ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

298.ما...
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

جوجه زیبای من،

یلدای ٨٩ هم آمد...

باورت می شود...

زندگی مان ٩ ساله شد...

انگار همین دیروز بود...

یادت است گفتم : "هم وقتِ خودتونو گرفتین هم وقت ما رو"!!

و چه وقت خوشی بود...

و چه وقت های خوشی است...

و چه وقتهای خوشی خواهد بود...

هر وقت که با تو باشم.

حالا...

من و تو...

منتظر ورود محصول مشترکمان!! که باورم نمی شد به این زودی ها اتفاق بیافتد...

.

جوجه زیبای من،

بدان...

و می دانم که میدانی...

و بارها گفته ام و شنیده ای...

که "تو قلب منی"

که "این قلب من است که راه میرود"

که "تو گل زیبای منی"

که "دوستت دااااااااااااااااااااااااااااااااااارم"

 

 

زندگی مان به بلندای یلدا

امضاء

جوجه ای که توانست یک جوجه کوچک را در خود داشته باشد!!!

 


 
297.عدسی...
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

خدایا،

شکل عدس شدم از بس که به زور عدسی خوردم.

.

.

.

دارم سعی می کنم ترمیناتور 3 را به دنیا بیاورم!!


 
296.باغ گل
ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

گفته بودم یکی از تفریحات من و جوجه ام رفتن به باغ گل است.

این بار برای خرید سبد رفته بودیم و تصمیمی برای خرید گل نداشتیم.

اما خوب، گل ها را که می بینی...

.

با تزیین جوجه ای!!

.

.


 
295.آه شکلات...
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

به جوجه می گویم:

"دلم می خواد خامه شکلات رو بمالم رو کیک کاکائویی بعد با شیرکاکائو بخورم"

جوجه: ناراحت

ادامه می دهم:

"بعدش بشینم جلوی تلوزیون لاست و بذارم و یه کیک خامه ای شکلاتی رو با یه قوری قهوه تا آخر بخورم"

جوجه: نگران

"بعدش هم یه کاسه از این شکلات ها که لاش نخود و کشمشه بریزم تو جیبم و تا شب ریز ریز تمومش کنم"

جوجه: "نه فکر کنم اوضاعت حسابی خرابه!!"استرس

 

 


 
294. پاگشا...
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

دوست داشتم برای پاگشایی "ح" دختر خاله ام سنگ تمام بگذارم. آخر "ح" را خیلی دوست دارم. درست عین خواهر نداشته ام.

دوست داشتم بلافاصله بعد از عروسی شان میهمانی بدهم . بیشتر بخاطر اینکه آقای داماد فامیل بزرگی دارند و "ح" هر هفته میهمان یکی از اقوام شان بود و کوچکی فامیل ما اینجا به ضررش بود! فقط یک خاله، یک دایی و یک عمو.

اما نتوانستم. هر چه فکر کردم دیدم از عهده اش بر نمی آیم و بیشتر می ترسیدم خستگی ناشی از میهمانی منجر به ورود زودرس لوبیا شود.

اعلام عمومی کردم که اگر خدا بخواهد نوروز امسال میهمانی "ح" را برگزار می کنم.

این وسط فقط توانستم کمی به مامان کمک کنم و جینگولک های میهمانی اش را بر عهده بگیرم...

ژله بستنی از قالب در نیامده!

ژله میوه...

 

دسر لبو و ماست...

کیک سرد...

ژله خورده شیشه به سبک خودم!


 
293.هفته 30
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

شمارش معکوس آغاز شده...

با این حال هنوز می توانم از عهده کارهای شخصی ام و کمی هم کارهای خانه نارنجی بربیایم. هنوز به راحتی سر کار می آیم و سنگینی ام خیلی اذیتم نمی کند.

ناعادلانه است اگر نگویم جوجه این روزها چقدر کمک می کند.

قبلا کارهای خانه را من می کردم و او کمک می کرد حالا کارهای خانه را او می کند و من کنار دستش می پلکم!

