ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

393.ماءالشعیر
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

گفته بودم من و جوجه ام گاهی به یک خوراکی گیر می دهیم!

جدیدا رفته ایم در کار ماءالشعیر.

از دیشب تا حالا به بطری چهارم(5/1 لیتری) رسیده ایم! تازه آن هم فقط بعد از افطار!

از عذاب وجدان بزرگ شدن شکم که بگذریم بقیه اش خوش میگذرد.

از میان طمع های سیب،انار،لیمو، آناناس،پرتغال،استوایی و مخلوط میوه فعلا انار برنده شده. 

در چند جا خوانده بودم ماءالشعیر شیر را زیاد می کند. برای من که هیچ تاثیری روی زیاد شدن شیرم نداشت. در عوض در این هفت ماه و خورده ای تنها چیزی که به طرز باور نکردنی شیرم را زیاد کرد کله پاچه بود! 


 
392.من.
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

آیا خیلی زشت است:

 اگر مادر باشی و هنوز عکس آدامس خرسی را با آب دهانت روی مچت بچسبانی؟؟

.

.

من می چسبانم!

 


 
391.تصمیم کبری!!
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

یک جایی خواندم:

"رفیق این زندگی رو کلن خیلی سخت نگیر، ادمیزاد با انتخاب هر مسیری هر چقدر هم درست و عاقلانه، بازم پیش میاد که هی به امکانات اون راهی که نرفته غبطه می خوره ، و اینم از  ذات ناسپاس خلقت ما ادماست"

و

"این را خود خالق جهان هم گفته که ما انسان ها در خسران ابدی هستیم ، اما کو گوش شنوا؟ "

.

.

من تصمیم ام را گرفتم.

بیست و سوم شهریور اولین روز کاری در سال جدید را با امید به خدا و با امید فقط به خدا و با امید به خدا شروع خواهم کرد.

.

خدایا،

من پسرم را، تکه ای از بدنم را، فقط و فقط به تو می سپارم.


 
390.چروکیییییییییییی
ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

دو تا مانتو، یک شلوار و یک شال. همگی چروک.

هدیه جوجه است برای روز تولدم.

نمی دانی چه لذتی دارد، وقتی از راه میرسم و بی پروا از اتو کردن، همه را راهی سبد لباس چرک ها می کنم...

بعد هم که از ماشین لباسشویی در می آورم مثل طناب لوله میکنم و یک ساعت بعد با احترام داخل کمد آویزان می شوند!

تازه خیلی هم خوشگلند!!!


 
389.هاپ هاپ هاپ!!!
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

این روزها کودک درونم دارد در کنارم نفس می کشد...

وقتی صدای حیوانات را برای پسرک در می آورم و بلند قهقهه میزند.

این روزها دارممممممممممم دوباره بزرگ می شوم.


 
388.استادم...
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

کلاس اش طبقه دوم فاز دو تشکیل می شد. از همان کلاسهای روشنی که دو تا پنجره بزرگ رو به حیاط بی سر و ته و سرسبز دانشگاه داشت.

از همان کلاسهایی که من عاشق شان بودم.

چهره اش کاملا به یادم هست. یک زیبایی و ملاحت خاصی داشت.

سال دوم دانشگاه بودم.

نمیدانم "ن" دوستم، همکلاسم بود یا نه.

استاد ادبیات مان بود. همان درس عمومی متون!

جلسه هایی که درس مان می رسید به یک شعر، من ذوق می کردم.

شروع به خواندن که می کرد...

من در آسمان ها بودم...

صدایش... وااااااااااااااای صدایش.

هر چه از صدایش بگویم کم است. با آن چهره متین و دوست داشتنی. با آن چشمهای روشن و نافذ.

انگار خدا آفریده بودش برای شعر خواندن. برای ادبیات درس دادن.

چادری بود.

یک جوری با کلاس بود.

فضاحت ماجرا اینجاست که من نام استادم را به یاد ندارم! مطمئنم اگر "ن" با من بود نامش را به یاد داشت!!

امروز دوباره به یادش افتادم. وقتی که می گفت:

"آدم ها وقتی به دنیا میان تا وقتی بچن، همه چیزشون پدر مادره. هیچ کس و هیچ چیزی نمی تونه خلاء جسمی و فکری شونو پر کنه. بجز پدر مادر.

نوجوان که میشن می فهمن یه خلاءی دارن که پدر و مادر نمیتونه جاشو پر کنه. اون موقع دنبال دوست می گردن. یکی دو تا سه تا...

بعده یه مدت دیگه دوست هم ارضاعشون نمیکنه. اون موقع جوان شدن. دنبال همسر می گردن...

ازدواج که می کنن می بینن بازم جای یه چیزی خالیه...

بچه دار میشن. فکر میکنن این خلاء جای موجودیه که از خونشون باشه. ولی بازم اشتباه کردن.

