذاشته.

خودش فقط سالاد برد.

تنهایی کتلت ها از گلویم پایین نمی رود.

کتلت دستپخت مادر جوجه است.

 


 
155.جمعه...
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

خواب ، کتاب ، کباب.

برنامه دیروز ما بود!!

و خیلی هم خوش گذشت...

.

.

.

پ ن : من دیروز با کمک بی دریغ جوجه تونستم 4 ساعت به طور مداوم بخوابم! از 1 تا 5 بعد ازظهر. همین جا از جوجه تشکر می کنم.

 

 

 


 
154.سرندیپیتی...
ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

من : اگه گفتی شبیه کیه؟

جوجه : متفکر

من : نگاه کن پشتش قوس داره ، گردنش درازه ، رو پشتش سوار می شن!!!

جوجه : متفکر

من : قدیمها کارتونش پخش می شد!!!

جوجه : متفکر

من : شبیه سرندیپیتی دیگههههههههه!

جوجه : تعجب

من : نیشخند

.

.

.

ما اسکی فضایی خریدیم.

جوجه ام تا اطلاع ثانوی استخر نمی رود. حالا خانه نارنجی نقش باشگاه را هم برای ما بازی می کند!!

مهمترین نکته اینکه دیگر لازم نیست برای رفتن به باشگاه لباس پوشید و زمانی را هم برای رفت و برگشت تلف کرد.

ضمنا هزینه آن هم نسبت به استخر خیلی کمتر است!!!

 

 


 
153. زمان
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

تا چند روز پیش که جوجه استخر می رفت من در روز 3 ساعت می دیدمش.. 3.30 تا 4.30 عصر و 8 تا 10 شب.

در هر حالی که من همکارهایم را که اصلا دوست ندارم ببینمشان روزی 7 ساعت می بینم...

و این انصاف نبود!

قرار شد دیگر استخر نرود.

حالا روزی 7 ساعت می بینمش... 3.30 تا 10 شب. و این خیلی به من کمک می کند تا بتوانم قیافه همکارهایم را تحمل کنم و اینکه دارم تمرین می کنم همکارهایم را اصلا نبینم به جایش دیوار و میز و مانیتور را می بینم!


 
152.من.
ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

من قبل از عید :

من بعد از عید :

.

.

.

من موفق شدم در عید یک کیلو زیاد کنم!!!؟؟؟

از امروز پیاده روی اجباری داریم...

وزن توافقی : 51 کیلو


 
151.سال دوستی!
ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

من با غضنفر آشتی کردم...

جوجه واسطه مان شد.

قرار شد در سال جدید با هم دوست باشیم!

من مهربانتر باشم و دیگر او را سرنش نکنم او هم در عوض زودتر بخار درست کند و دیرتر خالی شود!

دیروز هم دستش را گرفتم و یکساعتی با هم در خانه نارنجی قدم زدیم...

خدا را شکر مشکلی پیش نیامد و او هم کارش را درست انجام داد...

حالا سرامیک ها برق می زنند و من خوشحالم.

با تشکر از غضنفر!


 
150. با "ح"
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

"ح" برگشت...

با همه کوله بارش برگشت...

به لطف خدا به تهران منتقل شد و از دیروز مشغول است.

حالا دوباره با هم هستیم...

به مناسبت ورودش ماهی های جدید در آکواریوم اش دیده می شوند!!!


 
149.حیاط...
ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

دیوار به دیوار خانه نارنجی خانه ویلایی است که چشم من و جوجه همیشه به دنبالش بوده و هست!!!

این تنها خانه موجود لابه لای آپارتمانهای چند طبقه در کوچه ماست که از دست بساز بفروش ها در امان مانده.

مثل خانه ما که نه مثل آپارتمان ما! دو کله است و از هر دو طرف نور گیر عالی دارد. درب حیاط در کوچه سوم و درب ورودی در کوچه اول.

