ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

372.یک شیرده!!
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

دوستان، عزیزان، با تجربه ها، همه چی دونها و مادران نمونه،

بنده اعتراف می کنم که نمی فهمم پسرم چه موقع سیر می شود. لطفا اینقدر سوال نکنید:

* اِ اِ اِ اِ اِ مگه شیر دادی سیر نشد؟؟؟ 

* مگه نمی فهمی سیر شده یا نه؟؟؟

* سیر نشده بود؟؟؟

* نمیدونی کی سیر میشه؟؟؟

آخه روی پیشانی اش چراغ ندارد که وقتی سیر شد سبز شود. در ضمن حس مادرانه ام هم در این زمینه هیچ کمکی نمیکند.

.

.

.

پ ن : آخی راحت شدم.


 
371...
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

باردار که باشی مفهوم واقعی محدودیت را می فهمی،

مادر که باشی مفهوم واقعی مسئولیت.


 
370.شکم
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

خدایا،

من اگر این شکم را نخواهم، "باید کی و ببینم!!!!!!!!!!!!!!"

.

.

این روزها شکم ام بد جور روی اعصابم راه می رود...


 
369.تولدم مبارک...
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

ما به هم وصلیم

دو ساله شد

 و 

من

سی و دو ساله...


 
368.من.
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

من از اتو کردن شلوار پارچه ای،

از پهن کردن لباس روی طناب آپارتمانی،

از رنده کردن و خرد کردن پیاز،

از گردگیری میزتوالت،

از باز کردن قفل فرمان،

و از شستن ماهیتابه چفل(!)،

 بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیزارم.


 
367.یک شرمسار...
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

همان کسی که دیدنش مرا به یاد خاطرات مزخرف مدرسه و مدیر اش می انداخت.

همان کسی که وقتی به اتاقش می رفتم قلبم تند تند می زد و زانوهایم می لرزید.

همان کسی که وقتی به اتاقم می آمد رنگم می پرید و دلم می ریخت.

همان کسی که بارها و بارها آرزو کردم ای کاش برود.  

همان که نامش را هُوشَتَرَ گذاشته بودم.

همان که بعضی ها خاله بتی و بعضی، مامان بزرگ صدایش می کنند.

همان که هنوز مدیر واحد ماست...

همان شخص، با تمام توان و زور مدیریتی که داشت به من کمک کرد تا بتوانم دو ماه دیگر را در کنار پسرک بمانم!

حالا دوباره می توانم پسرک را به جای صبحانه بخورم و فقط شکر کنم.

.

پ ن 1: ممنون که دعایم کردی.

پ ن 2: از خودم بابت نوشتن اینجا و اینجا شرمسارم...


 
366.آنچه گذشت...
ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

شش ماه است که از آن روز فراموش نشدنی می گذرد. دراین مدت بارها خواستم خاطره زایمانم را بنویسم تا هم برای خودم ثبت شود و هم خمس آن همه خاطره زایمانی که خوانده بودم و از تجربه شان استفاده کرده بودم را بدهم. اما ...

 با اینکه دوران بارداری خوب، راحت و دوست داشتنی داشتم به جایش خاطره زایمانم اذیتم می کند. نه این که برایم نا خوشایند بود. نه. نمیدانم چطور بگویم. شاید به این خاطر که بدون برنامه ریزی و کاملا غیر مترقبه بود یادآوری اش آزار دهنده است.

.

مثل هر صبح جمعه ساعت ده و نیم تازه از خواب بیدار شده بودیم. خستگی دیشب هنوز از بدنم بیرون نرفته بود. شب قبل با کمک جوجه و مامان و بابا بالاخره موفق شدم اتاق پسرک را تمام کنم. البته کاری که نمی کردم فقط ایستاده بودم و با انگشتم اشاره می کردم تا تخت و کمد و پرده و بقیه وسایل را یک سانت به چپ ببرند یا به راست!!

میدانم که واقعا خسته شان کرده بودم اما خوب خودشان می دانند من به سانتیمتری بودن معروفم! و البته مامان و بابا هم متوجه شدند که پولشان را هدر ندادم و خیلی راضی بودند!

آخر شب با یک لبخند رضایت بخش تا درب اتاق عقب عقب آمدم و از دستپخت خودم راضی بودم. تهیه لیست سیسمونی را از یکسال و نیم قبل، زمانی که تصمیم گرفته بودیم سه نفره شویم شروع کرده بودم و این چند ماه اخیر هر جا که می رفتم لیستم همراهم بود و آن را ویرایش و تکمیل می کردم. یک ماه آخر را هم فقط خیاطی می کردم.

.

صبحانه را روی اپن آشپزخانه چیدم. املت و کره و پنیر و عسل و شیر و چای. جوجه عاشق صبحانه است و ما اکثر تعطیلات را نهار صبحانه مفصل می خوریم.

کاملا به یاد دارم. لقمه تخم مرغ را گرفتم و می خواستم بخورم که احساس کردم دلم پیچ میزند. این چند ماه اخیر فقط از دستشویی فرنگی داخل حمام استفاده می کردم و استفاده از دستشویی ایرانی برایم زجر آور بود.

به سمت حمام رفتم و چند دقیقه بعد بدون هیچ درد و علامتی آمدم تا بقیه صبحانه ام را بخورم. حتی یادم می آید که رویم به دیوار دستشویی را زیاد طول ندادم تا صبحانه از دهن جوجه نیافتد.

به محض نشستن بادی در دلم پیچید. تا خواستم به جوجه بگویم "فکر کنم سردیم کرده" نا گهان قطره های شیری رنگ را روی پاهایم سرازیر دیدم. یک هفته ای بود که ترشحاتم زیاد شده بود اما نمیدانم چرا به ذهنم نرسید که این ممکن است زنگ خطر باشد. با اینکه می دانستم قبل از به دنیا آمدن بچه ترشحات زیاد می شود و آبکی. اما باز هم به آن شک نکردم.در آن لحظه اما به ثانیه نکشید که فهمیدم بیچاره شدم. شک نداشتم که این قطرات مربوط به کیسه آب پسرک است.

 به سمت حمام دویدم. دستانم می لرزید... زانوهایم جان نداشت. دوش حمام را که باز می کردم اشک داخل چشمانم جمع شده بود.

 اولین فکری که آزار دادنش از همان موقع شروع شد از دست دادن آتلیه بارداری برای همیشه بود. باور کن حتی لحظه ای به فکر وزن و سلامتی پسرک در هفته 36 ام نبودم! (چه سرخوشم من!!)

 از حمام بیرون آمدم و به جوجه گفتم که حتما کیسه آبم سوراخ شده. جوجه باورش نمیشد. میگفت که بی جهت حساس شده ام. می گفت دیدی آن همه آزمایش دیابت دادی آخر سر هم دیابت بارداری نداشتی. می گفت بی خودی موضوع را بزرگ نکنیم.

 کمی آرام شدم. توی دلم به خودم امید می دادم که اشتباه می کنم.

