ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

314.من...
ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

گفتم اینجا بنویسم شاید کمی از غصه دلم کم شود. این روزها خیلی غصه می خورم

خیلی زیاد...

اینکه نتوانستم با دوران بارداری ام خداحافظی کنم.

اینکه دو هفته مانده به شروع مرخصی زایمانم همه چیز رنگ دیگری گرفت.

اینکه نتوانستم چهار هفته آخر را با لوبیا در خانه نارنجی خلوت کنم.

اینکه نتوانستم با زندگی دو نفره مان خداحافظی کنم.

اینکه برنامه هر روزه پیاده روی و استخر در ماه آخر را از دست دادم.

اینکه حسرت آتلیه بارداری تا آخر عمر در دلم می ماند.

و اینکه کاملا غیر مترقبه و بدون برنامه لوبیا به دنیا آمد. آن هم من که برای انجام کوچکترین کاری حتی خرید میوه و سبزی برنامه ریزی می کنم.

سوراخ شدن ناگهانی کیسه آب لوبیا یک روز بعد از آماده شدن اتاقش(!) و در روزهای آخر هفته سی و پنجم ام آن هم به دلیلی که هیچکس نمی داند باعث شد تا من و جوجه به طور کاملا غیر مترقبه پدر و مادر شویم.

هرگز یادم نمی رود لحظاتی که سرازیر شدن آب روی پاهایم را دیدم و حس ترس همه وجودم را گرفت در حالی که لوبیا هنوز اسم نداشت!

آنروز وقت ترک خانه نارنجی از خدا خواستم که تا دو ساعت به خانه برگردیم و همه چیز یک اشتباه باشد اما افسوس که نبود.

چند ساعت بعد از شنیدن خبر ختم بارداری از دهان دکترم ، هنگام خواندن نماز ظهر و عصر روی تخت اتاق درد از خدا خواستم حالا که همه چیز را اینطور ناگهانی برایم رقم زد کمک ام کند تا بتوانم لوبیا را به طور طبیعی به دنیا بیاورم.

.

یک هفته ای است که از تولد لوبیا می گذرد. یک هفته ای که به ما سخت گذشت اما خدا را شکر به خیر گذشت.

کوچولوی دوست داشتنی ما با وزن یک کیلو و نهصد و پنجاه و قد ۴٧ سانت در ١٧ دیماه ٨٩ یعنی ١٧ روز بعد از نهمین سالگرد ازدواج من و جوجه به دنیای آدم بزرگ ها آمد و بعد از گذراندن چهار روز در NICU قدم به خانه پدری من گذاشت و این قوم بچه ندیده را سرشار از شادی کرد!

من اما هنوز در شوک به سر می برم . هنوز وقتی می خوابم به عادت هشت ماه گذشته دستم را روی شکم ام می گذارم . هنوز برگه هفته سی و پنج ام روی درب یخچال مان در خانه نارنجی است و من باورم نمی شود لوبیا به دنیا آمده و کنار ما نفس می کشد.

نا گفته نماند اشکهایم در آخرین نمازم بی حاصل نبود و من موفق شدم تنها زایمان طبیعی در میان سزارین های آن شب بیمارستان صا ر م باشم.

حضور جوجه در تمام مدت زایمان و لحظه به دنیا آمدن لوبیا برایم قوت قلبی بود که هیچ نیرویی نمی توانست با آن جایگزین شود.

لحظه به دنیا آمدن لوبیا یکی دیگر از هزاران لحظات زیبای زندگی من و جوجه بود که هیچوقت فراموش مان نمی شود.

حالا، با جوجه بالای سر لوبیا می نشینیم، به اعضای بند انگشتی اش نگاه می کنیم و من تکرار می کنم: "آخه تو الان باید این تو می بودی!" و دستم را روی شکم ام می کشم و خودم را مقصر زود به دنیا آمدن لوبیا می دانم. 