یک طبقه و نیم است و طبقه دوم فقط شامل یک اتاق با یک تراس بی نهایت بزرگ که سقف طبقه اول را هم شامل می شود.

تا چند ماه پیش که صاحبش زنده بود از بالا که نگاه می کردی فقط بنفشه و رز و گل و سبزه و درخت و گلدانهای شمعدانی دیده می شد.

یک حیاط بزرگ با یک باغچه در وسط که حوض دو طبقه ای هم لای به لای گل ها و درختان بود.

یک تاپ دو نفره کنار باغچه بود و تالاری پر از برگهای پیچ که پناهگاه یک ماشین را تشکیل میداد.

خدایش رحمت کند با سلیقه بود.

حوضش همیشه آب داشت و روی تراس بزرگ مشرف به حیاط چند صندلی راحتی فلزی با تشکچه های رنگی و یک میز سفید چیده شده بود.

نا گفته نماند همیشه در ذهنم خودمان را صاحب این حیاط می بینم که با نهایت دقت و  سلیقه آن را با گلهای رنگی تزیین کرده ایم و یک بخشی از آن را تخت گذاشته ایم و به اصطلاح سنتی چیدیم!!!!!! یک آلاچیق هم طرف دیگر حیاط زدیم و سقفش پر است از چوبهای بامبو.

به جای صندلی های فلزی تنه درخت گذاشتیم و روی میزش یک رومیزی قلمکاری شده اصفهانی با طرحهای بزرگ آبی و قرمز انداختیم.

بالای میله های تاپ برگ پتوس انداختیم که تا روی دسته ها رشد کرده و روی زمین ریخته.

روی نرده های تراس طبقه دوم هم پر از رُز وحشی است و نمای آن از کوچه بی نظیر .

حوض هم پر از ماهی قرمز است و در باغچه کناری ریحان و پیازچه و تُرب کاشتیم.

اما حالا که مال ما نیست!...

بعد فوت صاحب خانه ورثه خانه را فروختند و من بسیار نگران بودم از اینکه ساختن آپارتمان در مجاورت ما باعث از بین رفتن نوری می شود که از حیاط خلوت می گیریم و من هم که عاشق نور خانه نارنجی.

جالب اینجاست که تا چند روز سر و صدای کارگران و آهن و تیشه می آمد اما خانه هنوز سر جایش بود .

کل باغچه ، تالار مملو از پیچ ، تاپ ، درختان و هر چیزی که در حیاط دیده می شد در عرض چند روز جمع آوری شد و صاحبخانه جدید با یک وانت مزدا وارد شدند.

خانه هنوز سر جایش است اما دریغ از یک برگ سبز در حیاط!

صاحبخانه که معلوم نیست از کجا آمده چندین مرغ و خروس و اردک در باغچه آرزوهای من رها کرده و حیاط خرابه ای است کثیف و غیر قابل مقایسه با قبل.

از بالا که نگاه می کنی یک تکه بیابان می بینی با قلمبه ای از نان خشک و چند کاسه آب که برای اردک هاست!

هر از گاهی که صاحب خانه میهمان دارد خانمها چادر به کمر روی زمین می نشینند و با سر و صدای فراوان ظرفهایشان را کنار باغچه برهوت می شورند!!!

به جوجه می گویم لابد مثل تهرانی ها که از شهر زده شده اند و به روستا می روند اینها هم از سبزه و درخت زده شده اند و به دود پناه آورده اند و گر نه چرا آن همه گل و گیاه را به باد فنا دادند!!؟؟

خانه آرزوهای من حالا به یک خرابه تبدیل شده که من با دیدنش فقط افسوس می خورم و دلم برای صاحبش که حالا زیر خروارها خاک خوابیده می سوزد.

اما هنوز هم دست از خیال پردازی بر نمی دارم و مصمم تر از قبل در حیاطش باغبانی می کنم و سماور کوچکمان روی تخت کنار باغچه قُل قُل می کند...