 دوباره نشستم روی صندلی. لقمه تخم مرغ را خوردم. جوجه گفت که اگر نگرانم سری به بیمارستان بزنیم. گفتم نگرانم. موبایلش را آورد تا به دکترم زنگ بزند.

 از صحبت هایش با دکتر فهمیدم که باید آماده شوم تا برویم. جوجه قطع کرد و همان هم شد. گفت که دکترم تاکید کرده به بیمارستان برویم و با یک آزمایش معلوم شود که کیسه آب سوراخ شده یا نه.

 بلند شدم و آماده شدم. هیچ کلمه و جمله ای نمی تواند احساسم را در آن لحظات بیان کند. همه کارهای نیمه کاره ام مثل فیلم جلوی چشمانم بود. هیچکدام از برنامه هایم را در شرکت تحویل نداده بودم. هنوز کامپیوتر شرکت را از فیلمها و عکسهایم پاکسازی نکرده بودم. هنوز کشوهایم را خالی نکرده بودم. قرار بود فردا به یکی از ادارات به ماموریت بروم و بخش مهمی از برنامه شان را اصلاح کنم.

 هنوز بخشی از کارهای جشن به دنیا آمدن پسرک مانده بود. و از همه مهمتر هنوز به آتلیه نرفته بودیم.

 .

دیروز از خیابان مفتح یک سارافون بارداری جدید خریده بودم از توی کمد در آوردم. نگاهش کردم و بلند گفتم: "منحـــــــــــوس"!! (بیچاره سارافون)

جوجه زودتر از من پایین رفت. پول نقد خیلی نداشتیم. کیف عابر بانک را برداشتم . هنگام خروج از خانه نارنجی نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. بلند از خدا خواستم که تا دو ساعت دیگر دوتایی به خانه برگردیم و همه چیز یک اشتباه باشد.

درب را بستم. صبحانه مان هنوز روی اپن پهن بود...

.

از خانه نارنجی تا بیمارستان صـــارم نیم ساعت زمان بود. بیمارستان را یکسال قبل با کلی تحقیق و وسواس انتخاب کرده بودم. بیمارستانی که فقط مخصوص زنان و زایمان است، بسیار تمیز و مرتب، دارای استخر و ایروبیک بارداری و از همه مهمتر بوی بیمارستان نمیدهد!

زمانی که تصمیم به بچه دار شدن گرفتیم در بیمارستان پرونده تشکیل دادیم. آزمایشات اولیه مثل گروه خون و بیماریهای واگیردار و غیره را دادیم و بعد از باردار شدنم تحت مراقبت یکی از پزشکان آنجا که آن را هم از قبل انتخاب کرده بودم قرار گرفتم.

برای انتخاب پزشک بیشتر روی مهارتش در زایمان طبیعی تکیه کرده بودم و گر نه تخصص پزشکان صـــارم یکی است و اغلب، مریض های یکدیگر را ویزیت می کنند.

برای آمادگی زایمان طبیعی هم از هفته بیستم هفته ای یکی دو جلسه به استخر می رفتم. 45 دقیقه ورزشهای مخصوص بارداری و 45 دقیقه هم ورزش در آب بود.

.

ساعت حدودا 12 بود که به بیمارستان رسیدیم. مستقیم به بخش اورژانس رفتیم. برگه اورژانس را پر کردیم و منتظر شدیم تا پزشک کشیک اورژانس بیاید. فکر می کنم حدودا یکساعتی طول کشید تا اعلام کردند پزشک در زایشگاه است و باید برای نمونه گیری از ترشحات به آنجا بروم.

با جوجه به سمت زایشگاه رفتیم. جوجه تا پشت درب آمد. درب زدم و وارد شدم. خانمی پشت میز نشسته بود. با بلوز و شلوار سبز و یک روسری کوتاه از جنس لباسش که آن را پشت سرش گره زده بود. با آرایش کامل و فوق العاده زیبا.

بعدا فهمیدم این لباس فرم مسئولین زایشگاه است و جالب اینکه هه شان زیبا بودند انگار که انتخاب شده باشند!!

روی صندلی نشستم و برایش توضیح دادم. رفت و پزشک را صدا زد. خانمی لاغر با مانتو سفید. از من خواست تا روی تخت معاینه بخوابم. فشار روحی وحشتناکی را تحمل می کردم. آنقدر که پاهایم جان حرکت نداشت.  

به محض معاینه اعلام کرد که بی شک این آب کیسه آب است و گفت که داخل رحم پر از آب است. اما برای اطمینان بیشتر باز هم نمونه گیری کرد.

نمونه را دادند تا به آزمایشگاه ببرم. بیرون آمدم و به جوجه گفتم. باورم نمی شد. اما هر دو امید به جواب آزمایش داشتیم.

نمیدانم چقدر طول کشید. فقط روی صندلی های اورژانس نشسته بودیم و حرص می خوردیم.  شاید بیشتر از یکساعت.

بالاخره مسئول اورژانس صدایمان کرد و گفت جواب آزمایش مثبت بوده و باید بستری شوم. درهمین فاصله جوجه با پزشکم تماس گرفت. دیدم که فقط پشت هم می گوید "بله"، "بله".

گوشی را که قطع کرد پرسیدم :"چی میگه؟؟"

جوابش تمام بدنم را لرزاند. از این جمله به شدت می ترسیدم و عاقبت نصیبم شد. "ختم بارداری..."

دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. به سمت حیاط رفتم. دیگر سرسبزی حیاط، باغچه های زیبایش، صدای آب از آبشار مصنوعی هیچکدام برایم قشنگ نبود. دستانم را جلوی صورتم گرفتم و بلند، بلند گریه کردم.

آنقدر گریه کردم که به هق هق افتاده بودم. جوجه فقط نگاهم می کرد. هیچ چیزی نمی گفت. این عادتش را دوست دارم هیچ وقت وسط خالی کردن بغض به آدم گیر نمیدهد! وقتی یک دل سیر گریه کردم دستانم را از روی صورتم برداشتم. اشک توی چشمهایش جمع شده بود.

پرسید چرا گریه می کنی. قسمت این بوده. انشا الله که خیره. اما من نمی فهمیدم. هزار تا فکر توی سرم می چرخید. نمی دانستم برای کدامشان گریه کنم!

گفتم: کارهایم توی شرکت، برنامه ها، آتلیه(!!!)، هنوز وان حمام نخریدم!!، آخر سر هم یادم افتاد "وزن بچه"، هنوز اسم نداره. و دوباره گریهههههههههههههههه...

به اورژانس که برگشتم از همه خجالت می کشیدم از بس که از شدت گریه بینی ام بزرگ شده بود.

گفتند برای بستری اول باید نوار قلب بگیرم.

وارد یکی از اتاق های اورژانس شدیم.سارافون منحوس را با کمک جوجه درآوردم و روی تخت خوابیدم. پرستار اورژانس کلی سیم و گیره به بدنم وصل کرد و برای کم کردن استرس ام شروع به صحبت کرد. چند سال است ازدواج کردی و از این حرفها.

