ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

237.ما...
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

.

.

.

.

برمی گردیم،

اگر خدا بخواهد...


 
236.تولدم مبارک...
ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

من جزو گروه دوم نظام جدید تحصیلی بودم که البته الان دیگر جدید نیست!

17 ساله بودم و پشت کنکوری.

آن موقع تب کنکور خیلی داغ تر از حالا بود و ورود به دانشگاه هم سخت تر. نه غیر انتفاعی وجود داشت نه شبانه و نه اجازه پدرم برای تحصیل در شهرستان.

آخر شبها بعد از جویدن (!) کتابهایم سجاده ام را پهن می کردم نماز شب می خواندم و دعا می کردم در کنکور قبول شوم...

"خدایا من فوق دیپلم قبول شم که 19 سالگی درسم تموم شه بعد ازدواج کنم، 20 سالگی بچه دار شم که وقتی بچه ام 20 سالش شد من 40 سالم باشه تا مادر جوونی باشم!!!"

ظاهرا عقلم بیشتر از حالا کار می کرده که می فهمیدم مادر باید جوان باشد.

آن موقع فکر نمی کردم درسم 4 سال طول بکشد ، یکسال هم شاغل شوم ، در 22 سالگی ازدواج کنم ، 8 سال هم به فکر بچه نباشیم و تازه معتقد باشم زود ازدواج کردم!

.

همه اینها را گفتم که بگویم فردا من وارد چهارمین دهه زندگیم خواهم شد و هنوز رسما مادر نشدم.

البته خیلی هم با برنامه های خدا توفیری ندارد. یک ده سالی اختلاف داریم که آن را هم بزرگی اش می بخشیم!!

.

حالا لوبیا که 20 ساله شود من 50 ساله خواهم بود. یک مادر کمی جوان!!!

 

 


 
235.من
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

حرفش را که می زنم گریه ام می گیرد...

لابه لای مانتو ها و شلوارهای سفید می چرخم و بغض می کنم...

سی دی اش را می بینم و گریه می کنم...

ملافه هایی که قرار است ببریم را تا می کنم و اشکم در می آید...

چمدانها ، وای دیدن چمدانها...

دیشب حتی یک لیف نو را کنار باقی وسایل گذاشتم و گریه کردم. لیف را از ماسوله خریده بودیم از همان زنهایی که روی پشت بام می نشینند. اگر می دانستم لیف را کجا قرار است ببریم دست بافنده اش را می بوسیدم. چه دست سبکی...

گاهی که تنها هستم اشکم روی لباسم می ریزد ، جوجه که کنارم است همانجا گوشه چشمم جلویشان را می گیرم.

با کسی نمی توانم خداحافظی کنم. بغضم نمی گذارد...

انگار به این جمله "ما داریم میریم" حساس شده ام.

خودم میدانم دردم چیست... چه مرگم شده... این همه بغض و گریه. این همه بی تابی.

چطور بگویم. آنوقت نمی گویند چه بنده ناشکری است!

.

همه اش بخاطر روز بازگشت است. هنوز نرفته فکر روز آخرم. چطور برگردم. چطور می توانم برگردم. یک هفته برای این همــــــــــــــــــه سال انتظار خیلی کم است. خیلی کم.

حتی اگر دعاهایمان از آن موقعی که با جوجه همخانه شدیم را حساب کنی...

حتی اگر فقط همه دعاهای بعد از حمام را حساب کنی...همه آن عافیت گفتن ها...

"عافیت باشه. انشا الله حموم زیارت خونه خدا"

حتی اگر فقط آنها را شمرده باشی...

یک هفته خیلی کم است... خیلی کم...

.

.

.

اگر خدا بخواهد جمعه شب پرواز می کنیم...


 
234.Damn!
ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

باز دوباره انگشتر مورد علاقه ام از دستم افتاد...

دوباره نگین اش هم افتاد.

این دفعه سومه!

اعصاب ندارم.


 
233.تبعیض تا کجاااااااااا
ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

ببخشید، ما داخل لباسهایمان کولر داریم که تعطیل مان نکردند!

لعنت به این مدل تعطیلی های تبعیض کاری (در مایه های تبعیض نژادی)


 
232.صابون
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

هیچ ماده شوینده ای مزخرف تر از صابون سراغ ندارم.

دستشویی که بعد از یک ساعت سابیدن برق انداختی ، در عرض پنج دقیقه گند میزند!

.

.

.

می دانم مایع دستشویی به پوستت نمی سازد. پس صابون بزن. من عاشقانه دستشویی را می شورم...


 
231.گل خشک
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

تازه فرصت کردم بخشی از گل خشک ها را سر و سامان بدهم.

گل هایی که برای نوروز خریده بودیم! تقریبا 4 ماه پیش...

