ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

332.مبارک باد...
ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 


بوی عیدی... بوی توت...بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم

 

 

 

 

 

 

 


 
331.ADSL...
ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

میدانی،

تازه دارم قدر ADSL شرکت را می دانم. همان روزهایی که 10 تا IE را با هم باز می کردم . پنج تایشان دانلود می کردند و یکی آپلود می کرد و ...

تازه دارم قدر ADSL شرکت را می دانم.

وقتی که با این اینترنت ذغالی موبایل وصل می شوم و دقیقه ها منتظر باز شدن یک صفحه میمانم.

وقتی به سختی عکس آپلود می کنم و نمی توانم برای وبلاگ هایی که می خوانم نظر بگذارم یا پاسخ سوالشان را بدهم.

تازه دارم قدر ADSL شرکت را می دانم.

بارها به جوجه گفته بودم که از این شرکت فقط ADSL اش را دوست دارم!!!


 
330.سبزه
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

 

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار...

 

.


 
329.خانه و خانواده!!
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

از مزایای خانه دار بودن پختن غذاهای جدید با مواد اولیه تازه است...

.

هر چند که این سمبوسه دمار از روزگارم درآورد و 2 روز کامل معده ام در تعجب بود!!

 


 
328.شمارش معکوس
ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

واکسن دو ماهگی پسرک را زده بودیم.

بعد از چند ساعت درد و گریه و بی قراری حالش بهتر شده بود و می خندید.

با جوجه پوشکش را عوض کردیم، شیرش را دادم و می خواستم آروغش را بگیرم.

شبکه چهار شروع کرد به پخش آهنگ نوروز. همان که با نی میزنند، دم سال تحویل میزنند.

پسرک را بلند کردم و وسط خانه نارنجی رقصیدیم...

 


 
327.روز شصتم...
ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

و این هم حاصل تلاش من و جوجه در 60 روز گذشته...

.

.


 
326.یک دو سه حرکت...
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

راستی چرا وقتی بالش یا پتویی را در طول سال اصلا استفاده نکرده ایم برای عید می شوریم؟؟!!

.

.

اتاق خواب ها تمام شد. فقط 12 روز دیگر مانده...


 
325.من.
ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

میدانی!
من دوست ندارم از آن دسته مادرهایی باشم که از شدت فداکاری له می شوند. همان هایی که در نهایت می میرند.

مُرده ای که راه می رود.

من دوست دارم پسرم مادر داشته باشد...

اما، این را نمی توانم برای همه آنهایی که با نگاه عاقل اندر سفیه سرزنش ام می کنند توضیح دهم!

همان ها که خیلی وقت است مرده اند...


 
324.یک دو سه حرکت...
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

راستی چرا همه از کابینت آشپزخانه شروع می کنند؟؟!!

آشپزخانه تمام شد. فقط 17 روز دیگر مانده...


 
323.وقت من!
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

از کل امروز همین چند دقیقه (که هنوز 5 دقیقه نشده!!) به من رسیده!!

مابقی را یا به عنوان پستانک در اختیار پسرک بودم و یا کارهای او و خانه نارنجی را انجام میدادم. 

لیوان چای را که حالا از ولرم هم سردتر شده و از سه ساعت قبل آماده کرده بودم تا با جوجه بخوریم، دستم می گیرم و بعد از چند روز به سراغ لپ تاپ می آیم.

جوجه که از خوردن چای صرف نظر کرد و از سکوت خانه نارنجی به نفع خواب استفاده کرد. من اما سکوت را به نفع اینترنت...

باورش برایم سخت است گوگل ریدر هم فیلتر شده و 

بیدار شد...

می روم تا پستانک شوم و ببویم اش و ببوسم اش...


 
322.نوروز
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

لیست کارهای مربوط به خانه تکانی را مثل هر سال به یخچال زده ام و هر روز یک موردش را خط می زنم.

اگر خدا بخواهد تا آخر هفته بعد به یک کاغذ خط خطی تبدیل می شود و خلاص!

نمیدانی از اینکه نوروز امسال در خانه هستم چقدر خوشحالم. فکر اینکه می توانم روزهای آخر اسفند را با پسرک به خیابان بروم و لا به لای جمعیت وول بخورم و خرید کنم هیجان زده ام می کند.

 

دیگر مثل سالهای قبل از پنجره اتاقم توی شرکت آویزان نمی شوم تا غر بزنم "من الان باید در خیابان می بودم"... 

دیگر لازم نیست چند ساعت قبل از سال تحویل برای چیدن سفره هفت سین بدو بدو کنم و دست آخر هم چیزی جا بگذارم.

اگر خدا بخواهد می خواهم سفره امسال مان را چند روز زودتر بچینم تا بهار زودتر از همه به خانه نارنجی بیاید... امسال یک ماهی به ماهی های قرمز سفره هفت سین مان اضافه شده. یک ماهی بند انگشتی!

نوروز در راه است و من شادم...

 


 
321.دسر...
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

دارم دسر های دکتر فلان را یکی یکی امتحان می کنم. 

تا حالا که پودینگ شکلات و بادامش حرف نداشت. البته کمی هم خلاقیت به خرج دادم و بیسکویت پتی بور و ورق ژلاتین هم داخلش ریختم.

البته خوردنش با عذاب وجدان اضافه وزن همراه است...


 
320.Happy birthday...
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

خواستم اولین جشن سه نفره مان متعلق به تو باشد...

با پسرک برای خرید کادو و کیک بیرون رفتیم. از ماهها قبل می دانستم چه چیزی می خواهم بخرم.

لابه لای شیر دادن و تعویض پوشک همه چیز را آماده کردم. میز چیدم، بادکنک ها را باد کردم، لباسهای پسرک و خودم را عوض کردم، آرایش کردم...

می خواستم قبل از آمدنت پسرک را بغل کنم، پشت درب کمین بگیریم، روی سرت کاغذهای رنگی بریزیم و Happy birthday را به جای هردویمان بلند بخوانم.

اما...

چند دقیقه قبل از آمدنت پسرک به خواب رفت. 

و تولد امسالت هم دو نفره شد.

جوجه زیبای من...

تولدت هزاران بار مبارک...