ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

344.آشپزی
ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

دارم در درست کردن سالاد یونانی متبحر می شوم...

تجربه اول:

تجربه دوم:

.


 
343.گل یا پوچ.
ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

تا دیروز افتخار می کردم که ماهــــو ا ره نداریم.

امروز اعتراف می کنم که داریم.


 
342.این روزها...
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

به همین زودی سه ماه و نیم از مرخصی زایمانم گذشت. آنقدر زود گذشت که اگر بپرسی تا کی سر کار بودی می گویم تا همین پریروز. انگار که پریروز پنج شنبه بوده و امروز شنبه!

باور کن تعطیلات نوروز هر ساله ام بیشتر طول می کشید تا این چند ماه. شاید هم به این دلیل بود که از محیط کار دور نبودم و زایمان غیر مترقبه ام باعث شد تا جانشینی برای خودم نداشته باشم و مجبور شوم برنامه هایم را از خانه پشتیبانی کنم.

.

در این مدت روزهای متفاوتی را تجربه کردم. روزهای با پسرک بودن، روزهای یک خانم خانه دار، روزهای گردش با کالسکه، روزهای میهمانی های بلند و با آرامش...

هر صبح از خواب که بیدار می شویم اگر پسرک خوش خلق باشد در خانه می مانیم و من خانه دار می شوم. غذای ظهر را آماده می کنم، به کارهای خانه نارنجی می رسم و بقیه وقتم را به پسرک سرویس می دهم.

نمیدانی اگر خوش خلق باشد سرویس دادنش چه لذتی دارد. شیر دادن و آروغ گرفتن اش. حمام  کردن و ورزش دادن اش. و حتی تعویض پوشک.

و کار مورد علاقه ام: تست کردن لباس های داخل کمد اش تا ببینم کدامشان اندازه شده. و در نهایت عکس گرفتن.

دارم سعی می کنم همه لحظات زندگی اش را برایش ثبت کنم. 

و اما اگر پسرک بد خلق باشد... در خانه نمی مانم. دوست ندارم با گریه کردن، آرامش او و صبر من کم شوند. دوست ندارم با بد خلقی روزمان شب شود. 

به محض خوردن یک نیمچه صبحانه آماده می شویم و بیرون می رویم. هر جا که بشود. اغلب از روز قبل برنامه ام مشخص است. اگر هم نباشد با سوشیانگ (اسم ماشینمه!) یا کالسکه راهی می شویم. هر جا که پیش آید خوش آید.

و این راهی شدن آبی است بر آتش بد خلقی پسرک. آرام می شود و به خواب می رود. و من صبورتر می شوم.

این روزها خوب اند و من دوستشان دارم. اما هرچه به آخرش نزدیک تر می شوم بیشتر غصه ام می گیرد.

من که پسرک را در دست هیچکس بجز جوجه ایمن نمیدانم چطور می خواهم نیمی از روز تنهایش بگذارم. گاهی به گرفتن مرخصی بیشتر فکر میکنم اما موافقت شدنش با رد شدن از دیوار چین یکی است.

گاهی به بردن پسرک به خانه پدری، گاهی به پرستار خصوصی آشنا، گاهی مهد و گاهی...

فکر و فکر و فکر. هرچه بیشتر فکر می کنم کمتر به نتیجه میرسم.

نمی خواهم روزهای باقیمانده خوبمان را خراب کنم اما...

نمی خواهم فکر کنم که کارم را با آن همه تجربه، سابقه، زحمت...

نمی خواهم رهایش کنم...


 
341.مادر...
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

میدانی فرق مادر با دیگران چیست؟؟

دیگران: بخور تا شیر داشته باشی.

مادر: بخور تا جون داشته باشی!


 
340.خاطرات دو تا جوجه...
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 

می گوید چرا تیتر وبلاگت را درست نمی کنی!! چرا نمی نویسی "خاطرات سه تا جوجه"!

می گویم :

برای اینکه این جا خاطرات دو تا جوجه است. پسرک که جوجه نیست! ما حتی در خانه نارنجی هم او را جوجه صدا نمی کنیم. برای من و جوجه، جوجه یکی است و یکی هم می ماند.

من اینجا از پسرک نمی نویسم. از خودمان می نویسم. از زندگی مان. و از چیزهایی که پسرک به زندگی ما آورده، نه از زندگی او. 

میدانی،

پسرک می رود دنبال زندگی خودش... خیلی زود... زودتر از آنچه فکرش را بکنیم... به یک چشم به هم زدن... مثل همه ما که رفتیم دنبال زندگی خودمان.

مطمئنا آن روز برای من و جوجه یکی از بهترین و بدترین روزهای زندگی مان خواهد بود. بهترین برای اینکه به سرانجامش رسانده ایم و بدترین برای اینکه تکه ای از قلب مان می رود.

پسرک می رود تا با جوجه اش خیلی دور یا خیلی نزدیک زندگی کند. همان روز، دقیقا همان روز که برود فقط می مانیم من و جوجه. 

دیدی؟؟ پس چه کاری است نام وبلاگ را عوض کنیم؟؟

آن روز خیلی زود می رسد...خیلی زود... زودتر از آنچه فکرش را بکنیم... به یک چشم به هم زدن...

