ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

247.ربنای شجریان...
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

واقعا فکر می کنید بعد از این همه سال یادمان می رود ماه رمضان است و لذت شنیدن ربنای شجریان ...

واقعا فکر می کنید آنقدر دست و پا چلفتی و خاک بر سر هستیم که نمی توانیم قبل از افطار صدای ربنای شجریان را در خانه هایمان پخش کنیم.

واقعا فکر می کنید محتاج صــــد ا و ســــیــمــای *د و لــت مـــهــر و ر ز ی هستیم!

.

.

.

مناجات و ربنای شجریان را از اینجا دانلود کنید، پشت سرش اذان موذن زاده اردبیلی (رحمه الله) را بگذارید و به آسمانها بروید...

 


 
246.آه ه ه ه ه ه...
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

رمضان است و من روزه نمی گیرم...

باورش برایم سخت است...مثل دیدن ماست سیاه!


 
245.مکه...روز ششم...
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

چهارشنبه 6 مرداد ٨٩

 

ساعت : 3

برای آخرین طواف و آخرین نماز جماعت به مسجد الحرام آمده ایم. امروز ساعت 12 ظهر به سمت فرودگاه جده حرکت می کنیم.

آخرین طواف حس خوبی ندارد. این که نمی دانی دیگر  کی بتوانی خانه خدا را دوباره ببینی عین غصه است. می چرخی ، دورش می گردی ، سلام میدهی و ذکر می گویی اما به دلت نمی چسبد. چون وقت رفتن است. وقت دل کندن.

 

ساعت : 7

روی پله های همیشگی نشسته ایم. چند تا عکس دیگر می اندازیم و با جوجه کارهایمان را مرور می کنیم . به این نتیجه می رسیم که بین ساعت 9 تا 10 وقت داریم تا برای بار آخر به مسجد الحرام بیاییم.

برای خوردن صبحانه به هتل می رویم خوشحال می شویم از اینکه بازگشتی در کار است!

 

ساعت : 10

در دلم می گویم "این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست. دیگه وقت رفتنه... باید بری...اگه قرار باشه هر کی که می ره، دیگر برنگرده پس کی نوبت نرفته ها می شه؟؟!!"...

برای بار آخر به مسجد الحرام آمدیم. همه کارهایمان را کرده ایم و چمدان ها را هم تحویل دادیم. همه چیز برای رفتن آماده است بجز دلهایمان...

از خدا تشکر می کنم که سعادت دیدن خانه اش را در جوانی نصیب من و جوجه کرد. یکبار دیگر حاجتهایم را می گویم. همه حاجت هایی که اولین بار بعد از دیدن خانه اش گفته بودم. و بلند و از ته دل می خواهم که پدر و مادرهایمان را دوباره به خانه اش دعوت کند.

آخرین سجده شکر را به جا می آورم و بلند می شویم.

مسیر برگشت درست پشت سرمان است. پله های زیر زمین صفا و مروه... همان پله هایی که هر روز با ذوق بالا می آمدیم و حالا باید برای آخرین بار پایین برویم و می دانیم که دیگر بالا آمدنی در کار نیست...

روی اولین پله می ایستیم. خداحافظی نمی کنیم. دعای وداع هم نمی خوانیم. فقط می رویم... پشت مان به کعبه می شود... آرام و بی صدا اشک می ریزم. دلم می خواهد بلند گریه کنم... بغض گلویم را خفه می کند.

جوجه ساکت است و گرفته. سرش را پایین می اندازد، دستم را می گیرد و اولین پله را پایین می رود.

زیر لب می گویم: "خدایا مرسی که اجازه دادی به خونه ات بیایم"...

نمی دانی چه دردی دارد وقتی پله ها را یکی یکی پایین می روی، سرت را برمی گردانی و می بینی، کعبه با هر قدمت کوچک و کوچک تر می شود و هیچ کاری نمی توانی بکنی... مجبوری که بروی... باید بروی...

تمام دل خوشی مان این است که می دانیم موقع رفتن خدا را در خانه اش جا نمی گذاریم...

 

ساعت : 13

در راه فرودگاه جده ایم. حدودا یک ساعتی با مکه فاصله است. اتوبوس ساکت است. انگار غم دل همه را گرفته.

تازه یاد خانه نارنجی افتاده ام. چیزی که در این چند روز انگار وجود نداشت. تازه یادم افتاده تا چند ساعت دیگر خانواده هایمان را می بینیم. تازه یاد "ح" می افتم. چقدر دلم برایش تنگ شده.

یکی از هم کاروانیان یک بسته آجیل و آلو به همه تعارف می کند. سکوت می شکند. قرار است نهار را در فرودگاه بخوریم.

 

ساعت : 16

داخل فرودگاه جده نشسته ایم. رطوبت بالا و گرمای اینجا غیر قابل تحمل است. دقیقا شبیه بخارپز. تنها راه نجات، رسیدن به سالن سرپوشیده ای است که در آنجا باید بارها را تحویل دهیم و کارت پرواز بگیریم.

هم کاروانیان از هم خداحافظی می کنند و گاهی شماره تلفن رد و بدل می کنند. جوجه هم آخرین کل کل هایش را با روحانی کاروان می کند. دیگر شرکت نکردن ما در جلسات کاروان به عنوان یک جوک مطرح می شود و کسی گله و شکایت نمی کند.

نا گفته نماند قرار است به عنوان تنها نفراتی که در هیچ یک از جلسات کاروان شرکت نکردیم جایزه هم بگیریم!

طبق رایزنی های جوجه با مسئول پرواز و با توجه به شرایط من، دو صندلی در طبقه دوم هواپیما به ما داده می شود.

 

ساعت : 19.30

در هواپیما هستیم. طبقه دوم هواپیما جای جالبی است. فاصله صندلی ها بازتر و تعداد نفرات هم خیلی کمتر است. حدودا 20 تا 30 نفر. کابین خلبان جلوی رویمان است و جالب اینجا که درب آن هم باز است. خلبان را از پشت می بینیم. همه دکمه ها و دنده و دل و روده هواپیما هم پیداست. همان دکمه هایی که اکثرشان کاربردی ندارند (!)

انگار همه میدانند مسافران خانه خدا هیچکدام نمی توانند هواپیما ربا باشند. (البته عقل هم چیز خوبی است! و احتیاط)

مدیر کاروان و معاونش به طبقه دوم آمده اند و دارند یکی یکی با همسفرانمان روبوسی و خداحافظی می کنند و حلالیت می طلبند. ظاهرا به تهران نزدیک شده ایم.

بیرون را نگاه می کنم. خورشید در حال غروب است. چشمانم را می بندم و در دلم آرزو می کنم "یعنی میشه چشمهامو باز کنم ببنم دو هفته به عقب برگشتیم!"

چشمانم را باز می کنم... نه... همه چیز عین قبل است و زمان بازگشت نامعلوم...

 

ساعت : 20.30

نشستیم... در فرودگاه مهرآباد... جوجه موبایلش را روشن می کند... کمتر از 10 ثانیه صدای زنگ موبایل در می آید.

"ح" است:

: "سلام حاج خانوم! رسیدن به خیر. از کدوم درب پیاده میشی؟؟ا"

"سلاااااااااااااااام. خوبی؟؟ بابا ما که حاجی نیستیم. کو تا حاجی شدن! طبقه دوم نشستیم. فکر کنم میشه درب جلو هواپیما"

: " از پله ها که پایین اومدی من سمت راستت وایسادم"

ماسک ام را در می آورم و یک ماسک نو می زنم. تنها وسیله ای که این چند روز کمکم کرد تا راحت تر نفس بکشم.

پله های هواپیما را یکی یکی به شوق دیدن "ح" پایین می آیم... سمت راستم ایستاده و لباس فُرم پوشیده.

بغلم می کند و گریه میکند... می بوسم اش و فکر می کنم "خدا کنه از سوغاتیش خوشش بیاد!!"

 

ساعت : 23

یک ساعتی طول کشید تا بالاخره چمدانهایمان را تحویل گرفتیم. دوباره همان سرفه های کذایی و تهوع ناشی از چرک به سراغم آمدند.

صدایم تا حد خفگی قطع شده!! هر چه سعی می کنم صدایم را صاف کنم تا وقتی مامان را می بینم حالم خوب به نظر بیاید نمی توانم.

فقط سرفه می کنم و جوجه هم سرش را تکان میدهد. قرار است از همین جا به بیمارستان صارم برویم.

.

: "اِ... بابا اینها ، اوناهاشن"

جوجه برایشان دست تکان میدهد. اولین نفر از پشت شیشه بابا را می بینم که برایم دست تکان میدهد. کنارش مامان ، پدر و مادر جوجه و خواهرش ، شوهر خواهرش و تنها نوه شان.

همگی دارند با چشمهای قلمبه مرا نگاه می کنند و لب هایشان را گاز می گیرند. تازه فهمیدم علت تعجبشان ماسک من است!!

میدانند که مریض شده ام ولی نه تا این حد!

به جوجه می گویم : "من که ایدز نگرفتم اینها منو اینطوری نگاه می کنن"

ماسکم را کمی پایین می کشم اما در نمی آورم. نمی خواهم آنها هم این روزهای سخت را تجربه کنند.