با اینکه لوبیا خدا را شکر صحیح و سالم است و با اینکه هیچ کاری خلاف شرایط بارداری ام نکردم اما خودم را سرزنش می کنم که شاید، اگر مرخصی زایمانم را زودتر شروع کرده بودم هنوز لوبیا در شکم ام بود و با وزن بیشتری به دنیا می آمد.

اگر چه، که تماشای این کوچولوی بند انگشتی روحمان را تازه می کند و تمام غصه ها را آب...

 


 
313.خیر مقدم کوچولو...
ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا...

.

.

.

من و جوجه رسما پدر و مادر شدیم...

من خوبم ، جوجه خوب است ، لوبیا خوب است...

ما خوبیم و محتاج دعا... 


 
312.بباررررررررررررررر
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

خدایا، چیزهایی که ما دوست داریم را از ما نگیر.

.

پنجره را باز کردم و گفتم "خدایا شکرت"

پنجره را باز کردم و گفتم "خدایا شکرت"

پنجره را باز کردم و گفتم "خدایا شکرت"

پنجره را باز کردم و گفتم "خدایا شکرت"

پنجره را باز کردم و گفتم "خدایا شکرت"

باران می بارید...


 
311.این روزها...
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

گاهی دلم می خواهد زودتر تمام شوند این روزها...

وقتی که شب میشود و سنگین می شوم، وقتی نمی دانم دراز بکشم راحت ترم یا روی مبل بنشینم، وقتی جوجه زیر کتف ام را میگیرد تا بلندم کند و می ترسم نکند کمرش درد بگیرد، وقتی دلم بی تاب بدنش می شود، وقتی می خواهم دوباره خودم بشوم.

گاهی دلم می خواهد کش بیایند این روزها...

وقتی لوبیا در شکم ام تکان می خورد، وقتی دیگران با ذوق می پرسند "دختره یا پسر"، وقتی می بینم اتاق لوبیا هنووووووز آماده نشده، وقتی می ترسم دلم برای روزهای دو نفره مان تنگ شود.

کاملا متناقض ام این روزها ...


 
310.اسفناج...
ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

اسفناج می خریم...

اسفناج پاک می کنیم...

اسفناج می شوریم...

اسفناج خورد می کنیم...

اسفناج می پزیم...

اسفناج می خوریم!!

بدو اسفناجیییییییییییییه اسفناجججججج... سه تا دسته هزار!!

.

.

.

گفته بودم هر از گاهی به یک خوراکی گیر می دهیم.

این روزها با جوجه ام در کار اسفناجیم!!


 
309.هوس...
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

میدانی...

به باردار نگو : می خوری؟؟ برات بیارم؟؟ بدم ببری؟؟‌ برات درست کنم؟؟

بگو :‌بخور... برایش بیاور... بده ببرد... برایش درست کن...

میدانی...

او با تو تعارف دارد، اما هوس اش با او، هرگز!!!

.

.

.

پ ن : هنوز چشم ام دنبال اون ماکارونی است...


 
308.LET IT GO
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

 LET IT GO

این جمله چندین بار در سریال لاست تکرار شده و در قسمت آخر هم با همین جمله سر و ته آن را به هم چسباندند!!!!

همان "بی خیال" خودمان است. یا شاید "گیر نده" یا شاید "گذشته ها گذشته" یا شاید "سخت نگیر".

این روزها خیلی به این جمله فکر می کنم. خودم میدانم از آنهایی هستم که به راحتی هر چیزی را Let it go نمی کنم!!

حتی برای چیزهای کوچک... برای یک لک روی اُپن، یک برگ افتاده از گلدان، یک قابی که کمی کج شده، کوسنی که یک سانتیمتر جابه جا شده، برق زدن دستشویی، جای دست روی درب یخچال، آماده نبودن شام قبل از آمدن جوجه، یا آرایش کردن و تعویض لباس قبل از آمدنش!

همه این ها برایم مهم اند و انجام ندادنشان آزار دهنده.

و این روزها بیشتر. چون توانایی، قدرت و سرعت گذشته ام را روز به روز بیشتر از دست میدهم.

