ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

283.دبی...روز سوم...
ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

یکشنبه 1۶ آبان 89


ساعت : 10.15

با انجام نیمی از ماموریت خرید ترجیح دادیم امروز را کمی به گردش برویم! در لابی هتل منتظر سرویس ساحل هستیم.

دو آقا مشغول عوض کردن گلهای طبیعی هستند...

از تاخیر سرویس استفاده می کنیم و کنار گلها عکس می گیریم...

 

ساعت : 11

سرویس با 50 دقیقه تاخیر بالاخره آمد.به طرف ساحل الممرز می رویم...

فاصله ساحل تا هتل حدودا 20 دقیقه است. بعد از گذشتن از خیابان های خشک و بی آب و علف به پارکی می رسیم که در امتداد ساحل قرار دارد و فضای سبز بزرگ و زیبایی در آن کار شده...

هوا گرم است اما گرما و رطوبت به شدت مالزی نیست. ضمن اینکه این ماه جزو ماههای خنک دبی به حساب می آید...

ساحل نزدیک درب ورودی بسیار شلوغ است. اما انتهای آن خلوت تر است.

صندل هایم را در می آورم و آرام از روی شنها به سمت انتهای ساحل می رویم. اینجا تعداد آدمها انگشت شمار و دریا هم بهتر پیداست.

یک سکو کنار ساحل پیدا می کنیم . می نشینم و پاهایم را در آب فرو می کنم...

دریا تمیز و بسیار آرام است. جوجه از کنار ساحل چند تا صدف جمع می کند...

از اینجا ساحل جلوی درب پیداست. همه آفتاب گرفته اند... یک تیکه، دو تیکه، سفید، سیاه، با تی شرت و شلوار، با شلوارک و روسری(!)... همه جور آدم پیدا می شود.

در کنارم خانمی که ظاهرا اهل ترکیه است با حجاب کامل تا گردن در آب شنا می کند و یک تار مویش هم پیدا نیست...

با جوجه حرف می زنیم که ای کاش ایران هم همینطور بود ، هیچ اجباری برای حجاب نبود. هر کس هر طور که می خواست می پوشید. باور کن اینطور اعتقادات مردم هم محکمتر و بهتر بود و البته قابل احترام.

مگر نه اینکه هر کس را داخل قبر خودش می گذارند.

.

تحمل آفتاب و گرمای ساحل سخت است. به سمت دکه ای مقابل ساحل می رویم و دو تا بستنی می خریم...

بستنی به دست صدای اذان را دنبال می کنیم و بالاخره نمازخانه را پیدا می کنیم...

 

ساعت : 15

نهار را در رستوران هتل خورده ایم و برای استراحت به اتاق آمدیم. نهار هتل سلف سرویس است و اگر از سوپهای بی مزه اش بگذریم بقیه به نسبت خوب است.

یک میز مخصوص سالاد یک میز غذا و یک میز هم شامل دسر است که تزیینات دسر ها واقعا زیباست.

غذای من را بیشتر سالاد و ماهی تشکیل میدهد و سعی می کنم از خوردن بیفتک زیادی(!) بپرهیزم. دسر هم که تکلیف اش روشن است. کیک شکلاتی با چشم های بسته!!

 

ساعت : 18

در مترو نشسته ایم.بالاخره طلسم مرکز خرید دبی مال شکسته شد. بعد از خواندن نماز مغرب پیاده تا ایستگاه مترو آمدیم که حدودا ١٠ دقیقه پیاده روی است. ایستگاه مترو روبروی مرکز خرید Day to day است.

هزینه مترو تا ایستگاه دبی مال به ازای هر نفر ۴.۵ درهم یعنی حدودا نفری ١٣٠٠ تومان است که نسبت به مترو خودمان بسیار بالاست. ظاهرا بخشی از هزینه هم مربوط به کارت (از جنس کاغذ!!) می باشد که در دفعات بعد نیازی به خرید مجدد آن نیست.

در ایستگاه مقصد یعنی برج خلیفه یا همان دوبی مال پیاده می شویم . اتوبوس های دبی مال را مقابل ایستگاه مترو سوار می شویم که حدودا 5 دقیقه تا مرکز خرید فاصله دارد.

هزینه اتوبوس هم به ازای هر نفر ٧ درهم یعنی حدود ٢٠٠٠ تومان است. کل کرایه مان از هتل تا دبی مال ٢٣ درهم یعنی حدودا ۶۵٠٠ تومان شده.

