ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

473.آب زنید راه را...
ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

 

بوی عیدی... بوی توت...بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم

.

.

.

.

.


 
472.و بهار در راه است...
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

بالاخره تکاندیم. قورباغه اش اما هنوز از گلویمان پایین نرفته!

بله، در همین حد لقمه بزرگی بود.

حالا خانه نارنجی تمیز است...

لباسهای عید آماده...

سبزه ها در حال رشد...

پدر و پسر اصلاح شده...

و من؟؟!!

نیمه تکانده!

نیمه چرکولک!

اما...

منتظر بهــــــــــــــــــــــــــار.


 
471.بازی وبلاگی پرواز با هزار تومنی !
ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

نام بازی : بازی وبلاگی پرواز با هزار تومنی !

داور : خداوندمحک

کمک دارو : وجدان خودتون

 

با یک هزار تومانی دو بال ساخته ام

و می خواهم با آنها تا خداوند پرواز کنم

کسی هست که در این پرواز یاریم کند ؟!

 

 

اسم بازی هست پرواز با هزار تومنی . این جمله رو که یادتون هست ؟! با هزار تومن چی کار میشه کرد ؟!

خیلی وقتا توی خیلی سایت ها این تبلیغ رو که مربوط به موسسه خیریه محکهست می بینیم اما شاید به دلایلی مختلفی مثل تنبلی در عضویت کوتاهی کردیم . این بازی یک تلنگر هست برای اون هایی که هنوز عضو نشدن که ضرف هفت روز آینده عضو بشن و اونایی که عضو هستن عیدی بچه های محک رو بدن .

ما حد اقل مبلغی رو برای بازی همون هزار تومن در نظر می گیریم اما اگر کسی بیشتر از هزار تومن هم هدیه کرد لطفا فقط بگه هزار تومن واریز کرده . نمی خوایم با افزایش مبلغ واریزی یکی از دوستان کار بقیه کم به نظر بیاد چون بزرگیه کار انسان ها رو فقط خدا تعیین میکنه و فقط اونه که می دونه کمک های ما به چه نیتی و در چه وضعیتی بوده .

اول تصمیم گرفتم از محک یه شناسه عضویت بگیرم و همه به اون حساب واریز کنیم یا اینکه هر کس شناسه عضویتش رو بفرسته برام . اما بعد شرمنده شدم از تصمیمم چون فقط خداونده که میتونه ارزش کار انسان ها رو مشخص کنه و از اون گذشته اینکه هر کس یه شناسه برای خودش داشته باشه بهتره تا همیشه بتونه لااقل ماهی یک بار با حداقل یه هزار تومنی تا خدا پرواز کنه .

داور رو خداوند قرار دادیم چون همیشه ناظر همه اعمال بنده ها هست و خودش میدونه کی در بازی شرکت کرده .

یک کار دیگه هم هست که شرکت کننده ها باید انجام بدن . باید به دوستاشون اطلاع بدن . که هر چه اشخاصی که با اطلاع شما وارد این زنجیره مهرورزی شدن بیشتر باشه امتیاز شما بیشتر میشه .

یادتون نره این یه مسابقه نیست یه بازیه که داورش خداوند و باید مطمئن باشید داور عادلیه و حتما پاداش این مهرورزیتونو میده .

شرایط بازی به اختصار :

1 . قرار دادن همین پست در وبلاگتان

2.  عضویت در موسسه محک ( عضویت در محک تلفنی هم انجام میشه ) (برای کسانی که عضو نیستند)

من برای سهولت شما لینک مستقیم درخواست عضویت رو در محک براتون گذاشتم ولی ثبت نام از طریق شماره تلفنش خیلی راحت تره که شمارش رو در همین صفحه ای که گذاشتم می بینید

تلفن مستقیم با درخواست عضویت محک :۰۲۱-  23540  ( لینک مستقیم عضویت در محک )

3 . واریز حد اقل هزار تومن به عنوان عیدی کودکان محک .( چنانچه در صورت تمایل بیشتر از هزار تومان هم هدیه کردید لطفا فقط هزار تومان بیان کنید) (در صورت تماس با همون شماره بالا برای انواع واریز راهنماییتون میکنن)

4 . اطلاع رسانی به لینک دوستان وبلاگی و آشنایان .کمک یادتون نره

5 . و همه این کار ها باید صرف 7 روز آینده انجام بشه .