نوار قلب را گرفت و گفت که همه چیز مرتب است و مشکلی نیست. برای آماده کردن جواب بیرون رفت. جوجه کمک کرد تا لباس هایم را بپوشم. دلداری ام میداد. بوسیدم و گفت می خواهی به "ک" بگویم بیاید اینجا عکس بگیرد. دختر خاله اش را می گفت که عکاس است. گفتم نه عکس هایی که من می خواستم را اینجا نمی شود انداخت.

عشق ام نمیدانست من چه تهیه ای برای آتلیه دیده بودم!

با پرونده ام راهی زایشگاه شدیم. اینبار به جوجه اجازه دادند تا وارد اتاقی شود که دفعه قبل از من نمونه گرفتند.

یک کیسه نایلونی دادند تا لباس هایم را در آورم و لباس بیمارستان را بپوشم. و همین دلیل دوباره ای شد برای گریه من...

گردنبند و حلقه ام را دادم تا جوجه داخل جیبش بگذارد. رنگش پریده بود. سعی کردم کمی آرام شوم تا بیشتر از این اذیتش نکنم. گفتم که به مامان زنگ بزند و قضیه را بگوید. بعد تصمیم گرفتم خودم زنگ بزنم تا نگران نشود.

سعی کردم خیلی آرام بگویم که چه اتفاقی افتاده. می دانستم تا چند دقیقه دیگر هر جا که باشد خودش را می رساند.

قرار شد تا دکترم بیاید در همان اتاق روی تخت بخوابم و قلب پسرک را کنترل کنند. روی تخت خوابیدم. چند دقیقه طول کشید تا پرستار جوانی آمد.

همان بلوز و شلوار سبز را که لباس فرم زایشگاه بود پوشیده بود اما با مقنعه. یک مقنعه کوتاه سبز رنگ به سر داشت. صورت محجوب و لبی خندان.

خانم رضایی همان کسی بود که همه زائوها در خاطراتشان او را فرشته نجات صدا می کنند. مامای آن روز من و یک فرشته واقعی.

روی تخت خوابیدم. اتاقی که در آن بودیم به زایشگاه راه داشت. صدای داد و فریاد خانمی می آمد که طبق گفته خودش معلوم بود دارد از درد می میرد. از خانم رضایی پرسیدم این بدبخت کیست که دارد اینقدر داد میزند.

گفت: این... هیچی! آخرشه! از دیشب اومده. الان ها دیگه میزاد میره!!!

ساعت 2 بعد از ظهر بود.

خانم رضایی یک کمربند کشی دور کمرم بست. زیر کمربند گوشی گذاشت و گوشی را به دستگاه وصل کرد. دوباره صدای پای اسبها فضای اتاق را پر کرد. این بار اما من و جوجه سرشار از نگرانی و استرس.

ضربان پسرک قطع و وصل میشد. خانم رضایی به جوجه گفت که باید یک چیز شیرین بخورد تا بچه تکان بخورد. جوجه پرسید که چی بگیرم؟

خانم رضایی گفت: آبمیوه و رفت.

من گفتم: شیر کاکائو با کیک شکلاتی!!!!!

جوجه رفت.

تنها شدم. چشم دوخته بودم به سقف. دیروز این موقع ماموریت بودم. صبح پشت میز صبحانه. فکر کردم الان باید با جوجه جلوی تلوزیون ولو بودیم و فیلم می دیدیم. چطور باور کنم آمده ام بزایم وقتی نه خودم آماده ام نه بچه ام.

اشک می آمد و موهایم را خیس می کرد. باور همه چیز برایم سخت بود. همه چیز حتی لباس سبزی که پوشیده بودم. انگار این تن من نبود.

جوجه آمد. دیده ای وقتی حال آدم خوب نباشد همه چیز قاتی پاتی می شود؟؟

بوفه بسته بود.جوجه از دستگاه برایم شیر کاکائو و سه جور کیک شکلاتی خریده بود. شیر کاکائو نی نداشت. خواست درش را با دست باز کند. شیر کاکائو پاشید به همه جا!!

زمین، دیوار، لباس من و از همه مهمتر لباس خودش! لکه ها که خشک شد انگار خون دماغ شده بود!

داشتم شیر کاکائو را می خوردم که مامان آمد. بر خلاف تصورم آنقدر از آمدن نوه اولش خوشحال بود که حد نداشت. دائم می گفت چیزی نیست. نترس. فلانی و فلانی هم همینطور زاییده اند و الان بچه هایشان بزرگ شده اند!

خانم رضایی آمد. اسم دکترم را پرسید و نوشت. گفت که طبیعی ام یا سزارین.

گفتم نمیدانم. هنوز معاینه لگن نشدم. تلفن سیار دستش بود. زنگ زد به دکترم. قرار شد دکتر"ن" که کاملا می شناختم اش و چند بار هم پیش او ویزیت شده بودم معاینه لگن ام بکند.

در واقع دکتر "ن" در راه بیمارستان بود و پزشک همین خانمی بود که صدای دادش هنوز می آمد.

صدای قلب پسرک همه اتاق را پر کرده بود. مامان کنارم بود، جوجه بالای سرم و همگی منتظر آمدن دکتر...

ساعت سه و سی دقیقه بود.

.

بالاخره انتظار به سر آمد، دکتر "ن" آمد و من برای اولین بار وارد زایشگاه شدم...

جایی که آخر خط بود و راه برگشتی نداشت. از اینجا به بعد تنها بودم. جوجه با بوسه اش بدرقه ام کرد و مامان با لبخند. مامان تا لحظه آخر می گفت: تو میتونی طبیعی زایمان کنی. نگی سزارین ها!!

با اینکه آنهمه استخر رفته بودم و ورزش لگن و تمرین تنفس کرده بودم اما خیلی ناراحت نمی شدم اگر سزارین می شدم. ولو اینکه اصلا دست خودم نبود و بارها خاطره کسانی را خوانده بودم که درد طبیعی می کشند و آخر سر هم سزارین می شوند. ضمن اینکه مثل بعضی ها (!) معتقد نبودم طبیعی زاییدن نشانه شجاعت است و سزارین نشانه ترسو بودن!!

پشت سر خانم رضایی می رفتم. هیچ مردی داخل زایشگاه نبود اما باز هم همه حواسم بود که پشت لباسم باز نباشد. هر چه جلوتر می رفتیم صدای داد بیشتر می شد. در واقع من هم تختی همان خانمی بودم که داد میزد!

وارد یک اتاق بزرگ و روشن شدیم. چهار تا تخت داشت. دیوارها و پرده ها و رو تختی ها با رنگ های زرد و نارنجی یک فضای شاد را درست کرده بودند. رنگ نارنجی اش را به یاد خانه نارنجی مان به فال نیک گرفتم...

خانم رضایی من را به اولین تخت کنار دیوار هدایت کرد. بالاخره بنده خدایی را که از ساعت ها قبل صدایش را می شنیدم دیدم. رنگ به چهره نداشت و چند تا پرستار هم دورش جمع شده بودند.

روی تخت نشستم، نمی توانستم بخوابم،  پر بودم از استرس...

پرده بین تخت را کشیدند. می خواستند خانم کنار تختم را اپیدورال کنند اما منتظر بودند دهانه رحم به هفت سانت برسد... بد جور داد میزد...

