ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

358.تکه ای از من.
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

هر چینی که به چین های بدن پسرک اضافه می شود،

من بال در می آورم...


 
357.علم یا ثروت.
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 علم بهتر است یا ثروت؟؟

من نوشته بودم علم. جوجه هم می گوید که نوشته بوده علم. حالا اما هر دویمان می گوییم ثروت.

آن موقع هم احتمالا از سر خود شیرینی یا جو گیری نوشته بودیم علم یا شاید هم فکر می کردیم در آینده قرار است پروفسوری، چیزی شویم که ثروت را نادیده گرفته بودیم!

پسرک هم به قیافه اش می خورد که خود شیرین باشد! اما مطمئنم با اوضاع و احوال این روزهای مملکتمان چند سال دیگر که نوبت او بشود علم برای لای جرز دیوار هم به درد نمی خورد.

 


 
356.ما...
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

خدایا،

تو به این کریمی...

به این بزرگی و عظمت...

تو با این خلقت ظریف و زیبایت...

نمی شد زحمت این یک تکه گوشت را هم خودت می کشیدی!!؟؟

.

.

پسرک مسلمان شد...

به قیمت تمام شدن جان من و جوجه ام.

 


 
355.یک پنج ماهه...
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

و

من پنج ماهه شدم...

 

 


 
354.و باز هم پشه!!
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

من: تو دستشویی از این پشه ریزها زده.نگران

جوجه: آره، دیدم.ابرو

من: این همه ام که میشورم. از کجا می آن؟؟عصبانی

جوجه: مال چاه بسته. باید عوض بشه.متفکر

من: نههههههههه، این که فاجعه است... پس دیگه باید بریم.گریه

جوجه: کجا؟؟؟

من: از این خونه.گریه

جوجه:تعجب

جوجه بعد:خنده

جوجه بعدتر:بغل

 


 
353.سرولات
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

برگشتیم...

فکر کن، به مقصد روستای سرولات و رستوران خاور خانم بار سفر ببندی... با یک بچه پنج ماهه هشت ساعت در راه باشی... بروی تا غذا و هوای خوب بخوری و بخوابی و خستگی در کنی...

اما وقتی رسیدی ببینی رستوران خاور خانم همان روز که شاید فقط یک روز در سال باشد به خاطر فوت دختر خالهء عمهء پسردایی یکی از کارکنان تعطیل باشد!!

بعد ببینی خانه هایشان اصلا به درد اجاره کردن نمی خورد و اگر بمانی مگس ها تا خود صبح می خورنت و دُمت را روی کولت بگذاری و برگردی!

اما،

نکته خوب ماجرا اینجاست که ما به مقصد سرولات راه افتادیم، اما خدا را شکر چند روز اول سفرمان را به خاطر هوای خوب و هتل خوب و ساحل تمیز  در بندر انزلی ماندیم و صدای دریا گوش کردیم و بادبادک هوا کردیم و کنار ساحل چایی خوردیم و عکس انداختیم و کلی هم میرزاقاسمی با سیر تازه خوردیم و اصلا هم نخوابیدیم!

حالا هم روحمان از صدای دریا شاد است و جسم مان از بی خوابی خسته.

و ممنونم که انتظار نداری با کلی گلدان تشنه و یک سبد لباس اتو نکرده و خانه خاک گرفته و دستشویی نشسته و صد البته بچه به بغل سفرنامه روزانه بنویسم.

اما،

- روستای سرولات یکی از زیباترین و بکرترین مناظری را داشت که من و جوجه در عمرمان دیده بودیم اما حیف که هتل ندارد.

- روبروی رستوران خاور خانم رستورانی است که غذاهایش حرف ندارد. (فقط خاور خانم ندارد!!)

- تله کابین لاهیجان را سوار نشده باید پیاده شد!

- هتل های جهانگردی در بهترین و خوش منظره ترین نقطه هر شهر قرار دارند. مخصوصا شعبه انزلی.

و در نهایت هم: هموطنان عزیز رشتی، تو را به خدا کمی لبخند.