 

یادتون نره این دوستای کوچولو منتظرن تا شما بازی

رو شروع کنید ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از سایت خاطرات ما


 
470.من.
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

دیشب خواب کلاس ریاضی را دیدم...

بهترین یکشنبه های دنیا، بهترین کلاس دنیا، دوست داشتنی ترین درس دنیا، عاشق ترین شاگرد دنیا.

و...

استاد...

توی خواب می دانستم که سالها از روزهای قشنگ دانشجویی گذشته. می دانستم حالا یک زنم، یک همسرم، یک مادرم.

با این حال اما، هنوز در عالم بچگی بودم. شیطنت های بچگی، ذوق های بچگی، هر هر و کر کر های بچگی، سوال جواب دادن های هولکی!

بچه ای که  آن موقع ها فکر می کرد بزرگ شده.

"ن" هم در کنارم نشسته بود. برعکس آن موقع ها که می رفت ردیف آخر می نشست تا جلوی چشم استاد نباشد! کنارم ردیف اول نشسته بود.

خوابم شیرین بود. به شیرینیه عسل.

فارغ از همه مسئولیت ها و کارها بودم. سبک بودم. خسته نبودم. شــــــــــاد بودم.

حتی جای دندانهایم روی مداد توی دستم را به یاد دارم.

می خواستم که خوابم تمام نشود. می خواستم انتگرال دو گانه دوست داشتنی ام را تا انتها پای تخته حل کنم!

با صدای گریه پسرک بیدار شدم و بعد از یک پاس شیردهی هر چه کردم ادامه خوابم را ندیدم. تا بلند شدن زنگ ساعت، تمام خاطرات سال 76 را دوره کردم...


 
469.مادر...
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

مادر یعنی...

وقتی می خواهی حال بچه همکارت را بپرسی، اسم بچه خودت را بیاوری!


 
468.عزیز غریب من...
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

کاش اینجا را می خواندی!

اولین بار که خواندی دلم شکست. یادم نیست من خواستم که دیگر نخوانی یا خودت. اما گفتی که دیگر نمی خوانی...

باز هم دلم شکست.

هر چند وقت یکبار اما سراغ اینجا را از من میگیری. از آمارم می پرسی. انگار که دلت می خواهد بخوانی اما نمی خوانی.

و من هر بار می گویم که اینجا دلم است آمار کیلویی چند.

و هر بار تایید می کنی و اصرار می کنی که باز هم بنویسم.

چرا دلت می خواهد بنویسم وقتی نمی خوانی...

میدانی، می خواهم اعتراف کنم که دلم بیشتر از قبل می خواهد اینجا را بخوانی. خیلی بیشتر.

انگار که اگر تو بخوانی می توانم بهتر و بی دغدغه تر و بی ملاحظه تر و بی خیال تر بنویسم. عین همان مواقعی که رها روی زمین دراز می کشیدم و تقویم روزانه ام را سیاه می کردم.

واقعا سیاه اما دلچسب.

کاش اینجا را می خواندی.

دلم می خواست که باز بخوانی.

دلم می خواهد که بخوانی تا برایت بنویسم...

همسرم،

تو مهربانی،

و بی دریغ مهربانی،

تو به پاسخ کدامین شعرم،

اینگونه دوستم داری؟؟؟؟؟؟؟


 
467.من.
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

کُزت درونم،

ممنون که در سمبل کردن خانه تکانی امسال با من همکاری کردی!

انشا الله اگر عمری باقی باشد همیاری ات را در سال آینده جبران خواهم کرد.

امضا

چرکولک درون


 
466.برو کنار دیگه!!
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

خدا قسمت نکند گیر یک راننده نابلد بیفتی که نه رانندگی بلد است و نه راه را!

دائم هم برای همه بوق میزند و زیر لب یک چیزهایی زمزمه می کند!!!!


 
465.دایی!
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

توی خانه تکانی وبلاگ ام یک پست پیش نویس پیدا کردم که وقتی خواندمش...

تاریخ اش برای چند روز قبل از زایمان زودرس است!!!!!!!

.

.

.

 

"ح" سرش را روی شکم ام می گذارد و می گوید:‌ "دایی بیا جلو یه بوست کنم"

می خندم و می گویم : "مگه اومدی زندان ملاقاتی!!"