میدانم موقتی است و سعی می کنم با همین Let it go خودم را قانع کنم.

اما می ترسم. بیشتر برای لوبیا می ترسم. از اینکه این سانتیمتر بازی هایم اذیتش کند. گند بزند به تربیت اش. لوسش کند. از آن بچه هایی بشود که دائم نق می زنند و هر غریبه ای که می بینند دهانشان را به عرض کله شان باز می کنند و فقط جیغ می زنند.

با جوجه یک عالمه قرار گذاشتیم که کاری به کارش نداشته باشیم. بگذاریم زندگی کند. خودش کشف کند. به زور چیزی را داخل مغزش نچپانیم. نخواهیم همیشه مثبت باشد.

می دانم جوجه موفق تر از من خواهد بود...

این روزها تمرین Let it go می کنم. دو هفته ای است گرد گیری نکردم. چند روز است دستشویی ها را نشستم. و هر بار که جلوی آینه می ایستم لک روی آن روی لباسهایم می افتد و در دلم می گویم: Let it go

کار دشواری است...

 


 
307.آش
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

من و جوجه بزرگ شده ایم...

از این پس داخل فریزر ما هم سبزی آش پیدا می شود...

من یاد گرفته ام آش درست کنم.


 
306.من.
ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

دوران بارداری خود را چگونه گذراندید؟؟

یک سوم آن را در دستشویی بودم، یک سوم اش را ماموریت بودم، مابقی هم به فکر وسایل و اتاق لوبیا!!

 


 
305.تولدت مبارک...
ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

چند روزی بود احساس می کردم کمی کج شده. گفتم شاید مدتی در یک جهت رو به نور بوده و به یک سمت کشیده شده.

کمی چرخاندم اش...

هر وقت به آشپزخانه می آمدم حواسم بود و چک اش می کردم. کلا روی اعصابم رفته بود.

دیروز دیدم نه ظاهرا مشکل جای دیگری است دارد خیلی کج می شود. گفتم شاید خاکش کم شده و ریشه اش بیرون زده.

کمی دقت کردم تا ببینم ریشه هایش را می بینم یا نه... باورم نشد.

سانسوریا یمان زاییده!!

زودتر از من،‌ بی سر و صدا، بدون یک ریال هزینه!

به جوجه گفتم : نگاه کن خانه نارنجی یک عضو جدید دیگر هم دارد.

جلو آمد، نگاه کرد و گفت: مبارک باشه...


 
304.ماه...
ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

می گوید:‌ مثل ماه شدی...

صورتم که نه، قوس کمرم را می گوید!!


 
303.آینه
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

آینه با من غریبه است این روزها، یا من با او غریبه ام...

نمیدانم . اما مثل قبل نیستیم.

از دیدنش خوشحال نمی شوم. مثل قبل هر بار که از جلویش رد می شوم خودم را در آن برانداز نمی کنم. و کمرم را. که باریک است یا نه.

حتی دیگر به دنبال یک طرح زیبا و یک جای خالی برای آینه قدی در خانه نارنجی نمی گردم.

احساس می کنم حالا حالا ها هم رابطه مان در همین حد بماند.

دیشب از جوجه می پرسم من را که می بینی چه حسی داری؟

می گوید: لذت می برم.

می گویم: از چی ؟ از این هیکل قناص!!؟؟

می گوید :‌ نه این که موقتی ست . از اینکه از هم بچه ای داریم لذت می برم. از اینکه داری بچه مان را حمل می کنی. از اینکه به هم نزدیک تر می شویم ، وابسته تر می شویم.

می خندم.

می گویم :‌ می ترسم از اینکه مثل روز اولم نشوم. همینطور خیکی بمانم!

می خندد.

می گوید : مطمئنم که می شوی.

من اما هنوز می ترسم...

 


 
302.مقنعه
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

مقنعه خریده ام رنگ کپک!

باور کن داخل مغازه این رنگی نبود.