خیلی وقت است که دیگر به جارو برقی و بخارشور دست نمی زنم. خریدهای خانه و حملشان هم همگی بر عهده جوجه است. حتی اکثر اوقات آنها را می شوید و من فقط جابه جایشان می کنم.

گلدانهایم را هم نمی توانم به تنهایی آبیاری کنم. باید حتما جوجه باشد، آنها را بلند کند، داخل سینی بگذارد و پس از خالی شدن آب اضافه شان دوباره سر جایشان بگذارد.

این روزها بر خلاف تصورم دارند خیلی زود می گذرند.

باورم نمی شود داریم سه نفره می شویم...

من و جوجه احساس می کنیم هنوز برای ورود عضو جدید آماده نیستیم. در واقع زندگی مان هنوز دو نفره است. با اینکه لوبیا هست، نفس می کشد و دارد با ما زندگی می کند!

قبول کن ذهنیت 9 سال دو نفره بودن را نمی شود به راحتی در 9 ماه سه نفره کرد!

جوجه می گوید حتما بعد از آمدنش سه نفره می شویم.

می گویم شاید...

شاید هم کمی زودتر...

وقتی اتاقش آماده شد...

وقتی جایش در خانه نارنجی مشخص شد...

وقتی سه نفره شدیم!

 


 
292.ببارررررررررررررررررررررر
ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

ببارررررررررررررررررررررر

که این کوچولوی درون من بیشتر از مادر به باریدن تو احتیاج دارد...

ببارررررررررررررررررررررر

تا من شرمنده جنین درون ام نباشم، برای کشاندنش به دنیایی که حتی هوای پاک هم ندارد...

ببارررررررررررررررررررررر

و من از خوشحالی گریه می کنم، چرا که می توانم از چهاردیواری شرکت و خانه بیرون برم و هوای پاک تنفس کنم...

ببارررررررررررررررررررررر

که خیلی وقت است منتظرت بودیم...


 
291.هوای شهرم...
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

بدون اغراق...

انتهای کوچه یا خیابان (فقط چند متر جلوتر) تار دیده می شود.

بیرون که می رویم چشمهایمان می سوزند.

گلویمان خشک می شود.

بدون اغراق...

همه جا بوی دود می آید. بوی دود...

و من...

در خانه زندانی ام و می ترسم.

و

دلم برای شهرم ، برای هوایش و برای آسمانش می سوزد.

و

جالب که بعضی ها در این هوا شیشه اتومبیل شان را پایین می کشند و سیگار دود می کنند!!!

 


 
290.خواص بارداری!
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

در بارداری وقتی کارت به جاهای باریک کشیده می شود که خصوصی ترین جای بدنت را خودت هم نتوانی ببینی!!

 


 
289.ببارررررررررررر
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

خدایا،

باران...باران...باران...لطفا.

.

.

.

این روزها با جوجه ام فکر می کنیم:

کدامیک از آقایان(!) شهامت دارند نماز باران بخوانند؟؟؟!!!


 
288.خیاطی
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

مامان : "این بچه رو کشتی، گناه داره ، از صبح تا عصر که سر کار نشستی پات آویزونه بعدش هم که می آیی خونه میشینی پشت چرخ؟؟!! "

من :‌ خجالت

جوجه : "تازه کمرش هم دائم درد می کنهمژه"

من :‌قهر

مامان : "حالا چکار داره می کنه؟؟سوال"

جوجه : "تا خودش نگه که من نمی فهمم خرت و پرت های دور و برش هیچ ربطی به هم ندارن!!!"

من : نیشخند

.

به خانه که می رسم سریع لباسهایم را عوض می کنم ، شام را آماده می کنم ، کمی نظافت و ... به اتاق لوبیا می روم. اتاق که نه بیشتر شبیه انباری است!

دور و برم را نگاه می کنم، کلی پارچه ، پیچ گوشتی ، سبدهای چوبی ، مفتول فنری ، چسب و نخ ماهیگیری ، حلقه هولاهوپ ، برچسب های رنگی ، سبد لباس چرک (!) و یک عالمه نخ و روبان و کش...

