ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

270.پنج شنبه ها...
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

پنج شنبه ها را همیشه دوست داشتم. حتی از چند سال پیش که جزو روزهای کاری شد باز هم علاقه ام به آن کم نشد.

این روزها پنج شنبه ها را خیلی بیشتر از قبل دوست دارم...

دلیلش هم فقط استخر است.

استخر خانم های شکم گنده!!!


 
269.منتظرم...
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

دیروز آمدم تولدت...

خنده و دست و هلهله...شادی و شربت و شیرینی.

و شکلات هایی که از هوا روی سرم ریخته می شد!

خوش گذشت. خیلی زیاد.

اما بغضی که در گلویم بود ، اشکی که گوشه چشمانم جمع می شد...

خودت میدانی من هیچوقت به دیدنت نیامدم تا حاجت بگیرم...

هیچوقت نگفتم آمده ام تا دسته خالی برنگردم...

هیچوقت نخواستم دیدنت در قبال گرفتن چیزی باشد...

هیچوقت هم خداحافظی نکردم...

دیروز هم حرفی به زبان نیاوردم. حتی نمی گذاشتم اشک های دلتنگی ام روز تولدت را خراب کنند...

همیشه خواستم که فقط باز هم بیایم.

همیشه گفتم کافی است راهی شویم تا دعوت شویم.

این بار اما...

دلم تنگ است...

چون می دانم جوجه ام راهی شهر توست...

ناراحتم...

چون نمیدانم راهی شوم یا نشوم...

نمیدانم...

دو دلم... فقط هم بخاطر لوبیا.

می خواهم خودت دعوتم کنی.

اصلا حاجتم این است که دعوت ام کنی.

به خاطر همه آن حاجتهایی که نگفتم.

به خاطر همه آن دفعاتی که بی حاجت آمدم.

می خواهم خودت دعوتم کنی.

منتظرم...

.

.

راستی تولدت مبارککککککککککککککککککککککککک

 


 
268.خرید سانتی!
ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

فروشنده: چند سانت؟؟

من : 50 سانت.

فروشنده: زیر یک متر نمیشه!

من : خوب یه متر بدید.

فروشنده:دیگه؟؟

من : 50 سانت زردنیشخند

فروشنده: چه زردی؟؟ عصبانی

من : زرد زرافه ای!

فروشنده:تعجب

من: نیشخند

فروشنده:دیگه؟؟

من : 20 سانت سبز... سبز غورباقه ای!!!خجالت

فروشنده: کاردستی می خوای درست کنی!متفکر

من : نه!مژه

فروشنده: دیگه؟؟

من : 30 سانت مشکی.نگران

فروشنده: عصبانیعصبانیعصبانی

.

.

.

دارم برای اتاق لوبیا Wa l l s t i c k e r درست می کنم!

البته هنوز هیچ کدام از اقلام سیسمونی را نخریده ایم و نمی دانم چرا اینقدر خونسردم.

به قول مامان دکمه خریدم تا برایش کت بدوزم!!

 

 


 
267.ما...
ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

من : "یعنی میشه ما هم یه بار دیگه بریم؟"

جوجه : "انشا الله"

انشا الله گفتن اش به دلم چسبید... دلم لرزید... لبخند روی لبم نشست... مطمئن شدم که باز هم می رویم...

.

.

.

این روزها کعبه را که در تلوزیون می بینیم، مردم را که با لباس احرام می بینیم، خانه نارنجی غرق در سکوت می شود...


 
266.دوستم "ن"
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

بالاخره بعد از ماهها دوستم "ن" به دیدنم آمد.

از آخرین قرارمان در فروردین ، چندین بار برای دیدن همدیگر برنامه ریزی کرده بودیم که در نهایت هم ناکام می ماندیم!

اما بالاخره  موفق شدیم...

: "واااااااااااااای شیکمشو!!!"

اولین جمله اش بعد از ورود به خانه نارنجی تشریح قیافه جدید من بود!

من : "ببین چقدر سفته... مثل سنگ می مونه... دست بزن"

: "نه می ترسم!"

دوران دانشجویی عادت داشت کاغذ را روی پوست صورتم بکشد و بگوید کاغذ روغنی!!

.

بعد از ظهر فوق العاده ای بود. با هم عکس های سفر مکه را دیدیم. فیلم عروسی "ح" را نشانش دادم ، لباسهایی که برای لوبیا از مکه آورده بودم و کلی هم حرف زدیم...

کم بود اما خیلی چسبید.

... راستی لوبیا اولین هدیه زندگی اش را از "ن" گرفت.


