ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

218.مضرات جام جهانی
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

دارم فکر می کنم اگر آمـــریکــــــــا ببازد باید دوباره گل حمید * استیلی به آمریکا را همراه سرود ملی تحمل کنیم!!

.

.

.

فوتبال ایران* آمـــریکــــــــا سال 1301 را می گویم.

 


 
217.ویار چیست؟؟
ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

تهوع تهوع تهوع... این روزها همه چیز به تهوع ختم می شود . صبح زود از شدت تهوع بیدار می شوم.

دستهایم سرد و بی رنگ می شود... زانوهایم می لرزند و دلم درد می گیرد.

هر کجا می روم یک نایلون در مشتم دارم. حتی قیافه نایلون هم دلم را به هم می زند.

باید هر روز یک تخم مرغ بخورم اما دیدن قیافه اش حالم را بدتر می کند . صبح که می خواستم تخم مرغ بیاورم آن را توی جیب کیفم گذاشتم که چشم ام به آن نیفتد. حالا نمی دانم چطور می خواهم بخورم اش!

تنها چیزی که دلم را آرام می کند آبنبات با طعم لیمو است. اما به خاطر ترشی اش سر گیجه می گیرم.

ظاهرا روزهای سخت به همین زودی شروع شده اند...


 
216.موس...
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

گفته بودم هر چند وقت یکبار به یک خوراکی گیر میدهیم!

میدانم گفته بودم.

جدیدا به ماست گیر داده ایم.آن هم هفته ای سه دبه!!!

ماست ، توت فرنگی ، انبه و موز را داخل مخروط کن می ریزیم با یک قاشق شکر.

می شود موس فُلان...

فوق العــــــــــــــــــــــــــــــاده است!


 
215.گلدان...
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

دارم یکی یکی گلدانهای راه پله را به داخل خانه نارنجی منتقل می کنم.

آخر الان خیلی کم آنها را می بینیم. یکبار صبح ها که می آییم سر کار و یکبار بعد از ظهر ها که برمی گردیم. نهایت هم وقتی آنها را آبیاری می کنم...

اول می خواستم در یک اقدام انتحاری همه را با هم به داخل بیاورم اما واقعا گیج کننده بود. به نظر یک اتاق خواب هم برایشان کم است...

حالا اما وقتی می نشینم...

اطرافم را نگاه می کنم...

فکر می کنم...

و در دلم می گویم:

 "چی رو اینجا می تونم سر به نیست کنم به جاش یه گلدون بیارم تو"متفکر

و البته جوجه ام هم از کمک فکری دریغ نمی کند!


 
214.این روزها...
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

،این روزها سعی می کنم آرام راه بروم. دیگر همه به گرد پایم می رسند..

این روزها از آسانسور استفاده می کنم. دیگر 54 تا پله شرکت را هر صبح نمی دوم...

این روزها هم نهار می خورم هم شام. دیگر نگران کالری های اضافه بدنم نیستم...

.

با همه اینها اما ، زندگی دارد روال عادی خودش را طی می کند. هنوز هیچ تغییری در ظاهرم ، در کارهایم و در خانه نارنجی رخ نداده.

فقط جوجه هر چند وقت یکبار اعلام می کند:

"آخه یه جوجه چجوری می تونه یه جوجه دیگه تو خودش داشته باشه!!"

و می خندیم...

.

بجز خدا که از اول می دانست ، پدر و مادرم و خانواده جوجه هنوز کسی نمیداند.

تصمیم داریم تا بعد از اولین دیدار با دکترم اعلان عمومی کنیم، البته با همان جعبه جادویی!

و من بیشتر از هر کس و هر چیز مشتاق دیدن عکس العمل "ح" هستم.

تا حالا چند بار فیلمهایی که از عکس العمل پدر و مادرها گرفته ایم را تماشا کرده ام. و هنوز قلبم تند تند می زند وقتی می خواهند در جعبه را باز کنند...

نمیدانم چرا هیچکس به ذهنش هم خطور نمی کند که این کفشهای کوچک نشان از آمدن قدمهای کوچک اند...اما پس از کمی سکوت...

پدر و مادرم از شادی گریه می کردند آخر آنها قرار است اگر خدا بخواهد اولین نوه شان را در آغوش بگیرند!

و خواهر جوجه فقط بالا و پایین می پرید و جــــــیغ می کشید...

بقیه مبهوت نگاهش می کردند و نمی دانستند چه چیزی را بعد از دیدن محتویات جعبه فهمیده که اینقدر جیغ می کشد!

.

مزیت جعبه جادویی این است که باهوش ترین فرد خانواده مشخص می شود!!!

این روزها منتظر دیدن عکس العمل "ح" هستم... تا امروز فکر می کردم که او باهوش ترین فرد خانواده ماست.

به زودی اثبات خواهد شد...

 


 
213.ژله
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

جدیدا رفته ام در کار درست کردن ژله های ترکیبی...

دارم خودم را برای پاگشایی "ح" (دختر خاله ام) آماده می کنم! و البته یک جورایی هم از تکرار ژله ساده و ژله بستنی خسته شده ام.

.

اولین تجربه ام که افتضاح بود و بیشتر شبیه نقاشی بچه های 5 ساله شد!

و البته قابل خوردن هم نبود...

و مستقیما وارد سطل زباله شد...

دومی اما خیلی بد نشد ولی هیچ شباهتی هم به رنگین کمان نداشت!

البته این دو تجربه تلخ باعث نمی شود که ناامید شوم و همچنان هر شب یخچال را به رنگی جدید مزین می کنم...

این وسط جوجه هم نقش جوجه آزمایشگاهی(!) را بازی می کند و صادقانه راجع به دست پختم نظر می دهد که از همین تریبون از ایشان کمال تشکر را دارم!!!

 

 


 
212.زیتون پرورده
ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

وقتی می بینی فروشنده با یک دستمال هم دستش را تمیز می کند ، هم پیشخوان مغازه و هم دور ظرف زیتون...

و شاید آن پشت ها بینی اش را!!!

خودت زیتون پرورده درست می کنی...

هر چقدر هم ناشیانه!


 
211.خوش خبر باشی جوجه!!
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

دوربین را روی سه پایه می گذارم و دکمه آنرا روی فیلمبرداری تنظیم می کنم...

"بیا اینجا بشین می خوام کادوی سالگرد خواستگاریمون و بهت بدم!!"

جوجه تازه از ماموریت شیراز برگشته... هنوز یکساعت نمی شود.

از حمام در آمده و هنوز حوله به تن دارد.

روی مبل می نشیند.

دکمه ضبط دوربین را می زنم...

"عیب نداره با حوله ام؟؟ زشت نیست؟؟"

و یقه اش را بیشتر می بندد!!

"نه بابا فیلم واسه خودمونه"

دلم تاپ تاپ می کند و زانوهایم می لرزد. از دیشب فقط من می دانستم و خدا.

و البته او خیلی زودتر از من می دانست...

.

یک جعبه رمان پیچ شده در دستم است. کنار جوجه می نشینم و کادو را به دستش می دهم...

"بفرمایید... مبارک باشه..."

رمان ها را روی هم گره زدم تا باز کردنش بیشتر طول بکشد.

قلبم دارد از سینه ام بیرون میزند. دارم فکر می کنم استرس برایم خوب نیست اما هیچ چیز نمی تواند کمی از هیجان وجودم را کم کند.

جوجه شروع می کند یکی یکی رمان ها را باز کردن...

اولی ...

دومی...

سومی...

و در جعبه را بر می دارد...

"این چیه؟؟"

می خندد...

دستش را داخل کفش می کند و نایلون مچاله شده درون آنرا در می آورد...