خانم رضایی دوباره آمد. گفت که می خواهد دستگاه ضربان قلب را دوباره به من وصل کند. گفتم می خواهم نمازم را بخوانم. برایم سجاده آورد.

نمازم را نشسته روی تخت خواندم. اصلا نفهمیدم چه خواندم. چادر را روی صورتم کشیده بودم و آرام اشک می ریختم. برای بچه ام که نمیدانستم در چه وضعی است، برای خودم، برای بنده خدایی که کنارم درد می کشید و شاید برای همه زن ها. حال و هوای آن روز را هیچوقت در زندگی سی ساله ام تجربه نکرده بودم. درست وسط هوا و زمین.

آن روز معنای واقعی معلق بودن را چشیدم... آخر نماز به خدا التماس کردم حالا که هیچ چیز باب میل من نشد حداقل بتوانم طبیعی زایمان کنم.

ساعت حدودا چهار بعدازظهر بود. دکتر"ن" آمد. داشتم با جوجه تلفنی خوش و بش می کردم. جوجه هنوز پشت درب زایشگاه بود.

دکتر آمد بالای سرم گوشی را قطع کردم. کمی حرف زدیم و شرایطم را توضیح دادم. از خانم رضایی دستکش خواست تا معاینـه*لگــن کند.

بارها راجع به معاینه لگن از این و آن پرسیده بودم اما هیچوقت نمیدانستم چه طوری است.

دکتر سه تا از انگشتانش را وارد بدنم کرد و تا آنجایی که می توانست به سمت داخل و به سمت لگن فشار داد. انگار که می خواست عمق یک کاسه را اندازه گیری کند. معاینه لگن درد دارد. واقعا درد دارد و بیشتر از درد چندش آور است چون داری با چشمت می بینی که یک دست وارد بدنت می شود!!

دکتر "ن" بالافاصله بعد از معاینه گفت که می توانم زایمان طبیعی کنم. هم خوشحال بودم و هم ناراحت. ناراحتیم فقط از ترس بود.

فکر می کنم هفته 18 بارداری بودم که عمل مکدونالد را به خاطر کوتاه بودن طول سرویکس انجام داده بودم. دکتر گفت که تصمیم ام را بگیرم اگر زایمان طبیعی می خواهم باید الان بخیه های دهانه رحم را بکشد و اگر سزارین می خواهم که هیچ، همراه عمل بخیه ها هم کشیده می شود.

دکتر سراغ تخت کنار رفت تا من تصمیم بگیرم. راستش از دیدن این خانمی که داشت از ساعتها قبل درد می کشید و از فرط داد زدن صدایش گرفته بود ترسیده بودم. از اینکه می دیدم چطور آرزوی مرگ می کند و التماس می کند که سزارین اش کنند وحشت کرده بودم.

می ترسیدم درد را بکشم و عاقبت هم سزارین شوم. از طرفی هم فکر کردم پس برای چی این همه درطول بارداری استخر رفته بودم و ورزش ایروبیک کرده بودم و این همه مطلب خوانده بودم و زور زدن و تنفس را تمرین کرده بودم. با خودم گفتم بیا و خرابش نکن.

فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم و بالاخره با کلی شک و دو دلی تصمیم ام را گرفتم.

از کنار تخت بغل صدا می آمد که دکتر دارد سر بچه را می بیند. اما هر چه اصرار می کرد که زائوی بیچاره به جایی که دکتر دستش را گذاشته زور بزند بی فایده بود. حق هم داشت بیچاره از صبح تا حالا درد می کشید دیگر جانی برای زور زدن نداشت و با اینکه اپیدورالش کرده بودند اما هنوز درد داشت.

.

با خانم رضایی و دکتر "ن" و دکتر کشیک به اتاق معاینه رفتم تا نخ بخیه هایم را بکشند. همان اتاقی که صبح از کیسه آب پسرک نمونه گیری کردند.

متاسفانه و بدبختانه سرگره بخیه به دلیل کوتاه بودن نخ توی گوشت فرو رفته بود و دکتر هر کاری می کرد نمی توانست آن را بکشد. چندین بار معاینه داخلی کرد تا تشخیص دهد سر نخ کجاست!

و هر بار به بقیه می گفت: جهت عقربه های ساعت و روی شماره یکه!!!

آخر سر قیچی آوردند که با دیدنش تنم لرزید. سر قیچی حدودا 30 سانت می شد. می دانستم جوجه و مامان پشت درب هستند به خاطر همین تمام فشار و دردی که دلم می خواست بیرون بریزم و فریاد بزنم را توی دلم ریختم. آنقدر که دکتر گفت "اینطوری داد نزن بعدا از گلو درد میمیری!!"

از زور درد دو بار به دکتر گفتم که "غلط کردم. اصلا سزارینم کنید."

و خیلی خوشحالم و از دکتر ممنونم که به حرفم گوش نکرد!

بالاخره با هر بدبختی که بود نخ را کشیدند. موقع پایین آمدن از تخت زانوهایم از ترس و از دردی که کشیده بودم می لرزید.

دوباره به زایشگاه برگشتیم و روی تخت خوابیدم. خانم رضایی با یک ظرف و لوله به سراغم آمد. می خواست تنقیه کند.

در مورد تنقیه هم بارها در خاطرات زایمان خوانده بودم که خیلی درد دارد و چندش آور است. اما در مورد من اصلا اینطور نبود. در واقع هیچ چیزی نفهمیدم! شاید هم خانم رضایی تبهر داشت.

چند دقیقه گذشت و خانم رضایی این بار با بند و بساط سرم آمد. آنژیوکت را وصل کرد، یک آمپول داخل سرم و یک آمپول هم به پشتم تزریق کرد و گفت که یکی ازآمپول ها ، آمپول فشار بوده و درد زایمان کم کم شروع خواهد شد...

تصمیم گرفتم تا حالم خوب است به رئیسم خبر بدهم.

بیچاره شوکه شد. قرار بود فردا صبح برای انجام کار مهمی به یکی از ادارات بروم.

 برایم آرزوی موفقیت کرد. شماره جوجه را برایش اس ام اس کردم تا اگر کاری داشت با او تماس بگیرد.

شُک بعدی را به دوستم "ن" دادم. دوباره کلی گریه کردم و با بغض همه چیز را برایش تعریف کردم و گفتم برایم دعا کند.

دکتر "ن" آمد تا حالم را بپرسد و کلی هم از کوتاهی نخ بخیه شکایت کرد. بعد هم گفت که انشا الله تا فردا صبح زایمان می کنم!!!

به جوجه زنگ زدم و گفتم که تا فردا صبح اینجا ماندگاریم!! گفتم که ماندن او و مامان هیچ فایده ای ندارد. همدیگر را که نمی توانیم ببینیم فقط آنها خسته می شوند و من هم علاوه بر درد باید نگران آنها هم باشم. خواستم تا با مامان به خانه برود، دوش بگیرد، کمی استراحت کند و از همه مهمتر لباس های شیر کاکائویی اش را عوض کند.