 

ساعت : 24

رفتن به بیمارستان به خاطر منتظر بودن خاله اینها و برادرم جلوی خانه کنسل و  به فردا صبح موکول شد.

مراسم استقبال و قربانی گوسفند جلوی درب خانه نارنجی انجام شد و با میهمانها به داخل آمدیم. یک سری هم جلوی درب خداحافظی کردند و رفتند.

دارم فکر می کنم در این دو هفته یک بار هم یاد خانه نارنجی نبودم و احساس می کنم چقدر دلم برایش تنگ شده. خدا را شکر می کنم که به سلامت به خانه رسیدیم...

بدترین صحنه پس از ورود دیدن گلدانهایم است که هر کدام به طرفی آویزان شده اند. با اینکه مامان طبق برنامه ای که داده بودم آبیاری شان کرده اما گرمای خانه که من اصلا به آن فکر نکرده بودم حسابشان را رسیده است.

برگهای دیفن باخیا از پایین افتاده و معلوم است که چند تایی از آن هم به خاطر زرد شدن کنده شده اند...

ساقه های سرخس پریشان و آشفته...

و این که دیگر هیچ. تقریبا کچل شده...

میهمانها نشسته اند و من به گلدانهایم می رسم... مامان دائم تذکر میدهد:

"زشته... اینا به خاطر تو اومدن"

می نشینم اما دلم پیش گلدانهاست!

.

تازه دارم تغییرات خانه نارنجی را می بینم...

می فهمم کار مامان است. کادوهایش روز میز نهار خوری خودنمایی می کنند...

خیلی وقت بود دلم لاله می خواست اما خساست درونی ام مانع می شد!

.

.

.

فردای همان روز یعنی پنج شنبه شب مراسم ولیمه را در یک رستوران سنتی برگزار کردیم.

رستوران و غذا را دو هفته قبل با جوجه رزرو کرده بودیم و میهمانها هم توسط خانواده هایمان دعوت شده بودند. خدا را شکر همه چیز به خوبی و خوشی انجام شد.

.

حالا من مانده ام با خاطراتی که هرگز فراموش نمی شوند... کعبه ای که دوباره باید از تلوزیون ببینم ، قبله ای که دوباره یا پرده است و یا دیوار، و چمدان هایی که باز کردنشان یعنی تـــمـــــــام...

 

 


 
244.مکه...روز سوم...
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

یکشنبه 3 مرداد ٨٩

 

ساعت : 9.30

صبح با گلو درد وحشتناک از خواب بیدار می شوم. بینی ام هم گرفته. ظاهرا عرق های دیشب و جلوی پنکه نشستن کار خودش را کرده.

جوجه اصرار می کند که به درمانگاه برویم. اما من که نمی توانم دارو بخورم پس دکتر رفتن فایده ای ندارد.

حاضر می شویم و به مسجدالحرام می رویم.

از همان مسیر، روی همان پله ها و خیره به خانه خدا...

روی یک برگه کوچک اسم همه آنهایی که التماس دعا گفته بودند را نوشته ام. برگه را از جیب کیفم در می آورم و یکی یکی صدا می کنم.

فکر می کنم تا کسی از قلم نیفتاده باشد. خیالم که راحت می شوم قرآنم را باز می کنم، دو آیه می خوانم، چند دقیقه به خانه خدا خیره می شوم، سه آیه می خوانم و دوباره خیره می شوم...

می خواهم همه صحنه ها در ذهنم حک شوند. می خواهم همه جزئیات یادم بماند...

اذان ظهر را می گویند. به ساعتم نگاه می کنم 12.45...

همراه اذان اشک شوق می ریزم و شکر می کنم که اینجا هستم.

 

ساعت : 14

جوجه از دور می آید و خوشحال!

"بالاخره گرفتم"

و قرآن توی دستش را نشان می دهد. از روزی که به مدینه آمدیم دوست داشت قرآنی از اینجا هدیه بگیرد. دائم می گفت "خیلی دلم می خواد یه دونه از این قرآن ها داشته باشم"

می توانستیم بخریم. در خیابان های مدینه، پشت مسجد النبی همیشه چرخی هایی ایستاده بودند که این قرآن ها را می فروختند. اما جوجه دوست داشت هدیه بگیرد!

چند بار هم به دفاتر مسجد النبی مراجعه کرد. اما همه حواله اش کردند به مکه. می گفتند فقط در مکه قرآن اهدایی می دهند.

"چجوری گرفتی؟"

"کلی گیر دادم و اصرار کردم. گفت برو 5 دقیقه دیگه بیا. بعد که رفتم داد"

"عربی گفتی بهش؟؟"

"عربی ، انگلیسی ، قاتی پاتی!!"

روی برگِ اول قرآن نوشته : وقفِ لِله تَعالی

 

ساعت : 17

گلو دردم بدتر شده. صدایم هم گرفته. ظهر از رستوران لیمو گرفتم و با آب جوش خوردم، فایده ای نداشت.سعی می کنم خیلی به بی حالی ام فکر نکنم!

برای طواف مستحبی و نماز مغرب به مسجد الحرام می رویم. همان مناظر خشک و خیابان های نا مرتب...

از داخل اتوبوس یک سوپر مارکت بزرگ به اسم نوری می بینیم. مدینه که بودیم طبقه زیرین هتل مووِنپیک فروشگاه بزرگی بود که میوه و خوراکی را از آنجا تهیه می کردیم. اینجا اما هیچ مغازه ای اطرافمان نیست.

از کنار عرفات هم عبور می کنیم. تازه می فهمم اعمال عمره در مقابل تمتع چقدر ساده است.

به مسجد الحرام که می رسیم کارگرها محوطه سقف دار را خالی کردند و مشغول شستن زمین هستند.

.

.

.

بقیه روزها و شبهای مکه، همه به همین منوال گذشتند. بعد از خوردن صبحانه به مسجد الحرام می رفتیم. روی پله ها روبروی خانه خدا می نشستیم و قرآن و نماز می خواندیم...

یکساعت بعد از نماز ظهر برای نهار و استراحت به هتل می آمدیم و عصر دوباره راهی مسجد الحرام می شدیم و تا بعد از نماز اعشا آنجا می ماندیم و لذت می بردیم.

یکی، دو بار دیگر هم نیمه شب برای طواف مستحبی و نماز صبح به مسجد الحرام رفتیم. و البته لذت طواف سحر قابل مقایسه با ساعات دیگر نیست.

چمدان سوغاتی ها همانطور که تصمیم گرفته بودیم دیگر باز نشد. بازار و مرکز خرید هم نرفتیم. فقط مسیر هتل-مسجدالحرام و مسجدالحرام-هتل را با اتوبوس خط 13 طی می کردیم.

از روز سوم حال من روز به روز بدتر شد و چرک راه گلویم را کاملا بست. یاد ندارم در طول این همه سال زندگی ام اینطور مریض شده باشم.

حتی آب جوش را هم به زور و با درد زیاد قورت می دادم و بدن درد و بی حالی امانم را بریده بود.

روز پنجم، سه شنبه و نیمه شعبان بود. آنروز بعد از نماز صبح که به هتل آمدیم آنقدر حالم بد بود که برای نماز ظهر و عصر نتوانستم به مسجد الحرام بروم. کل آن روز در هتل ماندم و حسرت خوردم.

آن همه آب جوش و عسل، آب جوش و لیمو، آب پرتغال و آناناس هیچ تغییری در حالم نداد. حتی مراجعه به درمانگاه سازمان حج و تزریق سرم و دارو هم کمکی نکرد.

سه شنبه شب اما، برای گله و شکایت به مسجد الحرام رفتم. همه حرف هایم را آماده کرده بودم که به خدا بگویم و بتوپم. که چرا باید اینطور مریض و اسیر شوم. که چرا باید همه نمازهایم را روی پاهای بی حالم بخوانم. که لایق این همه گلو درد و تهوع توی این چند روز نیستم. که دیگر جانی و آبی در بدنم باقی نمانده.

با حرص زیاد پله ها را بالا رفتم. همان پله هایی که فردا غروب دیگر نبودم تا رویشان بنشینم.

پا گذاشتن ام به مسجد الحرام همزمان شد با اذان مغرب . چشم ام که به کعبه خورد همانجا نشستم و بغضم ترکید...

گریه و گریه و گریه... نمی دانم برای چی گریه می کردم. برای شکایت مریض شدنم یا دل تنگی که از صبح برای دیدن خانه خدا داشتم. دست خودم نبود. اشکهایم بند نمی آمد.

از نگاه عجیب اطرافیان فهمیدم که چقدر بلند گریه می کنم.

آن شب به هر بهانه ای اشکم سرازیر می شد. حتی هنگام نماز.

نمی خواستم به خودم دروغ بگویم. نمی توانستم دروغ بگویم. لحظه هایی که دوستشان نداشتم فرا رسیده بود. می دانستم .

همه بهانه ام این بود که فردا شب دیگر من اینجا نخواهم بود!


 
243.مکه...روز دوم...
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

شنبه ٢ مرداد ٨٩

 

ساعت : ١٠.٣٠

برای نماز ظهر به مسجد الحرام می رویم. با همان اتوبوس خط سیزده.

