ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

195.ماسوله
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

خوب...اگر خدا بخواهد ما بالاخره راهی شدیم و امروز عصر بعد از پایان ساعت اداری حرکت می کنیم!!!

قرار است هر وقت هوا تاریک شد هر جا که رسیدیم بمانیم که البته ایده آل برای ما بندر انزلی است.

از حالا دلم بی تاب دیدن دریاست...

 


 
194.تفریح!
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

اولین خط لیست تفریحات ما با این جمله پر شد:

رستوران --> فقط ماهی یکبار!!

.

.

.

و سهم اردیبهشت مان شد اینجا :

رستوران گیاهی آناندا (پاسداران، بهستان دهم)

یک رستوران کوچک و ظاهرا تمیز که از نظافت آشپزخانه هم اطلاعی در دست نیست!

شامل یک حیاط کوچک سرسبز شبیه رستورانهای فرانسوی...

حداکثر ظرفیت میزها در حیاط 4 نفر است.

ما در حیاط نشستیم و پیتزا اسفناج و کالزون آناندا سفارش ما بود.

البته به این نتیجه هم رسیدیم که گیاه خواری با پنیر پیتزا منافات دارد!!!

نکته عجیب قیمت ها بود...

قیمت غذاهای اصلی حدود 5000 تا 7000 تومان اما قیمت مخلفات شامل سالاد و آبمیوه بسیار بالا!!!

جمعا به خاطر غذا و جای متفاوت تفریح خوبی بود. چه بسا که کلا خوردن تفریح قابلی است!!

 


 
193.Diary
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

تا حالا فکر می کردم 15 سال است که می نویسم.

امروز که آنها را شمردم فهمیدم 17 سال است!!!

دو ساعت دیر آمدن جوجه باعث شد تا کیف تقویم هایم را از بالای کمد پایین بیاورم و مثل هر سال همه را به ترتیب کنار هم بچینم و تقویم سال گذشته را به جمع آنها اضافه کنم.

برایم عجیب است که رنگ یکی از آنها سالی را از بقیه سالهای زندگی ام جدا کرده .انگار که یکی آن را Bold کرده باشد!

یادم نمی آید چرا همیشه رنگ سرمه ای یا طوسی را برای تقویم ام ترجیح میدادم و چرا اول سرمه ای و بعد طوسی را انتخاب می کردم. ولی این یکی قرمز.

حتما سرمه ای یا طوسی نداشته که من قرمز خریدم و مطمئنا آن موقع نمی دانستم که آن سال واقعا با سالهای دیگرم فرق خواهد داشت.

روز 18 خرداد از همان تقویم قرمز را باز می کنم... یادم است که شنبه بود... سال 81 :

" امروز "م" اومد خونمون که با هم درس بخونیم. هوش مصنوعی خوندیم.یهو عصری تصمیم گرفتیم بریم انقلاب کتاب بخریم. اومدم پایین به مامان بگم که دیدم داره جارو برقی می زنه. تا گفتم می خوایم بریم انقلاب انگار که برق گرفتش. گفت وا.. نه.. آخه مهمون داریم. این حالتش تکراریه! فهمیدم بازم می خواد خواستگار بیاد ولی به من نگفته.... ا َه "

می خندم.

.

روز 20 خرداد را باز می کنم... دوشنبه بود:

"اصلا فکرشم نمی تونم بکنم .بابا یکی به داد من برسه آخه الان موقع امتحانامه..."

.

ورق می زنم.

روز 22 خرداد را باز می کنم... چهارشنبه بود:

"امروز برای بار دوم اومدن. دفعه دومه که میاد تو اتاق من. به قول "ن" میاد تو خلوت تنهاییم..."

.

روز 23 خرداد را باز می کنم... پنج شنبه بود:

" من تصمیم گرفتم باهاش برم! باهاش می رم..."

.

فقط یک هفته طول کشید!!! می خندم.

یک ساعتی بدون وقفه ورق می زنم و می خوانم. چیزهای خصوصی راجع به روزهای اول با هم بودنمان نوشته بودم که بعضی هاشان را فراموش کرده بودم. اما خواندنش واقعا لذت بخش بود.

.

جوجه که آمد با یک حس  عجیب در را برایش باز کردم. نوشته های خصوصی مان جلوی چشمانم رژه میرفتند...

این بار مزه بوسیدنش با دفعات قبل فرق داشت!


 
192.
ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

جوجه : و خدا کره را آفرید...

من : نه اول شکلات را آفرید!!نیشخند


 
191.قاشقی زیبا!
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

قاشقی این روزها دلبری می کند...

 


 
190.کاکتوس بیچاره من!
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

دیدی!!!