"حتما تو اینه کادوم. رینگ خریدی برام؟؟"

و من :

نایلون درون دستش خالی است... کمی سکوت می کند...

دارد فکر می کند...

و بالاخره...

"نهههههههههههههههههههههههه ! آرههههههههه؟؟؟ شدی؟؟؟؟؟؟؟"

و من :

بعد : خجالت

بعد تر:

و جوجه:

.

.

.

و همچنان در شوک است!!!

.

حالا با این جعبه جادویی و کفشهای بند انگشتی - که دیروز در مسیر ماموریتم با عجله و هول هولکی خریدم و سعی کردم برای خنثی کردن قضاوت دیگران نه دخترانه باشد و نه پسرانه - برنامه هـــــــــــــــــــــا دارم...

.

.

.

نفرات بعدی پدر و مادرم هستند...


 
210.من.
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

و خداوند بر هر کس از بندگانش که بخواهد منت می نهد و نعمت می دهد

و ما را نرسد که جز به اذن الهی برای شما برهانی بیاوریم

و مومنان باید که بر خدا توکل کنند...

سوره ابراهیم آیه 11

و حالا

من یک مادرم...

 


 
209.
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

بجز تو ،

هیچکس نمی داند...

 


 
208.برگی از تاریخ...
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

٨ سال پیش در چنین روزی...

.

.

.

به خواستگاری من آمدی...

یادم است از دکمه های کت ات خوشم نیامد.

یادم است زردآلو را با چاقو خورد کردی و با چنگال خوردی.

یادم است روی مبل کنار کاناپه نشستی!

یادم است جورابت همرنگ کت و شلوارت بود.

یادم است از پله های پذیرایی که پایین می آمدم زانوهایم می لرزید.

یادم است در دلم گفتم :"چقدر کلاس میذاره"

یادم است مانتو و روسری من هم همرنگ لباس تو بود!

یادم است بیشتر در مورد کتابهای ریاضی دکتر شیدفر صحبت کردیم! و لهجه اش.

یادم است آن شب نفهمیدم که رنگ چشمانت عسلی است.

یادم است که لباسهای هر دویمان طوسی بود.

یادم است که راس ساعت ٩ زنگ درب را زدید.

یادم است آن شب مادرت را بیشتر پسندیدم!

یادم است مادرم می گفت چقدر خوش قولند.

یادم است فردای آنروز می خواستی بروی اراک ماموریت.

یادم است که چقدر با مادرم کل کل کردم که من چایی نمی آورم.

یادم است که بعد از رفتنت چندین بار دور پذیرایی پیاده روی کردم.

یادم است مادرم خودش چای آورد.

یادم است بلوز مادرت کرم رنگ بود و دکمه هایش را دوست داشتم!

یادم است مادرم می گفت : "چقدر راه میری سرم گیج رفت".

یادم است یک زرد آلو با چاقو هم در اتاق من خوردی!

یادم است وقتی سکوت کردم پرسیدی: "دیگه سوالی نداری؟"

یادم است به اتاقم که آمدی من لبه تخت نشستم و تو روی کاناپه.

یادم است در دلم گفتم : "هم وقتِ خودشونو گرفتن هم وقت ما رو!!!"

.

.

.

راستی چه شبی بود.


 
207.من
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

از خدا هر چه بخواهی می دهد.

از روی تجربه می گویم!

پس فقط بخواه.

دقیق و با جزئیات بخواه.

از ته دلت بخواه.

با همان جزئیات می دهد.

پس فقط بخواه.

همین.


 
206.آشپزخانه رژیمی!
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

یکی : "آخه اگه رژیمیه پس این همه سیب زمینی سرخ کرده چیه؟! اگه رژیمی نیست پس این غرتی بازیها چیه؟؟"

من :‌

و در راستای همین رژیم(!) :

لازانیا...

و سالاد کلم با سس...


 
205.کراوات
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

تازه فهمیدم چادری یا مانتویی بودن آقایان را کراوات تعیین می کند!


 
204.گـــیــفـــت های "ح"
ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:
 
203.تفریح!
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

این هم یکی دیگر از تفریحات ما :

گذراندن اوقات فراغت روی سقف خانه نارنجی...

.

با یک حساب سر انگشتی تا حالا همه اوقات فراغت هایمان به شکم ختم شده!


 
202.روز مادر
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

دیشب می گفت :‌ "سه شنبه خیلی زوده برا گرفتن جشن روز مادر!"

توی دلم قـَنج(غنج) کردم. می دانم هنوز برایم کادو نخریده.

و می دانم چقدر کادو خریدن ِ من برایش سخت است، وقتی می بیند برای خریدن هر چیز کوچکی چقدر میگردم و چقدر قیمت می کنم. 

همین دیشب برای خریدن یک فرچه سایه دو ساعت با مامان گشتم آخر هم نخریدم! (ولی حداقل برای کفشهای نامزدی "ح" اسیرش نکردم و خودم تنهایی خریدم.)

خوب بالاخره هر زنی دوست دارد همسرش برای خرید با او همراه باشد و من هم یک زن هستم و لاغیر!!

.

امروز تصویب شد که جشن روز مادر به شنبه شب موکول شود تا همه کمی هم خستگی در کرده باشیم. خستگی ناشی از نامزدی "ح" دختر خاله ام .

سالهاست که جشن روز مادر در خانواده ما گروهی برگزار می شود و هر سال در خانه یکی.

سمبل روز مادر مامانی است و یک کوه کادو هم در وسط!!

بچه ها برای مادرانشان ، مردها برای همسرانشان و پدر مادرها برای مامانی. سه نسل به هم کادو می دهند.

صدای جیغ ، سوت ، دست و‌ هورا بعد از باز شدن هر کادو بلند می شود. همه با هم نظر می دهیم و معلوم نیست این وسط چه کسی دارد گوش می کند.

بعد از مراسم باز کردن کادوها همه خانمها توی یک اتاق خواب می چپیم و لباسها و کادوهای همدیگر را می پوشیم و قیمت می دهیم و برای آقایان دلسوزی می کنیم!!!

لذتی دارد...باید ببینی تا باور کنی...

آخر شب هم که مراسم کباب خوران داریم!

البته عین همین مراسم را برای روز پدر هم داریم اما روز مادر یک چیز دیگری است!! ...شاید چون سالهاست که پدر بزرگ نداریم.

تازه امسال یک عضو جدید هم به خانواده و یک کادو هم به کادوها اضافه شده : همسر "ح"

حالا جمعا ٢۵ نفر شدیم...

.

.

.

زنگ زدم و به جوجه گفتم که مراسم امسال به خاطر نامزدی "ح" به شنبه موکول شد حالا او تا شنبه برای خرید کادو فرصت خواهد داشت آخر دیشب می گفت :‌

"سه شنبه خیلی زوده برا گرفتن جشن روز مادر!"


 
201.عود
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

اولین بار که از کنار خیابان عود خریدم فکر نمی کردم اینقدر معتادمان کند.

نوروز بود و بعد از چیدن میوه و دم کردن چای و قبل از آمدن میهمان ها عود روشن می کردم.

بوی جنگل ، بوی هیزم خیس ، بوی خاک باران زده ...

بو مثل عکس می ماند. گاهی چیزهایی را یادآوری می کند که اگر روزها و سالها به گذشته ات فکر کنی هیچوقت آن صحنه یادت نمی آید.

ولی کمی بو...

عین یک تلنگر می ماند.

انگار بخشی از گذشته ات زنده شده . بخشی از چیزی ، کسی یا جایی.

.