تازه اون وقته که می فهمن جای اون خلاء رو چیزی و کسی نمیتونه پر کنه جز

خداااااا"

و انگشت اش را به سمت آسمان گرفت.

 .

.

من هنوز توی مرحله دو تا مانده به آخر گیر کرده ام!!!

با اینکه میدانم خدایم را دارم و جایش در دلم خالی نیست اما هنوز خلاء زندگی ام وصل به جوجه است. به دنیا آمدن پسرک برای پر کردن خلائی نبود. برای بالا رفتن سن ام بود!!

و هنوز هم تنها جوجه است که می تواند این جای خالی را پر کند. و البته گاهی خالی کند. آن وقت است که من با سر در چاه خلا’ ام سقوط می کنم.

با این حال گاهی می ترسم از اینکه نکند من فقط فکر می کنم خدایم را دارم یا نکند خدای استادم با خدای من فرق می کند؟؟

 


 
387.سه...دو...یک...
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

شمارش معکوس برای پایان مرخصی زایمانم آغاز شده. حالا فقط یک ماه دیگر فرصت دارم.

پسرک اما هیچ نوع شیشه یا لیوانی را نمی گیرد. نمیدانم این شیرهای فریز شده که فقط سه ماه تاریخ مصرف دارد را مامان بیچاره چطور می خواهد به خوردش بدهد.

و نمی دانم چقدر قرار است غصه بخورم و نگران باشم و دلم به حال چین هایی بسوزد که این همه زحمتشان را کشیدم.

این روزها دلم پُر است از رفتن یا نرفتن.

از ماندن یا نماندن.

فقط می دانم آدم در خانه ماندن نیستم. حتی اگر آن خانه، خانه نارنجی باشد.  حتی اگر خانه آرزوهای من باشد...


 
386.آه...
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

فرقی نمی کند...

من مقصر باشم یا نه،

خانواده خودش یا خانواده من،

بقال سر کوچه یا نانوای ته کوچه،

همسایه پایینی یا کناری،

آشنا یا غریبه...

در هر صورت من محکوم ام.

به ناراحت بودن جوجه ام.

به سکوت خانه نارنجی.

به تنها خوردن غذا.

.

و این روند نُه سال است که ادامه دارد.

اما من هنــــــــــــــوز عادت نکرده ام!


 
385.آه...
ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

برنج خیس می کردم برای میهمانی افطار.

انگشتم را توی دهانم زدم تا نمک اش را بچشم.

دویدم سمت دستشویی تا تُف کنم. یادم افتاد...

من که روزه نمی گیرم.


 
384.عقده ای!...
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

بعد از هفت ماه هنوز هم فکر کم شدن یا محو شدن چین های بدن پسرک آزارم میدهد. و هر روز برای بیشتر شدنشان از جان مایه می گذارم.

میدانی من چرا اینقدر عقده چین دارم...

عقده ام از همان روزهای اول تولد پسرک شروع شد. همان روزهایی که همه به دیدنش می آمدند. همان روزهایی که حرف زیاد شنیدم و فکر می کردم که حرفها برایم مهم نیست. در حالی که بود!

فکر می کردم نسبت به عکس العمل دیگران بی تفاوتم. و فکر می کردم بچه ام هر چقدر هم که کوچک و کم وزن باشد به خودم و جوجه ام مربوط است.

همان روزهایی که حتی نزدیک ترین ها هم با دیدن پسرک می گفتند که "خجالت نکشیدی اینو زاییدی!"

همان روزهایی که کمد لباس پسرک را باز می کردم، لابه لای انبوه لباسهایش کوچکترین را انتخاب می کردم و آرزو می کردم "یعنی میشه یه روزی این اندازه اش بشه!"

و همان روزهای اول زایمان که با بخیه و بیحالی خیابان بهار را با جوجه بالا و پایین می کردیم و به دنبال سایز دو صفر و سه صفر بودیم.

 همان روزهایی که فقط فکر می کردم حرف دیگران برایم مهم نیست. در حالی که بود.

یادم نمی رود اولین حمامش را، بعد از اینکه لختش کردم نه مامان و نه خاله هیچکدام جرات نکردند حمامش کنند.

به تنهایی، همه اعتماد به نفسی که در این سالها جمع کرده بودم را خرج اولین حمامش کردم. 

و تازه حالا که چین دار شده همه دوست دارند حمامش کنند!!!

نمیدانم کی، شاید چند ماه و چند سال طول بکشد تا عقده چین ام کم شود اما میدانم حالا حالاها خاطرات زایمان زودرس ام را فراموش نمی کنم...

 


 
383.حمام
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

حمام خانه نارنجی پوکیده!