فکر می کنم هیچکس به اندازه "ح" منتظر دیدن لوبیا نیست. حتی بیشتر از من و جوجه.

نمی دانم چه تصویری از لوبیا در ذهن اش دارد اما حرفهایی که می زند، کارهایی که می خواهد برای لوبیا یا با لوبیا انجام بدهد هیچکدام را نمی توان با یک نوزاد انجام داد.

مثلا می گوید "می خواهیم با هم برویم باشگاه!"

یا "می خواهم لباسمان را با هم ست کنیم... شلوار ۶ جیب با کتانی آدیداس بپوشیم!"

حتی مدل ماشینی که می خواهد بخرد و رنگ آن را با سلیقه لوبیا می سنجد!!!

دیروز برایش توضیح می دهم، لوبیا که به امید خدا به دنیا بیاید نهایت ٣ کیلو و نیم است و شاید هم خیلی کمتر. حتی گردنش را هم نمی تواند بگیرد.

برایش می گویم که تا چند ماه حتی نمی تواند بنشیند. از همه دنیا فقط مکیدن و خوابیدن را می فهمد.

اما گوش اش بدهکار نیست. مامان می گوید خودش بعدا می فهمد اما من چنین فکری نمیکنم!!

.

.

.

.

چه سر خوش بودم من؟؟!! ٣ کیلو و نیم کجا یک کیلو و نهصد کجا!!!

 


 
464.آه...
ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

قرار است نفت بدهیم گندم بگیریم!

مبادله کالا با کالا. یادم است توی کتاب تاریخ می خواندیم هزار سال پیش که پول نبود مردم از این طریق امرار معاش می کردند!!!

خُب ما که پول لازم نداریم. تازه کلی هم اضافه داریم که میدهیم به خواهران و برادرانمان جنب دریای فلان!

بیکار؟ مستاجر؟ بی پول؟ معتااااااااااااااااااد؟؟؟؟ نه؟؟ کجا؟؟ ما که نداریم!

.

چقدر زحمت کشید تا به همه بفهماند ما تمدن داریم. آدمهای متمدنی هستیم. چقدر بالا رفته بودیم. همین چند سال پیش را می گویم.

و حالا...

حرفمان شده جـنگ و دعوا و اتــم. هر روز یک موشــک می سازیم! کاش حداقل خودمان می ساختیم!!!

بعد هم می گردیم دنبال شـریک جـنگی!! آهای دنیااااااااااااااااا : کی می خواد بجنگه؟؟ "ما هستیم".

.

.

با سر خورده ایم به زمین. تازه برگشته ایم به هزار سال پیش.

سرمان شکسته. غیرتمان شکسته. دلمان شکسته.

خُرد شده ایم...


 
463.لی لی لی لی لی لی لی...
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

بعد از سه سال گل خریدن و خواستگاری رفتن شان...

بالاخره،

دختر خاله داماد شدم!!


 
462.پُرش رفته کمش مونده!
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

بهار دارد می آید، بهار دارد می آید، بهار دارد می آید...

هر وقت که پسرک را لای سویی شرت و کاپشن مزخرف سرهمی و جوراب و شال و کلاه قایم می کنم و بیرون می برم کنار گوشش تکرار می کنم: بهار دارد می آید...

خودم آرامش پیدا می کنم از رفتن زمستانی که امسال نمیدانم چرا نمی رود!!

و بهار...

امروز گلدانهایم را برای بهار آماده می کنم. خاکشان را، کودشان را، جایشان را...

اصلا آنها که آماده شوند یعنی بهار به خانه نارنجی آمده. یعنی روزهای خوب خدا در راهند. یعنی نوروز در راه است و شادم...


 
461.من.
ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

با قد 160 و وزن 54 کیلو،

از پشت سر به نظر اندام خوبی می آید. از روبرو اما...

چیزی دارم شبیه کیسه کانگورو!! یادگاری از دوران دوست داشتنی بارداری.

ظاهرا به جز ورزش راه دیگری برای خلاص شدن از دستش نیست. اما خُب چه کسی وقتش را دارد؟ اصلا چه کسی حالش را دارد!!


 
460.با خودم ام!
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

دخترم، عزیزم، گلم، زبون نفهم!

اینقدر ندو.

آخرش می افتی میمیری بعد می گویی کاش یک کم یواش تر رفته بودم...