این اولین نماز ظهری است که می خواهیم کنار خانه خدا بخوانیم. دیروز ظهر به خاطر نخوابیدن شب قبل، خستگی راه و خستگی ناشی از انجام اعمال نتوانستیم حتی از جایمان بلند شویم.

خیابان های مکه را تازه دارم می بینم. قیافه شان مانند تلوزیون سیاه و سفید است. گاهی فقط بوته های شمشاد دیده می شوند.

نمی دانم ، شاید مسیری که هتل ما در آن قرار دارد اینقدر خشک و بی آب و علف است. حتی جداول هم رنگی نیستند.

به ندرت می توان تابلوهای راهنمایی رانندگی دید.

اینکه می گویند در مکه زنها صندلی جلو نمی نشینند هم صحت ندارد. بارها دیدم که در ماشین های مدل بالا و معمولی زنها جلو و بچه هایشان عقب بودند.

ساختمان های بلند و نیمه کاره...

و کوهها، تقریبا در همه جا دیده می شوند...

انتهای خط اتوبوس به ترمینالی می رسد که پشت ترمینال باب العلی مسجد الحرام است. در این دو روز به دیدن کبوترها در اینجا عادت کردیم. گاهی وسط خیابان هم دسته جمعی دیده می شوند.

از ترمینال تا باب العلی حدودا دو دقیقه ای راه است. آسفالت اینجا خراب و غیر مسطح است و البته دریغ از یک درخت!

از باب العلی تا نزدیک ترین درب ورودی خانه خدا حدودا چهار دقیقه راه است. اینجا قسمتی از حیاط سنگ فرش شده ای است که دور تا دور مسجد الحرام را احاطه کرده...

در مقابل هم ساختمانی است دراز که همان محوطه صفا و مروه است...

نمیدانم چطور اجازه داده اند پشت مسجد الحرام برج سازی کنند.

یاد همه حرف و حدیث های میدان نقش جهان اصفهان می افتم. برج سازی معضل همه جاست. حتی خانه خدا!

طبقه زیرین محوطه صفا و مروه، محلی است برای ورود به مسجد الحرام. استفاده از این درب ها هم خلاصی زودتر از آفتاب است و هم مزاحمتی برای کسانی که در حال سعی صفا و مروه هستند ایجاد نمی شود.

ضمن اینکه پله برقی برای استفاده از درب های زیر زمین در دسترس است.

از پله های زیر زمین بالا می آییم، وارد مسجد الحرام می شویم و خانه خدا را در روبرویمان می بینیم...

آرزو داشتم صحنه اول کعبه را از این ضلع می دیدم که نشد!

ظهرها بخاطر آفتاب و گرمای شدید تعداد طواف کنندگان خیلی کمتر است و حیاط خلوت و زیباتر...

روبروی خانه خدا، روی پله ها می نشینیم، نگاه می کنیم و لذت می بریم...

دوست دارم ختم قرآنی که در مدینه شروع کردم در مکه تمام کنم اما دلم نمی آید چشم از کعبه بردارم...

 

ساعت : 13.45

نماز ظهر را می خوانیم و برای نهار به هتل می رویم. از منظره ای که روبرویم می بینم خنده ام می گیرد!!

ظاهرا تکه ای از ماسوله هم اینجاست...

 

ساعت : 17

بعد از یک خواب بعداز ظهر و کمی استراحت با جوجه برای طواف مستحبی به مسجد الحرام آمدیم. با رفتن آفتاب و کم شدن حرارت تعداد طواف کنندگان هم بیشتر می شود.

لذت طواف مستحبی وصف ناشدنی است. اینکه دیگر نگران نیستی احرامت باطل شود و با خیال راحت دور خانه خدا قدم بر می داری و ذکر می گویی، حس فوق العاده ای است...

بعد از طواف دو رکعت نماز طواف مستحبی پشت مقام ابراهیم می خوانیم و برای نماز مغرب آماده می شویم...

دیگر جایم کاملا مشخص شده. اینجا روی پله ها، روبروی خانه خدا...

همین جا نماز می خوانم، قرآن می خوانم، دعا می کنم و همه آنهایی که التماس دعا گفتند را یاد می کنم...

 

ساعت : 21

تصمم می گیریم به هتل برویم و بعد از خوردن شام دوباره برگردیم و تا نماز صبح در مسجد الحرام بمانیم.

داخل رستوران همهمه ای است. بعضی از هم کاروانیان دوباره لباس احرام پوشیدند و عجله می کنند.

تازه می فهمیم امشب قرار است برای دوباره محرم شدن به مسجدی در اطراف مکه بروند. شرکت نکردن در جلسات فقط همین اینجا به ضررمان شد!!!

جوجه تصمیم دوباره مُحرم شدن را به خودم واگذار میکند. اولش خوشحال می  شوم که من هم دوباره می توانم به نیت پدر و مادرم اعمال انجام دهم اما فکر اینکه ممکن است مابقی روزهای مکه را به خاطر لوبیا بستری شوم و بلاهایی که احتمالا سر خودم و جوجه خواهد آمد... پشیمانم می کند.

جوجه دوباره غسل می کند، لباس احرامش را می پوشد و برای رفتن آماده می شود. می رود تا به نیت لوبیا اعمال بجا بیاورد. آخر ما همسفری داریم که هنوز بالغ نشده!

بوسه خداحافظی اش با اشک های من همراه است.

 

ساعت : 22.45

طاقت ندارم تا آمدن جوجه در هتل بمانم. فکر اینکه آنها طواف می کنند، نماز می خوانند، سعی می کنند و من خوابیده ام، دیوانه ام می کند.

چادرم را سر می کنم، یک شیشه آب معدنی بر می دارم و به سمت کوچه می روم. اتوبوس کاروان هنوز راه نیفتاده، جوجه در لابی ایستاده و با دیدن من تعجب می کند.

می گویم که می خواهم به حرم بروم و آنجا منتظر بمانم تا اعمالش را انجام دهد و با هم به هتل برگردیم.

تا اتوبوس شماره 13 بدرقه ام می کند و تنها به سمت مسجدالحرام می روم...

 

ساعت : 2.30

سرم را از روی صندلی بلند می کنم، جوجه با یک لیوان آب زمزم بالای سرم ایستاده. اعمالش را انجام داده و همان جای همیشگی بالای پله ها و روبروی خانه خدا به دنبالم آمده.

: "قبول باشه. من باید آب بدم دست ات . نه تو"

حالا لوبیا هم حاجی شده...


 
242.مکه...شب اول...
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

جمعه ١ مرداد ٨٩


ساعت : ١٨

برای نماز مغرب به مسجد الحرام آمده ایم. اذان های اینجا هم مانند مدینه است با این تفاوت که به نسبت مسافت یک ربع زودتر شروع می شود. ضلعی که درب خانه خدا در آن قرار دارد همیشه شلوغ تر از جاهای دیگر است. برای نماز خواندن در آن ضلع باید حداقل یکساعت زودتر آنجا بنشینی و جا بگیری.

البته هیچ تضمینی نیست که یک دقیقه قبل از نماز یک خانم عرب دقیقا جلویت ننشیند و هیچ توجهی هم به تذکر تو نکند. این مسئله برای من بیش از سه بار در مدینه و مکه رخ داد و جایم را برای خواندن نماز از دست دادم!

صحنه نماز های شب که هوا تاریک می شود شاهکاری است که در هیچ عکس و نقاشی نمی گنجد. آن همه چراغ ، آسمان مشکی و از همه زیباتر کعبه که جمعیت کثیری به دورش می گردند.

بعد از نماز مغرب و اعشاء شعاع دایره طواف کل حیاط را می گیرد. انگار می کنی این حیاط است که می چرخد نه مردم!

برای طواف مستحب مجبوری بعد از مقام ابراهیم دور کعبه بگردی و بخاطر بزرگ شدن شعاع طواف دورها هم طولانی تر می شوند.

مقام ابراهیم ضریح کوچکی است که مقابل درب خانه خدا و در فاصله حدودا 30 متری از کعبه قرار دارد . طواف واجب باید بین کعبه و مقام ابراهیم انجام شود...

در طول مدتی که در مکه بودیم فقط یکبار توانستم داخل اش را ببینم. جای پای حضرت ابراهیم در آن قرار دارد...

 

ساعت : 20

بین نماز مغرب و اعشا به طبقه دوم آمده ایم . جایی که بیشتر افراد با ویلچر در حال طواف هستند. منظره بی نظیری است...

از این بالا انگار زمین می چرخد...

اینجا می شود دور از چشم مامورها فیلم و عکس هم گرفت...

دربهای ورودی مسجد الحرام از اینجا پیداست بالای هر درب دو گلدسته قرار دارد...

که باب الفهد و باب السلام دو تا از آنها هستند...

بزرگ ترین ساعت جهان هم مشرف به کعبه در حال ساخت است. می گویند عقربه های این ساعت از فاصله 25 کیلومتری مشخص اند...

طبقه دوم مسجد الحرام از طبقه اول گرم تر است. شاید برای همین خلوت تر است. گاهی تعجب می کنم از اینکه بعضی ها در این گرما خوابیده اند...

