ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

254.خسته ام...
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

فکر می کردم هر چه به مرخصی زایمان ام نزدیک تر شوم سرم خلوت تر خواهد شد چون برنامه جدیدی تحویل نمی گیرم.

این روزها اما دائم یا در ماموریت ام، یا کد می نویسم و یا مشغول پاسخ دادن تلفن به آدمهایی هستم که نمی دانم خنگ اند یا خودشان را به خنگی می زنند تا کارشان را به گردن دیگران بیاندازند!!

هنوز حتی نتوانستم برای لوبیا یک وبلاگ درست و حسابی راه بیاندازم یا لیست سیسمونی ام را تکمیل کنم.

این روزها فقط کار است و کار است و کار.

خســــــــــــــــــــــــــــــــتــــــــــــــــــــــــــته ام.


 
253.میهمان...
ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

فَإِذا سَوَّیتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی...
هنگامی که کار انسان را به پایان رساندم و در او از روح خود دمیدم...


چهار ماه و ده روزگی!!

امروز چهار ماه و نه روزت است...

فردا...شاید پس فردا یا شاید دو روز دیگر... خلاصه نزدیک است.

همین روزهاست که دیگر فرشته ها از راه برسند...

همین روزهاست که دیگر بنده خدا بشوی...

بنده خوبی باش، من که نیستم ولی تو باش.

دوست دارم وقتی میهمانهای تو می آیند در خانه نارنجی باشیم. دوست دارم خانه مان میزبان فرشته های خدا باشد.

خدا کند که بیایند..

خدا کند که به بدی من در این روزها(!) نگاه نکنند...

 

 


 
252. نمیدانم.
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

نمی دانم چرا نمی توانم با لوبیا ارتباط برقرار کنم.

یادم نمی رود که هست. هیچوقت یادم نمی رود. کار که می کنم ، راه که میروم ، برنامه که می نویسم ، حمام که می کنم. حتی نیمه شبها که غلط میزنم و بیدار می شوم تا کوسن های دور و برم را پیدا کنم(!). در همان چند ثانیه هم یادم هست که لوبیا وجود دارد.

اما نمی توانم مثل همه آنهایی که با جنین شان حرف می زنند، با لوبیا حرف بزنم.

نمی دانم چرا... واقعا نمی دانم.

دوست دارم حسم به او مثل حسم به جوجه باشد. گاهی فکر می کنم شاید چون نمی توانم لمس اش کنم حسی ندارم.

جوجه را وقتی لمس می کنم دوست داشتن ام چند برابر می شود. دست هایش ، بازوانش و لپ اش را مخصوصا!

این روزها فکر می کنم، خدا کند لوبیا شبیه جوجه باشد. چشمهایش عسلی باشند و برق بزنند. خدا کند سفید باشد.

دوست دارم مچ دستهایش چین بخورد و موهایش کمی بور باشد.

دیشب به جوجه می گویم خدا کند شبیه تو باشد می گوید: "باز مادر شدی!"

می گویم: "نه من زنت ام! ولی خدا کنه لوبیا شبیه تو باشه."

 


 
251.تو موفق میشی!
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

باورت می شود خرید این مانتو مشکی هنوز در برنامه ام است!!!


 
250.چـــفــــل...نه...دسیــنــی!
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

اولین ماهی تابه دو رویی که دیدم مارک چفل بود.

حالا به مال خودم هم می گویم چِــفِل. حتی اگر روی آن نوشته باشد دسیــنـــی!!

چشم روشنی مکه است و بسیار کاربردی.

آرزو داشتم روزی بتوانم کوکو سبزی درست کنم که وا نرود! حالا با چفـل(!) به آرزویم رسیدم و دارم غذاهای مختلف را هم امتحان می کنم.

کوکو سبزی با کمی روغن ، ماهی و مرغ و سبزیجات هم بدون روغن، امتحانشان را خیلی خوب پس داده اند.

و این داستان ادامه دارد...


 
249.لوبیا وارد می شود...
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

شنیدی یه روز یه آبادانی با داداشش میره پیش رفیقاش. می خواسته اونها رو بهم معرفی کنه میگه:

بچه ها ، کا...

کا ، بچه ها!

حالا :

.

.

.

لوبیا ، بچه ها

بچه ها ، لوبیا!

.

.

.

طبق شواهد تا اطلاع ثانوی همان "لوبیا" برازنده اش است!

 

 

 


 
248.لوبیای سحرآمیز!!
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

پنج شنبه 14 مرداد 89

 

- آقای دکتر می تونیم فیلم بگیریم؟؟

- بله چرا که نه.

جوجه دوربین را در می آورد...

اولش فقط یک تکه سیاهی است که دارد حرکت میکند. جوجه دوربین را نزدیک LCD می برد... زوم می کند...

تصویر کمی شفاف تر می شود. دقت می کنم.

باورم نمی شود این خود لوبیاست. خدای من چقدر بزرگ شده. خیلی خیلی بزرگ شده .دفعه قبل فقط اندازه یک نقطه بود.

هم دست دارد هم پا. حتی انگشت هم دارد. همه چیزش قابل تشخیص است... دستش را سمت دهانش می برد.

به جوجه می گویم : "واااااااااااای می بینی دستشو!"

اولین باری است که باهم لوبیا را می بینیم... می خندد.

می خندم.

دکتر می خواهد ضربان قلبش را بگیرد. آرام ندارد. دائم حرکت می کند.

: "چقدر شیطونه . نمیذاره قلبشو بگیرم"

می گویم : "آقای دکتر از باباش هم خجالت نمی کشه!"

و بابای آینده می خندد.

آقای دکتر ماوس را روی یک تکه سفیدی نگه می دارد و بلندگو را روشن می کند...

تاپ. تاپ. تاپ. تاپ...

وای قلبش است. چقدر تند می زند. انگار یکی پشت هم و محکم به درب می کوبد. انگار صدای پای اسب است که دارد توی اتاق میدود!!!

می خندم.

جوجه می خندد.

آقای دکتر روی دو تا نقطه کلیک می کند و اندازه اش را می گیرد. می پرسم:

: "دکتر استخوان بینی اش رو اندازه گرفتید؟؟"

: "بله"

زیر لب می گویم : "خدا کنه دماغش به من نره!"

ناگهان در یک چشم به هم زدن برمی گردد و دمر می شود. آرام و قرار ندارد این بچه. نمی دانم با دیدن من و جوجه می خواهد قابلیت هایش را به نمایش بگذارد یا کلا این ذات اش است!!

می پرسم: "جنسیت اش معلوم نیست؟؟"

می گوید: "نه هنوز زوده"

.

.

.

با جوجه رفته بودیم سونوگرافی و آزمایش غربالگری.

آزمایشی که مشخص می کند جنین کاملا سالم است یا نه، و اگر نه دیگر اجازه رشد ندارد. در واقع جنین ها غربال می شوند... الک می شوند... دردناک است اما منطقی است.

خدا را صدها مرتبه شکر... لوبیا داخل الک ماند!

روی برگه سونو گرافی نوشته : سن 12 هفته و 2 روز...