ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

422.به به!
ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

حمام که می رویم داخل وانش را آب می کنم و داد می زنم:

"بفرمایید رانی هلوووووووووو"


 
421.بازی روزگار
ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

"ح" دختر خاله ام باردار است!

از شنیدن خبرش چنان جیغی زدم که پسرک ام ترسید.ناراحت

حال و هوای "ح" بدجور وخیم است. به شدت ناراحت است و گریه میکند. بارداری در برنامه زندگی اش به پنج-شش سال آینده می رسید نه امسال! آن هم چند روز بعد از اولین سالگرد ازدواجشان.

می توانستم پابه پایش گریه کنم و همدردی. از نظر من هم بچه ناخواسته فاجعه بزرگی است. اما دلداری دادم. گفتم که در عوض فاصله سنی اش با بچه کم است. اما در دلم...گریه

میدانی، بچه دار شدن خوب است اما وقتی که خودت از ته دل بخواهی. دلیل اش هم سختی های بچه داری است. وقتی آمادگی و انگیزه اش را نداشته باشی برایت مثل مسافرت ناگهانی می ماند. فکر کن به یک سفر طولانی بروی اما پول و چمدان نداشته باشی!

.

دیروز دائم به "س" فکر می کردم. چهار سالی می شود که چشم انتظار بچه است. برای باردار شدن به هر دری زده و بال بال میزند اما خبری نیست. ولی "ح" اینطور ناگهانی و ناخواسته...

نمیدانم حکمت اش چیست. یکی می خواهد نمی شود، یکی نمی خواهد می شود!


 
420.بی هه!!
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

اگر از فردا میان نوشته هایم سه نقطه دیدی، بی زحمت حرف "ه" را جایگزین کن!

.

پسرک حرف I لپتاپ را کند...

به همین سادگی

به همین خوشمزگی

به همین خونه خراب کنی!

.

.

.

نوشته شده با صفحه کلید I دار!!


 
419.من رئیس نیستم!
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

امروز خیلی خوشحال شدم که رئیس نیستم!

یک زمانی نه خیلی دور دوست داشتم رئیس باشم. همان سالها که رئیسم را خیلی دوست داشتم و می خواستم با رئیس شدنم بیشتر در کنارش کار کنم و بیشتر بدانم و بیشتر بزرگ شوم.

اما رئیس رفت و من هم استعفا دادم.

بعد از آن در کار جدید باز هم دوست داشتم رئیس باشم. این بار می خواستم مثل رئیس دوست داشتنی ام باشم. می خواستم الگوی یک رئیس با اخلاق و دانا باشم...

اما رئیس نشدم.

و امروز...

رئیس بزرگ عوض شده. دلیلش هم این است که رئیس بزرگ تر از او عوض شده. حالا رئسای بخش ها به یک جلسه فوری فراخوانده شدند. با نگاه های نگران. شاید عوض شوند.

نمیدانم...

من اما روی صندلی ام نشسته ام. کد می نویسم و لابه لایش یک قُلُپ چای گرم می خورم. کاری هم به هیچ جلسه ای ندارم!

و خوشحالم.

و خوشحال ترم از اینکه جلسه هر چقدر طول بکشد من راس ساعت 2 می روم و پسرم را در آغوش میگیرم. و بو می کنم و بو می کنم و می بوسم اش.

و خوشحال تر ترم از اینکه نه پستی از دست داده ام و نه بار پست جدیدی را قرار است به دوش بکشم.

و بابت این خوشحالی ها فقط شکر می کنم...


 
418.اه
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 واقعا، همین ترافیک سنگین صبحگاهی برای بیزار بودن از نیمه دوم سال و مخصوصا مدرسه، کافی نیست!


 
417.بخوانید و نظر بدهید!
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

اول بخوانید:  شما باشید ، چه کار می کنید :

.

و اما جواب:

بارها می خواستم راجع این موضوع بنویسم تا نظر دیگران را بدانم. اما بعد دیدم من که قصد ندارم روالم را تغییر دهم، پس چرا بنویسم! ضمن اینکه این بحث آنقدر حجیم است که داخل یک پست نمی گنجد و همچنین بستگی به مرد و زن آن زندگی دارد و قانونی نیست که برای همه زندگی ها جواب بدهد.