.

.

.

پ ن : گلابتون عزیز از مرغهای همین خونه ویلایی و پارس سگ همسایه روبرویی که خیلی هم باکلاسه پست دیروز (مرغ یا سگ) به ذهنم اومد!


 
148.سگ یا مرغ!
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

اگر در خانه سگ داشته باشی...با کلاسی!

اگر در خانه مرغ داشته باشی... آخر بی کلاسی!

دارم فکر می کنم اگر خدا سگ را نمی آفرید اشرف مخلوقاتش ضرر می کرد یا اگر مرغ را.

 


 
147.کارت!
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

من و جوجه خرجمان را جدا کردیم...

حالا من هم یک کارت دارم...

دیگر لازم نیست از سهمیه جوجه ام برای گرفتن کتاب از کتابخانه استفاده کنم!!!


 
146-دُکی!
ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

از صدای شلپ و شولوپ آب بیدار می شوم...

اطرافم را نگاه می کنم ، جوجه کنارم خوابیده و همه چیز عادی است...

صدایی نمی آید، دوباره می خوابم...

باز هم همان صدا...

بلند می شوم و می نشینم...

صدا از روی میز است...

دقت می کنم...

دُکی است که خودش را به اطراف تُنگ می زند و روی آب می پرد...

ماهی عیدمان را می گویم... دُکی!

سرم را روی بالش می گذارم و چند ثانیه بعد صدای کلاغ ها...

با خودم فکر می کنم نکند می خواهد زلزله بیاید...

ولی نه اینها که چهار پا نیستند!!!!!!!

تصمیم می گیرم از امشب کمتر شام بخورم...

اما من بیدارم و خواب نمی بینم!!!

و به این نتیجه می رسم که دُکی و کلاغ ها زیاد شام خورده اند!!!


 
145.زندگی ما...
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

زندگی دارد به روال عادی برمی گردد...

دوباره صبح ها با صدای جوجه بیدار می شوم...

دوباره اخمهایم را در هم می کشم و غر غر می کنم که خوابم می آید...

دوباره بوی نان تازه داخل ماشین می پیچد و من سهم خوم را که امسال به یک سوم افزایش داده ام برمی دارم.

دوباره در ترافیک می مانیم و رادیو جوان گوش می کنیم...

دوباره جلوی درب شرکت کارتم را در می آورم، با جوجه دست میدهم ، خداحافظی می کنم و جمله همیشگی اش "مواظب باش از خیابون رد میشی"...

دوباره از راه که می رسم بسم الله می گویم ، صدقه می گذارم و کامپیوترم را روشن می کنم...

دوباره بساط صبحانه را بر پا می کنم و اولین کلیک را روی Muzilla Firefox می زنم...

دوباره اینترنت ، کار ، برنامه نویسی و وبلاگم ...

دوباره جوجه به دنبالم می آید با هم به خرید یا کتابخانه یا شهروند یا تره بار یا ... می رویم...

دوباره یک چرت می خوابیم و بخش آشپزی برنامه مزخرف "به خانه برمیگردیم" را با هم می بینیم ...

دوباره جوجه به استخر می رود و من به کارهای خانه نارنجی می رسم ، شام می پزم ، کتاب می خوانم ، بیرون می روم و خلاقیت های دکوراسیونم را پرورش می دهم!!!

دوباره با دوستم "ن" دقیقه ها حرف می زنیم تا شارژ تلفن تمام می شود...

دوباره جوجه زنگ می زند که برای شام نان لازم است یا نه...

دوباره جوجه می آید با هم شام می خوریم(ما نهار نمی خوریم!) فیلم می بینیم ، کتاب و مجله می خوانیم ، حرف می زنیم ...

دوباره بستنی می خوریم!!!

.

.

.

و من این روال را عاشقانه دوست دارم.

هر چقدر هم که تکراری باشد...