انگار نه انگار که از نوروز 4 ماه می گذرد ، انگار همین هفته قبل بود. باغ گل رفتیم... گل خریدیم... هفت سین چیدیم...

چشم بر هم بزنی نوروز ٩٠ هم میرسد. مامان راست می گوید: بیست ساله که بشوی سالهای عمرت می دوند.

هنوز اما گل رزهایم داخل کمد دیواری آویزان اند. امیدوارم تا سه ماه سوم سال دوام بیاورند!


 
230.جام جهانی
ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

کلا پیش بینی های ما برای جام جهانی برعکس بود. دریغ از حتی یک مورد موفقیت آمیز.

فعلا خودمان، خودمان را شطرنجی کرده ایم...


 
229.Shaun the sheep
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

یعنی من مرده چشمها و نگاهشان هستم. حتی اگر هیچ کار خنده داری هم نکنند!


 
228.سوسن خانم!
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

چند وقت پیش چند تا ایمیل داشتم با عنوان "آهنگ سوسن خانم"!!

همه را پاک کردم.

هفته قبل هم ایمیلی داشتم با عنوان "آهنگ اسمال آقا در جواب سوسن خانم"!!

آن را هم پاک کردم.

اسم سوسن خانم در ذهنم مانده بود...

.

دیروز تولد دختر دایی ام بود. بعد از کلی شلوغ پلوغ بازی و رقص و سر و صدا همه آرام نشسته بودند و کیک می خوردند.

ناگهان با شروع یک آهنگ جدید همه بچه ها و بزرگترها وسط ریختند و فریاد زدند:

آآآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخخخخ جون سوسن خانم

خدا را شکر کردم که بالاخره می فهمم قضیه این سوسن خانم چیست!یول

تمام مدت گوشم را تیز کردم تا ببینم این چه آهنگی است که اینقدر طرفدار دارد، ایمیل می شود و یکی دیگر هم در جوابش یک آهنگ دیگر می خواند.

فقط گوش می کردم...

اما باور کن هیچی دست گیرم نشد. حتی اگر باز هم اتفاقی آن را جایی بشنوم نمی فهمم این آهنگ سوسن خانم است!

حالا از دیروز فکر می کنم پیر شدم آیا... یا خنگ... یا شاید هم اُمُل!!

و نمی دانم برای لوبیا مهم است که مادرش آهنگ سوسن خانم را بشناسد یا نه.

 


 
227.خیر مقدم، لوبیا...
ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

می چرخم و می چرخم و جیغ می زنم.

می خندم. از ته دل می خندم. بلند...

و دوباره جیغ می زنم...

شادی می کنم و اشک توی چشمهایم جمع شده. هنوز باورم نمی شود.

دلم می خواهد بالا و پایین بپرم اما...

مامان و بابا و جوجه با تعجب نگاهم می کنند ، می خندند و مامان داد می زند : "یواششششش"

این همه شادی...

این همه خنده...

این همه ذوق و اشتیاق...

برای اینکه درست شد... بالاخره درست شد.

بعد از این همه سال آرزو. بعد از این همه انتظار. بعد از این همه التماس...

چقدر توی عکسها و تصاویر دیدم ات و گریه کردم.

چقدر توی خاطرات دیگران ، حرفهای شان ، توی دهانشان خودم را با تو دیدم.

چقدر بغض کردم و حسرت خوردم به آنها که داشتند می رفتند و چقدر گریه کردم بعد از دیدن آنهایی که از پیش تو بر می گشتند...

چه کسی فکرش را می کرد وعده دو سه سال آینده به امسال و به این ماه بیفتد...

آن هم این همه ناگهانی.

من و جوجه، با هم... به زودی...

انگار خدا این همه سال ما را منتظر گذاشت تا لوبیا هم با ما بیاید.

انگار خدا لوبیا را بیشتر از ما دوست دارد.

انگار خواب می بینیم.

انگار این ما نیستم که به خانه خدا دعوت شده ایم...

انگار این ما نیستیم که راهی شده ایم...

به زودی...

.

.

.

لوبیا را خیلی بیشتر از قبل دوست دارم...

 


 
226.می خواهم میهمان تو باشم...
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

خدایا،

من که امسال نمیتوانم به میهمانی سی روزه ات بیایم.

حداقل این هفت روز را از من دریغ نکن.

 

با التماس فراوان

 

 


 
225.دختر یا پسر!
ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

یکی : لکه بینی داری؟؟؟ بچه ات پسره خواسته رو نما بده!

من :

یکی دیگه : ویار نداری؟؟؟ بچه ات دختره

من :

یکی دیگه : شوهرت از در اومد تو چاقو دستش بود. بچه ات پسره

من : 

یکی دیگه : بهمن به دنیا میاد؟؟ دختره حتما

من :

یکی دیگه : کتونی خریدی براش؟؟ پسره ها

من :

یکی دیگه : قلبش آروم می زنه؟؟ دختره آخه پسر رو اسب سواره قلبش تندتر می زنه!