وقتی زیبایی ظاهری را به همه چیز ترجیح بدهی نتیجه اش می شود این:

کاکتوسی را که سه سال صرف نگهداری اش کردی و تازه از کنارش یک قلمه هم زده بودی شد این:

حالا گلدانش مهم تر بود یا گل اش؟؟؟!!!
.

.

.

پ ن : گلدانهای لعابدار فقط به درد گل مصنوعی می خورند و بس.

 

 

 


 
189.امروز
ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

امروز همان  روز است...


 
188.شنبه و یکشنبه روزهای کار مضاعف!!
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

خبر صبح : هیات دولت روزهای شنبه و یکشنبه را برای سازمانها ، ادارات دولتی و مدارس تعطیل اعلام کرد.

.

.

خبر عصر : هیات دولت شایعه تعطیلی روزهای شنبه و یکشنبه را برای سازمانها و ادارت دولتی تکذیب کرد.

.

.

جوجه : تعجب

من : تعجب

جوجه : قهقهه

من : قهقهه

.

.

.

پ ن : این یک نظر است:

چرا فقط خودت و جوجه رو آدم میدونی و به بقیه فقط بلدی فحش بدی؟ از کارمندای ادارتون گرفته تا رییس جمهور و دولت و ....
درسته .... من قبولت دارم اما فقط خودت ،خونه ات،جوجه ات و آشپزیت. اما نمیتونم بفهمم چرا همه واست آشغال و احمقند.بی انصافیه والله. یعنی میگی این دولت هیچ کاری واسه ماها نکرده؟

.

 


پاسخ : یادم نمی آید به کارمندان اداره مان که نه ، اداره شان (!) فحش داده باشم یا همه مردم را آشغال و احمق خطاب کنم.

گفتم فلانی احمق است و معتقدم احمق فحش نیست، صفت است مثل باهوش یا زیرک که آن ها هم صفت اند.

و معتقدم این دولت کارهای زیادی برای ما کرده. آنقدر زیاد که نمی دانم از کدامش بنویسم و کدام را تمجید کنم.

شاید همین بس باشد که انگشت نمای دنیا شدیم ، وحشی و جنگجو خطاب می شویم ، خودمان خودمان را دستگیر می کنیم و خودمان خودمان را می کُشیم!

شاید همین بس باشد که کاملا دو دسته شدیم و علنا در تلوزیون دروغ می گوییم و در نهایت خودمان هم تکذیب می کنیم.

حالا از کشف انــرژی هــسته ای در زیر زمیــن و آمــار و ارقام فضایی و هــالــه نور می گذرم و به قیمت خانه و میوه و واردات بی حساب و کارخانه هایی که پشت سر هم تعطیل می شوند و خانواده هایی که بی کار می شوند و کشاورزانی که با محصولاتشان سر در گُم اند کاری ندارم.

نمی دانم وضعیت در شهرستان ها چطور است (البته تا حدودی می دانم) اما اینجا در پایتخت می توانی به راحتی تبعیض و فضاحت اوضاع را از فاصله دو متری میز خودت تا میز همکارت که مستقیما به دولت وصل است و رئیس ستاد هم بوده (!) به وضوح ببینی.

می توانی تلفن ها و گفتگوهای سفــرها ی استــانی اش را به راحتی بشنوی. و می توانی حتی صدایش را ضبط کنی آن موقع که می گوید:

"رئیس ستاد انتخابات بودنم ۴٠ میلیون تومن برام سود داشت"!!!

اینجا ســیا ســی نیست و من هم. اما وضعیت بدتر از آن چیزی است که حتی به نظر می رسد و بدتر هم خواهد شد. فقط تا اجرایی شدن یـــارانـــه ها کمی بیشتر نمانده. ما که حسابمان با کرام الکاتبین است چون بی خوشه ایم اما امیدوارم تو خـــوشــه اولی باشی!

با احترام

ماری

 


 
187.بلال...
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

تا وقتی توت فرنگی هست بهار هم هست...

اصلا بهار برای من یعنی توت فرنگی!

حتی اگر گلخانه ای باشد...

و اندازه اش طبیعی نباشد!

حتی اگر توت فرنگی های قرن بیستم باشد..

و بو هم نداشته باشد.

حتی اگر نصفش سفید باشد!

باز هم توت فرنگی است و بوی بهار می دهد.

.

در همین راستا...

تابستان برای من یعنی گیلاس

پاییز یعنی زالزالک

و زمستان یعنی لبو

.

.

.

این روزها منتظر بلال ام!!!

 

 

 


 
186.ابله
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

می گویند فقط سازمان های دولتی تعطیلند و مراکز آموزشی!!

شنبه و یکشنبه را می گویم.

.