تمیزی و سیستم نگهداری اینجا نسبت به مسجد النبی خیلی خیلی پایین تر است. گاهی بوی بدی در فضا پخش می شود که ظاهرا ناشی از آبهایی است که روی زمین می ریزد. ضمن اینکه اینجا با توجه به باز بودن محیط تهویه خوبی وجود ندارد. تنها پنکه ها هستند که هوا را جابه جا می کنند که آن هم به خاطر بزرگ بودن مسجد اصلا به چشم نمی آیند.

نمی فهمم! اینجا خانه خداست باید بوی عطر و گل و گلاب بدهد. باید زمینهایش برق بزنند و خیابانهایش از بهترین سنگ فرش ها باشند. اما دریغ...

حتی آب داخل کلمن ها هم که همه جا دیده می شوند گرم هستند.

آب زمزم...

 

ساعت : 22

در راه هتل هستیم. بعد از خواندن نماز اعشاء برای شام به هتل می رویم. غذاهای اینجا نسبت به مدینه بهترند اما هنوز خشک و تکراری.

گاهی فکر می کنم غذاهای مانده ظهر را برای شب سوپ می کنند. آخر تا حالا سوپ برنج و شوید با عدس ندیده بودم. (نهار باقالی پلو بود ، صبحانه عدسی!! )




 
241.مکه...روز اول...
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

جمعه ١ مرداد ٨٩


ساعت : ٢.۴۵

در مکه ایم و به هتل رسیدیم. استقبال پر شوری هنگام ورود به هتل از ما شد. چای و لیمو آماده کرده اند و یکی یکی خوش آمد می گویند.

هوای مکه خیلی بهتر از مدینه است. اینجا باد داغ نمی آید.

کارت اتاق راتحویل می گیریم . طبقه هشتم اتاق ٨١٣ . پشت درب اتاق ها پر از چمدان است . چمدان های ما هم که دیروز فرستاده ایم پشت درب اتاق مان هستند.

اتاق را که میبینم می خواهم بال در بیاورم. بسیار تمیز و مرتب.

اتاق ، ملافه ها و از همه مهمتر دستشویی برق می زند. اینجا عین خانه نارنجی راحتم...

هم کاروانیان تصمیم گرفتند استراحت کنند و صبح برای انجام اعمال به خانه خدا بروند.

من و جوجه از این تصمیم ناراحتیم. اینکه لباسهای احرام مان را در بیاوریم، تا صبح بخوابیم و دوباره لباس بپوشیم حس قشنگ محرم شدن و این حال و هوایی که الان داریم را از بین می برد.

ضمن اینکه دائم باید مراقب آینه ها باشیم ، نگاه بد به هم نکنیم (!) و شک کنیم نکند احرام مان باطل شود.

تصمیم می گیریم همین حالا حرکت کنیم. تجدید وضو می کنیم، کمی پول داخل جیب شلوارم می گذارم و حرکت می کنیم. دو تایی...

 

ساعت :‌ ٣.١۵

از هتل تا مسجد الحرام را باید با اتوبوس برویم. مسئول هتل هنگام ورودمان توضیح داده بود که خط ١٣ همیشه روبروی هتل ایستاده. انتهای خط باب العلی مسجد الحرام است. به خیابان میرویم. اتوبوس جلوی درب هتل ایستاده. سوار می شویم. فقط من هستم و جوجه.

کمی جلوتر مقابل یک هتل دیگر اتوبوس می ایستد. چند تا از هموطنان مان سوار می شوند. دارند برای نماز صبح می روند. ظاهرا آنها روزهای قبل به مکه آمده اند چون هیچکدام لباس احرام نپوشیدند.

همه که از اتوبوس پیاده می شوند می فهمیم به آخر خط رسیدیم. به خانه خدا. قلبم تاپ تاپ می کند.

به دنبال بقیه راه می افتیم... وارد یک حیاط بزرگ می شویم... آنقدر چراغ اینجا روشن است که عین روز می ماند... مقابل مان یک بنای خیلی بزرگ سرتاسر حیاط را اشغال کرده. زیباست.

نمیدانیم از کدام درب وارد شویم تا بتوانیم در اولین صحنه خانه خدا را ببینیم.

یک کاروان وسط حیاط نشسته اند و همگی لباس احرام پوشیده اند. روحانی شان دارد برایشان صحبت می کند. تصمیم می گیریم همراه آنها شویم تا صحنه اول را از دست ندهیم.

روحانی که حرف هایش کاملا به دل می نشیند یک بار دیگر مراحل اعمال را توضیح میدهد. می گوید آنها که بار اولشان است فقط زمین را نگاه کنند. جلوی پایشان هر وقت که او اعلام کرد سرش را بالا بیاورند تا خانه خدا را یکمرتبه ببینند.

قبلا شنیده بودم و او هم تکرار می کند که با دیدن خانه خدا سه حاجت برآورده می شود و اضافه می کند که خدا برای برآورده کردن حاجات محدودیت ندارد پس هر چه از خدا بخواهید. مرحله اول طواف و سپس نماز طواف است.

کاروان راه می افتد... روحانی بلند می گوید و ما تکرار می کنیم...

الله اکبر...

لا اله الا الله...

 وَ لله الحمد...

الله اکبر...

الحمد لله...

زانوهایم می لرزند... پاهایم شل شده... قلبم تند تند می زند... بغض دارد گلویم را خفه می کند و اشک می ریزم...

می گویم: خدایا این همه استرس برای من خوب نیست... نگاه کن قلبم دارد از سینه ام بیرون می زند...

الله اکبر...

لا اله الا الله...

به درب ورودی می رسیم... چند مامور کنار درب نشسته اند... کفش هایمان را در می آوریم... جوجه کفش هایم را می گیرد و با دمپایی های خودش داخل یک قفسه در جا کفشی می گذارد... ساکت است... یک جوری شده...

از اولین پله ها پایین می رویم... فقط زمین را نگاه می کنم...

به یک سالن رسیدیم... سمت راست و چپ مان مردم نماز می خوانند... وسط اما خالی است و محل عبور مردم... هنوز زمین را نگاه میکنم...

ته سالن به پله های سفید ختم می شود. جرات نمی کنم اطرافم را نگاه کنم. دیگه گریه هم نمی کنم... صدای قلبم را اما می شنوم... پله های سفید را پایین می آییم...

می دانم به حیاط رسیدیم... میدانم سرم را که بلند کنم خانه خدا را میبینم... جوجه کنارم ایستاده...

می پرسم: "هنوز ندیدی؟"

: "نه، سرمون بالا کنیم؟"

: "باشه" و می شمارم ... 1 ... 2 ... 3 ...

و اینجاست بیت الله الحرام...

فقط شُک.

لال می شوی وقتی برای اولین بار کعبه را می بینی...

مبهوتی،

حتی گریه هم نمی توانی بکنی. فقط شُک.

هیچ کلمه ، حرف یا جمله ای نمیتواند اولین دیدار کعبه را توصیف کند...

به زمین می افتیم و سجده می کنیم...

سبحان ربی الاعلی و بحمده

اگر نگرانی له شدن زیر دست و پای مردم نباشد دلت می خواهد ساعتها در سجده بمانی.

برای این همه عظمت ، برای این همه زیبایی ، برای رسیدن به آرزویی که این همه سال به دنبال خودت یدک کشیدی.

باید بروی تا ببینی...

از سجده بلند می شویم و حاجت هایمان را می گوییم. قبلا با جوجه آنها را مرور کرده بودیم و بین خودمان تقسیم شان کردیم.

( بارها با خودم کلنجار رفته بودم تا یکی از درخواستهایم را به عنوان حاجت اول بگویم یا نه؟ عظمت کعبه را که دیدم با خودم گفتم چرا نگویم وقتی خدایم اینقدر بزرگ و بخشنده است. و گفتم!!)

آرام به سمت کعبه راه می افتیم. کاروانی که به دنبالشان آمده بودیم را گم کردیم. می دانیم دورهای طواف باید از ضلع حجرالاسود شمرده شوند. جلو می رویم و به جمع طواف کنندگان می پیوندیم.

زیر لب زمزمه می کنم : "آمدم دورت بگردم"

هنوز در شوکم. از حال جوجه خبر ندارم. از حال خودم هم خبر ندارم. فقط همراه سیل جمعیت حرکت می کنم و چشم از کعبه بر نمیدارم...

براندازش می کنم، از بالا تا پایین، به آن چادر مشکی که بارها از تلوزیون دیده بودم، به آن طرحهای طلا بافت، باورم نمی شود، این منم که دارم دور کعبه می چرخم، باورم نمی شود، باورم نمی شود...

بزرگ است و با شکوه... نمی دانم چه بگویم، چه دعایی بخوانم، کتاب دعای طواف کعبه را در دست دارم، می خواهم بخوانم اما دلم نمی آید چشم از کعبه بردارم. فقط خیره نگاه می کنم و هنوز در دلم آشوب است...

نمیدانم جوجه پشت سرم هست یا نه؟ نمیدانم او چه حالی دارد؟ کمی سرعتم را کم می کنم. صدایش به گوشم می رسد. چه آرااااااااامشی در صدایش است... کمی صورتم را بر می گردانم و نگاهش می کنم...

کعبه را نگاه می کند، چشمانش برق می زند و آرام...آرام زیر لب زمزمه می کند:

الله اکبر...

الله اکبر...

لا اله الا الله...

لا اله الا الله...