حریف مامان که نشدم او ماند اما جوجه برای تعویض لباس و آوردن ساک و کریر پسرک رفت...

.

ساعت چهار و پنج دقیقه بود. "ن" برایم اس ام اس زد. "غصه نخوریا! خدا مثل همیشه مواظب تو و لوبیا هست"

بجز جوجه ام فقط "ن" وبلاگم را می خواند...

.

کمی گذشت و بالاخره درد های پریودی شروع شدند. برایم چیز جدیدی نبود. هر ماه تجربه شان کرده بودم اما آنقدر منتظر دردهای زایمان بودم که این دردها که هر ماه بابتشان پتو گاز می گرفتم و به خودم می پیچیدم و گاهی هم گریه می کردم برایم هیچ بود.

خانم رضایی دائم می آمد و سر میزد و یک خط در میان معاینه داخلی می کرد. هر بار قبل از معاینه صلوات می فرستاد و می خواست که عقب عقب نروم!

نمیدانم شدت درد باعث می شد به عقب کشیده شوم یا ترس از معاینه!

دو ساعت گذشته بود اما دهانه رحم تازه به سه سانت رسیده بود.

خانم رضایی کمکم کرد تا کمی راه بروم. میله سرم را دستم گرفتم و توی اتاق کمی قدم زدم. خانمی که کنار تختم بود را به اتاق عمل برده بودند. هنوز صدای دادش می آمد. در این فاصله اتاق چهار تخته پر شده بود. من کنار پنجره. کنارم خانم جدیدی آورده بودند که کیسه آب او هم پاره شده بود و منتظر دردهای زایمان طبیعی بود. و دو خانم دیگر که سزارینی بودند و جالب که کیسه آب یکی از آنها هم پاره شده بود.

ظاهرا آنروز روز پاره شدن کیسه آب بوده!!

دکتر "ن" آمد. خانمی که قبلا کنار تخت من بود و از صبح هم صدای دادش می آمد نتوانسته بود طبیعی زایمان کند. چیز عجیبی هم نبود. کسی که این همه وقت درد می کشد جانی برای زورهای آخر ندارد. دوباره به زایشگاه برگشت داده شد و اینبار می خواستند برای سزارین آماده اش کنند.

دلم برایش کباب شد. اینهمه درد کشید. من از صبح دیده بودم چطور داد میزد. دیده بودم چقدر زجر کشید. اپیدورال شد، زور زد، راه رفت، از زور درد روی زمین نشست. آخر سر هم اینطوری راهی اتاق عمل شد.

دلم به حال خودم هم سوخت که ممکن است همچین عاقبتی داشته باشم.

.

نمیدانم ساعت چند بود که دکتر"ن" برای معاینه ام آمد. گفت که هنوز دهانه رحم سه سانت است و هیچ پیشرفتی نداشتم. از خانم رضایی خواست تا کیسه آبم را پاره کند. پرسیدم: "اگه اون سوراخه اینقدر کوچیکه نمیشه چند روز بیمارستان بمونم تا بچه دیرتر به دنیا بیاد!!!!"

اما نمیشد. ممکن بود عفونت از طریق همان روزنه کوچک وارد کیسه آب بشود.

خانم رضایی یک وسیله شبیه سر سرنگ را وارد بدنم کرد. احساس کردم دستش را تا مچ داخل برده! آنقدر که فشار میداد. درد زیادی داشت و برای اولین بار داد زدم...

انگار که یکباره شلنگ آب را باز کرده باشند. آب داغی روی پاهایم تا زیر کمرم را گرفت. خانم رضایی زیر انداز را عوض کرد و رفت. اما احساس می کردم هنوز چیزی از بدنم خارج می شود...

چند دقیقه گذشت شدت درد هر لحظه بیشتر می شد باورم نمیشد پاره کردن کیسه آب این همه روی تند شدن روند زایمان تاثیر داشته باشد...

.

از اینجا به بعد را نمی توانم بگویم چطور بود. چیزی غیر قابل وصف.

شنیده ای که می گویند درد زایمان برابر درد شکستن همزمان بیست تا استخوان است؟

میدانی چرا؟

چون وقتی درد شروع می شود نمی توانی بگویی کجایت درد می کند. پایت؟ شکمت؟ دست ات؟ پهلوهایت؟ یا حتی سرت.

در واقع درد نمی گیرند، تیر می کشند. همه اعضا با هم تیر می کشند.

آن روز وقتی درد شروع می شد کف دستهایم عرق سرد می کرد. انگشتانم را از هم باز می کردم و تا جایی که می توانستم دستهایم را بالا می بردم. نمیدانم چرا. شاید دلم می خواست چیزی را بالای سرم بگیرم. شاید دلم می خواست کسی یا چیزی دستم را بگیرد.

هنوز تصویر دستهایم در ذهنم هست و جمله ای که در دلم می گفتم "کسی هست مرا یاری کند"

دیده ای هر کس عادت دارد به یکی از ائمه توسل کند. من از بچگی عادت داشتم بگویم"یا ابوالفضل". آن روز اما بی اختیار می گفتم "یا حسین".

بارها به خودم قول داده بودم که اگر خواستم زایمان طبیعی کنم هنگام درد داد نزنم. به خودم قول شرف داده بودم.

سر قول ام ماندم. درد با "یا حسین" شروع می شد و پشت سرش آرام می گفتم:داد نزن...داد نزن...داد نزن...آنقدر آرام که انگار می خواستم با کسی در فاصله دو متری ام حرف بزنم.

یادم است چند بار هم مامان را صدا کردم...

شنیده بودم درد به فاصله بیست دقیقه شروع می شود و تا یک دقیقه می رسد. دردهای من اما به فاصله پنج دقیقه شروع شد و هر بار دو دقیقه طول می کشید.

برای اینکه به خودم دلداری بدهم که الان تمام می شود با عقربه ثانیه شمار ساعتی که روی دیوار روبرویم بود ثانیه ها را می شمردم و روش تنفسی که در کلاس ایروبیک یاد گرفته بودم را انجام میدادم. می خواستم انرژی ام را برای زور زدن نگه دارم.

هر بار که درد شروع میشد از یک تا پنج نفسم را تو میدادم، کمی نگه میداشتم و از یک تا پنج  آنرا بیرون میدادم. احساس می کردم به تحمل درد کمک زیادی می کند. ضمن اینکه شمردن و تمرکز روی آن باعث می شد کمی از درد فاصله بگیرم...

نمیدانم چقدر گذشت. یکساعت. دو ساعت. دهانم خشک شده بود، عرق سرد می کردم، صدایم گرفته بود و طاقت ام تمام شده بود. سعی کردم چند بار خانم رضایی را صدا کنم. از وقتی کیسه آب را پاره کرده بود دیگر پیدایش نبود.

صدایم را بلند کردم و صدایش کردم. تازه فهمیدم صدایم گرفته...

حالا چه کارش داشتم!! می خواستم بپرسم چرا فاصله دردهای من اینقدر کم است؟؟ مگر قرار نبود از بیست دقیقه باشد!