می خندم...

شاید فقط قیافه چرخ خیاطی است که نشان میدهد در این اتاق کسی مشغول دوختن چیزی است!

 


 
287.بی نام نامدار!
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

باور کنی یا نه...

لوبیا هنوز اسم ندارد!


 
286.من.
ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

خدایا،

می دانم خیلی زشت و زننده است...

اما من از مدیر واحدمان بیشتر از تو می ترسم.

هر چه نباشد ما با هم دوستیم، اما با او که دوست نیستم. تازه چشم هم ندارم ببینم اش .

این توجیح ام قابل قبول است آیا؟؟؟


 
285.دبی...روز پنجم...
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

سه شنبه 18 آبان 89


ساعت : 9

همیشه همینطور بوده... عصبی می شود... ناراحت است... به ندرت راجع به چیزی نظر میدهد... و در کل نگران است.

جوجه ام را می گویم... روزهایی که پرواز داریم... تنها باشد یا با من... پرواز داخلی یا خارجی ... در مبدا باشیم یا مقصد... صبح زود باشد یا عصر... فرقی نمی کند... نگران است.

و من بعد از ٩ سال و این همه سفر که با هم رفته ایم به خوبی می شناسم اش. جالب که هیچوقت هم از پرواز جا نمانده اما باز هم نگران است.

ساعت ٧.٣٠ بیدار شدم. جوجه برای شنا به استخر هتل رفته بود. صبح زود رفت تا کسی در استخر نباشد.

دوش گرفتم ، چمدان ها را آرام آرام بستم و لباسهای رفتن مان را کنار گذاشتم.

سه چمدان که دوتایش وسایل لوبیاست، یک کارتن کالسکه و یک کارتن کریر.

پروازمان ساعت ۵ بعد از ظهر است. طبق تجربه می دانم راه دور نمی رویم و ساعت ٢ هم با راننده هتل به فرودگاه می رویم. قرار است امروز فقط برای خودمان خرید کنیم!

 

ساعت : ١١

به فروشگاه ناین تاون آمده ایم که دقیقا روبروی هتل است. قرار است همه چیز در اینجا  ٩ درهم باشد که نیست. آنهایی هم که هست اصلا به درد نمی خورد.

یادم است همسفران مان در مکه از فروشگاه ١٠ ریالی می گفتند که جنس های نسبتا خوبی داشت اما اینجا اصلا اینطور نیست. در نگاه اول فکر می کنی وارد فروشگاههای تاناکورا شده ای!

فقط وقتمان تلف شد.

 

ساعت :١٣

به مرکز خرید سیتی سنتر آمده ایم.

بعد از دو ساعت گشت و گذار آن هم با آخرین سرعتی که من می توانم راه بروم خریدمان تمام شد!

فقط یک مانتو بافت نصیب من شد و جوجه هم هیچ! و البته یک شلوار جین سایز صفر هم مجددا قسمت لوبیا شد! ظاهرا این کوچولو هر بار باید سهمی در جیبهای ما داشته باشد!

آخرین خرید هم طبق برنامه پمپرز بود که از مارکت سیتی سنتر خریداری شد. قیمت آنها دقیقا نصف تهران است.

 

ساعت: ١٣.٣٠

به سمت هتل می رویم. جوجه پمپرزها را با چرخ حمل می کند و من هم فیلم یادگاری می گیرم...

از مسجد کنار هتل که آخر سر قسمت نشد داخل آن نماز بخوانیم هم عکس می گیرم...

به هتل می رسیم...

برای جا دادن پمپرزها داخل کارتن کالسکه و تحویل اتاق سوار آسانسور می شویم...

با جوجه راجع به هتل صحبت می کنیم. اینکه خدا را شکر هتل تمیزی بود و مهم تر از همه سکوت آن در این چند روز واقعا رضایت بخش بود...

 

ساعت : ١۴

بعد از خوردن نهار به سمت فرودگاه می رویم. فقط یک خانم دیگر با ما سوار ماشین هتل می شود. ظاهرا خانواده ای که با آنها آمده بودیم دیروز رفته بودند.