بی اختیار بر می گردی پشتت را نگاه کنی وقتی توی خیابان یکی از کنارت می گذرد که بوی آشنایی میدهد.

گاهی حتی نمی دانی چرا این بو برایت آشناست . و لابه لای خاطره های تکه تکه شدی به دنبالش می گردی.

و اگر پیدایش کنی تا چند روز هم فکرت را مشغول می کند!

و جالب که هر چه قدیمی تر باشد بیشتر می چسبد...

مثل عطر بیک بنفش (!) که یادآور روزهای اول آشنایی من با جوجه است.

مثل بوی هیزم سوخته که یادآور باغ باباجون است.

مثل بوی توت فرنگی که یاد آور کودکی هایم درخانه پدری است .

یا بوی بستنی موزی که یادآور پیاده رو های خانی آباد در دوران دانشجویی است. وقتی با "ن" بستنی به دست تا ایستگاه اتوبوس می رفتیم و خودمان را برای یک سفر دو ساعته تا رسیدن به خانه آماده می کردیم.

.

.

.

همه این ها را گفتم تا تبلیغ کنم از این عود نخر!

من گول بسته بندی زیبا و جای عود داخلش را خوردم...

.

.

.

پ ن : جوجه راست می گوید بسته بندی در خرید مهم تر از کیفیت کالاست. بیخود نیست اجنبی ها زعفران ما را بیشتر از خودمان می فروشند!

 

 

 


 
200.دوباره لاست
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

خوب من دوباره شروع کردم و لاست را از اول می بینم!

فعلا قصد دارم تا آخر فصل دوم را ببینم. اما قول نمی دهم شاید تصمیم ام عوض شد و فصل سه به بعد را هم دیدم.

.

جوجه بعد از ورود به خانه نارنجی و شنیدن صدای تی وی...

"واااااااااااااااااااااااااااای بازم لاست"آخ

.

.

.

فکر می کنم این دور چهارم است که لاست را می بینم!


 
199.ماسوله...روز سوم...
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

چهارشنبه 29 اردیبهشت 89

 

ساعت : 10.15

وسایل مان را جمع کرده ایم و منتظر صاحبخانه ایم تا شناسنامه را تحویل بگیریم و کرایه را بدهیم. کرایه دیروز را 20000 تومان به توافق رسیده ایم!

به خوردن صبحانه هم نمی رسیم چون دیر بیدار شدیم! قرار است قبل از خداحافظی با ماسوله چند تا عکس یادگاری بیاندازیم.

هنوز کمی مه دیده می شود...

 

ساعت : 11

در قلعه رودخان ایم. بعد از میدان اصلی فومن دو راهی وجود دارد که سمت راستی به ماسوله ختم می شود و سمت چپی به قلعه رودخان.

سمت راستی را دو روز پیش رفتیم امروز هم از سمت چپی آمدیم! جاده فومن- قلعه رودخان هم مثل فومن - ماسوله سر سبز و زیباست.

.

پارکینگ اینجا در واقع آخر جاده است یعنی انتهای جاده به جنگل ختم می شود . کنار بقیه ماشینها که تعدادشان به زور بیست تا می شود پارک می کنیم.

آقایی تقریبا مسن خسته و عرق ریزان به ماشین کناری ما نزدیک می شود و به همسرش که داخل ماشین نشسته می گوید که پسرشان نگذاشته بالا برود :

"علی نذاشت برم بالاتر گفت سکته می کنی!!"

کتانی هایم را می پوشم و فکر می کنم : "مگه داریم می ریم تونل وحشت!"

جوجه یک بطری آب که دیروز در جایخی گذاشته بودم و یخ زده بود را برمی دارد و راه می افتیم.

از نگهبان پارکینگ می پرسم:

"راسته تا بالا هزار تا پله است ؟؟"یول

"آره. هزار تاست"از خود راضی

و پایمان را روی اولین پله می گذاریم...

 

ساعت : 11.30

اوایل راه فاصله پله ها از هم زیاد است یعنی تا پله بعدی کمی پیاده روی است و شیب هم خیلی زیاد نیست.

سمت راستمان چادر های فروش مواد غذایی و جینگولک های چینی دیده می شوند. همان گردنبند و گوشواره و ...

و سمت چپمان تخت ها و آلاچیق ها و البته رستوران.

جلوی همه مغازه ها بزرگ نوشته اند:"راه طولانی است آب خنک یادتان نرود!!!"

و من زیر لب زمزمه می کنم : "خودمون آب داریم!!!"

جلوتر که می رویم کم کم مغازه ها محو می شوند و تعداد آدمها کمتر.

رودخانه ای از وسط جنگل عبور کرده که مناظر بکری را بوجود آورده. روحت شاد می شود وقتی صدای آب را می شنوی و برگهای براق درختان را می بینی...

صدای پرندگان هم زیبایی منظره را چند برابر می کند...

و البته جسمت هم داغون می شود وقتی سربالایی و پله را با هم طی میکنی...

در این نیم ساعتی که در راه بودیم تا به حالا سه چهار باری لبه دیوار نشسته ایم و استراحت کردیم.

جوجه: "هر موقع خسته شدی بگو برگردیم."

 

ساعت : 12.15

هنوز در راهیم. نمی دانم تا به حال چند تا پله آمده ایم اما هر چه بیشتر می رویم پله ها تیزتر و شیب سربالایی بیشتر می شود.

اکثر اوقات هم از جوجه جا می مانم...

واقعا راه سختی است مخصوصا برای ما که دیروز هم 3 ساعتی در ماسوله راه رفته بودیم.

یک خانواده پنج نفری مدتی است که با ما همراهند . دو تا بچه کوچک حدودا 3 و 5 ساله همراهشان است. ما که استراحت می کنیم آنها جلو می افتند و آنها که استراحت می کنند ما جلو می افتیم. به جوجه می گویم یعنی من از اینها کمترم که جا بزنم!!!

اما مطمئنم آنها نمی توانند تا قلعه بیایند. راه برای ما طاقت فرساست چه رسد به بچه ها.

 

ساعت : 12.45

بالاخره بعد از حدودا دو ساعت با هرسختی که بود رسیدیم. اینجا قلعه رودخان است...

بلیط ورودی به ازای هر نفر 300 تومان است. وارد که می شوم دست راستم برج قلعه دیده می شود...

بدبختی قضیه اینجاست که داخل قلعه هم پر از پله است!!! به زور چند تای دیگری بالا می رویم و به اتاق های ساکنین که بیشتر شبیه مقبره های کوچک است می رسیم...

اینجا پر از مارمولک هم هست!!! اما آنقدر خسته ام که اگر یکی از آنها روی سرم هم بشیند برایم مهم نیست. روی یکی از پله ها می نشینم...

متاسفانه وقتی به اینجا می رسی آنقدر خسته می شوی که اصلا نمی توانی برای دیدن خود قلعه که خیلی هم بزرگ است قدمی بر داری...

وارد محوطه اصلی قلعه که می شوم از دیدن منظره روبرویم شوکه می شوم. همان خانواده پنج نفره با دو بچه شان رسیده اند و تازه پله های قلعه را هم بالا رفته اند و کودک بزرگتر می ترسد پایین بیاید!!!

با جوجه چند تایی عکس می اندازیم و از آقای بلیط فروش محل نماز خانه را سوال می کنیم و ...

من : "واقعا هر روز این راه رو می آین تا بالا و عصر برمی گردید"تعجب

بلیط فروش :

دروغ یا راست اش هم با خودش!!

 

ساعت : 13.15

جلوی تنها آبخوری قلعه به سختی وضو گرفتیم و به نماز خانه آمده ایم.