از قبل می دانستم که فروشگاه های لباس کودک در طبقه دوم است. مستقیم به طبقه دوم می رویم.

اولین فروشگاه مادر کیر است که بزرگترین شعبه آن در دبی نیز می باشد...

با جوجه تقسیم بندی می کنیم! من به سراغ لباس ها می روم و او به دنبال کالسکه.

قیمت ها با مادر کیر موجود در سیتی سنتر کاملا یکی است. چند تا سر همی و یک پتو بافت بر میدارم. چند مدل سرهمی هم می پسندم که سایز مورد نظر من را ندارند.

به قسمت چوبی ها می روم. طرح چوبی که در ذهنم است را تقریبا پیدا می کنم اما قیمت ها با تهران یکی است...

به سراغ جوجه می روم. کریر و کالسکه مورد نظرمان یعنی مکسی کوزی را پیدا کرده و سر قیمت چونه می زند. اما رنگ آنها با هم همخوانی ندارد. موجودی دیگری هم ندارند. تازه قیمت آن هم تقریبا با تهران یکی است.

بعد از کلی حرف و چونه به این نتیجه می رسیم که خریدشان به صرفه نیست.

.

یکی از دوستان خوب وبلاگی آدرس فروشگاهی را در همین طبقه داده بود. از اطلاعات آدرس فروشگاه را می پرسیم.فروشگاه Baby Shop.

باورم نمی شود حراااااااااااااااااج است...

تابلوی تنزیلات و sale همه جا دیده می شود. بعضی از اجناس تا 50 درصد تخفیف دارند...

مستقیم به سمت کالسکه ها می رویم...

بعد از حدودا 45 دقیقه موفق می شویم کریر و کالسکه مورد نظرمان یعنی مکسی کوزی را با اختلاف 450000 تومان با تهران بخریم. قیمت مارک و مدل مورد نظرمان را قبلا از چند مغازه در تهران گرفته بودم و در انتهای لیست سیسمونی یادداشت کرده بودم.

جوجه برای تحویل کارتن کالسکه و کریر می رود.

کارتن کالسکه آنقدر جا دارد که بتوانیم وسایل بزرگ دیگر را هم بخریم و داخل آن بگذاریم. پس برای انتخاب تشک بازی هم دست به کار می شوم!

یکی از تشک ها را (با اختلاف 20000 تومان از خیابان بهار) انتخاب می کنم و از فروشنده می خواهم تا برایم بازش کند...

جغجغه و دندونی را از قسمت اسباب بازی ها بر می دارم و برای خرید حوله سمت لباسها می روم...

جوجه هم با چرخ همراهی ام می کند...

حدودا 3 ساعتی داخل فروشگاه چرخیدیم... پاهایمان واقعا توان حرکت کردن نداشت. از همانجا یک تاکسی به مقصد هتل می گیریم و با دو عدد کارتن و یک نایلون بزرگ راهی می شویم.

هزینه تاکسی تا هتل 30 درهم یعنی حدود 9000 تومان می شود. ظاهرا تاکسی به صرفه تر از متروست!

آنقدر خسته ایم که توان پیاده رفتن به رستوران را هم نداریم. تصمیم می گیریم به همان رستوران چیلی که شب اول رفته بودیم برویم.

جوجه تاکسی را روبروی درب هتل نگه می دارد. وسایل را به نگهبان درب می دهد و با همان تاکسی تا مرکز خرید City center می رویم...

طبقه دوم محل رستوران هاست که خیلی هم خلوت است...

خسته و گرسنه ایم اما خوشحال. ظاهرا به آخر ماموریت نزدیک می شویم!

از روی منو سوپ و سالاد را انتخاب می کنیم. سالاد سبزیجات...

و سالاد خانگی(ترکیبی از کاهو و نان باگت خشک)!!!

من رژیم لوبیا را کنار می گذارم و همبرگر می گیرم...

جوجه هم که عاشق غذاهای جدید و عجیب غریب!!

به هتل که می رسیم فقط می خوابیم.



 
282.دبی...روز دوم...
ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

شنبه 15 آبان 89


ساعت : 10.15

سر میز صبحانه هستیم و برنامه امروز را چک می کنیم. صبحانه هتل انصافا خوب است و باز هم به خاطر انتخاب هتل از جوجه تشکر می کنم.

جالب که روی میز برنج هم برای صبحانه موجود است که مرا یاد مالزی می اندازد! شیر و عسل ، سالاد میوه و نیمرو سهم من است که البته از خوردن یک عدد سوسیس هم نمی گذرم اما به خاطر شوری آن به همین یک عدد اکتفا می کنم.