 

ساعت : ١٩

تا چند دقیقه دیگر در فرودگاه امام به زمین می نشینیم. همانند پرواز رفت دو تا از صندلی های روی بال به من و جوجه تعلق می گیرد.

با جوجه خدا را شکر می کنیم که آخرین سفر دو نفره مان خوش گذشت و برنامه ریزی می کنیم برای سفر سه نفره بعدی مان!!

 

 

 


 
284.دبی...روز چهارم...
ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

دوشنبه 17 آبان 89


ساعت : 10

بعد از خوردن صبحانه به سمت دبی مال می رویم تا باقیمانده لیست را تکمیل کنیم! البته تصمیم داریم به آکواریوم و باغ وحش دریایی هم برویم.

طبق تجربه دیشب نرخ تاکسی با مترو خیلی فرق ندارد. پس با تاکسی می رویم...

هوا کمی ابری و خنک است. داخل تاکسی لم می دهم. هنوز خستگی دیشب در پاهایم مانده!

کرایه تاکسی تا دبی مال 30 درهم یعنی حدود 9000 تومان می شود. مستقیم به سمت طبقه دوم می رویم...

بیشتر به دنبال سرویس رختخواب لوبیا هستم. هر چی بیشتر می گردیم و بیشتر راه می رویم ناامید تر می شوم چون چیزی که در ذهن ام است را پیدا نمی کنم. یکی دوتا هم پیدا می کنم که قیمت شان فضایی است. سرویس رختخواب حدودا 2 میلیون تومان!!

این وسط از لباس فروشی ها هم نمی گذرم و هنوز به دنبال لباس عید لوبیا هستم. یک لباس کاملا رسمی!!

یک بار دیگر به بیبی شاپ هم سر می زنیم که بی فایده است...

یک گروه از بچه ها برای دیدن آکواریوم از مدرسه آمده اند که سر و صدایشان همه جا را پر کرده.

ناچاربه فروشگاه مادرکیر  می رویم و همان سرویس خوابی که دیروز دیده بودم و اصلا هم به دلم نشسته بود را به قیمت 500 درهم حدودا 150000 تومان می خریم. شامل دو عدد پتو ، دو عدد ملافه و دور تختی.

 

ساعت : 11.30

خستگی کلافه ام کرده و دوست دارم زودتر سر و ته لیست را در بیاورم. اما بوی بستنی می تواند کمی شرایط را تغییر دهد...

جوجه رژیم را نمی شکند اما مرا ترغیب می کند که این فرصت را از دست ندهم!

قیافه مغازه آنقدر غلت انداز است که فکر می کنم الان در این لیوان های بزرگ و رنگی چه شاهکاری قرار است ریخته شود.

طعم شکلات را از داخل منو انتخاب می کنم و منتظر می مانم...

روبروی فروشگاه مادر کیر مبل و صندلی چیده اند. می نشینم و اولین جرعه را می خورم...

همان آیس پک خودمان است. ضمن اینکه آیس پک خیلی خیلی خوشمزه تر است! واقعا 16 درهم نمی ارزد.

جوجه برای خرید آغوشی به فروشگاه چیکو رفته که دقیقا مقابل مادرکیر است...

چیزی که برایم جالب است شکل کالسکه های چیکو است. کاملا متفاوت با جنس های بهار است. حتی قیمت هایشان هم چند برابر است.

ظاهرا بچه هایی که برای دیدن آکواریوم آمده بودند به داخل رفتند چون راهرو دوباره ساکت شده...

 

ساعت: 12.30

با کلی پیاده روی و پرسان پرسان بالاخره نماز خانه را پیدا می کنیم. دوبی مال آنقدر بزرگ است که گاهی نمی دانی قبلا این مسیر را آمده ای یا نه.

بعد از خواندن نماز داخل نماز خانه نیم ساعتی استراحت می کنم...