یکی از همان مقبره هاست. تعجب می کنیم چطور این محل با این همه قدمت را نمازخانه کرده اند.

نشسته وارد شدیم تا سرمان به درب نخورد. فکر می کنم شاید ساکنان اینجا آدم کوتوله ها بودند! ارتفاع درب ورودی به سختی به یک متر می رسد...

دو سه تا هم پنجره بدون شیشه دارد...

سر نماز تمام حواسم به دیوار است نکند مارمولک بیرون بیاید!

ساعت : 14

300

301

302

.

.

.

با غرور ناشی از فتح قلعه (!) در راه برگشت هستیم و دارم پله ها را می شمارم...

سر پایینی خیلی راحت تر است و سرعت بیشتر ، مناظر هم قشنگ تر شده اند!!!

جاهایی که ارتفاع از سطح زمین بیشتر است آبشار های طبیعی دیده می شوند...

دلم برای آنهایی که در راه رفت هستند شدیدا می سوزد...

در راه رفتن به قلعه از چند نفر که در راه بازگشت بودند مسافت باقیمانده را می پرسیدم . حالا هر کس از من یا جوجه مسافت باقیمانده تا قلعه را می پرسد تعداد باقیمانده پله را دقیقا می گویم.از خود راضی

هر صدتا هم بلند برای جوجه اعلام می کنم...

700

نزدیکی های پارکینگ رسیده ایم و محبوب دلمان یعنی بلال را می بینیم و اولین بلال امسال را نوبر می کنیم....

کنار رودخانه تمیــــــــــــــــــز بلال می چسبد...

 

ساعت : 14.30

به پارکینگ رسیدیم و پایم را روی آخرین پله می گذارم.

1000

واقعا 1000 تا پله است. شاید هم برای جذب گردش تعداد پله ها را رُند کرده اند اما به پیشنهاد جوجه می توانستند این مسیر را تله کابین بگذارند تا هم همه بتوانند آن را ببینند و هم جانشان بالا نیاید!

البته جوجه و من در زمینه هزینه نصب و راه اندازی و تبلیغات تله هم ، بسیار در راه صحبت کردیم و به نتایج قابل توجهی هم رسیدیم!

نگهبان پارکینگ سوال می کند که واقعا تا قله رفتیم یا نه ؟؟

ما : 

ما بعد : از  خود راضی

ما بعدتر : بغل

و :

.

کنار ماشین دو تا سگ به راحتی خوابیده اند و ورود ما به پارکینگ چرتشان را پاره می کند...

یکی از آنها شبیه سگهای کارتونی است...

کتانی هایم را عوض می کنم. سوار می شویم و به امید خدا به سمت خانه نارنجی حرکت می کنیم...

سفر فوق العاده ای بود.

خداحافظ ماسوله...


 
198.ماسوله...روز دوم...
ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

سه شنبه 28 اردیبهشت 89

 

ساعت : 10.15

در قهوه خانه بام نشسته ایم. قهوه خانه ای که در طبقه سوم بازار قرار دارد و از نظر ارتفاع بالاتر از بقیه قهوه خانه هاست...

تمیز است و نمای فوق العاده ای دارد ...

قبلا در نظر داشتیم که صبحانه محلی بخوریم اما بعدا فهمیدیم که در ماسوله دامی وجود ندارد که محصولی داشته باشند.

در واقع کره و خامه و عسل همه از نوع بسته بندی شده و مارک دارند!

پس فقط نیمرو سفارش می دهیم...

نان بربری بسیار خوشمزه است و در مقایسه با نان های محله خودمان اصلا شور و خمیر نیست.

تصمیم می گیریم کمتر بخوریم و برای نهار هم جا بگذاریم!! هزینه 4 عدد تخم مرغ نیمرو و 2 لیوان چای 3000 تومان!!!

 

ساعت : 11

پیاده به سمت آبشار خدا می رویم که مسئول قهوه خانه بام به ما پیشنهاد داده بود.

این آبشار در انتهای تنها خیابان ماسوله است و طبق شنیده ها یکساعتی پیاده روی دارد.

سربالایی با شیب تند و آفتاب سوزان یک ربع اول مسیر را سخت می کند اما...

"وااااااااااااااااااااای اسب ها رو..."

چند تا اسب کنار کوه ایستاده اند و تن شان را با آبی که احتمالا از باران روزهای قبل جمع شده است خیس می کنند...

دو تا از آنها کمی شیطنت می کنند که برای من خیلی جذاب است!!!

یکی شان اما جدا از بقیه در حال علف خوردن است. ظاهرش نشان می دهد که پیر شده...

کم کم به جاده ای می رسیم که بسیار باریک است و فقط تکی می توان از آن گذشت. خانم و آقایی در راه بازگشت هستند که اظهار می کنند:

"حالا حالا ها باید برید..."

دو تا چوب بلند و محکم برداریم تا به جای عصا استفاده کنیم و بیشتر تریپ کوه نوردی داشته باشیم!!!

اینجا آفتابی نیست و جنگل بسیار زیبا و کمی هم ترسناک است...

صدای پرنده ها و چهچهه شان به وضوح شنیده می شود...

از آنجا که خانه اجاره ای مان قفل و بست درست و حسابی ندارد مجبور می شوم کیفم را با خودم بیاورم. گاهی من آن را با خودم می کشم و گاهی جوجه!!!

پول ، شناسنامه و مدارک ماشین چیزهایی است که گذاشتن آنها داخل ماشین هم کار عاقلانه ای نیست.

دارم فکر می کنم که خوب شد چوبها را با خودمان آوردیم. حداقل می توانیم کمی از خودمان دفاع کنیم.

به خاطر امنیت بیشتر من جلو می روم و جوجه پشت سرم! با جوجه یاد سریال لاست می کنیم و نقشهایمان را تداعی می کنیم...

مسلما او می تواند جک باشد اما من نقش کیت را به هیچ وجه قبول نمی کنم. خیانت!!

یک ساعتی طول می کشد تا به امامزاده می رسیم. صدای آب می آید انگار آبشار نزدیک است...

مسئول رستوران گفته بود که امام زاده ای هم سر راه هست...

جالب اینجاست که درب امامزاده با یک قفل بزرگ بسته شده و هیچکس این اطراف نیست. کمی وحشت می کنم...

این وسط یاد خانه پدربزرگ هایدی هم می افتم!

جوجه با موبایل صحبت می کند و صدایش سکوت اینجا را شکسته. باعث دلگرمی ام می شود که موبایل هنوز آنتن می دهد ...

به جوجه می گویم تا من زهره ترک نشدم سریعتر از اینجا برویم ...

 

ساعت : 12.30

بعد از حدودا نیم ساعت پیاده روی دیگر بالاخره رسیم. اینجا آبشار خدا است...

آب از ارتفاع زیادی پایین می ریزد و از آن پس رودخانه شروع می شود. باورم نمی شود این همه آبی که در رودخانه وجود دارد از همین جا سرازیر می شود ...

بر خلاف تصورم هیچکس اینجا نیست . فقط من و جوجه...

آبشار بسیار زیباست و صدایش زیباتر. کفشها و جورابهایم را در می آورم و داخل آب می ایستم...

سرد است...

به پایین که نگاه می کنم ابتدای رودخانه پیداست. این همان رودخانه ای است که صدایش از امامزاده بگوش می رسید...

جوجه هم داخل آب می آید و چند تایی عکس می اندازیم...

چیزی که اینجا را زیباتر می کند نبود زباله است. هر جا آدمیزاد نباشد بکر است و بکر می ماند...

 

ساعت : 13.10

در راه برگشتیم و به ماسوله رسیدیم .حدودا 45 دقیقه طول کشید و سرپایینی خیلی راحت تر است. مه بخشی از کوه را گرفته و هوا کمی دَم دارد...

