ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

405.مستر پیچ!
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

همیشه فکر می کردم چرا اسم فروشگاهش را گذاشته "آقای هلو، خانم لیمو!"

چرا که معمولا خانم ها به هلو بودن معروفند!!

.

این روزها پسرک را مستر پیچ صدا می کنم.

حیف که کمی عُنُق است و نمی گذارد به راحتی بخورمش!

اما من کار خودم را میکنم و کاری به غرغرهایش ندارم.


 
404.Boy or Girl
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

دختردایی ام پسر می خواست، بچه اش دختر شده.

یکی دیگر را می شناسم دختر می خواست، بچه اش پسر شده.

حالا هی بگو به دنیا که بیاید دیگر هیچ فرقی نمی کند، تازه خدا را شکر می کنی که "خوب شد اونی که من می خواستم نشد!!"

ولی کو گوش شنوا!!


 
403.من.
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

همه می گویند عادت می کنی،

من اما هنوز عادت نکرده ام. کمی بهتر شده ام. اما عادت نکرده ام!

این روزها فکر می کنم زندگی فقط در خانه نارنجی جریان دارد.

وقتی جوجه ام در کنارم راه می رود.

وقتی من هستم،

وقتی پسرک در کنارم نفس می کشد. شیر می خورد.

دارم به خودم می قبولانم که این هم بخشی از زندگی است که باید رد شود.

ناشکری نمی کنم فقط می خواهم زودتر رد شود.

شبها که می خواهم پسرک را بخوابانم، روزها که می خواهم به مامان بسپارمش، برایش توضیح میدهم که چرا تنهایش می گذارم.

می گویم از داشتن یک زندگی بهتر،

امکانات بیشتر،

خانه بزرگ تر،

سفرهای بیشتر،

مدرسه بهتر،

لباسهای رنگی تر،

خوراک قوی تر،

و مهم تر از همه مادری شادی تر.

می گویم تنهایت می گذارم تا وقتی بزرگ تر شدی، وقتی خواستی از دوستانت، مدرسه ات، جامعه ات، درس ات... و از دنیای بیرون خانه برایم صحبت کنی، نگویم:

من در خانه ام و از بیرون خبری ندارم.

.

.

میدانی،

من خودم را خیلی خوب می شناسم. اگر قرار باشد در خانه باشم هیچ کار مثبتی در طول روز انجام نمی دهم. من از آن دست آدمهایی هستم که می توانم با یک دستم چند هندوانه بردارم اما با دو دستم یکی را هم به زور بر می دارم!

بیخود نیست که مامان همیشه می گوید:بچه های من غیر آدمیزادند!!! و من جواب میدهم: چون فرشته ایم!!!!!مژه


 
402.آه.
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

سومین روز کاری است...

از صبح چند بار به خانه پدری زنگ زده ام.

خاله و دخترش به کمک مامان آمده اند.

و من...

بدترین لحظات را وقتی دارم که شیر توی سینه ام جمع می شود و درد میگیرد.

بغض می کنم. نا خود آگاه اشکم سرازیر می شود.

برایم فرقی نمی کند کسی ببیند یا نبیند.

روزهای سختی را می گذرانم. در زندگیم چنین روزهای را تجربه نکرده بودم.

شاید فکر کنی لوسم. اما نیستم. واقعا نیستم. میدانم که نبودم و نیستم.

برایم دعا کن که محتاج دعایم...


 
401.آه...
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

اولین روز کاری است.

اولین بار است که در این هشت ماه پسرک در کنارم نیست.

یک بغض به اندازه پرتغال راه گلویم را بسته.

حتی صبحانه هم نخوردم.

صبح که می آمدم چند بار فاصله اتاق پسرک تا درب ساختمان را رفتم و برگشتم.

درب را که بستم اشک امانم نداد...

میدانم روزهای سختی در پیش رو دارم.

خدایا همه امیدم به توست...


 
400.شکلااااااااااااااااااات
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

جوجه از هایپر برایم کیک شکلاتی خریده.

رویش نوشته کیک شکلاتی مکزیکی.

عمق فاجعه را وقتی می توانی ببینی که کیک را برش بزنی. یک ردیف کیک شکلاتی غلیظ، یک ردیف خامه شکلاتی غلیظ، یک ردیف کاکائو غلیظ. شکلات ها و کاکائو ها هستند که قلبت را جریحه دار می کنند!

خواستم عکس بگیرم اما باور کن وقت خوردن حتی بچه ام را هم فراموش می کنم چه رسد به عکس!

خوبی ماجرا اینجاست که هر چه می خوری تمام نمی شود. در واقع آنقدر سنگین است که یک برش اش منه شکلات خور را سیر می کند.

 اگر شکلاتی هستی امتحان کن. بعد هم دعایم کن خدا شکلات های زندگی ام را زیاد کند!!