تعطیلات تابستان و تعطیلات نوروز و تعطیلات زمستان و آلودگی هوا و امتحانات و هزار مزخرف دیگر برای معلم ها و اساتید کم نیست!! تازه آن هم با حقوق.

دائم هم که با بوق و کرنا اعلام می کنند حقشان را خورده اند. کدام حق؟ حق تعطیلی با حقوق یا کار ۵ ساعت در روزشان، آن هم نه هر روز هفته.

دولتی ها که پنج شنبه ها هم تعطیلند و سرویس و نهار هم دارند تعطیلند. تازه روزهایی هم که می آیند در اداره کلا تعطیلند!!!

اما ما آدم نیستیم.

کارمندان بانک و شرکتهایی که با بانک کار می کنند آدم نیستند. سال گذشته حتی در اوج آلودگی هوا هم ما را آدم حساب نکرد.

لعنت به این دولت مهرورزِ عدالت گسترِ احمق.

لعنت به دولت گداپرورِ بی فکر.

لعنت به تو که حتی دیدن چهره ات از تلوزیون حالم را بهم می زند.

فقط برو .

همین.

.

.

.

پ ن ١:

با تعطیلی این دو روز و شروع ترافیک جاده ای ، فعلا ماسوله روی هواست.

 

پ ن ٢ :

من کارمند بانک نیستم.


 
185.معرفی کتاب!!!
ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

این دو هفته (!) من این ها را می خوانم...

.

.

جوجه این ها را...

.

.

.

پ ن :

کتاب سلیقه ای است. مثل لباس یا غذا. من فقط معرفی می کنم تصمیم خواندن با خودت.

 


 
184.مجـمـع عمــو مـی...
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

می گویند :

"طرف و تو ده راه نمیدادند ، صندلی می خواست سخنرانی کنه!!!"

.

.

.

پ ن 1 : رو تو برم!

پ ن 2 : منتظر هاله جدید باش!!

 


 
183.جوجه!!!
ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

یک بسته از فریزر در آوردم تا یخ اش آب شود و آنرا در آبلیمو و پیاز بخوابانم.

گذاشتم داخل بشقاب ، روی کابینت.

.

.

جوجه : ههییییییییییی اسم منو روش نوشتی؟؟متفکر

من : قهقهه

.

.

می خواستم برای نهار پنج شنبه جوجه کباب آماده کنم.

روی بسته نوشته بودم "جوجه"!!!

 

 

 


 
182.روز معلم.
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

بچه ها با دسته گل در خیابان دیده می شوند.

به معلم ها کادو می دهند و تبریک می گویند.

در مدرسه ها جشن به پا می کنند.

.

.

تلوزیون را روشن می کنم.

شبکه یک : مطهری با بوق و گل و شیرینی و آهنگ شاد

شبکه دو : مطهری با شعر و شمع و آهنگ عزا

.

.

شهادت مطهری بالاخره عزاست یا جشن!!!

.

.

.

پ ن :از هر چیزی که به مدرسه مربوط باشد متنفرم.

 

 


 
181.ترافیک کاری...
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

روزهای کاری پر ترافیکی را سپری می کنم...

در حال تحویل برنامه ای هستم که یکسال گذشته را صرف نوشتن آن کردم.

ماموریت ، ماموریت ، ماموریت... این روزها فقط به ماموریت می گذرد.

.

.

نامزدی "ح" دختر خاله ام در راه است و ما دقیقا یکماه فرصت داریم.

نقطه اوج تفاهم من و جوجه هم در اینجاست که عروسی دختر خاله جوجه هم ٣٠ اُم اردیبهشت ماه است!

همچون دفعات قبل برنامه خرید لباس ندارم و مطمئنا یکی از همان دو لباس تکراری ام را مجددا می پوشم.

اصولا از اینکه در هر میهمانی و عروسی یک لباس متفاوت بپوشم به شدت بیزارم.

.

.

برنامه سفرمان به ٢٣ اُم اردیبهشت ماه موکول شد . اگر خدا بخواهد ما به ماسوله می رویم.

 

 


 
180.من.
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

 

خواستم بگم،

ترا چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت

به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری!

.

.

همین.

حالا خود دانی...


 
179.توت...
ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

.

وقتی مردم را می بینم که در خیابان درخت توت را پایین کشیدند و توت می خوردند...

وقتی قیافه آنها داد می زند که از عهده خریدن یک کیلو توت به راحتی بر می آیند...

می فهمم مردم چقدر طبیعت را دوست دارند.

می فهمم خوردن چند عدد توت از درخت خیلی لذتبخش تر از خوردن یک کیلو توت در بشقاب است!!

 


 
178.بهار آمده آیا؟؟
ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

خدایا،

ماه اردیبهشت است.

قبل تر ها این ماه بهار بود.