تکرار می کنم : الله اکبر... الله اکبر... لا اله الا الله... لا اله الا الله...

آشوب دلم کمی کمتر می شود.

داریم به ضلعی می رسیم که درب خانه خدا قرار دارد. جوجه از پشت سرم می گوید "دور اول..."

همه بغضم با دیدن درب کعبه ترکید. سیل اشک است که می آید. دلیلش هم فریاد الله اکبری است که طواف کنندگان با دیدن درب خانه خدا سر می دهند. انگار زمین به یکباره می لرزد.

دستهایی که بالا می رود، سلام می دهد و صداهای الله اکبر...

کنارمان یک کاروان دیگر که ظاهرا عرب هستند با ما طواف می کنند. پیرمردی در جلو حرکت می کند و با لهجه زیبایی دعا می خواند و بقیه گروه تکرار می کنند. من و جوجه هم تکرار می کنیم...

رَبَّنَا...

آتِنَا...

فِی الدُّنْیَا حَسَنَةً...

وَ فِی الآخِرَةِ حَسَنَةً...

وَ قِنَا عَذَابَ النَّارِ...

وَ ادخِلنِ الجَنَه...

یا رَحیم...

یا کَریم...

هر چه به نماز صبح نزدیک تر می شویم تعداد طواف کنندگان بیشتر می شود. اکثرا طواف مستحبی می کنند.

در طول طواف دعا کردم خدا برای انجام اعمالم کمکم کند و مشکلی برای لوبیا پیش نیاید، دعا کردم برای سلامتی و طول عمر با برکت خانواده هایمان، برای روزی حلال و فراوان ، برای داشتن فرزندی سالم و صالح و برای همه آنهایی که التماس دعا گفته بودند و دل شان بی تاب دیدن کعبه بود.

دورهای آخر لذت بیشتری دارد، هیجان کمتر شده، خودت را پیدا کردی و باور می کنی که این خودت هستی که داری طواف می کنی.

 

ساعت : 5

در صف نمازگذاران نشسته ایم تا بقیه اعمال مان را بعد از نماز ادامه دهیم.

دور آخر طواف به اذان صبح خورد و بعد از آن نماز طواف را قبل از شروع شدن نماز صبح، پشت مقام ابراهیم خواندیم.

اولین نماز جماعت در مسجدالحرام هم لذتی وصف ناشدنی دارد. روبروی خانه خدا بایستی و نماز جماعت بخوانی.

وقتی یادت می آید که عمری رو به دیوار و پرده و کمد دیواری نماز خواندی و حالا داری خود ِ خود ِ قبله را می بینی، دلت می خواهد لحظه ها را قورت بدهی تا هیچوقت یادت نرود که کجا آمدی و چه جایی نماز خواندی.

همان یک صحنه اش بس که همه دایره وارد رو به کعبه می ایستند و با هم سجده می کنند. انگار داری خود خدا را در راس می بینی و آدمها، که چقدر حقیرند در برابر این همه عظمت.

اذان صبح در مکه سه بار به گوش می رسد. یکبار برای نماز شب، یکبار برای اعلان آمادگی نماز و یکبار هم برای شروع نماز.

 

ساعت : 5.15

به صفا و مروه آمدیم. یک راهرو عریض ، دراز و سر پوشیده با ستونهای کلفت و بلند که پایین آنها مشکی و بالایشان سفید است...

در بعضی از جاها مهتابی های سبز دیده می شود که برای آقایان مستحب است در آنجا تندتر حرکت کنند.

روی سربالایی صفا که بایستی ، مروه در دوردست دیده می شود. نمیدانم طول مسیر چقدر است اما می دانم کوتاه نیست!

با یک کاروان دیگر که ظاهرا از جنوب تهران هستند برای سعی صفا و مروه همراه شدیم.  سعی از صفا شروع می شود و بعد از هفت بار به مروه ختم می شود.

جمعیت به راه می افتد...

جوجه چند بار پرسید که اگر می خواهم برایم ویلچر بگیرد آخر موقع آمدن همه سفارش کرده بودند که سعی صفا و مروه را نایب بگیرم. اما چطور می توانم خودم را از این لذت محروم کنم.

بسم الله می گویم و همراه بقیه شروع به راه رفتن می کنم. روحانی کاروان دعای دور اول را می خواند و ما تکرار می کنیم...

دعای صفا و مروه به قدری زیباست که مبحوط کلماتش می شوی و با اشک ذوق و دلی شاد بلند تکرار می کنی...

اَللّهُم...

إنّی أسْئَلُکَ...

بِاسْمِکَ الَّذی یُمْشى...

انرژی ای در تنم است که فکر می کنم حالا حالاها می توانم راه بروم حتی بیشتر از هفت بار! جلوی گروه و در کنار روحانی کاروان قدم بر می دارم تا صدایش را به وضوح بشنوم...

اَللّهُم... إنّی أسْئَلُکَ...

 

ساعت : 6.30

سعی صفا و مروه حدودا 45 دقیقه طول کشید... انرژی ام در مسیر ششم و هفتم تمام شده بود و دعا می کردم بتوانم تا آخر راه بروم. خدا را شکر موفق شدم.

بعد هم تقصیر کردیم. یکی از ناخن هایمان را گرفتیم و کمی از موهایمان را قیچی کردیم.

.

با همان کاروان که سعی صفا و مروه را رفتیم برای طواف نساء به حیاط آمدیم. هوا روشن شده اما خوشبختانه هنوز آفتاب نیامده. چهره کعبه متفاوت از دیشب است... حالا ناودون طلا که در تاریکی آسمان دیشب کمرنگ بود، به وضوح دیده  می شود...

روزش هم زیباست...


در طواف نساء هم چشم از کعبه بر نمی دارم. نمیدانم دلم موقع رفتن سیر خواهد بود یا نه. وسط طواف وقتی یاد روز بازگشت می افتم اشک امانم نمی دهد.

مسیر طواف از سحر شلوغ تر است...

جلوی ضلع درب کعبه روی دیوار مهتابی سبزی قرار داده اند تا شروع دورهای طواف مشخص شود. سنگ حجرالاسود هم در پایین همان ضلع قرار دارد.

در طواف اول هیچکدام از این ها را ندیدم. تازه انگار چشمهایم باز شده اند.

 

ساعت : 7.15

تمام شد... به همین زودی از احرام در آمدیم... دعا می کنم خدا حج همه مان را قبول کند...

و خوشحالیم...

من خوشحال تر از بقیه چرا که توانستم همه اعمالم را خودم انجام دهم... بجز جوجه هیچکس نمیداند چقدر احساس رضایت و سربلندی می کنم.

فقط اینکه یادت بیاید چه لحظاتی را گذراندی که معلوم نیست کی دوباره تکرار شوند ناراحت کننده است . حس مُحرم بودن عجیب و شیرین است. از آن حس هایی که تا حالا در عمرت تجربه نکردی و خودت می دانی اولین تجربه حس های خوب چه لذت وصف ناشدنی دارد.

و دائم فکر می کنی کاش بیشتر قدرش را می دانستی و همه نکاتش را در ذهنت حک می کردی.

.

شاید تنها نکته خوب از احرام در آمدن مَحرم شدن دوباره به جوجه است. حالا دوباره به هم وصل شدیم...



 
240.مدینه...روز ششم...
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

پنجشنبه 31 تیر 89


ساعت : 13

تمام شد. مهلت دیدار مسجد پیغمبر به همین زودی تمام شد. به همین زودی 6 روز گذشت... انگار همین چند ساعت پیش وارد فرودگاه مدینه شده بودیم.

صبح امروز کاروان مان برای خداحافظی و خواندن دعای وداع به مسجد النبی رفتند. من و جوجه اما با آنها نرفتیم. آخر قرار نبود خداحافظی کنیم. حتی دعای وداع را هم نخواندیم. دعای وداع برای چه وقتی باز هم می خواهیم بیاییم. وقتی باز هم توقع داریم دعوت بشویم. خداحافظی هم نکردیم. فقط وقت بازگشت پشت سرمان را نگاه کردیم و گفتیم : به امید دیدار

 

ساعت : 14.30

بالاخره وقتش رسید. بعد از این همه سال...حمام زیارت خانه خدا را می گویم.

بغض کردم وقتی به جوجه گفتم: "عافیت باشه. بالاخره حمام زیارت خونه خدا رو رفتیم".

به جوجه کمک می کنم تا دکمه های حوله اش را جا بیندازد. امروز قرار است مُحرم شویم و به دیدار خانه خدا برویم...

.

چمدان ها را دیشب تحویل دادیم تا به هتل مان در مکه ببرند. فقط چمدان لباسهایمان و یک نایلون شامل آب ، شربت آبلیمو ، شیر و میوه با خودمان داریم.

لباسهای احرام را پوشیده ایم و به لابی هتل آمدیم...

 

ساعت : 16

در لابی برایمان مراسم بدرقه تدارک دیده اند. تمام مسئولین هتل از مدیر و کارگر آمده اند تا خداحافظی کنند. صحنه جالبی است وقتی همه هم کاروانیان لباسهای سفید پوشیده اند ، خوشحالند و عکس یادگاری می گیرند.