 


 
339.روز نودم...
ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

و

من سه ماهه شدم...

.

.


 
338.چشم شور به دور!َ
ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

آنقدر گفتند تا آخر سر ریخت!

نوروز امسال هر میهمانی که به خانه مان می آمد و پازل هایم را می دید با تعجب می پرسید:"واااااااای چرا قاب پازل هات شیشه نداره؟؟ نمی ریزن؟؟"

و من هم با اعتماد به نفس کامل می گفتم : "من قاب شیشه دار دوست ندارم، نه، نمی ریزن، یک سال بیشتره که به دیوارن"

امروز بعد از ظهر که در حال چرت زدن بودیم با صدایی پریدیم، یکی از پازل ها بود که سرنگون شد.

حالا وسط این همه کار و بچه داری فقط پازل بازی را کم داشتم که آن هم اضافه شد.

البته نا گفته نماند، ته دلم خوشحالم. چرا که مدتی بود با خودم کلنجار می رفتم یک پازل جدید بخرم اما حس مادرانه ام اجازه نمیداد!!

 


 
337.که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی...
ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

"ح" دختر خاله ام... رفت...

موقع خداحافظی نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم... اشک او را هم در آوردم... گفتم خوش به حالت... جای خوبی میروی... قدرش را بدان... گفتم وقتت را برای بازار و این چرت و پرت ها تلف نکن... گفتم ما را فراموش نکن... گفتم خوش به حالت... گفتم خوش به حالت...

نمی توانم تلفن اش کنم... میدانم نمی توانم حرف بزنم... دائم جلوی چشم ام می آید... آن نگاه اول... آن صحنه اول... آن شب... آن دست هایی که سلام می داد... دعای دور اول...

واییییییییییییی آن پرده طلایی رنگ...

سلام که میدادیم دستم را روی شکم ام می گذاشتم... 

پسرک را بو می کنم...

"ح" به مکه رفت...

و باز هم اشککککککککککککککک...

 


 
336.ما...
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

قبل از به دنیا آمدن پسرک فکر می کردم با آمدنش بخشی از زندگی دو نفره مان داغون می شود. رابطه مان نه، زندگی مان.

همان بخشی که بدون وفقه شش ساعت فیلم می دیدیم، دوازده ساعت یکسره می خوابیدیم، بی توجه به سرما و گرما و بدون رزرو جایی راهی سفر می شدیم...

همان روزها که بی دغدغه زندگی می کردیم.

با آمدن پسرک کمتر فیلم می بینیم خیلی کمتر از قبل. شاید هفته ای یکی یا دو تا. کمتر می خوابیم خیلی کمتر. شاید 6 یا 7 ساعت در روز. و از همه مهمتر چند ماهی است که سفر نرفته ایم.

اما  زندگی مان داغون نشده...

میدانی،

گاهی پیش می آید که در زندگی دو نفره مدتی سکوت برقرار می شود. مگر می شود زن و شوهر اختلاف نداشته باشند. دعوا نه، اختلاف.

آن وقت است که سکوت برقرار می شود. آن وقت است که آدم حس می کند تنهاست. آن وقت است که زندگی یک نفره می شود!

این روزها اما، اگر سکوت در خانه نارنجی برقرار شود، اگر پسرک گریه نکند، شیر نخواهد، جایش خشک باشد...

آن وقت است که تازه زندگی مان دو نفره می شود! آ وقت است که تازه ما می شویم!

میدانی،

خوبی زندگی سه نفره این است که هیچوقت یکنفره نمی شود. و البته امیدوارم که هیچوقت هم نشود.


 
335.میهمان ناخوانده
ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

ای کسانی که عید را به مسافرت می روید و بعد از سیزده تازه شروع به بازدید می کنید...

باور کنید صاحبخانه از دیدنتان خوشحال نمی شود!

مخصوصا اگر پوست پرتغال هایش جمع شده باشند و خیارها لیز شده باشند و پسته های آجیل هم ته کشیده باشد.


 
334.من.
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

بالاخره خریدمش. تقویم امسالم را می گویم. همان که شانزده سال است می خرم و روزانه هایم را می نویسم. همان که همراه همیشگی کیف ام است.

اول می خواستم نخرم. گفتم وقت نوشتن را به پسرک اختصاص می دهم. اما بعد دیدم که با جوجه قول داده ایم که خودمان را فراموش نکنیم.

پس خریدم... 

و در روز دهم فروردین نوشتم: "امروز خریدمت!"

گذاشته ام روی اپن و هر وقت می بینم اش خوشحال می شوم که سر قول ام ماندم.



 
333.و اما عید
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

دومین روز عید بود که خبر دادند فوت کرده.

کسی که اصلا تا به حال ندیده بودم اش و چیزی هم راجع به اون نشنیده بودم. فقط می دانستم مریض است و حال خوبی ندارد.

سن اش بالا بود و مادر یکی از بستگان جوجه...

اما خوب همین وابسته دور کل برنامه های عید و دید و بازدید ها را به هم زد و من هنوز در خماری بوی عید مانده ام!!!

خدا رحمتت کند کاش عید امسال را می بودی...