 
265.قاشقی زیبا...
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

قبل از قلمه:‌

بعد از قلمه :

در آستانه شروع یک زندگی جدید:


 
264.بباررررررررررررررررررر
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

مقدم باران مبارک...

امروز برای اولین بار قله دماوند را از پنجره اتاقم در شرکت دیدم.


 
263.دیفن باخیا
ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

 

دارم فکر می کنم دیفن باخیا را به چه کسی بدهم که خیالم از بابتش راحت باشد. چه کسی می تواند مثل خودم برگهایش را به آرامی اسپری کند، دستمال بکشد و برق بیاندازد.

چه کسی برای آب دادنش این همه مراسم سینی گذارون و رطوبت گیری را اجرا می کند. چه کسی مدام برگهایش را می شمارد تا ببیند این ماه چند تا برگ جدید در آورده.

کنارش می ایستم و قدش را با خودم مقایسه می کنم. تقریبا تا کمرم آمده. روزی که به خانه نارنجی آمد فقط تا بالای زانو هایم بود.

روزی را تصور می کنم که مجبورم با او خداحافظی کنم. جوجه بغل اش کرده و از درب بیرون میبرد اش...

اشک توی چشمهایم جمع می شود.

نمیدانم لوبیا که بیاید باز هم به دیفن باخیایم فکر خواهم کرد یا نه؟

.

.

در جایی خواندم شیره برگ دیفن باخیا سمی است و موجب مرگ کودکان می شود.

 

 


 
262....
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

"واااااااااااااای نارنگی..."

جوجه نگاهم می کند و می خندد. انگار تا به حال نارنگی ندیده ام!

ندیده ام دیگر! چند ماه است که نارنگی ندیده ام.

نارنگی های شسته را داخل سبد می کنم و در یخچال می گذارم. کنار هندوانه!!!

چند تایش را داخل بشقاب می گذارم و می آیم کنار جوجه می نشینم...

پوست اش را با دست می کنم و بو می کنم. جلوی دماغ جوجه هم می گیرم...

"بو کُن..."

حس یک فصل نو... برگ های زردی که از رویشان رد می شوم تا خش خش کنند... هوایی که زود تاریک می شود و زمستان سرد و خانه گرم.

بویش در خانه نارنجی می پیچد.

می گویم: "خدا کنه امسال برف بیاد..."

 


 
261.دکور لاک پشتی!
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

عروسی "ح" خدا را شکر به خوبی برگزار شد.

اما ژلـه رنگـیـن *کمــان ، ســانــدویـچ های الویـه و ژلـه-طالبــی منتظر یک عکاس لاک پشتی نماندند!

 


 
260.هفته بیست...
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

به نیمه راه رسیده ام...

با اینکه به من و جوجه ام کمی سخت گذشت اما زود گذشت و خدا را شکر به خیر گذشت.

شنبه هر هفته تیکر جدید را روی درب یخچال می چسبانم و تاریخ آن روز را روی آن می نویسم. گاهی هم گوشه کاغذ یک پیغام برای لوبیا یادداشت می کنم.

اولین خواننده تیکر همیشه جوجه است!

با دقت می ایستد و می خواند و هر از گاهی یک نهههههههههه بلند می گوید!

: "یعنی الان 25 سانت شدههههههه!!!"

هنوز تکان نمی خورد... گاهی در روز مجبورم چندین بار تکرار کنم "نه هنوز تکان نمی خورد" و تعجب و دودلی را در نگاه اطرافیانم ببینم . یا مجبورم نظرهایشان را بشنوم که من اینطوری بودم و فلانی آن طور و...

فقط لبخند می زنم...

نه نگرانم و نه تعجب می کنم و نه حتی به آن فکر می کنم. شاید هنوز زود است. بارداری هیچکس شبیه دیگری نیست. درست مانند اثر انگشت.

این وسط جوجه تنها کسی است که در این مورد چیزی نمی پرسد و هیچوقت روال طبیعی زندگی لوبیا را با دیگران مقایسه نمی کند.

.

کم کم دارم روی طراحی اتاق لوبیا فکر می کنم و لیست خریدش را تکمیل می کنم. می دانم کمی دیر است اما کارهای شرکت تا امروز حتی اجازه فکر کردن هم نمی داد...

 


 
259.به کجا چنین شتابان!!
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

از جوجه می پرسم: "به نظرت این می خواد چی رو به ما نشون بده!!متفکر"

می خندد...

می خندم...

اما هدفش را از رشد این مدلی نمی فهمم!

 

 


 
258.جناب!
ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

یک مرد بهمنی...

فکر کن!