 

 


 
399.و باز هم شکم!
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

فکر کنم ماءالشعیرها کار دستم داد.

شکم ام آنقدر بزرگ شده که با دیدنش یاد پارسال همین موقع ها می افتم!!

گاهی هم به سرم میزند بروم آتلیه بارداری!!!!!!!!!

با اینکه فقط 4 کیلو از اضافه وزن بارداری ام مانده اما با قد 160 و وزن 57 کیلو، پشت و رویم هیچ رقمه به هم نمی آید. 

فکر کنم همه 4 کیلو توی شکم ام جمع شده!


 
398.تجربه سیسمونی(3)
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 قبل از خرید سیسمونی بارها و بارها شنیدم و خواندم که کریر به درد نمیخورد. دلیلش هم وزن خود کریر به اضافه وزن بچه بود که با هم بار سنگینی به خصوص برای مادر به حساب می آمد.

من برای خرید سیسمونی تصمیم داشتم یا چیزی را نخرم یا اگر می خرم مارک خوب و استانداردش را بخرم که در مورد کریر و کالسکه یک ریسک به حساب می آمد. چون هستند بچه هایی که اصلا توی کالسکه نمی مانند.

در نهایت تصمیم گرفتم بجای تخت پارک و روروئک، یک کالسکه و کریر خوب بگیرم. که نتیجه اش خرید مارک ماکسی کوزی شد. تنها مارک کریر استاندارد.

این را هم بگویم که نخریدن هیچ وسیله ای آدم را از زندگی ساقط نمی کند. فقط ممکن است (ممکن است) زندگی را برای آدم راحت تر کند!

برای خرید کریر و کالسکه در دبی حدودا هفتصد هزار تومان پرداخت کردیم که عین آن در نمایندگی مکسی کوزی خیابان بهار یک میلیون و صد هزار تومان فروخته می شود.

(برای دوستی که پرسیده بود رفتید اونجا خرید به صرفه بود یا نه!!)

از قیمت، رنگ و جنس بقیه مارک ها چیزی نمیدانم چون از ابتدا فقط به دنبال همین مارک بودم . فقط میدانم هستند مارکهایی که سرویس پنج تکه شان شامل تخت پارک و روروئک و ساک و کریر و کالسکه را می توان حداقل با سیصد هزار تومان و مبالغ بیشتر هم خرید.

اما در مورد تجربه مکسی کوزی:

خود کریر حدودا سه کیلو و نیم وزن دارد. از ابتدای تولد پسرک تا حالا ما هیچ وقت بدون کریر از خانه نارنجی خارج نشدیم. و نمیدانم اگر آن را نخریده بودم باید چه کار می کردم!

مواقعی که با ماشین بیرون می رویم از آن به عنوان صندلی ماشین استفاده می کنیم. ما صندلی ماشین هم گرفته بودیم اما همه میدانند یک نوزاد حتی هشت ماهه را هم نمیتوان در صندلی ماشین گذاشت. 

فرقی نمی کند تنها رانندگی کنم یا با جوجه باشیم یا مامان همراهم باشد یا هر کس دیگر. جای پسرک در کریر و صندلی عقب است. 

نا گفته نماند مواقعی هم هست که پسرک داخل آن نمی ماند و اگر راننده نباشم بغلش می کنم. اما به محض خوابیدن سر جایش می رود!

نمی گویم به راحتی اما تا همین حالا که پسرک حدودا هشت کیلو (بگو ماشاالله!!) وزن دارد مواقعی که جوجه نیست کریر و پسرک را چهار طبقه پایین یا بالا می آورم.(آسانسور نداریم که!!!)

خانه اقوام هم که حتما حتما همراهمان می بریم. اوایل به خاطر بغل به بغل نشدن و اجتناب از ماچهای آبدار و اینکه جای بچه فقط اینجاست و حالا هم به عنوان صندلی غذا.

باز هم دقیق نمی دانم و در مورد مارک های دیگر اطلاعی ندارم اما فکر می کنم مکسی کوزی تنها کریری است که به تنهایی روی پایه کالسکه سوار می شود. (به تنهایی نه همرا با کالسکه ).

مزیت اش این است که اولا با توجه به حساس بودن بدن نوزاد و مهم بودن نحوه خوابیدنش، وقتی با بچه بیرون می رویم عذاب وجدان نداریم که آیا گردنش صاف است؟ زیرش زیادی گود نیست؟ ستون فقراتش خم نشده؟ و ....

ثانیا لازم نیست بار اضافه بدنه کالسکه، جمع و باز کردنش و شستن رویه اش(!) را به خاطر حمل کریر تحمل کنیم.

ثالثا چون پایه، بدنه کالسکه و کریر هر کدام مجزا هستند، داخل هر ماشینی(به خصوص 206 که مختص خانمهاست و صندوق هم ندارد) به راحتی جا می شود.