قرار است دوش بگیریم بعد نماز بعد هم نهار!! صدای اذان می آید...

 

ساعت : 13.30

بعد از یک دوش و عوض کردن لباسها آمده ایم مسجد ماسوله. مسجد اینجا قسمت زنانه و مردانه ندارد. هر کس وارد می شود هر جا که دوست دارد نماز می خواند.

اینجا آدمها خودشان حریمشان را مشخص می کنند نه دیوار و پارچه های برزنت!

البته نماز جماعتی هم نیست. طبق گفته خودشان روحانی ده فرار کرده حالا از چی نمی دانیم!

برای خوردن نهار رستوران خانه معلم را انتخاب می کنیم. داخل ماسوله یک رستوران دیگر به نام مهران وجود دارد که خانه معلم از آن تمیزتر است و منظره بهتری هم دارد.

اینجا به معلمان رسمی تخفیف داده می شود...

هم داخل رستوران میز و صندلی دارد و هم روی تراس. ما تراس را انتخاب می کنیم...

مه پایین تر آمده و کم کم دارد فراگیر می شود. جوجه همچنان با موبایل صحبت می کند و من از دیدن منظره لذت می برم. یک خانم و آقای خارجی میز پشتی ما نشسته اند. احتمال می دهم از همان گروه فرانسوی باشند که از صبح در ماسوله می بینیم.

نکته جالب اینجاست که از بعدازظهر دیروز که آمدیم بعضی از ساکنین اینجا را چندین بار دیده ایم.

شاید نکته خوبش این است که کوچکی اینجا باعث می شود آدمها از حال همدیگر خبر داشته باشند و نکته بدش هم این که ممکن است قیافه ها تکراری شود. خوب آدم خسته می شود دیگر!!!

میرزا قاسمی ، یک پرس کوبیده و ماست و زیتون سفارش ما برای نهار است. جوجه همچنان با موبایل حرف می زند. ناراحت

یک لقمه از میرزا قاسمی می خورم...

من : "راه رضای خدا یه ذره هم بوی دود نمیده این واقعا میرزا قاسمیه؟؟"

پیشخدمت : "ولی هر کس میاد اینجا از میرزا قاسمی ما تعریف می کنهمژه"

انگار بادمجان سرخ کرده را فقط رب زده اند! با کباب هم می شد آدم کتک زد از بس که سفت بود...

کته اش اما بد نبود اما نه به خوشمزگی کته های رستوران محمود...

هزینه نهار 12000 تومان که اصلا نمی ارزد!

 

ساعت : 18

یک خواب بعد از ظهر دلچسب ، بدون سر و صدا و بوق. بدون صدای موتور و بسته شدن درب ساختمان توسط همسایگان نامحترم!

پنجره اتاق دقیقا جلوی تخت است . چشمانم را که باز می کنم هیچ چیز بیرون دیده نمی شود.  بلند می شوم و درب را باز می کنم.

مه همه جا را گرفته...

دوربین را بر می داریم و می رویم تا از دیدن این منظره دلچسب لذت ببریم...

به سمت بازار ماسوله می رویم .جایی که زندگی جریان دارد...

قهوه خانه ای که دیروز رفته بودیم بسته است. حیف شد چایی خوشمزه ای داشت. جلوی بازار آقایی با یک گونی ایستاده و دورش شلوغ است. جلوتر که می رویم این ها را داخل گونی و روی زمین می بینیم...

ساقه گل پر است. هر عدد ١٠٠ تومان!

یکی از داخل گونی جدا می کنیم و به دست بقیه خیره می شویم تا نحوه خوردنش را یاد بگیریم!

باید پوست رویش را کند و ساقه اش را خورد. من که هیچ مزه ای نفهمیدم. جوجه هم همینطور. حتی نپرسیدیم چه خاصیتی دارد فقط خوردیم همین.

داخل بازار رفتیم. از آنجا که شکلات خونم پایین آمده بود داخل مغازه شدیم و دو تا شکلات خریدیم. روبروی مغازه یک شیرینی پزی کوچک است که شیرینی های خانگی می فروشد.

و مطمئنا وارد می شویم...

دو عدد کلوچه گردویی دانه ای ٣۵٠ تومان و نیم کیلو کیک گردویی می خریم. کلوچه ها هنوز داغند و مزه شان عالی است. اما کیک تعریفی ندارد. ضمن اینکه داخل آن زیره است و من اصلا زیره دوست ندارم.

پیاده تا پایین ماسوله می رویم...

کنار تنها خیابان ماسوله آبشاری است که سر منشا آن همان رودخانه ای است که ظهر منشا اش را دیده بودیم!!! آبشار خدا را می گویم.

نمی دانم چرا اما این آبشار فشار بیشتری دارد در نتیجه صدای مهیب تر...

عکس ، فیلم ، عکس ، فیلم ...

مه به اینجا هم رسیده ...

و زیبایی هم...

از همان کوهی که روبروی ماسوله است بالا می رویم. کوه که نه کوهپایه. یک پارک اینجاست...

گوزن و آهو و عقاب و شیر... دست روی کمر گوزن می گذارم و با هم عکس می اندازیم.

البته با مجسمه اش !

امروز ظهر آنقدر برای رسیدن به آبشار خدا کوهنوردی کرده بودیم که دیگر کوه زده شده ایم.

به پایین برگشتیم. اینجا هم پر است از عروسکهای رنگی...

این مغازه برای انداختن عکس یادگاری لباس کرایه میدهد. اما چه کسی برای پوشیدن این همه لباس حال دارد!

فقط رد می شویم...

دوباره برمی گردیم سمت بازار ماسوله.

.

مغازه ای که کارهای دستی می فروخت امروز بسته است. دلم می خواهد از ماسوله برای خانه نارنجی یادگاری ببرم اما ظاهرا موفق نخواهم شد ضمن اینکه قیمت های این مغازه بالاست.

مغازه ها که بسته اند بازار دلگیر می شود...

 

ساعت : 21.30

برای خوردن شام به قهوه خانه بام آمده ایم. همان گروه فرانسوی که از صبح در ماسوله پخش و پلا بودند اینجا دور یک میز نشسته اند.

تیمشان اغلب دخترند و با چند پسر ایرانی که احتمالا لیدر گروه هستند دارند انگلیسی بلغور می کنند.

پشت میز انتهایی می نشینیم تا از سر و صدایشان در امان باشیم. روبرویم گلدانهای شمعدانی دیده می شوند...

برای شام کتلت سفارش می دهیم...

من : "فقط همین!!"

کلا دو تا لقمه هم نمی شود! ولی بسیار خوشمزه است.

در واقع همان کباب ماهی تابه ای خودمان است. قیمت 2500 تومان

البته فکر کنم این کلکشان است که مجبور شوی باز هم سفارش بدهی. ما که سیر نشدیم پس یک میرزا قاسمی هم سفارش می دهیم!

بوی دودش دیوانه ام می کند... خوشمزه است.

اما این هم دو لقمه بیشتر نیست! قیمت 2000 تومان

این بار ترش تره میگیریم. این یکی خوشمزه نیست و مزه حنا می دهد! قیمت 2000 تومان.

با یک بوته سیر ترشی و یک بوته سیر خام و احتمالا سه درصد مالیات بر ارزش افزوده(!) کلا 8000 تومان هزینه غذای امشب می شود.

 

ساعت : 24

آنقدر در ماسوله چرخیدیم تا کرکره مغازه های بازار یکی یکی پایین آمد.