قبول دارم خپل شده ام، کُند شده ام ، بی حالم ، اما کور رنگی نگرفته ام.

اول تصمیم داشتم بروم پس بدهم. دو هفته ای داخل نایلونش ماند تا فهمیدم دیگر پس نمی گیرد که هیچ، عوض هم نمی کند.

عادت داشتم هر وقت مقنعه نو می خریدم آن را کوتاه می کردم. این دفعه اما، از بی حالی و بی وقتی همینطور سر کرده ام آمده ام شرکت.

صبح خودم را در آیینه آسانسور می بینم:

شکم ام نیم متر از خودم جلوتر است!

مقنعه بلند و بی قواره تا روی شکم ام آمده!

زیپ بوت هایم تا نیمه باز است!

کیف ام را هم مثل زنبیل دستم گرفتم تا سنگینی اش لوبیا را اذیت نکند!

باور کن تا همین چند ماه پیش هر کس را اینطوری در شرکت می دیدم کلی در دلم برایش روضه می خواندم!!


 
301.خدایا مددی...
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

می پرسد: کی به سلامتی انشا الله؟؟

می گویم: نیمه دوم بهمن اگه خدا بخواد...استرس

می پرسد: تا کی میای سر کار؟؟

می گویم: تا هفته اول بهمن انشا الله.اوه

می پرسد: اتاقشو چیدی؟؟!!

می گویم:‌ نه هنوز...نگران

می پرسد: خریدات تموم شده؟؟

می گویم: نه هنوز...ناراحت

می گوید: ای بابا دیگه وقتی نمونده!

می گویم... چیزی نمی گویم فقط در دلمگریهگریهگریه

.

.

.

این روزها این مکالمه تکراری را چندین بار در روز دارم.

میدانی! خرید این مانتو مشکی هنوز در برنامه ام است. پس چه توقعی است که این همه کار را نهایت در چهار-پنج  ماه بتوانم تمام کنم!!!

 


 
300.جشن ما...
ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

پنج شنبه دوم دی با یک روز تاخیر، نهمین سالگرد ازدواجمان را در رستو را ن پا ر لا جشن گرفتیم.

محیط بسیار تاریک رستوران(!)، مزه های جدید و از همه مهمتر تعطیلی فردا، بعد از ظهر فوق العاده ای را برایمان رقم زد...

من: جوجه بگو برق ها رو روشن کنن من منو رو نمیبینم!!!نیشخند

جوجه اول: تعجب 

جوجه بعد: قهقهه

جوجه بعدتر: بغل

 


 
299.رژیم بارداری...
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

به نظرم هیچ چیز در بارداری سخت تر از رژیم اش نیست.

اینکه مجبور باشی دور پفک دوست داشتنی ات را خط بکشی...

قهوه و نسکافه را بخاطر کافئین اش ترک کنی...

خیار نازنین را بدون نمک بخوری...

و شیرینی، این موجود زنده و زیبا را ببینی و فقط بتوانی یک عدد بخوری.

خیلی زجر است!

تازه به دلیل اضافه وزن زیادم از هفته قبل دکتر تذکر داده که برنج و نان و سیب زمینی و ماکارانی را به حداقل برسانم و رژیم پر پروتئین و پر کلسیم بگیرم.

این برای من برنج خور یعنی فاجعه.

روزگاری بود که صبحانه را به زور می خوردم ، نهار نمی خوردم و شام ام سبزیجات و کمی گوشت بود. اما حالا!!

به جوجه می گویم این شکم دیگر با سبزیجات بخارپز و شیر و ماست سیر نمی شود. یک چیزی بگویید که من بتوانم بخورم تا سیر شوم.

این وسط فقط قابلمه های اهدایی مامان است که دلم را خوش می کند. هفته ای چند بار زنگ خانه نارنجی به صدا در می آید و "ح" قابلمه بدست جلوی درب ظاهر می شود. نمیدانی این غذاهای نطلبیده چقدر می چسبند!