هر روز صبح از هتل یک سرویس به مرکز خرید و یک سرویس به ساحل می رود. برنامه ما از قبل مرکز خرید دبی مال است اما با تعریف های لیدر تور از مرکز خرید جبل علی که برنامه امروز هتل است تصمیم می گیریم با آنها برویم.

 

ساعت : 13.15

در راه برگشت به هتل هستیم. فقط وقتمال تلف شد! مرکز خرید، خارج از شهر و به اصطلاح جزو Outlet مال ها بود. حدودا 45 دقیقه تا هتل فاصله داشت و واقعا هیچ چیز بدرد بخوری هم برای خرید نداشت. خصوصا برای ما که بیشتر قصد خرید وسایل لوبیا را داریم.

کاملا مشخص است طبق توافق مرکز خرید با هتل این سرویس گذاشته شده است!

خسته از پیاده روی بی فایده به اتاق می رویم تا دوش بگیریم.

 

ساعت : 17.30

بعد از خوردن نهار در هتل (که جزو تور است) و یک استراحت 2 ساعته منتظر نشسته ایم تا بعد از گفتن اذان و خواندن نماز به مرکز خرید Day to day برویم.

ترجیحا به خاطر فاصله نسبتا زیاد تا دبی مال رفتن به آنجا را به فردا صبح موکول کردیم.

تعریف مرکز خرید Day to day را از یکی از خانمهای همراه تور شنیدم که به خاطر نزدیکی آن به هتل برای ما انتخاب خوبی است.

تا مرکز خرید حدودا 10 دقیقه ای پیاده روی است.

ویترین مغازه ای در سمت چپ مان توجه مان را جلب می کند. کمی که جلوتر می روم دنیای شادی را در مقابلم می بینم!

جوجه می داند من با دیدن شکلات حتی او را هم فراموش می کنم!! آن هم شکلات هایی شبیه شکلات های سوییسی.

بی اختیار وارد مغازه می شوم. طراحی آن ها با شکلات هایی که جوجه در ماموریت هایش برایم از سوییس می آورد خیلی فرق دارد. در واقع قابل مقایسه نیست. آن کجا و این کجا...ولی خوب بالاخره شکلات است!

خیلی گران است. هر کیلو 300 درهم یعنی حدودا 90000 تومان! در واقع الکی گران است. شکلات های سوییسی که قابل مقایسه با اینها نیستند اینقدر قیمت ندارند.

اندازه هر کدام به دو بند انگشت هم نمی رسد... با دقت و وسواس زیاد (!) شش تا از آنها را انتخاب می کنم. می شود 6000 تومان!!!

با فداکاری بی حساب جوجه چهار تایش سهم من و لوبیا و دو تا هم سهم خودش می شود.

چشمهایم را می بندم و جمله همیشگی ام را تکرار می کنم:

"دنیایی داره این شکلات!!"

جوجه می خندد...

 

ساعت : 20.30

داخل مرکز خرید Day to day هستیم. اکثر مارکهای داخل لیستم اینجا موجود است!  first year , Chico , Nuby , Avent و...

لیست شش صفحه ای در دست جوجه است و با چرخ مرا همراهی می کند. هر کدام را که داخل چرخ می گذارم جوجه کنار لیست تیک می زند. (یعنی از شر این یکی هم راحت شدیم!)

تقریبا یک سوم لیست تیک خورد. قیمت ها به نسبت تهران خیلی خیلی پایین است. گاهی حتی تا دو برابر و در مورد بعضی از اقلام تا سه برابر.

به عنوان مثال یک سرویس لباس بیمارستانی که از بهار 18000 تومان خریده بودم دقیقا با همان طرح و همان بسته بندی 6000 تومان است!

با پاهای خسته ولی خوشحال مبنی بر انجام نیمی از ماموریت مرکز خرید را ترک می کنیم.

 

ساعت : 22

در چند قدمی هتل رستوران ایتالیایی است که در اولین نگاه جزو برنامه ما قرار گرفت!

با توجه به خستگی زیاد و اینکه در مسیر برگشت مان به هتل قرار دارد راهی رستوران Carino's می شویم...

نیمه تاریک است و محیطی شبیه کافی شاپ های خودمان دارد. مشخص است که در اکثر غذاهایش پاستا و اسپاگتی وجود دارد!