یکی نبود بگوید خوب بالاخره که به پنج دقیقه می رسید!!

خانم رضایی آمد. انگار که در شهر غریب یک آشنا دیده باشم.

پرسیدم: کجایی پس؟؟ هزار بار صدایت کردم. من دارم می میرم.

هر چه از متانتش بگویم کم است. با لبخند گفت: چه می دانم. اتاق عمل.

به سمت قفسه ها رفت و دستکش برداشت. فهمیدم می خواهد معاینه کند. باز همان پروسه وحشتناک. صبر کرد تا درد تمام شود.

معاینه کرد و گفت که خیلی خوب است. گفت که خیلی پیشرفت داشتی. دستم را گرفت. انگشتم را فشار داد و گفت : دهانه رحم ات اینقدر کلفت بوده. الان اینقدر شده و پوست دست ام، فاصله میانه انگشت شست و اشاره را فشار داد.

فکر کردم خوب حالا که چی؟؟ بچه که بیرون نیامده. درد هم که تمام نشده. دهانه اش بشود به نازکی پوست پیاز. من را چه حاصل.

گفتم حالا یعنی چی؟؟ گفت: پنج سانت شده ، هفت سانت که شد اپیدورال می کنیم.

 التماس کردم که دیگر نمی توانم. جان ندارم. تشنه ام.

به اندازه یک قلپ آب مقطر توی لیوان ریخت و به دستم داد. چقدر چسبید...

خانم رضایی رفت و من ماندم و باز هم درد.

باز هم نمیدانم چقدر گذشت. در واقع درد آدم را از هوش می برد. صدای اطراف را می شنوی اما نمی توانی پاسخ بدهی. یا تکان بخوری. فقط ساعت بزرگ دایره شکل را روی دیوار به یاد دارم...

.

شنیدم که کسی می گوید: نه روی این تخت بهتره. اینجا فضا باز تره. صدای خانم رضایی آمد. گفت: عزیزم بلند شو. باید روی تخت کناری بخوابی.

فهمیدم که موقع اپیدورال رسیده. دیگر اما چه فایده؟؟ من که همه دردها را کشیده بودم. مرده بودم. حتی جان داد زدن نداشتم چه رسد به زور زدن.

همه اینها به کنار چطور بلند شوم؟ نه پا دارم نه دست... سرم را به زور بلند کردم...

همه چیز تاریک و تار بود. انگار چشمهایم را توی آب باز کرده باشم. سرم گیج می رفت. به تمام معنا جان نداشتم.

با کمک او و یک نفر دیگر بلند شدم. برای اولین بار تشک زیرم را دیدم. غرق در خون و آب بود. گفتم: واییییییییییی اینا چیه؟؟؟؟

نمیدانم چه کسی کلاه سرم کرده بود. دور تختی که می خواستم روی آن بخوابم چند نفر ایستاده بودند. یکی از آنها آقایی بود با روپوش سفید. دکتر بیهوشی بود. اصلا قیافه اش را به خاطر ندارم. روی تخت نشستم. من که نه. آخر پا نداشتم! پاهایم از شدت درد سر شده بودند. نشاندمند.

هنوز جابه جا نشده بودم که چهره آشنایی از در آمد. باورم نمیشد. جوجه ام بود. لباس بیمارستان پوشیده بود. همان بلوز و شلوار آبی. بلوزش یقه هفت بود و چقدر به او می آمد. با دکتر دست داد و خودش را معرفی کرد.

جلو آمد. گفت: سلام عزیزم. داغون شدی نه؟؟ جمله معروفش است! وقتی می خواهد از من دلجویی کند. گفتم: نه خوبم!!!!!!!!

دکتر بیهوشی به بقیه می گفت کمک کنید تا به پشت بنشیند. خواستم خودم هم کمک کنم. دستم را به لبه تخت گرفتم تا عقب عقب بروم. میدانستم دکتر می خواهد آمپول بی حسی را به کمرم بزند. بارها خوانده بودم که نباید تکان بخورم. میدانستم دقیقا کجا سوزن را فرو می کند. میدانستم درد زیادی ندارد. آن هم مقابل آن همه درد.

به دکتر گفتم: تو رو خدا صبر کن. داره می آد. الان نه.

درد را می گفتم که آنروز عین هیولا بود. و صدای دکتر را شنیدم که گفت: باشه باشه صبر می کنیم.

و درد آمد...

سعی کردم جلوی جوجه خودم را کنترل کند. می دانستم چقدر عذاب می کشد.

درد کشیدنم همزمان بود با جلسه تمجید از من!!!!!! یکی که نمی دانم که بود تعریف ام را می کرد که چه مریض خوبی. اصلا داد نمی زد. یکی دیگر تایید کرد و خانم رضایی هم می گفت موقع معاینه هم خیلی همکاری کرد!

حتی موقع آنژوکت هم آخ نگفت...

درد تمام شده بود. در دلم گفتم چه دل خوشی دارد من کل بارداری ام را هفته ای یکبار آمپول پروژسترون میزدم که چربی اش معروف است! تازه کل هفته را هم پشتم غلمبه بود و به زور راه می رفتم آنژیوکت برایم حکم قلقلک دارد.

دکتر آمپول را زد و من بجز یک سوزش کوچولو چیزی احساس نکردم. خوابیدم. حس عجیبی بود. تمام بدنم در حال مور مور شدن بود. درد که می آمد دیگر مثل قبل نبود، فشارش خیلی خیلی کم شده بود و بیشتر شبیه انقباض بود. بین درد یکباره آرام شدم. دلم می خواست یکسال همانطور بخوابم. بی حس بودم اما صداهای اطرافم را می شنیدم.

یکی گفت : داره خوابش میبره دکتر.

دکتر پاسخ داد: اشکالی نداره بذارید کمی استراحت کنه.

فکر می کنم ده دقیقه ای خوابیدم. با صدای خانم رضایی بیدار شدم. گفت عزیزم هر وقت درد شروع شد باید زور بزنی تا سر بچه بیاد پایین.

فهمیدم که بالاخره دارم به آخر خط نزدیک می شوم...

بارها مربی کلاسیک ایروبیک نحوه صحیح زور زدن را برایمان گفته بود. این که نباید الکی انرژی مان را هدر بدهیم. اینکه بدن باید در حالت صحیح باشد و اینکه به کجا فشار وارد کنیم.

سرم را کمی بلند کردم. دو دستم را زیر رانهایم گرفتم، زانوهایم را خم کردم و چانه ام را روی سینه ام قرار دادم و اولین سعی ام را کردم.

فشار باید دقیقا به سمت مقعد باشد نه واژن. انگار که می خواهی دفع کنی. همه فشار را باید یکجا وارد کنی و البته داد هم نزنی!

خانم رضایی تشویقم کرد که "داری خیلی خوب زور میزنی."

هر بار که انقباض می آمد همه ساکت می شدند و من زور میزدم!! و با تمام شدنش دوباره صحبت شان گل می گرفت. دکتر بیهوشی هم داشت از میزان مایع بی حسی و این چیزها برای جوجه ام حرف میزد.