تقریبا  همه جای ماسوله را دیده ایم و تصمیم می گیریم فردا صبح به امید خدا راهی قلعه رودخان شویم...

 



 
197.ماسوله...روز اول...
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

دوشنبه 27 اردیبهشت 89

 

ساعت : 9.30

با صدای درب بیدار می شوم. جوجه درب بالکن را باز کرده و باد پرده را به داخل اتاق آورده. صدای دریا نمی آید!

بلند می شوم و از پنجره بیرون را نگاه می کنم. دریا پیداست... آرام ِ آرام ... حتی موجی هم وجود ندارد.

وارد بالکن می شوم و لبه آن می نشینم. دارم فکر می کنم دیروز اینموقع ماموریت بودم امروز کنار دریا...

خوش به حال امروز...

 

ساعت : 11

آمده ایم کنار ساحل حاجی بکنده .همانجایی که در تاریکی دیشب شلوغ و به هم ریخته بود . تازه آلاچیق ها دیده می شوند...

و متفاوت و نا مرتب.

بعضی ها با حصیر بعضی ها با تکه پارچه هایی که پاره پوره اند و بعضی ها با نایلون کاملا پوشیده!! دلیل این مدلی ها را نمی فهمم.

اگر برای دیدن دریا می آیند پس چرا توی آکواریوم نایلونی، اگر می خواهند دیده نشوند پس چرا می آیند کنار دریا. چیزی که اینجا زیاد است جنگل خلوت خدا !!!

رویای خوردن صبحانه کنار دریا بر باد رفت. با اینکه هتل سکویی رو به دریا داشت اما صبحانه را آنجا سرو نمی کرد. فقط داخل رستوران آن هم با در و پنجره های بسته و هوایی کاملا خفه. صد رحمت به هوای دودی تهران!

اما دیدن دریا بدون صبحانه هم لذت دارد...

ساحل سمت راست هتل که آخرین آلاچیق های حاجی بکنده را شامل میشود به شدت کثیف است. ظرفهای نوشابه و آب ، زباله بستنی و پفک و حتی پوست هندوانه!!

متاسفانه انگار هنوز مردم نمی دانند وقتی دریا زباله را پس می دهد یعنی جایشان اینجا نیست!!

به ساحل سمت چپ هتل می رویم. در واقع محوطه جلوی هتل و نرده هایش ساحل را دو تکه کرده و این طرف رفت و آمد کمتر است و ساحل تمییز تر.

دریا به حدی آرام است که صدای موج اینجا هم شنیده نمی شود. از دیدنش فقط لذت می بریم ...

 

ساعت : 13.15

با هتل تصفیه حساب کردیم و برای خوردن نهار به بندر انزلی آمدیم. ورودی شهر مسجدی است که ظاهرا زیارتگاه هم هست. من وضو دارم و وارد مسجد می شوم. در حال خواندن نماز ظهر بودند . چادرم را در می آورم و منتظر می ایستم تا از رکعت سوم اقتدا کنم...

صدای امام جماعت بعد از تشهد قطع شد اما بقیه خانمها ادامه دادند!

خودم فُرادا می خوانم...

نماز عصر را اقتدا می کنم و بعد از تشهد سلام می دهم. صدای امام جماعت دوباره قطع می شود و بقیه ادامه می دهند.

نفهمیدم بالاخره چی شد. ظاهرا امام جماعت نمازش را شکسته می خواند اما تکلیف بقیه چه می شد نمی دانم.متفکر

بعد از نماز به سمت مرکز شهر می رویم .در اکثر خیابانها تابلوی "به طرف مرداب لاله" دیده می شود. قبلا با جوجه به مرداب انزلی آمده بودیم و اینبار می خواهیم فقط نهار را وسط تالاب بخوریم.

کنار یکی از محل های قایقرانی می ایستیم و نحوه رفتن تا رستوران تالاب را سوال می کنیم.

مسئول پارکینگ : تا رستوران وسط مرداب 30000 تومان هزینه قایق می شه.

جوجه : غذاش چطوره؟

مسئول پارکینگ : خوبه . عالی

ما : متفکر

مسئول پارکینگ : همه چی هم اونجا هست. مشروب ، ویسکی ...مژه

من : تعجب

جوجه : خنده

.

تصمیم می گیریم به رشت برگردیم و مجددا رستوران محمود را ملاقات کنیم!!

خلوتی شهر خیلی به چشم می آید انگار هیچکس اینجا زندگی نمی کند شاید هم به خاطر تعطیلی امروز است و اینکه وفات هم هست.

هوا عالی است نه سرد ، نه گرم و نه شرجی. عااااااااالی

یک بازارچه محلی را می بینیم و برای خرید پیاده می شویم. توت فرنگی و خیار و گوجه می خریم. و سیر خام!

مزه ها عالی است . توت فرنگی اش واقعا آفتاب خورده و طعم توت های گلخانه ای را نمی دهد. خیارها که دیگر هیچ مزه و بویشان غیر قابل وصف است...

 

ساعت : 16.45

نهار را مجددا در رستوران محمود خوردیم و بالاخره راهی ماسوله شدیم...

یاد جمله یکی از آدمهای مشهور می افتم : "سفر را تا زمانی که به مقصد نرسم دوست دارم " اما هر چه فکر می کنم یادم نمی آید آن آدم مشهور چه کسی بود!!!

از جوجه می پرسم می گوید شاید میکل آنژ بوده!

می گویم شایدم چارلی چاپلین، چه فرقی می کند!

برای رسیدن به ماسوله باید از فومن عبور کنیم...

جاده رشت - فومن واقعا زیباست.

سبز ِ سبز و این سبزی دل زدنی نیست...

تا فومن حدودا 30 کیلومتر راه است.

ورودی جاده فومن به یک میدان زیبا ختم می شود. دور میدان را سیاه زده اند. نمی دانم به خاطر وفات امروز است یا به خاطر سالگرد آیت ا... بهجت.

با جوجه بحث می کنم که بالاخره آقای بهجت را در تلوزیون نشان دادند آن هم بعد از فوتش! شنیده بودم چشم برزخی دارد و چهره واقعی آدمها را می بیند. دوست داشتم ببینم همچین آدمی چه شکلی است.

کنار میدان اصلی شهر خیابانی است که چرخی ها کنار آنرا پر کرده اند و میوه و سبزیجات می فروشند. اینجا رنگ گوجه فرنگی هم فرق دارد!! شفاف و زیبا...

نگه می داریم تا جوجه خربزه بخرد. از همان ها که گرد است و می گویند مال مشهد است.اسمش را نمی دانم. اما شیرین و خوشمزه است.

من عینک دوربین دارم یعنی دور را خوب نمی بینم و گاهی کلا نمی بینم اما خوراکیهای مورد علاقه ام را بدون عینک هم میبینم.

باقلوا...

فقط نمی دانم چرا وسط باقلوایش پسته نیست اما خوشمزه است!

از فومن تا ماسوله حدودا نیم ساعت راه است.

هر چه جلوتر می رویم جاده سبز و سبز تر می شود...

.

 

ساعت : 18

بالاخره به ماسوله رسیدیم. (حالا بگذریم که روی تابلو اش نوشته خلخال سرین. شاید یک هموطن آرزو داشته خلخال شکل ماسوله باشد!)

دقیقا زیر همین تابلو عوارضی ورود به ماسوله را می گیرند. هر ماشین 1000 تومان.

.

و

اینجا ماسوله است.

این دقیقا اولین تصویری است که بعد از آخرین پیچ جاده من و دوربینم با هم می بینیم...