در حال دیدن منو هستیم که برایمان یک بشقاب کوچک و یک نان باگت داغ می آورند...

با توضیحات گارسون مشخص می شود همان سیر داغ خودمان است!

یک بشقاب سالاد...

دو عدد سودا...

یک کوپ نمیدانم چی شامل لازانیا، اسپاگتی و ماهی...

و یک نمیدانم چی دیگر شامل اسپاگتی با ماهی و کاهو...

سفارش ماست.

طعم غذای من بسیار معمولی و مملو از سس سفید است.

لازانیا هم اصلا خوشمزه نیست.در مقایسه با رستوران چیلی که دیشب رفته بودیم چیلی بهتر بود.

اما سوداها خوشمزه است و با توجه به اینکه نیمی از لیوان فقط یخ است مجبور می شویم دو تای دیگر هم سفارش دهیم!

هزینه غذا حدودا 57000 تومان شد که برق از سر هر دویمان پرید!!

 

 


 
281.دبی...روز اول...
ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

جمعه 14 آبان 89


ساعت : 11.15

در فرودگاه امام نشسته ایم.

ساعت 9 خانه نارنجی را به قصد فرودگاه امام ترک کردیم. با یک حساب سرانگشتی گذاشتن ماشین در پارکینگ فرودگاه به صرفه تر از گرفتن آژانس بود.

پروازمان ساعت 12 ظهر است.

فرودگاه بسیار خلوت است و قو هم پر نمی زند! با جوجه تاسف می خوریم که فرودگاه پروازهای خارجی مان چرا باید به این سوت و کوری باشد. البته یک پرواز خارجی به افغانستان هم بود که پشت بلندگو اعلام شد پرواز با کمی تاخیر به فردا موکول شده است!!!

نامه پزشک مبنی بر 26 هفته بودن لوبیا و تاریخ تقریبی زایمان را هنگام دریافت کارت پرواز نشان می دهیم و دو تا از صندلی های روی بال را به نام خودمان ثبت می کنیم!

روی بال جایی است که کمترین تکان های هواپیما موقع بلند شدن و نشستن احساس می شود. و مطمئنم فشار هوا تاثیری روی لوبیا ندارد همانطور که روی ما ندارد. تازه او در آب است و ما در خشکی!

بگذریم که تا خودمان نگفتیم کسی متوجه بارداری ام نشد!

 

ساعت : 15

به دبی رسیدیم. اولین صحنه از خیابان ها ما را یاد مدینه و مکه می اندازد. خیابان های خشک و ساختمان های بلند... ولی تمیز...

راننده هتل که آقایی هندی است جلوی درب خروجی فرودگاه با تابلوی هتل ایستاده. خیلی زود بقیه مسافران که یک خانواده 6 نفره هموطن هستند به ما ملحق می شوند و به سمت هتل می رویم.

طبق بررسی های جوجه روی نقشه نزدیک ترین هتل به مترو ، مرکز شهر و مرکز خرید City Center را انتخاب شده... هتل City Season ...

لعابی تمیزی دارد اما طبق تجربه نباید گول آن را خورد!

یک گلدان از گلهای طبیعی روبروی درب هتل قرار دارد که مطمئنا به سراغشان می روم تا از طبیعی بودنشان خیالم راحت شود و از دیدنش بیشتر لذت ببرم...

اتاقمان در طبقه نهم است...سوار آسانسور می شویم... از داخل آسانسور کافی شاپ هتل پیداست. هر چه بالاتر می رویم سرعت کوچک شدن کافی شاپ بیشتر می شود! رویم را بر می گردانم تا سرگیجه نگیرم...

آقای سیاهی با چمدان ها ما را تا اتاقمان همراهی می کند. چهره فوق العاده آرام و با نمکی دارد که من را یاد تام پسرک کارتون دکتر ارنست می اندازد!

دیدن اتاق به شدت خوشحالمان می کند...

تمیز است. در حدی که ملافه هایی که آورده ام را تا روز آخر از چمدان خارج نمی کنم...

نور اتاق خیلی خوب است و یک ضلع آن تماما شیشه است...

ظاهر اتاق با عکسهای روی سایت هتل همخوانی می کند...

دستشویی و حمام نشان از لذت بیشتر سفر دارد!!!

 

ساعت : ١٧.٣٠

ساعت اینجا نیم ساعت از تهران عقب تر است...

جوجه یکی از چمدان ها را باز می کند. چمدان دیگر کاملا خالی است و نیازی به باز کردن ندارد!