نکته دیگر اینکه چرخهای پایه با فشردن یک دکمه جدا می شوند، شکستن در کارشان نیست و مانند چرخ دوچرخه قابل باد زدن و تعویض تیوپ هستند. و نیز به خاطر بزرگ بودنشان از همه چاله چوله ها به نرمی رد می شوند.

جمع کردن پایه با فشردن دو دکمه روی دسته های پایه و یک فشار کم و بازکردنش هم که دیگر هیچ. هیدرولیکی است و با فشردن یک دکمه خودش باز می شود.

اما در خانه:

از آنجایی که از اول دست و زانوی درست و حسابی نداشتم(مخصوصا زانو!) نمی توانسم مثل بقیه مادرهای غیور بچه به بغل کارهای خانه نارنجی را انجام دهم و یا غذا درست کنم. برای همین کریر شد صندلی پسرک در خانه! 

هر جا که می روم کریر را با خودم می برم. توی آشپزخانه وقتی غذا درست می کنم، توی اتاق خواب وقتی لباسهای شسته را تا می کنم، روبروی حمام یا دستشویی وقتی آنها را می شورم. تقریبا همه جا.

نمی دانم شاید اگر کریر نبود پسرک هم اینقدر به حضور من عادت نمی کرد!

 و دیگر اینکه از وقتی پسرک غذا خور شده از آن به عنوان صندلی غذا (روی زمین!) استفاده می کنم. 

رویه اش قابل شستشو است و تا به حال چند بار آن را شسته ام و نکته مهم اش برایم اینکه با شستن به هیچ عنوان از قیافه نیافتاده.

هنوز از بدنه کالسکه استفاده نکردم و در مورد آن هیچ تجربه ای ندارم. و با توجه به تحمل کریر تا وزن 12 کیلو امیدوارم بتوانم تا یکسالگی پسرک از آن استفاده کنم.

.

.

این ها ننوشتم که بگویم من فلان وسیله را خریدم پس خوبم!! فقط دارم سعی می کنم به سوالات دوستان پاسخ بدهم. همین.


 
397.جوااااااااااااااااااااااااااااااااااان
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

اگر می خواهی معنی طراوت، شادابی، جوان بودن، تازه، صاف، صیقل، نو، نرم، لطیف و یا

جدید را درک کنی،

پوست یک کودک هفت ماهه را لمس کن!


 
396.آه...
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

وقتی پیرمرد سوار الاغ بود و پسر پیاده. همه به پیرمرد می گفتند خجالت نمیکشی بچه ات ..... وقتی پسر سوار الاغ بود و پیرمرد پیاده. همه به پسر می گفتند خجالت نمیکشی پدر پیرت... وقتی هر دو سوار می شدند... وقتی هر دو پیاده بودند... 

حالا،

حکایت من شده حکایت آن پیرمرد و پسر و الاغ شان.

گفت خجالت نمی کشی این همه برای در و دیوار وبلاگت نظر می گذارند و ابراز محبت می کنند و  فلان و فلان . گفت چرا احترام نمیگذاری!! چرا به محبت دیگران پاسخ نمیدهی!

اینترنتم زغالی بود. آنها را که باید جواب میدادم، داده بودم. ضمن اینکه کسی را اجبار نکرده بودم اینجا را بخواند و نظر بگذارد.

...من اینجا را هم بنگاه دوست یابی نمیدانم.

در هر حال نظراتم را غیر فعال کردم تا به حرمت کسی توهین نکنم.

حالا آمده میگوید خجالت نمی کشی نظراتت را غیر فعال کردی! به نظرت کار درستی کردی!!! این راهش بود!!! و امضا کرده: یک دوست!

دوست عزیز، به نظرم باید الاغم را از چوب آویزان کنم تا فکر کنی من دیوانه ام و دست از سرم برداری! باور کن من حتی وقت نوشتن این پست اضافه را هم نداشتم. فقط خواستم بگویم من تسلیم ام.

راستی یک برنامه نویس همیشه می داند، خانه دوست کجاست! 


 
395.Again!
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

حتی اگر برنامه نویس هم باشی،

باز هم روزی الگوریتم هایت برای خوراندن شربت آهن و زرده تخم مرغ به پایان میرسد!


 
394.راننده
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

دوست ندارم،

مردهایی را که فکر می کنند اگر وارد کار خانم ها شوند، اگر آشپز و آرایشگر شوند بهترین اند.

اما اگر خانم ها وارد کارشان شوند...

.

چراغ قرمز بود. پشت خط عابر پیاده ایستاده بودم. یکی از همان آقایون راننده’ ماهرٍ بلدٍ کار درست، فریاد زد: "برو با همون ماشین لباسشویی کار کن! " بعد هم جلوی من پیچید و روی خط عابر ایستاد!!!

راستی کی گفته رانندگی فقط کار آقایون است؟؟!!