 
144-سیزده بدر 89
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

سیزده بدر در روز جمعه

و 

ترس از ترافیک نوروزی

باعث شد سیزده بدر دو نفره مان را روی سقف خانه نارنجی بر پا کنیم...

 

 

و گره زدیم برای سلامتی ، برکت ، رونق کسب و کار و سفرهای خوب و به یاد ماندنی


 
143.سی نما...
ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

روزهای آشنایی :

              دل شیر می خواهد تا مثل دایی بابا باشی!

تهران سیم آخر :

              بعضی آدمها در نهایت باید مثبت باشند تا اجازه اکران داده شود!

من :

              طهران را بیشتر از تهران در طهران تهران دوست دارم.


 
142.تارنما!!!!
ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

چقدر توجه!!!...

چقدر لطف!!!...

هر روز بهتر از دیروز!!!...

دولت مهرورزی بار دیگر شرمنده مان کردند و پایگاههای مفید را یکجا جمع نمودند...

عیدی از این بهتر نبود. بشتابید که دیگر پیغام "این سایت فیلتر شده است" را مشاهده نخواهید کرد!!!


 
141.بی خوابی!
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

ساعت 12 شب ،

صدای  بوق،دست،جیغ،آهنگ و خواننده محترم آن هم در کوچه.

از خواب می پرم...

ساعت 2 شب ،

همچنان صداها به گوش میرسد و صدای عده ای دیگر در حال خداحافظی هم اضافه شده!

من هنوز بیدارم...

.

.

.

عروس و داماد نا محترم!

هستند کسانی که 13 روز عید را در تعطیلات به سر نمی برند و مجبورند صبح زود بیدار شوند...

امیدوارم انتظار نداشته باشید دعای همسایگان برای اولین شب زندگیتان "انشا الله خوشبخت بشین" باشد!!!!!!

 


 
140.پیروزی!!!
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

قبل...

بعد...

.

.

قبل...

بعد...

و


 
139.عیدی!
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

اولین عیدی که گرفتم از جوجه بود :

اولین عیدی که دادم به جوجه بود :

.

.

.

من به جوجه وصلم...


 
138.ما...
ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

مور مورت می شود که بنویسی وقتی تا ساعت 10 صبح هنوز یک بوق هم در خیابان نمی شنوی.

یعنی همه یا خوابند یا در سفر یا فیلم می بینند یا در میهمانی یا...

بیچاره من و جوجه هر دو سر کاریم دوست داشتم الان در حال قدم زدن در پارک بودیم...

تلفن می زنم تا یادآوری کنم سیبی را که برایش گذاشته بودم نشسته نخورد ولی خودم نشسته می خورم.

اولین روزهای کاری فروردین همیشه مرا گاز می گیرند.

مجبوریم مرخصی هایمان را برای سفر ذخیره کنیم اگر خدا بخواهد در اردیبهشت ماه..."

برای آنها که در سفرند و دلمان را سوزاندند تا دلشان بسوزد!!!نیشخند

 

پ ن :

دماغش را خیلی دوست دارم!!

 


 
137.پایتخت رویایی من...
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

14.30 راه می افتیم...

14.40 می رسیم!

.

.

ابرها ظاهر می شوند...

باران می آید!

.

.

صفی جلوی نانوایی نیست...

نان داغ آماده است!

.

.

و کوهها دیده می شوند!

این روزها تهران رویایی شده...

 

 

 


 
136.مبارک باد...
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

بوی عیدی... بوی توت...بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم

شادیه شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

با اینا زمستون و سر میکنم

با ایناخستگیمو در میکنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بوته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

با اینا زمستونوسرمیکنم

با ایناخستگیمو در میکنم

عشق یک ستاره ساختن با دو لک

ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستونو سر میکنم

با اینا خستگیمو در می کنم

بوی باغچه بوی حوض عطرخوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینا خستگیمو در میکنم

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینا خستگیمو در میکنم

 

پ ن : با یک هفته تاخیر!!