لباس ها را داخل کمد آویزان می کنم، نماز مغرب را می خوانیم و اولین گشت شهری را شروع می کنیم...

 

ساعت :‌ ١٨.٣٠

تا مرکز خرید City center حدودا 10 دقیقه ای پیاده روی است. کمی بالاتر از هتل مسجدی قرار دارد که صدای اذان آن تا هتل شنیده می شود...

معماری بیرون مسجد کمی شبیه به کلیساست اما گنبد و گلدسته ها معماری اسلامی دارد و بسیار هم زیباست...

وارد مرکز خرید می شویم و آدرس فروشگاه مادرکیر را از اطلاعات می پرسیم.

تصمیم داریم کل خرید لوبیا را در دو روز اول انجام دهیم و بقیه روزها را به گشت و گذار!!

به فروشگاه مادرکیر می رویم. قیمت بعضی از اجناس مثل لوازم بهداشتی و لباسهای خانگی از تهران ارزان تر است اما قیمت لباس های رسمی تقریبا یکی است.

حدودا دو ساعتی طول می کشد تا کل لوازم بهداشتی ، پیشبند و کمی خرت و پرت می خریم و به این نتیجه میرسیم که با این سرعت احتمالا دو هفته ای وقت لازم داریم تا بقیه وسایل لوبیا را تهیه کنیم!!

طبقه دوم مرکز خرید شامل چند رستوران است. گشتی لابه لای آنها می زنیم و منویشان را می بینیم.

جالب که رستوران حاتم با انواع غذاهای ایرانی لا به لای رستوران ها دیده می شود. ولی چون برای خوردن غذای جدید آمده ایم و با توجه به اینکه فلفل خورهای قهاری هم هستیم رستوران Chili را انتخاب می کنیم...

سفارش جوجه این...

و من هم این!

که البته در انتخاب غذا دکوراسیون و تزیینات را هم در نظر گرفتم!

با توجه به اسم های عجیب غریب شان چیز خاصی نیستند ضمن اینکه تند هم نیستند! فقط کمی طعم سوپ پنیر برایم جالب است...

هزینه غذا 45000 تومان که نسبت به غذا بسیار بالاست. با این هزینه می توان در بهترین رستوران تهران، بهترین غذا را خورد!


 
280.رسیدن به خیر
ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

لوبیا به این گُلی دیده بودی؟

آخر حس همکاری تا کجا...

آه کوچولوی ما... ممنون که تا آخر سفر با ما همکاری کردی.
انصافا که حس مسئولیت پذیریت ما را شرمنده کرد!!!

.

دیشب رسیدیم.

حالا یکی از اتاق های خانه نارنجی متعلق به لوبیاست...


 
279.سفر بخیر...
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

با جوجه تصمیم گرفتیم آخرین سفر دو نفره مان را برویم...

اول قرار شد چند روزی در روستای سرولــات اتراق کنیم تا هم از هوای تمیز و منظره زیبایش لذت ببریم و هم خودمان را با غذاهای رستوران خــاور خانم خفه کنیم!! اما به خاطر نداشتن جای مشخص و سردی هوا منصرف شدیم.

بعد قرار شد برویم مشهد زیارت امام رضا. اما باز هم به خاطر سرمای مشهد و شلوغی داخل صحن ها و اینکه دائم باید مراقب باشم کسی با من برخورد نکند تصمیم گرفتیم دیدار بعدی مان سه نفره باشد!

دو سه روزی است تصمیم گرفته ایم برویم دُبی!! تا هم گشت و گذاری بکنیم و هم وسایل لوبیا را از آنجا تهیه کنیم.

حالا اگر تا چند روز دیگر آمدم و گفتم ما داریم می رویم آفریقا خیلی تعجب نکن! چرا که دیدن آفریقا یکی از بزرگترین آرزوهای من و جوجه است و چه موقعیتی بهتر از الان!!!!!!!!!

.

فعلا که در حال تحقیق هتل ، خطوط مترو و جاهای دیدنی دبی هستیم.

تا هر خدا چه بخواهد...


 
278.می خواهم در خانه باشیم...
ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

چه کیفی داشت اگر الان در خانه نارنجی زیر پتو بودیم و پنجره ها باز بود و صدای شرشر باران می آمد و کمی باد...

چه کیفی داشت اگر تا 10 صبح وول وول می خوردیم و بعد هم یک ماهی تابه املت با خیارشور و آب پرتغال می زدیم...