نوروز امسال در خانه نارنجی دو مرد بهمنی دارم...اگر خدا بخواهد.


 
257.روزانه...
ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

نمیدانی چقدر دلم می خواهد این روزها را بیشتر ثبت کنم اما کارهای شرکت امانم را بریده.

یک هفته ای است که به یک اداره دیگر آمده ام تا بتوانم زودتر کارشان را تمام کنم اما ظاهرا هفته دیگر را هم اینجا ماندگارم.

دیشب خواب گزارش هایم را می دیدم. بعد از نماز صبح هم یک ساعتی الگوریتم ها را توی ذهنم دیباگ کردم تا دوباره خوابم برد!!

.

این وسط دارم به دختر خاله ام "ح" هم کمک می کنم تا جهیزیه اش را بچیند و تمام سعی ام را می کنم تا همه چیز ایده آل باشد. البته فقط نقش کارفرما را دارم و کسی اجازه نمیدهد به چیزی دست بزنم!

تازه هر چند دقیقه یک بار هم برایم بالش می آورند تا دراز بکشم و با آبمیوه و میوه پذیرایی می شوم! نمیدانی رئیس بودن چه لذتی دارد!

هر بار که ایده ای می دهم می فهمم  دکوراسیون و طراحی واقعا در خون من است و از انجام دادنش بی نهایت لذت می برم. نمیدانم چه صلاحی بود که خدا پای مرا به دنیای مزخرف برنامه نویسی باز کرد.

چیدمان یخچال اش امشب تمام می شود. خدا کند آن چیزی که در ذهنم است از آب در بیاید.

.

امروز هم برای اولین بار به استخر صارم می روم. فقط اجازه دارم در آب ورزش کنم و از انجام حرکات ایروبیک منع شده ام.

خوشحالم... اینکه می توانم دوستانی پیدا کنم که در شرایط من هستند و با هم حرفهای خاله زنکی (!) بزنیم که فقط خودمان از آن سر در می آوریم حتما لذت بخش خواهد بود.

 خلاصه که این روزها  شلوغ است اما خدا را شکر خوش می گذرد!


 
256.مادر مهربان
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

جوجه این روزها راه می رود و "مادر مهربان" صدایم میزند!

نمی دانم به چه دلیل فکر می کند من مادر مهربانی خواهم بود. چرا که اصولا من آدم سخت گیری هستم و مطمئنا از آن قشر مادرهایی نخواهم بود که خودم را به آب و آتش بزنم تا کودک مان در رفاه کامل باشد.

.

نمیدانم شاید هم بشوم. فعلا که هر حرفی می زنم برعکس می شود!!


 
255.و سختی هایش...
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

بارداری سخت است خیلی سخت...

- نه به خاطر اینکه کمر درد امانت را می بُرد.

- نه به خاطر اینکه برای انجام دادن کوچکترین کارهایت محتاج کمک می شوی.

- نه به خاطر اینکه پهلوهایت خشک می شوند از بس که مجبوری روی آن ها بخوابی و بلند شوی و آرزوی دقیقه ای به پشت خوابیدن می کنی.

- نه به خاطر اینکه کند می شوی، کند تر از لاک پشت. آن هم تویی که تا دیروز فلفل بودی به چشم دیگران.

- نه به خاطر اینکه عقربه های ترازو سیر صعودی دارند و هیکل ات که آن همه برایت مهم بود روز به روز برایت غریبه تر می شود.

- و نه حتی به خاطر اینکه رابطه ات با عشق ات خواهر-برادری می شود!

نه!

واقعا نه...

واقعا به خاطر هیچکدام از این ها که نوشتم و هیچکدام از آن هزار تایی که ننوشتم بارداری سخت نیست.

بارداری سخت است خیلی سخت...

چون برای یک آزمایش چند تفسیر مختلف می شنوی.

چون نمی دانی به پزشک ات که با کلی تحقیق و وسواس انتخاب کرده بودی اعتماد کنی یا نه.

چون می گویند باید جراحی بشوی وقتی حالت خوب است و علایمی نداری.

چون لا به لای جوابهای متعدد گیر می کنی و آخر سر هم نمیدانی راه درست کدام است.

چون در نهایت جراحی می شوی(!) و به پزشک ات هم اعتماد نمی کنی!

.

.

.

جراحی سرکلاژ را با اما و اگر های زیاد انجام دادم و ده روز استراحت مطلق سخت را پشت سر گذاشتم.

خوبم.

جوجه ام خوب است.

لوبیا خوب است.

اما بارداری سخت است! خیلی سخت تر از آن چیزی که فکرش را می کردم!