 

ساعت : 13

قرار بود اول برویم آکواریوم بعد خرید که کاملا برعکس شد. آکواریوم در طبقه پایین است...

بلیط ورودی برای آکواریوم و باغ وحش دریایی به ازای هر نفر 50 درهم یعنی 15000 تومان است.

بخش بزرگی از آکواریوم از بیرون پیداست. و کسانی که عرب ها را می شناسند پول بلیط نمی دهند!!

بلیط ها را می دهیم و داخل می شویم.

باورمان نمی شود همان چیزی که در بیرون دیده می شد از داخل هم پیداست! یعنی دقیقا همان ماهی ها از جلویمان رد می شوند. تنها تفاوت، محیط تونل مانند داخل است که آن هم بیشتر از ده متر نیست!

این آکواریوم در مقابل آکواریوم مالزی واقعا نمره صفر هم نمی گیرد!

تونل آکواریوم در مالزی آنقدر بزرگ است که برای آن ریل های متحرک گذاشته اند تا گردشگران نیازی به راه رفتن نداشته باشند.

باغ وحش دریایی هم همینطور. آن هم کوچک است و تنوع چندانی ندارد. تنها تفاوتش وجود عروس دریایی و نوعی ماهی های آب شور است که بسیار بسیار زیبا هستند.

با توجه به حضور جوجه(!) و اینکه فلاش دوربین برای چشم ماهی ها مضر است فقط فیلم می گیریم.

 

ساعت : 16.30

داخل اتوبوس تور نشسته ایم!! بالاخره بعد از کلی فکر کردن و این پا و آن پا کردن تصمیم گرفتیم تور گشت شهری دبی را برویم.

این اولین بار است که بابت تور پول میدهیم. دلیلش هم اینکه من واقعا نمی توانم بیشتر از این راه بروم و البته برای اولین بار کمی هم از شرایط لوبیا می ترسم!

اینکه مانند پیر مرد پیرزن ها سوار اتوبوس شویم و به حرفهای اکثرا به درد نخور لیدر تور گوش کنیم و کلی هم وقتمان بابت گم شدن این و آن تلف شود واقعا برایمان سخت است اما چاره ای نیست.

از نظر ما لذت سفر به راه افتادن در خیابان هاست. زندگی لای مردم عادی... نقشه شهر و مترو و اتوبوس را دست گرفتن... بلط خریدن و دنبال جاهای جدید گشتن...

لذت اش قابل مقایسه با گشت های تور نیست.

بابت گشت شهری از ساعت 17 تا 22 به اضافه شام (که طبق تجربه مطمئنا خوب نیست!) به ازای هر نفر 160درهم یعنی حدودا 48000 تومان دادیم که خودمان هم می دانستیم خیلی خیلی زیاد است.

گشت و گذار از محله ای معروف به منهتن شروع می شود. خیابانی که در دو طرف برج های سر به فلک کشیده یا ساخته شده اند و یا در حال ساخته شدن هستند...

که اکثرشان هم شبیه هم اند...

جالب که اولین باران امسال در دبی در حال باریدن است و افراد تور این را از قدم خودشان می بینند و ما هم از قدم لوبیا!!

خوشبختانه لیدر تور مرد بسیار محترمی است که شباهتی به لیدر های سوسول و جینگولکی که هیچ تجربه ای ندارند و فقط با صدای بلند حرف های بی فایده میزنند و اغلب هم با مسافران مثل خودشان شوخی های بی مزه می کنند ندارد.

با لهجه شیرین مشهدی توضیحات بسیار خوب و جالبی را راجع به مکان هایی که از مقابل آنها می گذریم می دهد...

خوشبختانه تر افراد تور هم همگی آدمهای محترمی هستند که سکوت را رعایت می کنند.

از کنار برج خلیفه بلند ترین برج دنیا رد می شویم. برجی که طبق گفته لیدر دو ساله ساخته شده یعنی هر واحد آن در 6 ساعت...

چیزی شبیه مصلای تهران!

باران ناگهانی شیشه اتوبوس را گرفته و بیرون به سختی دیده می شود...