چه کیفی داشت اگر سر ظهر به کتابخانه می رفتیم و کتاب می گرفتیم و بعد هم توی پارک قدم می زدیم و عکس های پاییزی می انداختیم...

نه جوجه؟؟ کیف نداشت؟؟

حالا من اینجا پشت میز...

تو در راه کرج...

هههههههههههههههههههههییییییییییییییییییییی...


 
277.ببارررررررر
ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

خدایا،

نمیدانم با این باران شدید داری به ما حال میدهی یا تا چند ساعت دیگر قرار است حال مان را بگیری!!


 
276.Chirs De Burge...
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

از خیلی وقت پیش صدایش را دوست داشتم...

جوجه ام هم...

قبل از آمدن لوبیا با صدایش در خانه نارنجی ورزش می کردم.

چند تایی از آهنگ های شادش را هم روی گوشی موبایل ام ریخته ام و در تاکسی و خیابان گوش می کنم.

شنیدن شان شادم می کند.

امروز آن را که بیشتر از همه دوست داشتم برای لوبیا گذاشتم...

There are those who think that love comes with a lifetime guarantee.....,

Come with me and you will see the light that shines for eternity,

Be strong and learn to say the wordsI love you,” the words “I love you,”

.

دارد با من می رقصـــــــــــــد...


 
275.پس من چی!
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

این روزها هر چه می خرم مال لوبیاست، حتی اگر من بپوشم!

 

 


 
274.خدایا التماس می کنم.
ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

خدایا،

چند بار دور کعبه ات چرخیدم و التماس کردم به خانواده هایمان عمر طولانی بدهی...

عمر با عزت و با سلامت.

پس این چه خواب مزخرفی بود که دیشب دیدم.

از صدای هن هن نفس هایم بیدار شدم! و زانوهایی که دیگر حس نداشتند.

هزار بار مُردم تا صبح شد و با بابا تلفنی حرف زدم...

خدایا،

التماس می کنم...

خوابش هم مرا بدبخت می کند...بیچاره می کند...می کُشد...می میرم.

خیلی بد است مُردن وقتی زنده ای...

خیلی بد است.

خدایا،

التماس می کنم...

به خانواده هایمان عمر طولانی با عزت و با سلامت بده.


 
273.من
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

گفت: "خوب که پنج شنبه ها نیمه وقتی. بیشتر استراحت می کنی!"

.

فکر کردم امروز پنج شنبه بود...

هفت و سی دقیقه کارت زدم...

هشت و سی دقیقه ماموریت بودم و داشتم با برنامه اداره "ع" کُشتی می گرفتم...

ده و سی دقیقه برای بستن قرارداد شش ماه دوم سال در محل کار دوم ام بودم ...

یازده و بیست دقیقه ‌استخــــر صــــارم بودم...

دو و ربع پای گاز برای نهار سس سفید درست می کردم...

و ساعت چهار بالاخره موفق شدم سرم را روی بالش بگذارم!

.

خندیدم و گفتم :‌"آره پنج شنبه ها خیلی خوبه!!"


 
272.میــــکروب...
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

یعنی من و جوجه الان میـــکـــروبــیم!

یعنی مامان اینها هم!

با خاله اینها!

با عمه اینها!

خانواده جوجه!!!!!!!!!!!

یعنی دایی جوجه هم!

وااااااااااااااااااای عمو هم!

ههییییییییی اگر "ح" بفهمه بهش گفتن میــکــــروب!


 
271.سه...دو...یک...حرکت!
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

تکان می خورد...

چند روزی است که به وضوح تکان می خورد. اول اش مثل ترکیدن حباب بود... این روزها اما لگد میزند... درست مانند کوبیدن درب... منتهی درب شکم!

دائم چسبیده گوشه چپ شکم ام. آن پایین پایین ها!! گاهی هم آنچنان فشاری به مثانه ام وارد می کند که چشمهایم از تعجب گرد می شوند! عجب زوری دارد این نیم وجبی!

استخر که می روم قبل از ورود به آب فشار و قلب جنین را کنترل می کنند. این پنج شنبه کلی طول کشید تا خانم "ه" قلب اش را پیدا کرد.

آخر سر هم دستش را روی شکمم فشار داد تا لوبیا را به یک گوشه بکشاند و در نهایت که ضربانش را گرفت گفت:"بالاخره گیرش انداختم!!"

انگار که سوسک گرفته باشد.

خلاصه که دارد قابلیت هایش را به مرور نشان میدهد!

این روزها کمی می ترسم...