و بی اختیار می گویم :

"واااااااااااااااااااااااااااای فوق العاده است...  "

و واقعا زیباست. وقتی خانه ها را روی هم می بینی. وقتی همه یک رنگ اند. وقتی نیمی در مه اند و تار .

و نیمی روشن .

درختانش ... درختانش سبزی خاصی دارند. انگار که یکی دانه دانه برگهایشان را واکس زده باشد،

برق می زنند...

و قِدمت ، قِدمت اینجا داد می زند.

تنها خیابان ماسوله را تا انتها می رویم. اینجا کسی آدرس گم نمی کند چون فقط یک خیابان بیشتر نیست.

تازه ترافیک هم ندارد چون تقاطعی وجود ندارد!

همه ماشینها مجبورند کنار همین خیابان پارک کنند و پیاده راهی شوند.

و ما هم مستثنی نیستیم...

آقایی صدایمان می کند :

"خونه اجاره ای نمی خواید؟؟"

جوجه: "چرا کجاست؟ "

آقا :"همین جا نزدیک جاده"

جوجه : "تمیز؟؟ منظره اش خوبه؟؟ می خوایم بالا باشه"

آقا : "تمیـــــــــــــز خودت ببینی تعجب می کنی!"

 

ساعت : 19

خانه ای که آقای محترم فرمودند افتضاح بود. انگار تا به حال جارو نخورده بود! جالب بود که خودشان هم همانجا زندگی می کردند ولی می گفت:

: "ما با شما کاری نداریم شما راحت باشید!! "

بعد از کمی پرس و جو و دیدن چند خانه اینجا شد خانه ما:

یک اتاق 9 متری با آشپزخانه اپن که تمیز نیست...

تنها نکته های مثبتش اول دستشویی و حمام نوسازش است و دوم کاناپه تخت خواب شو :

و اینجا هم تراس مقابل خانه ...

جوجه : "هر چی کثیف تر باشه بهتره به جاش کمتر تو خونه می مونیم!!!"

من : تعجبناراحتگریه

اجاره این اتاق برای یک شب 25000 تومان. تازه صاحبخانه شناسنامه مان را هم گرفت!!!

 

ساعت : 19.30

اولین جایی که برای دیدن انتخاب کردیم بازار ماسوله است. یک بازار کوچک و رنگی. مشابه آن را تا به حال جایی ندیده ام ...

و این یکی کاملا مطابق با سلیقه من و به قول جوجه فقط شوکولاسیون!!

محو تابلوهایش می شوم...

بعضی سرامیکی و بعضی نقاشی. ولی قیمتها بالا.

تابلویی که به پله ها آویزان است چشمم را گرفت اما 35000 تومان نمی ارزید!

اینجا خبری از سوپر ماکت و شهروند نیست . مغازه ها همه قدیمی و فروشنده ها اکثرا مسن هستند...

و گاهی هم چرت می زنند ...

البته جنس های چینی اینجا هم فراوان است!

شاید به راحتی بتوان مغازه ها را به دو دسته تقسیم کرد:

خوردنی...

و غیر خوردنی...

که خوردنی اینجا یعنی چای ، آش ، انواع کباب یا جگر و لا غیر!

پوشیدنی هم وجود ندارد!

.

لبه یکی از پشت بامها می روم و پایین را نگاه می کنم...

دو تا خانم در حال بافتن هستند. کلا سوغاتی واقعی ماسوله عروسک و جوراب بافتنی است.

همه مغازه ها پر است از عروسک های رنگی و جوراب.

حتی کنار بعضی خانه ها زنان در حال بافتن هستند و محصولاتشان را به نمایش گذاشته اند...

قدم زنان در کوچه های ماسوله می چرخیم و لذت می بریم. کوچه های باریک و قدیمی و سنگ فرش شده...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از هر کوچه ای که دلت بخواهد می توانی روی پشت بام خانه ای بروی،

و پشت سرت را نگاه کنی...

تا ببینی کجای کوه هستی!

دقیقا روبروی کوهی که ماسوله بر روی آن قرار دارد کوهی است پر از درخت. و منظره روبروی تمام خانه های ماسوله را تشکیل می دهد ...

.

نکته خیلی خوب این است که اگر قرار است خانه ای قدیمی دوباره ساخته شود و یا بازسازی شود باید شبیه بقیه خانه های ماسوله باشد و این یعنی ماندگاری ماسوله.

گاهی خانه ها آنقدر قدیمی اند که به خرابه تبدیل شده اند...

قدم زنان به پایین ترین خانه های ماسوله رسیدیم. جایی که تنها هتل ماسوله در آن قرار دارد...

شاید به خاطر هزینه سنگین حمل مصالح تا ارتفاع بالا هتل را اینجا ساخته اند.

تصمیم می گیریم داخل هتل را ببینیم و برای روزهای بعد به هتل نقل مکان کنیم. مسئول هتل خواب است و با صدای فلاش دوربین ما از خواب می پرد!

اینجا لابی هتل است...

اتاق بسیار تاریک و منظره روبرویش هم تنها خیابان ماسوله است. هزینه اتاق شبی 35000 تومان است...

اقامت در هتل کنسل شد!

.

در راه بازگشت به سمت بازار از سمت دیگری می رویم. پایین آمدن از پله ها و سرازیری خیلی راحت تر از بالا رفتن است.

کنار اکثر خانه ها بند لباس آویزان است اما نمیدانم چرا اینجا خیلی بد به نظر نمی آید شاید چون با دکور ماسوله سازگار است!

گلدانهای شمعدانی که بیشتر معرف ماسوله اند به خاطر سرمای امسال هنوز گل نکرده اند. یاد شمعدانی خودم می افتم. برگهاش زیاد است اما هنوز گل نکرده!

بعضی از کوچه های ماسوله هم به لطف صاحبخانه بی سلیقه بیشتر به خرابه شبیه اند...

 

 

ساعت : 20

روبروی بازار ماسوله چند رستوران که نه چند پشت بام است که روی آنها نیمکت چیده اند و بیشتر شبیه قهوه خانه اند...

روی نیمکت ها گلیم انداخته اند.

گلیم ها هم محصول ماسوله اند و قیمت آنها از 60000 تومان شروع می شود.

روی نیمکت که می نشینم بازار کاملا پیداست...

یک چایی سفارش می دهیم. قوری دو نفره به مبلغ 1000 تومان...

طعم چایی فوق العاده است.

.

هوا کم کم تاریک می شود و مه پایین تر آمده. منظره بی نظیری است...

 

ساعت : 20:30

برای خواندن نماز به مسجد ماسوله می رویم...

در راه جوانی با چرخ دستی در حال فروش گیاهان طبی ماسوله است ...

اظهار می کند که سبزیخوار است و گوشت مصرف نمی کند. زنجبیل و دارچین و قولنج(!) می خریم و نیم ساعتی هم با او صحبت می کنیم.

هوا تاریک شده و یکی یکی به چراغهای روشن ماسوله اضافه می شود.

دوربین ما توانایی بیان زیبایی شبهای ماسوله را ندارد اما چشمان مان چرا...

 

صدای اذان می آید و راهی مسجد می شویم...

 


 
196.ماسوله...حرکت...
ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

یکشنبه 26 اردیبهشت 89

 

ساعت : 16.30

حدودا دو ساعتی است که در راه هستیم. جوجه راس ساعت 14:30 به دنبالم آمده بود. اولین کاری که قبل از سوار شدن ماشین انجام دادم برداشتن شالم از داخل صندوق عقب بود. مقنعه ام را در آوردم و بدون اینکه تا کنم آن را روی صندلی عقب پرت کردم. تازه یکی از کاتالوگ های جوجه را هم روی آن گذاشتم تا مبادا چشم ام به آن بیفتد!!!