این وسط فقط شنیدن صدای مداح من و جوجه را اذیت می کند. نمیفهمیم روضه برای چیست؟ این همه آه و ناله چرا؟ ما خوشحالیم. اگر هم کسی بغض دارد یا اشکی می ریزد اشک خوشحالی است. اشک ذوق و شوق دیدن خانه خدا. غم برای چیست؟؟؟؟ نمیدانم!

مسئولین هتل کنار هم ایستاده اند راهرویی را تشکیل داده اند که ما از وسط آن عبور می کنیم. کنار درب خروج هم یک نفر قرآن را بالای سرمان می گیرد تا از زیر آن عبور کنیم. همه التماس دعا دارند و عذر خواهی می کنند اگر کمبودی در هتل بوده.

ما هم از زیر قرآن رد می شویم و به سمت اتوبوس شماره سه می رویم.

 

ساعت : 18

برای محرم شدن به مسجد شجره آمده ایم که حدودا نیم ساعتی با مدینه فاصله دارد...

مسجد بزرگ و زیبایی است. می گویند بخش قدیمی اش در پشت مسجد قرار دارد که من برای دیدنش نمی روم. نخل های بزرگ و پر از خرما با آن دیوارهای بلند آدم را یاد فیلم محمد رسول الله می اندازد...

دلم بد جور از این خرما ها می خواهد، خوب شاید هم لوبیا دلش می خواهد!!!!

اینجا از آقایون جدا می شویم. دفعه بعد که همدیگر را ببینیم من و جوجه محرم نیستیم!! جوجه یک بطری شربت آبلیمو ، یک خیار ، یک سیب و یک شیر داخل کیفم می گذارد. قرارمان بعد از نماز مغرب جلوی درب زنانه مسجد است...

وارد مسجد می شویم. شلوغ است و گرم... خیلی شلوغ، خیلی گرم... و جالب که همه ایرانی اند. ابتدا باید نماز احرام بخوانیم و سپس برای محرم شدن لبیک بگوییم.  در آن شلوغی جایی امن کنار دیوار پیدا می کنم و نمازم را می خوانم.

سه تا خانم مسئولند تا زائران را کاروان به کاروان مُحرم کنند. بنده های خدا صدایشان در نمی آید از بس که فریاد زده اند.

نوبت به کاروان ما می رسد... نام کاروان را چندین بار صدا می زند... فریاد می زند که وقت پرواز است... هر چه زودتر محرم شوید درب های آسمان زودتر به رویتان باز می شود... فرشتگان و ملائک زودتر بر شما درود می فرستند...جمع شوید... وقت پرواز است...

این وسط پیرزنی که کنارم نشسته به پایم زد و پرسید: "ای مادر دوباره باید سوار هواپیماشیم!!!"

لا به لای اشکها و گریه هایم می خندم و می گویم : "نه مادر منظورش اینه که آماده بشیم برای محرم شدن!! "

برای مُحرم شدن باید هر چیزی که او می گوید ما هم تکرار کنیم...

همه آن جلو جمع می شویم... خانم بالای یک سکو می ایستد و فریاد میزند :

لَبَیکَ اللهُم لَبَیک...

صدایم لا به لای صداها گم می شود... بلند می گویم : لبیک اللهُم لبیک

 لَبَیکَ لا شَریک لَکَ لَبَیک...

اشکهایم امان فریاد زدن نمی دهند، چادرم را کنار صورتم می کشم: لبیک لا شریک لک لبیک

 اِنَ الحَمدَ...

دستم را روی شکم ام می گذارم و می گویم : عزیزم میدانم که می شنوی... تکرار کن... لبیک بگو... باید محرم شوی... داری به دیدن خانه خدا می روی و فریاد می زنم: ان الحمد

وَ نِعمَهَ...

و نعمه

لَکَ و المُلک...

همه اشک شوق می ریزند و تکرار می کنند : لک و الملک

لا شریکَ لَکَ لَبَیک...

لا شریک لک لبیک

و مُحرم شدم... دیگر باید مواظب باشم به بدنم آسیبی وارد نکنم، به قیافه ام در آینه کاری نداشته باشم ، به گیاهان ، حیوانات و هر چیز جاندار آسیبی نرسانم و از همه مهمتر به جوجه ام حرام شدم...

حالا دیگر نباید هیچ دلبستگی داشته باشم.

 

ساعت : 23

در اتوبوس نشسته ایم و در راه مکه. هوا که تاریک شد از مسجد شجره لبیک کنان به سمت مکه حرکت کردیم. حرکت مان در شب برای این است که مردها بتوانند با اتوبوس سقف دار بیایند. و گرنه در روز نمی توانند.

از مسجد شجره تا مکه حدودا پنج ساعت راه است.

هوای گرم مسجد شجره و ترس از تعریق زیاد باعث شد تا می توانم آب بخورم. و از ابتدای راه دعا می کنم زودتر به محلی برسیم که قرار است شام را آنجا بخوریم. فقط منتظر دیدن یک دستشویی ام!!

در این مسیر آقایون و خانمها جدا می نشینند. زن و شوهری دیگر وجود ندارد، روابط خواهر و برادری است. من اما مثل کنه به جوجه چسبیده ام. گاهی هنگام صدا زدن بی اختیار دستم را به دستش می زنم که او هم اخطار میدهد!!

جوجه در آخرین ردیف آقایان نشسته و من در اولین ردیف خانمها. دیگر با نام فامیل صدایش می کنم!

 

 


 
239.مدینه...روز دوم...
ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

یکشنبه ٢٧ تیر ٨٩

 

ساعت : 9.30

صبحانه را خورده ایم ، غسل زیارت کردیم و به حرم آمده ایم. قرارمان با جوجه بعد از نماز ظهر کنار درب خروجی شماره ١۶ است.

دور تا دور مسجد النبی پر است از هتل و فروشگاه و البته دست فروش ها...

یک بطری شربت آبلیمو همراه آورده ام و قبل از تعریق زیاد به سمت مسجد می روم. می دانم که تا قبل از ساعت ١١ وقت دارم وارد روضه شوم.

مسیر گرم است اما زیبا...

روضه که به آن روضه رضوان هم می گویند جایی است که ضریح پیغمبر ، ستونهای توبه ، خانه حضرت فاطمه و منبر پیغمبر قرار دارد. در واقع محدوده مسجد النبی واقعی که حالا بسیار گسترده شده.

برای ورود به روضه باید از درب شماره 25 مسجد وارد شد...

این درب به قبرستان بقیع نزدیک است.

نوبت خانم ها که باشد درهای فرعی معمولا بسته اند. شاید برای کنترل بیشتر.

از داخل مسجد تا روضه حدودا 10 دقیقه ای پیاده روی است. البته برای من که مجبورم آرام راه بروم.

داخل مسجد بسیار خنک است و از پای همه ستونها هوای خنک بیرون می زند.

مسیر خانمها برای ورود به روضه با پارچه های برزنتی از محوطه آقایان جدا شده. اینجا فیلمبرداری و عکس برداری ممنوع است. در کل هنگام ورود به مسجد کیف خانمها را برای نداشتن دوربین و موبایل دوربین دار می گردند.

محوطه روضه دقیقا زیر گنبد خضرا قرار دارد. وارد یک حیاط می شوم که سقفش از همان چترهای معروف است و گنبد خضرا از داخل این حیاط پیداست.

زمانی که جمعیت زیاد است خانمهای عرب و ایرانی را از هم جدا می کنند. دو گروه درست می کنند و سپس دسته دسته اجازه ورود به حرم می دهند.

از کنار یکی از برزنت ها آرام آرام وارد روضه می شوم. شلوغ است خیلی شلوغ. جرات نمی کنم نزدیک تر شوم. پشت به یکی از ستونها می ایستم و نگاه می کنم. اینجا جایم امن است و کسی نمی تواند هل ام بدهد.

نگاه می کنم... عده ای از خانمها با موبایل فیلم و عکس می گیرند...

هنوز نمیدانم ضریح پیغمبر کجاست ، ستونهای توبه کدامند و خانه حضرت فاطمه کجا است؟ اصلا درست آمده ام یا نه؟

در فاصله 10 متری ام آن جلوها که خیلی شلوغ است پارچه برزنتی کشیده اند.

از پشت آن منبری دیده می شود که ارتفاعش از پارچه بیشتر است. تازه می فهمم همه چیز در پشت پارچه است که خانمها اجازه ورود به آنجا را هم ندارند!

همه چیز....

ناگهان به جلو پرتاب می شوم...

پشتم را نگاه می کنم و یک خانم عرب گنده با پوشیه ای که فقط چشمانش پیداست می بینم. با عصبانیت می گویم:

Don't push me please!!!!

با تعجب نگاهم می کند. می گویم : اناء حامل!

دستش را به سینه می گذارد و عذر خواهی می کند.

از اینکه کنار ستون هم از دست این آدمهای بی ملاحظه در امان نیستم ناراحت می شوم. زیارت پیغمبر به قیمت له کردن دیگران. البته فشاری که در اینجا وارد می شود یکصدم فشاری نیست که در حرم امام رضا به آدم وارد می شود. اینجا وضعیت خیلی خیلی بهتر است.

از یک خانم ایرانی که کنارم ایستاده می پرسم که ستونهای توبه کدامند. خوب شد که پرسیدم همه چیز را می داند و با حوصله برای من و یک خانم دیگر توضیح میدهد:

: دست چپت این دو تا پنجره های کنار هم (که بیشتر شبیه کتابخانه است و روی آن قرآن چیده اند) ضریح حضرت فاطمه است...

