ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

319.و تواصو بالصبر...
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

خدایا،

گاهی فکر می کنم تو چه چیزهایی را میدانی که اگر ما می دانستیم...

خدایا،

چطور اینقدر صبر داری؟؟


 
318.من.
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

وقتی در خیابان داد می زند: آهن - درب - کابینت می خریم...

وقتی فریاد می زند: فرش می شوریم، باغچه بیل می زنیم... 

یعنی بهترین روزهای خدا در راهند...

روزهایی که من عاشقانه دوستشان دارم...

نوروز در راه است و من هفت سین امسال مان را در ذهنم مرور می کنم...

 


 
317.آن روزها...
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

از دوران بارداری دو چیز برایم به یادگار مانده:خط عمود و تیره رنگ روی شکم ام و 8 کیلو اضافه وزن!

اولی رنگدانه های چشم و موی جنین است که می گویند تا چند وقت دیگر محو می شود.

دومی اما، نمیدانم کی محو می شود ، اصلا محو می شود؟؟


 
316.این روزها...
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

داریم با جوجه تمام سعی مان را برای وزن گیری پسرک می کنیم. من شیرش می دهم و او آروغش را می گیرد، او وسایلش را آماده می کند و من پوشکش را عوض می کنم ، من لباسهایش را تعویض می کنم و او لباسهایش را می شوید، او ماساژش میدهد و من حمامش می کنم...

تمام اعتماد به نفسی که در این سی سال جمع کرده بودم را دارم یکجا خرج پسرک می کنم. راستش به تجربه بزرگترها هیچ اعتمادی ندارم . ]چرا که تجربه آنها حداقل برای پانزده-بیست سال گذشته است. تجربه نگهداری از نوزادانی که وقت ازدواجشان رسیده! 

اما اطلاعاتی که من در یک سال و نیم گذشته جمع کرده ام برای مادرانی است که کودکانشان تازه نو پا شده اند.

من و جوجه به قُنداق و شیشه و پستانک اعتقادی نداریم. همانطور که پزشک های امروز ندارند و ما به آنها اعتماد کرده ایم. ضمن اینکه راجع به هر چه شک کنیم گوگل به راحتی کمکمان می کند!!

 میدانم با این کار دیگران و حتی مامان را از دست خودم ناراحت کرده ام اما چه کنم که این کوچولوی بند انگشتی را در دست هیچکس به جز خودم و جوجه ایمن نمی دانم. حتی اولین حمامش را هم خودم به تنهایی انجام دادم. حمام کردنش را پیش پرستاران مهربان بخش NICU بیمارستان صا ر م  آموزش دیدم. همان روزهایی که یاد آوری شان آزارم میدهد.

و حالا، پسرک تا چند روز دیگر یکماهه می شود و ما موفق شدیم بیشتر از 700 گرم در این یکماه سنگین ترش کنیم!! و نمیدانی بابت هر گرم اضافه چقدر خوشحال می شویم...

این روزها متفاوت است، سنگین است، بیشتر کار می کنیم و بیشتر خسته می شویم.

اما... خدا را شکر خوبیم...


 
315.آبی آبی مهتابیییییی...
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

من : تو ۴٧ سانت بودی یه همچین اتاقی داشتی؟؟!!

"ح" پسر خاله ام :‌ الانشم که ١٨٠ سانت ام ندارم!