می خواستم از زندگی روزمره کاملا جدا شوم. آزاد ِ آزاد...

.

تا عوارضی کرج اتوبان کمی شلوغ بود و من دائم تکرار می کردم: "خدا کنه ترافیک نباشه!"

و خدا کاری کرد که ترافیک نبود.

هرچه جلوتر می رفتیم تعداد ماشین ها کمتر می شد و من خوشحال تر.

فقط دشت بود و دشت بود و دشت...

نهار نخورده بودیم. جلوی یکی از رستوران های سر راهی نگه داشتیم اما به محض باز کردن درب آن بویی به دماغم خورد که دلم را به هم زد. ناچار برگشتیم و تصمیم گرفتیم نهار و شام را یکباره در رستوران محمود رشت بخوریم!

 

ساعت : 18

به منجیل و رودبار رسیدیم. شهر توربین های بادی و البته زیتون. سرعت چرخش توربین ها نشان از سرعت زیاد باد میدهد. هوا عالی است. نه سرد ، نه گرم و البته تمیـــــــــــز.

سد در سمت راست مان دیده می شود .خدا را شکر آب بسیار زیادی پشت سد جمع شده که حاکی از باران خوب امسال است...

از آنجا ما زیتون خورهای قهاری هستیم مسلما نمی توانیم از اینجا دست خالی برویم.

کنار جاده پارک می کنم و برای خرید زیتون به طرف دیگر خیابان می رویم . سرعت ماشینها وحشتناک است...

بوی رب انار توی مغازه پیچیده . دهانم پر از آب می شود. دو بسته آلوچه بر می دارم. مغازه دار یک ظرف کوچک زیتون پرورده اشانتیون می دهد. یک قاشق رب انار ملس هم روی آن ریخته...

یک قاشق خودم می خورم و یک قاشق هم دهان جوجه می گذارم.

"اووووووووووووووووم به به ..."

از همین مغازه خرید می کنیم.

دو نوع زیتون یکی ساده و یکی پرورده می خریم تا هم با شام بخوریم و هم تستی کرده باشیم برای خرید کلی در راه بازگشت!!!

حدودا یکساعت تا رشت فاصله است. دوباره جوجه پشت رُل می نشیند.

هر چه به رشت نزدیک تر می شویم رنگ سبز بیشتر دیده می شود و این برای من یعنی دریا نزدیک است...

 

ساعت : 19.30

مقابل رستوران محمود هستیم که در ورودی شهر رشت و در سمت راست جاده قرار دارد. رستوران معروفی است و قبلا هم معرف حضور ما بوده!!

برادر همین آقا محمود کمی جلوتر و در سمت چپ جاده رستوران محرم را اداره می کند که البته ما آن را هم قبلا تست کردیم ولی محمود بهتر است!

از اینجا به بعد عبارت چلو کباب با پلو کباب جایگزین می شود. مسئول رستوران می گوید که غذا نیم ساعت دیگر آماده می شود.

تصمیم می گیریم کمی پیاده روی کنیم تا غذا آماده شود! پیاده به سمت میدان اصلی شهر راه می افتیم...

کنار جاده وانتی ها توت فرنگی و خربزه و سیر می فروشند. سیرها را که می بینیم دلمان ضعف می رود! آخر ما سیر خورهای قهاری هم هستیم اما دریغ و افسوس و آه و فغان که نمی توان آن را همیشه خورد!

سیر تازه اینجا کیلویی 500 تومان است و توت فرنگی جعبه ای کیلویی 700 تومان. قیمتها خیلی فرق دارد.

کنار پیاده رو آقایی روی صندلی نشسته از او می پرسیم که تا ماسوله چقدر راه است؟

آقا : یه ساعته. موخوای الان بری ؟؟متفکر

جوجه : نه شب تصمیم داریم بریم بندر انزلی. فردا صبح انشا ا...

آقا : موخوای شب بومونی اونجا؟متفکر

جوجه : آره می خوایم فردا صبح با صدای دریا بیدار شیم!! جای خوب سراغ دارین شما؟

آقا : نه ولی ما جای شوما بودم اونجا نمی رفتم! من خودوم شخصا حاجی بکنده رو ترجیح میدم!از خود راضی

من : حاجی بکنده کجاست؟دریا داره؟یول

آقا : حسن روده. تابلو داره. از هر کی بوپورسی بهت می گه.ابرو

و تعریف و تعریف که آنجا خیلی آزاد است و باز است و ...

من هم که عاشق لهجه ها، گوش می دهم.

 

ساعت : 20.10

به رستوران برگشته ایم. یک کاسه سیر ترشی و یک کاسه ماست سفارش می دهیم و زیتون پرورده را هم روی میز می گذارم!!

کره محلی بوی خوبی می دهد...

کباب کوبیده اینجا بی نظیر است ...

و میرزا قاسمی. فقط نسبت به گذشته خیلی چرب است...


و صورتحساب :

پلو کباب  6000

میرزاقاسمی 3000

ماست 800

دوغ 600

سیر ترشی 400

اذان رشت حدودا یک ربع دیرتر است. نماز را در نمازخانه رستوران می خوانیم و حرکت...

 

ساعت : 23

تصمیم گرفتیم شب را در حاجی بکنده مستقر شویم! بعد از دو ساعت چرخیدن و بالا پایین کردن بالاخره حاجی بکنده را پیدا کردیم.

پنج کیلوتر نرسیده به بندر انزلی محوطه ای شلوغ کنار ساحل که چیزی جز آلاچیق دیده نمی شود.

و دریااااااااااااااااااااااا

بالاخره به دریا رسیدیم...

فردا تعطیل است و جمعیت که اغلب شامل دختران و پسران جوان هستند یا روی آلاچیق ها نشسته اند یا کنار ساحل بساط انداخته اند و از دیدن دریا لذت می برند. مفهوم آزادی تا حدی برایمان روشن شد اینجا خبری از گشت ارشاد نیست!

مطمئنا نمی توان در آلاچیق شب را صبح کرد پس دوباره به سمت جاده برمی گردیم...

 

ساعت : 23.45

تا به حال دو محوطه را که تابلو هتل ساحلی دارند دیده ایم. اما قیمتها نسبت به ویلاها  واقعا نا معقول هستند. یک ویلای کثیف با بوی نم کافی شبی 60000 تومان.

ضمن اینکه مسئول هتل ساحلی ادعا می کند دریا از اینجا دیده می شود. اما ما دریایی نمی بینیم!!!

آقا : اوناهاش الان شبه پیدا نیست.

جوجه : پس چرا صداش نمیاد؟

آقا : آخه دریا خیلی آرومهههههههههههههه

جلوتر می رویم تا از بودن دریا مطمئن شویم. خوب ما این همه راهمان را به خاطر دریا دور کرده ایم!

آقا : اوناهاش جلوی ما یه رودخونه است ، پشتش یه دیواره که پشت اون بری جلو ساحل دریاست!!!!

 

ساعت : 24.30

ترجیح دادیم حالا که نمی توانیم با صدای دریا بیدار شویم حداقل امنیت هتل را داشته باشیم.

به هتل بهاران که انتهای ساحل حاجی بکنده است آمده ایم. هتل تمیزی است و با 40 درصد تخفیف شبی 37000 تومان است.

دریا از اتاق مان دیده می شود اما صدایش نمی آید. طبق گفته مسئول هتل آرامی دریا بی سابقه است.

دلم می خواهد کنار دریا قدم بزنم اما واقعا خسته ایم. فقط دوش می گیریم و می خوابیم.

امیدوارم تا صبح دریا طوفانی شود تا ما از صدایش بیدار شویم...