دکترم از راه رسید. آنقدر به خانم رضایی اطمینان داشتم که اگر او نمی آمد هم مهم نبود.

چهار- پنج بار سعی کردم تا بالاخره خانم رضایی گفت که دارد سر بچه را می بیند.

بعد هم جوجه را به آنطرف پرده برد از من خواست دوباره زور بزنم تا سر پسرک را نشان پدرش بدهد!

باورم نمیشد، از جوجه پرسیدم: واقعا دیدی سرشو؟؟

قیافه اش دیدنی بود. نگران بود و رنگش به شدت پریده بود. احساس کردم آمدنش توی اتاق زایمان شاید کار درستی نبوده. اصولا با خون میانه خوبی ندارد.

گفت: آره دیدم. موهاش پیداست!

ساعت ده و سی دقیقه بود...

با کمک خانم رضایی از روی تخت بلند شدم. باید تا اتاق عمل می رفتیم.

جوجه زیر بغم را گرفت. تا توی راهرو رفتم اما نمیدانم چرا نتوانستم ادامه بدهم. پاهایم سنگین بود یا حس نداشت یادم نیست.

ویلچر آوردند و روی آن نشستم. جوجه تا اتاق عمل بردم.

با بدبختی روی تخت معاینه خوابیدم و دوباره درد. اما با شدت کمتر و قابل تحمل تر...

همه چیز خیلی سریع پیش می رفت. رویم کلی پارچه سبز انداختند، سرم وصل کردند و جلویم پرده کشیدند. جوجه بالای سرم سمت چپم ایستاده بود.

دوباره دکتر بیهوشی، خانم رضایی و چند تا پرستار دیگر دور و برم آمدند. فیلمبردارهم از راه رسید اما فیلم نمی گرفت!

دکترم پشت پرده رفت و گفت: "دو تا زور خوب بزنی پسرتو می بینی. راستی اسمش چیه؟؟!!"

به جوجه نگاه کردم و با هم لبخند تلخی زدیم و گفتم: بچمون هنوز اسم نداره!

باور کنی یا نه پسرمان تا پنج دقیقه قبل از تولدش هنوز اسم نداشت...

.

همه چیز آماده شد. اجازه دکتر بیهوشی صادر شد و من با آمدن یک انقباض دیگر اولین سعی ام را برای دیدن پسرم کردم.

دوباره دستانم را زیر رانهایم گرفتم، چانه ام را به سینه ام چسباندم، صدایم توی گلویم پیچید و زور زدم...

و دوباره...

و دوباره...

نفهمیدم کی برش اپیزوتومی را خوردم. فقط با صدای دکتر که گفت: "بسه بسه دیگه زور نزن!! سر بچه بیرون آمده"

و ادامه داد: "اگه یازم تو گلوت داد بزنی از اینجا بری گلودرد هم می گیری!!" همان حرفی که دکتر "ن" زده بود.

جوجه را صدا زد و سر پسرک را نشانش داد. من بی حرکت و مبهوت مانده بودم. دکتر داشت دهان و بینی پسرک را خالی میکرد.

چند لحظه گذشت و گفت: "یه زور دیگه بزنی تمومه!"

ساعت ده و چهل و پنج دقیقه جمعه شب، هفدهم دیماه یکهزار و سیصد و هشتاد و نه...

برای آخرین بار و بدون صدا، با تمام قدرتی که برایم مانده بود زور زدم ...

چیزی از داخل بدنم به بیرون لیز خورد و صدای پسرک بود که توی اتاق پیچید...

سرم را روی تخت گذاشتم. دستهایم را رها کردم. انگار راحت شده بودم. دیگر هیچ دردی نداشتم.

جوجه پیشانی ام را بوسید و گفت: "خسته نباشی"

دیدم دکتر چیزی را لای پارچه پیچید و به دست خانم رضایی داد. چشم ام به دنبال پارچه بود. هنوزندیده بودمش اما دلم برای دیدنش پر می کشید.

ناراحت بودم که چرا لخت روی بدنم نمیگذارنش. چرا این لحظه را از من میگیرند.

پرسیدم: پس چرا نمی یارینش. چرا صدای گریش نمیاد؟

دکتر گفت: صداش اومد که! نشنیدی؟؟

گفتم: الان نمیاد صداش.

خانم رضایی با یک قلمبه پارچه سبز آمد. پسرک را روی سینه ام گذاشت. سرش به سمت صورتم بود.

باورم نمیشد. این لوبیای کوچک ما بود.

گفتم: "وای چقدر کوچولوئه"...

سرم را بلند کردم و پیشانی اش را بوسیدم. لبم را کنار گوشش بردم و خواندم: "اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله و اشهد ان علیا ولی الله"

دوباره بوسیدمش. گرمای بدنش را کاملا حس می کردم. و با اینکه تا به آن لحظه نوزاد ندیده بودم میدانستم که پسرک چقدر کوچک است.

نگاهش می کردم و همه حواسم بود که نیفتد.

به جوجه گفتم:" بگو برش دارن میترسم بیفته"

و خانم رضایی برای برداشتن اش آمد.

با جوجه راجع به اسمش حرف میزدیم و دکتر مشغول بود.

یکی از پرستارها از دکتر پرسید: "دکتر جفتش رو درآوردید" 

جواب داد: "نه هنوز. اول بخیه میزنم"

تازه احساس سوزش کردم. رد شدن سوزن را کاملا می فهمیدم. دکتر پرسید که درد دارم یا نه؟

گفتم:"آره ولی قابل تحمله"

پسرک را بردند از جوجه هم خواستند که بیرون برود.

بعد از تمام شدن کار دکتر به یک تخت دیگر منتقل ام کردند و تخت را بیرون اتاق عمل بردند. جایی که محوطه مخصوص پرستارها بود.

خانم رضایی داشت فرم هایم را تکمیل می کرد. قرار شد نیم ساعت آنجا بمانم تا بعد به بخش منتقل شوم.

یکی از پرستارها پوشه مدارکم را دستم داد. همان پوشه ای که صبح داده بودم. تمام مدارک بارداری ام را از اولین آزمایش به ترتیب تاریخ صحافی کرده بودم و در این 9 ماه همیشه همراهم بود. خوابیده شروع کردم مدارکم را چک کردن تا چیزی کم و کسر نشده باشد!

در واقع حالم کاملا خوب بود. انگار نه انگار که همین چند دقیقه قبل زاییده بودم و از ظهر هم این همه درد کشیده بودم. باورم نمیشد که دیگر دردی ندارم و همه چیز به این سرعت تمام شده. باورم نمیشد دیشب پسرک در شکم ام بود و حالا اینطور ناگهانی  به دنیا آمده.

آنقدر حالم خوب بود و سر و حال بودم که می توانستم همان موقع لباس بپوشم و بروم ماموریت فردایم را انجام بدهم!!

.

ساعت یکربع به دوازده شب بود که از زایشگاه خارج شدم. سه پرستار تخت را هل میدادند و فیلمبردار هم همراهی مان میکرد. نمیدانم چرا اینجا را دیگر فیلم می گرفت!!!