کنارش آن ضریح سومی که پشت پارچه برزنتی است ضریح پیغمبره.

اون محراب و منبر پیغمبره که روی آن سخنرانی می کرده (اشاره می کند به منبر)...

قدیم چوبی بوده الان اینطوری درستش کردن (درب محراب پشت پارچه است و دیده نمی شود)...

...اشک میریزم و گوش می کنم...

اون دو تا ستون ها هم که روش مهر سبز خورده ستون های توبه هستند.

بینشون اگر نماز توبه بخونی توبه ات قبول میشه. جلوتر که بری فرشهای سبز پهن کردند. اونجا تکه ای از بهشته. روی این فرشها اگر نماز بخونی حاجتت برآورده میشه.

...جلویم را نگاه می کنم سیل جمعیت نمی گذارد حتی رنگ فرشها را نگاه کنم چه رسد به نماز خواندن آن هم با شرایط من... آرام گریه می کنم...

روی اون ستونها که علامت گذاشتن حد واقعی مسجد النبی بوده. (چقدر کوچک بوده به اندازه یک زمین 30 متری شاید)

.

از خانم تشکر می کنم کنار می ایستم و باز هم گریه می کنم.

این همه راه تا اینجا آمده ام ، حرفهای همه بابت دلواپسی لوبیا را شنیده ام و به جان خریده ام ، آن همه دلواپسی و اضطراب... حالا در چند قدمی خاک بهشت... حتی نمی توانم پایم را داخل بگذارم.

 

ساعت : 10.30

نماز زیارت پیغمبر و حضرت فاطمه را آرام آرام مقابل روضه خواندم و حین نماز تمام حواسم به این بود که کسی از پشت تنه ام نزند!!!!

سپس پای یکی از ستون ها ایستادم و دعا خواندم. تشکر کردم از اینکه پیغمبر ما را دعوت کرد و اجازه داد خانه اش را ببینیم. برای همه آنهایی که التماس دعا گفته بودند دعا کردم و یکی یکی نامشان را صدا زدم. خواستم تا پیغمبر دوباره پدر و مادرم و پدر و مادر جوجه را به پابوسی اش دعوت کند و زیارتش را در جوانی نصیب "ح" برادرم کند.

.

خانمهای مسئول روضه دارند چادر برزنتی جلویم می کشند. ساعتم را نگاه می کنم ، نزدیک 11 است یعنی ساعت زیارت خانمها تمام شده و می خواهند از ورود دیگران به روضه جلوگیری کنند. با دلشوره ناشی از فشار جمعیت دل به دریا می زنم و قبل از بستن حریم روضه خودم را به داخل آن می اندازم.

حدسم درست بود. مثل زمانی است که درهای امام رضا را برای شستشو می بندند.

همانجا پشت چادر می ایستم دیگر کسی اجازه ورود ندارد و از جلوی روضه دارند سیل جمعیت را به آرامی بیرون می کنند.

جلویم را نگاه می کنم... باورم نمی شود فرشهای سبز کم کم دیده می شوند و من در چند قدمی آنها.

پنج دقیقه ای می گذرد... جمعیت کمتر و قابل شمارش شده... جلو می روم... پایم را روی فرش های سبز می گذارم...

اشک است و اشک است و اشک...

حس رضایت ، حس تشکر ، حس غرور... یعنی اینجا بهشت است؟

دستم را روی شکم ام می گذارم و بلند می گویم : کوچولوی من ، ببین به کجا آمده ای ، فراموش نکن ، هیچوقت فراموش نکن چه سعادتی نصیبت شده ...

و نماز می خوانم... روی فرشهای سبز... بین ستونهای توبه...

به نیت پدر و مادرم ، به نیت پدر و مادر جوجه ، به نیت همه آنهایی که التماس دعا گفته بودند و به نیت لوبیا هم نماز می خوانم.

روضه آنقدر خلوت است که به راحتی می توانم ضریح پیغمبر و ستونهای توبه را ببینم. مسئولین روضه به آنها که در حال نماز خواندن هستند کاری ندارند اما نمی گذارند کسی دوباره قامت ببندد.

دل کندن سخت است و دشوار اما اذیت کردن آنها هم کار درستی نیست. آرام از روی فرشهای سبز به سمت درب خروجی می روم و خوشحال از این که من هم روی تکه از بهشت ایستادم و نماز خواندم...

 

ساعت : 12.30

وضو گرفته ام و منتظر نماز جماعت ظهر نشسته ام. قرآن را از امروز صبح شروع کرده ام و نیت کردم اگر خدا بخواد یک دور آن را تا پایان سفر ختم کنم.

نماز ظهر ساعت 13 است و ساعت 12.45 اذان اول را می گویند. داخل مسجد عکس انداختن ممنوع است اما خوب من ایرانی بازی ام را نشان می دهم و با خودم دوربین می آورم!

طراحی داخل مسجد با بیرون آن کاملا همخوانی دارد.

همان رنگهای طلایی و سفید اینجا هم دیده می شود و ستونها هم سبز-آبی هستند.

روی سقف ها طرح های تذهیب به چشم می خورد.

و لوستر های بزرگ و یک شکل...

مسجد آنقدر بزرگ است که انتهای آن دیده نمی شود. و بسیار خنک...

همه جا قرآن و آب به وفور دیده می شود.

.

.

.

بقیه روزهای مدینه را اگر بخواهم بنویسم همه اش Copy - Paste  است.

هر روز بعد از صبحانه به حرم می رفتیم تا نماز ظهر. برای نهار به هتل می آمدیم، کمی استراحت می کردیم و عصر دوباره به حرم می رفتیم تا بعد از نماز اعشاء.

جوجه گاهی نمازهای عصر را هم در حرم به جماعت می خواند اما من نصیحت های دکترم را مبنی بر خسته نکردن و ظهر ها در آفتاب نرفتن گوش کردم و در هتل می ماندم.

به حرم که می رفتم فقط نماز بود و قرآن. البته تا می توانستم در و دیوارها را نگاه می کردم تا دلم سیر شود از مسجد النبی. اما کو سیرایی دل من!

تا روز آخر در مدینه دیگر نتوانستم روی فرشهای سبز نماز بخوانم اما دورادور روبروی روضه می نشستم ، قرآن می خواندم و از دیدنش لذت می بردم.

فقط دو تا سه ساعت وقتمان را تلف کردیم و برای خرید سوغات به دو تا از فروشگاههای مدینه رفتیم. نا گفته نماند خرید سوغات حج لذتی دارد که با بقیه سفرها فرق میکند.

همیشه فکر می کردم هیچوقت پولم را برای عربها حرام نمی کنم و همه سوغاتی هایم را از همین جا می خرم اما نرخ پایین قیمت ها آدم را وسوسه می کند.

همانجا در مدینه تصمیم گرفتیم چمدان سوغاتی ها را پلمپ کنیم و همه کمبودهایش را به خرید در تهران موکول کنیم. دیگر نمی خواستیم وقتمان را برای خرید در مکه هم تلف کنیم.

همان هم شد. چمدان سوغاتی ها در مدینه بسته شد و در خانه نارنجی باز...

 


 
238.مدینه...روز اول...
ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

شنبه 26 تیر 89


ساعت : 24

در فرودگاه نشسته ایم. بالاخره بعد از کلی چانه زدن با خانواده ها تنها پدر و مادرم به بدرقه مان آمدند که آن ها هم بعد از ورود ما به سالن تشریفات خداحافظی کردند و رفتند.

از مدیر کاروان بلیط ها و پاسپورت ها به همراه دو ساک آبی رنگ برای کفشهایمان و دو تا کیف گردنی آبی رنگ برای مدارکمان تحویل گرفتیم.

با توجه به شرایط من دو صندلی در نوک هواپیما جهت تکان های کمتر به ما داده شد.

پروازمان ساعت 4 صبح است... چمدانها را تحویل دادیم ، آب و آبمیوه خریدیم و به انتظار نشسته ایم. یک انتظار دلنشین...

 

ساعت : 6.30

بدون تاخیر به مدینه رسیدیم. شهر پیغمبر... باورم نمیشود. واقعا باورم نمی شود... انگار خواب می بینم.

زودتر از بقیه چمدانهایمان را تحویل گرفتیم و از فرودگاه بیرون آمدیم...

اولین صحنه ای که از مدینه به چشم می خورد هوای ابری و مه آلود است...

فرودگاه در دست تعمیر است و در هم برهم.باور نمیکنی این فرودگاه کوچک و به هم ریخته هر روز این همه مسافر را در خود جای میدهد. 

هوا گرم است و باد داغ می آید انگار که فن داغ روشن کرده باشند...

به یاد حرفهای دکترم می افتم:"تعریق زیاد و کمبود آب مساوی با سقط...."

بطری آب معدنی را در می آورم و اولین جرعه را زورکی می خورم.

.

برای رفتن به هتل سوار اتوبوس هایی می شویم که جلوی فرودگاه منتظرمان هستند.

کاروان ما 3 اتوبوس دارد و از قبل مشخص شده که جای هر نفر در کدام اتوبوس است. ما اتوبوس شماره 3 هستیم.