مُردم از سرما!!


 
177.LastLetter...
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

گاهی بعضی از تاریخ ها آدم را اذیت می کنند...

آنقدر که دلت می خواهد آن تاریخ را از لابه لای صفحات تقویم ات پاره کنی و دور بیاندازی...

مثل تاریخ روزی که کسی که دوستش داشتی رفته،

یا تاریخ روزی که کسی دوستش نداری آمده،

مثل تاریخ روزی که از جایی که دوست داشتی رفتی،

یا تاریخ روزی که به جایی که دوستش نداری آمدی،

مثل تاریخ یک اتفاق آزار دهنده،

یا تاریخ یک اتفاق بد.

.

این ها همه تاریخ اند...

یک عدد حداکثر شش رقمی برای منه برنامه نویس یا یک عدد حداقل چهار رقمی برای بقیه.

این ها فقط تاریخ اند...

.

 

این روزها...

تاریخ روزی نزدیک است که بدترین اتفاق زندگی کاری ام رخ داد ، مدیر خوبی که داشتم رفت ، از جایی که دوست داشتم رفتم.

و تاریخ این نامه مرا آزار میدهد.

.

.

.

مدیریت محترم...

جناب...

با سلام

احتراما ، بدینوسیله درخواست اینجانب جهت قطع همکاری با شرکت ... تقدیم حضور می گردد. خواهشمند است دستور فرمایید در صورت امکان اقدامات لازم در خصوص تسویه حساب و پرداخت سنوات و حقوق قانونی اینجانب انجام پذیرد.

 

                                                                             با تشکر

                                                                             من

 


 
176.آینه...
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

من خیلی دوست دارم این آینه را درست کنم...

اما نه آینه اش را دارم ،

نه قابش را پیدا می کنم ،

و نه وسایلش را.

دوست هم ندارم بخرم!

فعلا دارم فکر می کنم...

.

.

.

راستی این منم در آینه!!!

 


 
175.تفریحات...
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

من و جوجه تا آخر این هفته وقت داریم که یک لیست از تفریحات سالم را تهیه کنیم. موارد زیر باید در تهیه لیست رعایت شود:

- حتی الامکان کم هزینه 

- دور از ترافیک!!

- بدون نیاز به مرخصی روزانه

- ذکر معایب و مزایا

- می تواند دسته جمعی و با شرکت خانواده ها هم باشد

.

.

.

پ ن ١:

از پیشنهادات خوب استقبال می شود و لیست نهایی هم جهت استفاده همگان منتشر خواهد شد.

 

پ ن 2:

منظور تفریحات خارج از خانه است!!!


 
174.غرغر نامه
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

خدایا...

چرا اینقدر شنبه ها زود می آید و جمعه ها دیر!

خدایا...

چرا من پنج شنبه ها تعطیل نیستم!

خدایا...

چرا پشه های خانه ما را نمی کُشی!

خدایا...

چرا همیشه سیب سرخ نصیب دست چلاق میشه!

خدایا...

چرا بعضی ها اینقدر ساده اند و بعضی ها اینقدر موذی!

.

.

.

برای امروز بسه!


 
173.رسم خانوادگی!
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

دیروز در یک اقدام ناجوانمردانه بخشی از اولین حقوق "ح" را که پس از 3 ماه دریافت کرده بود ، به باد فنا دادیم.

و این البته رسم خانوادگی ماست و کسی هم تا به حال نتوانسته شانه خالی کند!!!

ما و خاله اینها در رســتــور ان بــــا غ * گــیــلا س...

برگزاری نمایــشــگاه تجهیــز ات عــکــا سی باعث شد تا مدتی را در ترافیک مزخرف سر کنیم.

باران و سرد شدن ناگهانی هوا هم سبب شد تا نتوانیم در محیط باز غذا بخوریم.

ولی ما مُسرانه از هدفمان کوتاه نیامدیم و بالاخره هم موفق شدیم!!


 
Just one day.172!!!
ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

چقدر غم انگیز است که بعضی چیزها در این دنیا فقط می توانند 24 ساعت زنده باشند!!

.

.

.

نپرس مثلا چی؟؟


 
171.روبوسی...
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

بعد از این همه عمری که از خدا گرفتم، بالاخره نفهمیدم که هنگام روبوسی باید دو بار صورت طرف مقابل را ببوسم یا سه بار، تا هر دو نفر ضایع نشویم!

.

.

.

از روبوسی متنفرم!


 
170.کشتی نوح...
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

خدایا...

اگر نوح ، پشه و سوسک را داخل کشتی اش نمیگذاشت چه اتفاقی می افتاد؟؟؟

.

.

دیشب تا خود صبح پشه کنار گوشم وزوز می کرد!!!