از درب که خارج شدیم نیمی از قوم بچه ندیده مان منتظرم بودند. پدر و مادر جوجه، خواهرش، مامان، خاله و مشتاق تر از همه "ح" برادرم.

به خاطر سوراخ بودن کیسه آب و چک کردن عفونت در بدن پسرک، او را به بخش مراقبت های ویژه بردند.

همان شب ، همان لحظه ای که فهمیدم پسرک را برایم نمی آورند برای اولین بار احساس کردم چیزی از بدنم کم شده. تکه ای از خودم که حالا با من نبود.

تکه ای که هنوز هم بعد از شش ماه وقتی می خواهم برای ساعتی از او دور شوم  دلم می لرزد.

آن شب بعد از اینکه دیگران از دیدن پسرک نا امید شدند، رفتند و من با مامان تنها شدیم.

آن شب به عادت نه ماهه گذشته دستم را روی شکم ام گذاشتم و بدون هیچ درد و وقفه ای تا صبح خوابیدم. فقط جای خالی پسرک بود که به شدت آزارم میداد.

خوابم آنقدر عمیق بود که مامان می گفت صدای خُرخُرم اتاق را برداشته بود! انگار که خستگی دردهای کشیده را در می کردم.

صبح از شدت گرسنگی، تمام صبحانه مفصل خودم و نیمی از صبحانه مامان را خوردم. منتظر بودم تا پسرم را برایم بیاورند تا شیرش بدهم غافل از اینکه او حالا حالا ها قرار نبود که بیاید.

چهار روز اول بعد از تولد پسرک .تلخ ترین خاطرات زایمان را به همراه داشت. چرا که من و جوجه مجبور بودیم پاره تنمان را توی همان آکواریوم های معروف بخش NICU ببینیم.

و نمیدانی چقدر سخت است وقتی به عنوان زائو از بیمارستان مرخص شوی، وقتی همه منتظر دیدن حاصل این نه ماه قلمبه بودن شکمت باشند (آن هم قوم بچه ندیده ما!)، وقتی بخواهند برایت گوسفند بکشند و اسپند دود کنند...آنوقت دست خالی به خانه بروی!

در آن چهار روز که تهران بعد از آنهمه آلودگی هوا و تعطیلی سفید پوش شده بود، من و جوجه و مامان هر روز صبح با چند قطره شیر که من با تلاش زیاد و هزار امید جمع شان کرده بودم راهی بیمارستان می شدیم تا پسرک از خوردن آغوز محروم نشود.

اغلب نهار را در رستوران بیمارستان می خوردیم، من تا بعد از ظهر چند بار پسرک را داخل NICU شیر میدادم، به خانه می آمدیم و بعد از کمی استراحت دوباره ساعت هشت شب برای شیردهی به بیمارستان می رفتیم.

روزهای سختی که یادآوری شان زجرآور است و تلخ.

روزهایی که من به همه چیز شبیه بودم جز یک زائو!

روزهایی که در راه بیمارستان لپ تاپ را روی پایم گذاشته بودم و برنامه هایم را تحویل شرکت میدادم.

روزهایی که نه من و نه جوجه ام، هیچکدام دوستشان نداریم.

روزهایی که خدا را شکر فقط عاقبت خوبی داشت...

.

و بالاخره...

 کوچولوی بند انگشتی ما روز سه شنبه، چهار روز بعد از تولدش قدم به خانه پدری من گذاشت و با خودش شادی و گل و شیرینی را به همراه آورد.

و هنوز بعد از شش ماه بین قوم بچه ندیده ما دعواست که: "نوبت منه بغلش کنم!!!!"

 


 
365.برگی از تاریخ...
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

آن روز هفدهم بود و جمعه.

امروز هفدهم است و جمعه.

پسرک شش ماهه شد... 


 
364.پسرم.
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

نگاهش می کنم، می خندد.

دلم آب می شود.

دستهایم را جلویش می گیرم. با انگشتان کوچک و تپل اش آن ها می کشد. می خواهد آنها را هم مثل دستان خودش تا ته توی دهانش بکند.

می خندم... 

صبح ها که بیدار می شویم و با اولین نگاه من می خندد...

و هر بار با دیدن صورت جوجه دست و پاهایش را به شدت تکان می دهد و قهقهه می زند...

همه آن مواقعی که جزء به جزء بدنش را می بوسم...

همه لحظاتی که با او بازی می کنم...

و هر وقت که شیرش می دهم و لبم را روی گونه اش می گذارم...

دلم می خواهد دنیا همانجا بایستد...

و دعا می کنم:

خدایا تو به این بخشندگی، این فرشته را از همه آنهایی که دلشان می خواهد دریغ نکن...


 
363.خدایا مددی...
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

امروز نامه درخواست مرخصی بدون حقوق تا پایان شهریور را تحویل شرکت دادم.

برایم دعا کن که محتاج دعایم...


 
362.Mechef!
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

گفته بودم من و جوجه گاهی به یک خوراکی گیر می دهیم.

جدیدا داریم پنیرهای مختلف را تست می کنیم. امروز هم از هایـــپــــر پنیر کپک خریدیم!

روی ماکارونی و توی سالاد امتحانش را خوب پس داد...


 
361.من.
ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

و هر بار که بادبادک هوا می کنم،

پرواز می کنم...

ساحل انزلی- خرداد90


 
360.ما...
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

خدایا،

فهمیدم چرا زحمت این یک تکه گوشت(پوست) را نکشیدی.

خواستی ثابت کنی برای دادن این همه پوست و گوشت و استخوان چه لطفی در حق ما کرده ای.

ما که میدانستیم تو قادری و توانا، چه نیاز بود به اثبات...

.

بعد از دو هفته حلقه...!!!؟؟؟ !!! بالاخره افتاد.

داریم با جوجه پوست تازه می اندازیم!


 
359.عشق من...
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

دور هم نشسته بودیم. کمی که حرف زدیم و خندیدیم پرسید:

"خوب ماری خانم بگو ببینم خدایی حالا کسی هست که بیشتر از بچه ات دوست داشته باشی؟"

شاید سوالش به خاطر طولانی شدن فاصله ازدواج ما تا بچه دار شدن مان بود. انگار تا به حال فکر می کرد که ما بچه دوست نداریم که بچه دار نمی شویم. یا شاید هم فکر می کرد می خواهیم دو نفره بمانیم تا همیشه عاشق باشیم.

...خندیدم و ساکت شدم. خنده ام با شرم همراه بود. سکوتم نشانه جواب مثبت بود. 

فهمید و گفت دروغ می گویی. هر کس که بگوید دروغ می گوید. اصلا امکان ندارد. آدم هیچکس را بیشتر از بچه اش دوست ندارد.

بقیه هم به شدت تاییدش کردند.

با این همه موافقی که داشت دیگر حرفی نزدم. 

باز هم خندیدم.

اما ته دلم جواب دادم من هنوز جوجه را بیشتر از همه دنیا دوست دارم.

و ته دلم شرمسار شدم از اینکه آیا من مادر بدی هستم؟؟؟؟؟