من :

.

.

.

پ ن :

دوست عزیز اگر x با x ترکیب شود جنین دختر و اگر x با y ترکیب شود جنین پسر خواهد بود. این سرعت x و  y است که جنسیت را تعیین می کند و گر نه هیچکدام نه ماههای سال را می شناسند ، نه کتانی و چاقو را دیده اند و نه اسب آن داخل جا می شود که بخواهند سوارش شوند!!

و این پست ادامه دارد...


 
224. 24!
ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

ما از دیروز شروع کردیم و داریم سریال 24 را می بینیم.

در کل 8 فصل و هر فصل 24 قسمت.

تا الان که 5 قسمت از فصل یک را دیده ایم نمره من 20 از 100 و نمره جوجه 30 از 100 است.

نمره من برای لاست 99.99 از 100 بود! آن 0.01 هم بخاطر پیچاندن فصل آخر بود که کاملا مشخص بود نویسنده یا کم آورده یا دیگر حوصله اش نرسیده بهتر بنویسد!

نمره جوجه برای لاست هم 80 از 100 بود.

طبق تجربه (!) احتمالا تا سه هفته آینده تمام خواهد شد. آن موقع نظر قطعی ام را خواهم گفت.


 
223.
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

خدایا،

میوه های تابستانت با زمستانت قابل مقایسه نیست. نمی دانم حکمت اش چیست؟

.

.

آلو ، گیلاس ، گلابی ، شلیل ، زردآلو ، خیار ، هلو ، موز.

من : دلم داره می ترکه به نظرت آخریشو چی بخورم؟

جوجه : بیا آلو بخور برات گذاشتم اینجا.

من : مرسی کمک بزرگی بود!بغل


 
222.فوتبال
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

با اینکه از آلمانی ها بدم می آید ولی انگلیس گند زد.

.

.

کلا من و جوجه طرفدار تیمی هستیم که بیشتر گل می خورد!


 
221.من
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

خدایا،

وقتی که حالم خوب نیست، از این دنیای به این بزرگی ات فقط دلم خانه نارنجی را می خواهد.

پس از من دریغ نکن...


 
220.لوبیا!
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

بالاخره دیدمش!

نه شبیه من بود و نه شبیه جوجه.

حالا نمی گویم همه فامیل مان چشم آبی و گیس طلایی اند. ولی حداقل شبیه لوبیا هم نیستیم . همان لوبیای آبگوشت!

نمی دانم به چه کسی رفته...

.

.

.

سالهاست که نیمی از روزم را به مانیتور خیره می شوم. اما هیچوقت فکر نمی کردم از دیدن یک لوبیای سیاه متحرک در مانتور گریه کنم!

قلب لوبیا به شدت می تپید...


 
219.من فرق دارم!
ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

برای شروع مراقبت از تو پنج روز سخت را استراحت مطلق بودم!

.

.

.

فکر می کردم من از آنهایش نیستم. از آنها که بارداری مانع روزمرگی هایشان می شود. فکر می کردم من با بقیه فرق دارم!

سه شنبه بعد از ظهر تصمیم گرفتم در یک اقدام انتحاری حال اساسی به حمام بدهم. انواع و اقسام شوینده ها را جلوی درب چیدم، دستکش هایم را پوشیدم و با یک پرش(!) پرده حمام را پیروزمندانه روی میله آن انداختم...

دو ساعتی را توی حمام چرخیدم. از سقف تا زمین ، دیوار ، دستشویی و توالت فرنگی... همه را برق انداختم و در نهایت با یک لبخند رضایت بخش حمام را ترک کردم!

قضیه به همین جا ختم نشد چون بعد از آن گیر دادم تا توالت را هم برق بیندازم. قافل از اینکه دارم چه بلایی سر خودم می آورم و فقط خدا می دانست!

.

صبح چهارشنبه طبق روال هر روز ساعت ٧ کارت زدم. می خواستم صبحانه بخورم که چیزی احساس کردم...

داخل دستشویی فقط اشک بود که روی صورت رنگ پریده و شوک زده ام پایین می آمد چرا که قطره های خون را روی لباس ام دیده بودم.

در هر حال با اسکورت دو ماشین و یک هیئت همراه به بیمارستان صارم رفتیم و ماجرا ختم به خیر شد. اما حالا تا آخر راه را باید خیلی خیلی بیشتر از قبل مراقب باشم و دارو هم مصرف کنم.

.

.

گفتم برای آنها که مثل من بی تجربه اند و به تجربه بزرگتر هایشان هم اهمیت نمی دهند و فکر می کنند...

                با بقیه فرق دارند!