اغلب ساختمان های بلند را هتل ها تشکیل میدهند...

 

ساعت : 17.30

در مدینه الجمیرا هستیم. مشهور به ونیز ایتالیا!

معماری سنتی اش آدم را یاد اصفهان خودمان می اندازد...

چیزی شبیه به عالی قاپو و منار جنبان...

ورودی آن من را یاد شهرک سینمایی می اندازد...

.

اینجا مشهور است از آن جهت که ساختمان ها شبیه ونیز روی آب ساخته شده اند. البته نه به آن عظمت (که در تلوزیون دیدیم!)

داخل اینجا بازاری است که طبق گفته لیدر قیمت ها چند برابر است. بازار مسقف و معماری آن هم سنتی است...

به خاطر کمبود وقت و هشدارهای لیدر که "لطفا از گروه جدا نشوید" به سرعت سر تا سر بازار را پیاده روی می کنیم...

انتهای بازار به محوطه ای ختم می شود که معروف ترین برج دنیا یعنی برج العرب از آنجا پیداست...

ما هم مثل بقیه جو گیر می شویم و با گران ترین برج دنیا عکس می گیریم...

جوجه در حال عکس گرفتن است و طبق تجربه می دانم که مهم جاهای جدید هستند که باید در عکس کامل بیفتند و شاید کله هایمان هم!

به سمت درب خروجی می رویم. مکان بعدی هتل آتلانتیس است...

 

ساعت : 18

ظاهرا بخشی از دریا را با خشک کردن آب آن به صورت جزیره ای نخل شکل در آورده اند که شاخه های آن را آپارتمان ها و ویلا ها تشکیل میدهند...

هتل آتلانتیس بر روی هلالی دور نخل قرار دارد که برای رسیدن به آن از تونلی که در زیر آب ساخته شده رد می شویم...

این تونل برای بزرگ کردن تور گشت شهری کلک خیلی خوبی است چرا که لیدر ها در تشریح تور عنوان می کنند:

"از تونلی رد می شیم که از تو دریا و زیر آب رد میشه(!) و از این جزیره میریم یه جزیره دیگه!!!"

از تونل شیشه ای رد شدیم که ماهی ها و کوسه ها در اطرافمان بودند. البته در خیالاتمان!!

از تونل رد شدیم... به آتلانتیس هم رسیدیم.  اما تونل چیزی بود شبیه تونل رسالت یا توحید خودمان...

رسیدن ما با تاریک شدن هوا یکی شده و مناظر به خوبی دیده نمی شود. اما از عکس یادگاری قافل نمی شویم...

 

ساعت : 18.30

محل بعدی بازار ابن بطوطه است. لیدر تور یک ساعت فرصت می دهد تا کل بازار را برویم و برگردیم. با توجه به سرعت لاک پشتی من و اینکه معماری بازار خاص است و دوست داریم تا انتهای آن را ببینیم مطمئنا وقت کم می آوریم.

اول بازار ماشین برقی ها ایستاده اند. به ازای هر نفر 5 درهم یعنی 1500 تومان. تصمیم می گیریم راه رفت را با ماشین و راه برگشت را پیاده برویم...و سوار می شویم!

ماشین که نه مینی ماشین (!) حرکت می کند و  جوجه هم دوربین را روشن می کند...

در ساخت  بازار ابن بطوطه از معماری چند کشور دنیا استفاده شده است: آندولس و تونس ، مصر ، ایران ، هند و چین.

نقاشی آسمان روی سقف با رنگ آبی آسمانی و چراغهای کوچکی که روی سقف مثل ستاره ها می درخشند و نسیم خنکی که از سیستم تهویه می وزد باعث می شود آدم یادش برود که در فضای کاملا بسته قرار دارد...

در راست و چپ مسیر این بازار، مغازه ها مثل همه مراکز خرید دیگر، در کنار هم هستند. مارک دار ، بی مارک ، رستوران و کافی شاپ به وفور دیده می شوند اما طراحی همه شان به صورت سنتی است...