کمی طول می کشد تا اتوبوس ما پر می شود و به سمت هتل حرکت می کنیم...

خیابان ها را با ولع نگاه می کنیم... جوجه می گوید آدم باورش نمی شود چند هزار سال پیش پیغمبر همین جا بوده. روی همین زمین ، لابه لای همین کوه ها...

چیزی که خیلی توجهم را جلب می کند فضای سبز ناقص اینجاست. فضای سبز که نه ، فضای گاهی سبز!!

نمی دانم این عربها چه علاقه ای به اشکال هندسی دارند که تمام شمشادها را به شکل مثلث و مربع و صندلی در آورده اند!!

فقط شمشاد و نخل. تازه آن هم یکی در میان کچل و زرد...

انگار هوای شهر یک غمی دارد. خود به خود دلت می گیرد...

با جوجه فکر می کنیم که اینها لیاقت جای پای پیغمبر را هم ندارند. واقعا شهر پیغمبر باید اینطور باشد؟؟؟!!!

ساختمان های بلند که اکثرا هتل ها و فروشگاه ها را تشکیل می دهند همه جای شهر دیده می شود.

و هتل ما هم لا به لای همین ساختمان های بلند...

اولین شُک بعد از دیدن هتل وارد شد!! لغت کثیف را به راحتی می توان برای آن بکار برد. دستشویی رفتن و حمام کردن تا روز آخر در مدینه برایم کابوس بود. آن هم با این حال نذار من.

تهوع بعد از ورود به دستشویی اجتناب ناپذیر بود. طوری که دو شب آخر دیگر مسواک هم نزدم!

 

ساعت : 8

چمدان ها را داخل اتاق گذاشتیم و برای خوردن صبحانه وارد رستوران می شویم. شُک دوم اینجا وارد شد زنانه - مردانه جدا!!!

مثل حمام! یا اتوبوس!

یعنی باید با چند تا خانم که اصلا نمی شناختمشان سر یک میز می نشستم و غذا می خوردم. هر سه وعده به همین منوال.

اشکم در آمد... اولش می خواستم بی خیال این مدل غذا خوردن بشوم اما دیدم قضیه فراتر از یکی دو روز و این حرفهاست.

جوجه هم ناراحت است. مخصوصا اینکه اجازه نمی دهند سر هر میزی که می خواهی بنشینی! باید یک میز پر شود تا میز بعدی.

موقع نشستن بدون اقراق شانه ات به بغل دستی ات می خورد و آرنجت به آرنج او. دقیقا به همین فشردگی. تازه اگر شانس بیاوری انتهای میز نیفتی و اگر نه باید تا تمام شدن غذای بقیه منتظر بمانی تا بتوانی از پشت صندلی ات بیرون بیایی!

صبحانه عبارت است از شیر پاکتی پگاه ، پنیر کاله ، مربای نمیدانم چی و چای. همه در بسته های یک نفره. فقط مانده است نان بربری را صبح به صبح با هواپیما از تهران بیاورند!

 

ساعت : 10

بالاخره لحظه دیدار رسید. غسل زیارت کردیم ، لباسهایمان را تعویض کردیم ، دو تا بطری آب معدنی برداشتیم و همراه کاروان پیاده به سمت حرم راه افتادیم.

خوشبختانه حرم نزدیک است. حدودا 3 دقیقه تا هتل. هوا اما ناجوانمردانه گرم است.

من و جوجه در انتهای گروه هستیم. ابتدای گروه وارد یک پیچ می شوند و ما به دنبالشان...

اولین صحنه از حیاط حرم مو را به تنم سیخ می کند و بی اختیار زمزمه می کنم:

السلام علیک یا رسول الله...

اشک است و اشک است و اشک...

روحانی کاروان دعای ورود به مسجد النبی را می خواند و همه آنهایی که مثل من بار اول است که به مسجد پیغمبر قدم می گذارند گریه می کنند.

ضریح پیغمبر که بعدها دیدم مردم آن را روضه می نامند در وسط این حیاط بزرگ قرار دارد و دور تا دور حیاط پوشیده از چترهای زیبایی است که مانع خوبی برای آفتاب هستند.

این چترها به صورت گروهی باز و بسته می شوند و طراحی فوق العاده ای دارند. جوجه حدس میزند کار ژاپنی ها باشد.

به دنبال گروه حیاط را دور می زنیم...

تا نبینی عظمت اینجا را باور نمی کنی... زیبایی اش را و حسی که میدهد...

همخوانی رنگها ، طرح ها و تمیزی شان کاملا به چشم می آید...

سفید  ، طلایی و آبی-نقره ای سه رنگ قالب در اینجا هستند...

نمی دانم چه لغتی می توان برای این همه زیبایی به کاربرد. شاید کلمه اشرافی بتواند کمی از این عظمت را بازگو کند...

اندازه آدمها در مقابل بلندی درب ها و ستونها دیدنی است...

بسیار با شکوه...

و برازنده صاحب اش...

دور محوطه ای که درب مخصوص خانمها در آن قرار دارد بلوک های سیمانی کشیده شده...

از حیاط روبروی قبرستان بقیع گلدسته های حرم و گنبد خضرا به صورت کامل دیده می شود. چترهای آن قسمت هنوز تکمیل نشده و چون پیاده روی تا آنجا باعث تعریق زیاد می شود من از دیدن آن بخش محروم ام.

بعدها عکسهایی را دیدم که هم کاروانیان از گنبد خضرا گرفته بودند و دلم بیشتر سوخت.

قبرستان بقیع برای خانمها فقط یک ساعت در روز قابل رویت است. از ساعت 4 تا 5 بعد از ظهر. تازه آن هم فقط از پشت نرده ها یعنی اجازه ورود به قبرستان را ندارند.

شنیدم که این یک ساعت به قدری محوطه قبرستان شلوغ می شود که بعضی ها زیر دست و پا له می شوند. تازه خطر سقوط از پله ها هم هست.

قضیه من هم که کاملا مشخص. ترجیح دادم ریسک نکنم و از دیدن بقیع هم محروم شدم.

 

ساعت : 13

برای نماز خانمها و آقایون جدا شدند. در واقع 80 درصد مسجد النبی سهم آقایون است. خانمها فقط می توانند از درب شماره 16 یا 25 وارد مسجد شوند و بقیه درب ها مختص آقایون است.

در داخل مسجد که هوای خنک و مطبوعی دارد هیچ جایی نیست که بتوان به صورت خانوادگی نشست مگر داخل حیاط. که آن هم شدت گرما اجازه همچین کاری نمیدهد.

اینجا برای هر نماز دو بار اذان می گویند و نمازهای پنجگانه هم جدا خوانده می شوند یعنی در طول یک روز 10 بار اذان می گویند.

اذان اول یعنی نماز تا یک ربع دیگر شروع خواهد شد و پس از اذان دوم بلافاصله نماز شروع خواهد شد.

فرصت یک ربعه برای این است که مردم خودشان را به مسجد برسانند و جالب ترین صحنه ها در همین فاصله دیده میشوند. تمام پاساژها به سرعت نور خالی می شوند انگار نه انگار که تا چند دقیقه قبل اینجا جای سوزن انداختن نبوده. اجناس بیرون مغازه به داخل برده می شوند ، کرکره ها پایین کشیده می شوند و همه به سمت مسجد می روند.

حتی آنها که در خیابان بساط پهن کرده اند بساطشان را جمع می کنند چرخشان را گوشه ای می گذارند و به مسجد می روند.

بعد از تمام شدن نماز به همان سرعت به محل کار بر میگردند ، کرکره ها را بالا میدهند و دوباره اجناسشان را از در و دیوار مغازه آویزان می کنند.

حساب کن 5 بار در روز! اینها دایم در حال جمع کردن و پهن کردن بساطشان هستند.

بستن مغازه ها وقت نماز اجباری است و فروختن جنس در آن ساعات جریمه دارد. بارها از زبان هم کاروانیان شنیدم که وقت نماز پشت درب مغازه یا مرکز خرید نشسته اند تا مغازه دارها از نماز برگردند!!

.

داخل مسجد همه جور آدم دیده می شود. سنی ، شیعه ، پاکستانی ، هندی ، عرب ، ترک و به وفور ایرانی! با هر نوع پوششی. حتی بلوز شلوار.

به نظرم شیک ترین و تمیزترین نمازگزاران ترک های ترکیه هستند. هیچکدام چادر ندارند اما پیراهن های رنگی بلند و روسری های کنار گونه کلیپس زده شان با آن قدهای بلند و کشیده توجه آدم را جلب می کند.

نماز در اینجا قنوت ندارد. سوره را هم آنقدر طولانی انتخاب می کنند که گاهی یادت می رود سر نمازی! بعد از رکوع هم یک قیام بسیار طولانی دارند.

 

ساعت : 19

بی خوابی دیشب و خستگی راه باعث شد بعد از نهار 4 ساعت متوالی بخوابیم و برای نماز مغرب راهی حرم شویم.

نماز مغرب ساعت 19.30 و نماز اعشاء ساعت 21 خوانده می شود. این فاصله را قرآن خواندم و در و دیوار مسجد را برانداز کردم. هنوز باورم نمی شود که اینجا هستم...