حالا سه روز است که حمام نداریم. به یاد روزهای کودکی ساک حمام می بندم، برای خودم و پسرک لباس برمیدارم و به حمام بیرون می رویم...

حمام خانه پدری!

تنها فرقش با روزهای کودکی این است که شامپو و صابون نمی بریم و تازه حمامش هم سوسک ندارد.

اما شربت بعد از حمام همیشه به راه است... 


 
382.تا دریا...
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

و

راه دوست داشتنی من برای رسیدن به دریا...

ساحل انزلی-خرداد 90


 
381.من.
ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

میدانی،

افطارهای خانه پدری هیچوقت - هیچوقت - هیچوقت و هیچوقت دیگر تکرار نخواهد شد... 


 
380.میهمان ماری!
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

مثل سالهای گذشته اولین پنجشنبه رمضان، خانه نارنجی میزبان افطاری فامیلی خواهد بود...


 
379.تجربه سیسمونی(2)
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

قبل از اینکه پسرک بتواند مفهموم اسباب بازی را درک کند تنها آویز تخت بود که می توانست او را سرگرم کند.

حتی حالا هم که با اسباب بازی های دیگر بازی می کند هنوز این آویز را دوست دارد. و صد البته من بیشتر دوستش دارم!! چرا که با یک بار کوک کردنش می توانم یک پیاز خرد کنم یا لباس ها را از ماشین لباسشویی بیرون بیاورم و پهن کنم!

گاهی جوجه می گوید بهتر است آنرا به برق وصل کنیم تا بتوانیم یک وعده غذا هم بخوریم!!

در همه مارک ها ظاهر آویز خیلی لخت و ساده است. من برای دسته و چهار چوبش روکش همرنگ سرویس خواب پسرک دوخته بودم که البته کار آسانی نبود و پوستم هم کنده شد. اما از نتیجه کار راضی بودم.

قیمتش در بهار فکر می کنم حدودا سی هزار تومان باشد. ما از دبی پانزده هزار تومان خریدیم!

موقع خرید چون قطعات آن جدا از هم هستند بهتر است کوک آنرا تست کرد. گاهی بر اثر ضربه ممکن است کوک خراب شده باشد و اگر نچرخد یا آهنگ نزند دیگر کاربردی ندارد.

و اینکه فکر می کنم اگر عروسک های آویز، رنگهای جیغ و متفاوتی داشته باشند برای کودک جالب تر است.

من موقع خرید بیشتر به ست کردن رنگهایش با اتاق فکر می کردم!(یول) اما حالا که می بینم پسرک برای همین عروسک های بی رنگ چقدر دست و پا تکان میدهد و ذوق می کند به عقل خودم شک می کنم! 

 


 
378.یک شیرده
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

میدانی،

به نظرم این که می گویند شیردهی وزن مادر را کم می کند نظریه کاملی نیست.

وزن مادر کم می شود چون وقت نمی کند غذا بخورد!


 
377.رمضان.
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

رمضان دارد می آید...

و من دوباره مجبورم روزهایش را یکی- یکی- یکی بشمارم...

و روزه نگیرم...

و غصه بخورم...

و سفره افطاری اش را با بغض بچینم.

و باور نکنم که رمضان است و من روزه نمی گیرم.


 
376.ترمیناتور 3
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

این روزها مشغولم.

پختن سوپ،

خوراندن سوپ،

درست کردن آرد برنج،

پختن حریره،

پوست کندن بادام،

خوراندن حریره،

درست کردن پوره میوه،

خوراندن پوره میوه،

پختن سیب زمینی و هویج،

خوراندن پوره سبزیجات،

دوشیدن شیر،

فریز کردن شیر،

و شستن ظرفهای پسرک!!!

.

می خواهم مادر ترمیناتور 3 بشوم!!!


 
375."ن"...
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

بالاخره بعد از سه سال موفق شدم به خانه دوستم "ن" بروم.

خانه اش را هم مثل خودش دوست داشتم. آرام بود و سبک.

مثل هر بار با هم بودنمان نتوانستیم خیلی غیبت کنیم! یعنی پسرک اجازه نداد. دلیلش هم وجود "ن" بود!

آخر سر هم از اتاق بیرونش کردم تا توانستم پسرک را بخوابانم.

و یک روز فراموش نشدنی دیگر را با شیرینی و چای و غیبت ثبت کردیم.

و خوش گذراندیم.

و خوشی اش هنوز توی دلم مانده...


 
374.با احترام...
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

می گوید چرا نظرهایت را پاسخ نمی دهی.

چرا این همه دوست را نادیده می گیری.

چرا محبت دیگران را بی پاسخ می گذاری.

چرا به دیگران احترام نمی گذاری!!!

و ...

شاید راست می گوید.


 
373.اناء عبدک...
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

خدایا،

به من کمک کن تا بنده بی آزار، مخلص و با محبت تو باشم!