در بخش ایران دیوارها و سقف کاشی کاری شده اند. طرح کاشیها شبیه اصفهان خودمان است و گنبد ایران هم شبیه گنبد مسجد شیخ لطف الله. در واقع قطره ای است از دریای معماری ایرانی.

در بخش هند دیوارها و سقف سفید رنگند و در وسط میدان آن مجسمه نماد هند و حیوان مورد علاقه من قرار دارد که جای خوبی برای گرفتن عکس یادگاری است.

بخش مصر هم من را یاد سریال نه چندان دلچسب اصحاب کهف می اندازد...

در بخش چین که انتهای بازار است کشتی فوق العاده بزرگی قرار داده اند که دور تا دور آن را رستوران ها پر کرده اند...

 

ساعت : 18.45

به انتهای بازار رسیدیم!!! با جوجه کلی می خندیم که 45 دقیقه هم زیاد آوردیم. در واقع بازار دراز و بزرگ است و پیاده راه زیادی است اما سرعت ماشین برقی هم انکار ناپذیر.

پیاده به سمت ابتدای بازار و محل قرار می رویم و چشممان هم به دنبال تابلو نمازخانه است.

 

ساعت : 20

محل بعدی آکواریوم دبی مال است!!! همانجایی که صبح آمده بودیم.

همانطور که فکرش را می کردیم قرار نیست داخل برویم چون کل آکواریوم از بیرون پیداست...

مقابل آکواریوم جمعیت زیادی در حال گرفتن فیلم و عکس هستند...

چشمان من اما چیز بهتری را مقابل آکواریوم می بیند! فروشگاه شکلات...

دیدن این فروشگاهها همیشه مرا یاد پینوکیو می اندازد! به خاطر اینکه نمی خواهیم از افراد گروه جا بمانیم و بازدید های بعدی را از دست بدهیم مجبورم با حسرت فقط نگاه کنم! اما با اصرار جوجه فقط برای 5 دقیقه داخل فروشگاه می روم و خرید می کنم!

جوجه با لیدر تور صحبت می کند و برایش توضیح میدهد که امروز صبح بابت دیدن همین آکواریوم از آنطرف دیوار کلی پول داده ایم!!

 

ساعت : 20.25

محل بعدی رقص فواره هاست که هر شب از ساعت 6 تا 10 و هم نیم ساعت یکبار مقابل برج الخلیفه یا در واقع پشت ساختمان دوبی مال اجرا می شود.

در مسیر رفتن به سمت فواره ها من دلم را کنار بعضی از مغازه ها جا می گذارم!!

و به خودم نفرین می کنم که این سه باری که به دبی مال آمده بودیم چطور این شیرینی فروشی ها را ندیده بودم!!

 

ساعت : 21.15

رقص فواره ها ساعت 20.30 را دیدیم. انصافا که زیبا بود. ظاهرا هر نیم ساعت آهنگ و مدل رقص تغییر می کند.

به اصرار بعضی از افراد گروه نیم ساعت دیگر را ایستادیم تا رقص ساعت 21 را هم ببینیم که به نظر من و جوجه همان یکبار کافی بود.

 

ساعت : 22

به سمت رستوران می رویم . آخرین مرحله تور گشت شهری .

به لطف سه تن از دوستان که از گروه جدا شده بودند (!) نیم ساعتی را مقابل دبی مال اسیر شدیم تا لیدر بیچاره آنها را پیدا کند. واقعا که حس همکاری و مسئولیت پذیری بعضی ها آدم را متعجب می کند.

.

.

همانطور که فکرش را می کردیم اول رستوران و دوم غذا هر دو افتضاح بودند.

قیافه خیابان ، آدمهایی که روی زمین نشسته و خوابیده اند و... کاملا مشهود است که به پایین شهر دبی آمده ایم. تنها نکته مثبت شام هم همین بود. اینکه پایین شهر دبی را دیدیم و فهمیدیم همه جای دنیا مثل وطن خودمان  آسمانش همه جا یک رنگ نیست!