اما خوب، سوال بانوی مهر تلنگری شد برای نوشتن!

.

من و جوجه حساب مشترک داریم. آخر هر ماه هر چه از کار اول و یا کار دوم (پاره وقت) در می آوریم به حساب مشترک واریز می کنیم.

گاهی هم پیش آمده که پس انداز را به دلایلی به حساب دیگری منتقل می کنیم که یا به اسم جوجه است یا من. در کل فرقی نمیکند.

در این ده سال همیشه پس اندازمان صرف خرید یا بزرگ کردن خانه یا تسویه وامهای مسکن شده و معمولا از یکی-دو سال قبل هم برای پس انداز آینده مان نقشه میریزیم. این خودش دلیلی می شود برای جلوگیری از خرجهای بیهوده.

خرجی خانه نارنجی که یک مبلغ ثابت است و هر سال با توجه به تورم زیاد می شود معمولا از حقوق من شروع می شود. در این چند ماه اخیر هم که مبلغی به عنوان خرجی پسرک کنار گذاشته می شود. بابت پوشک و ویزیت ماهانه دکتر و پوشاک اش.

همه درآمدها و خرجهایمان در این چند سال را در یک تقویم یادداشت می کنم. هر صفحه تقویم مختص یک ماه است. بالای صفحه مبالغ درآمدمان را جلوی اسم هایمان می نویسم، زیر آن هزینه های ثابت ماه شامل شارژ ساختمان و قبضها و غیره و زیر آن هم ریز خرجهای ماه را. فایده اش این است که مثلا می توانم بگویم از سال 81 تا حالا چقدر پول گوشت یا لبنیات یا میوه داده ایم. (خیلی هم فایده ندارد ولی دیگر به نوشتنش عادت کرده ام!!!)

مبلغ خرجی ماهانه به ندرت تغییر می کند. مگر اینکه خرج واجبی برای آن ماه پیش بیاید. اگر هم از خرجی چیزی اضافه بیاید مجددا به حساب پس انداز برمیگردد و الکی خرج نمیشود!

خرید لباس یا وسایل خانه جزو خرجی ماه محسوب نمی شوند و از روی پس انداز برداشته می شوند. ضمن اینکه اصولا اهل خرید وسیله نیستیم و اگر هم چیزی در برنامه خریدمان باشد گرفتنش یک چند سالی طول میکشد!! مثل همان مانتو مشکی که هنوز نخریدم!!!

این روال زندگی مالی ماست. اشتراک در همه چیز. چون اول از همه تصمیم گیری با شراکت است و مهم تر از آن خیانتی در کار نبوده و انشا الله نیست.

اما میدانم زندگی هایی هست که زن یا مرد نمی تواند همه پولش را رو کند. به دلایل مختلف: ولخرجی یکی از طرفین یا معتاد بودن یا به این و آن الکی و یواشکی پول دادن و...و...و... 

و میدانم خیلی ها هم هستند که در آرامش و خوشبختی زندگی می کنند اما شراکت مالی ندارند. و عقیده دارند خرج خانه وظیفه مرد است و زن نباید پولش را قاتی کند.

اما عقیده من در مورد زن شاغل و نداشتن یک حساب مخفی:

ظاهرا وظیفه مرد پول درآوردن است و وظیفه زن رسیدگی به امور خانه یا همان خانه داری. درست یا غلط را کاری ندارم. اما فعلا که اینطور جا افته.

اگر قرار است زن در بیرون از خانه کار کند پس دارد از ساعات خانه داری و بچه داری اش میزند. در واقع از وقتی که طبق وظیفه اش متعلق به خانه و خانواده است کم میگذارد. (باز هم کاری ندارم که بعضی خانمهای شاغل از خودشان می زنند اما از خانه داری و بچه داری شان کم نمیگذارند و بعضی خانمهای خانه دار وقت خانه داری شان را به باشگاه و ورزش و میهمانی میگذرانند.)

پس خانم شاغل وقتی دارد از وقت زندگی مشترک اش میزند باید پولی را که از صرف این وقت بدست آورده وارد خانه کند. به نظرم عادلانه است مخصوصا اگر مرد خانه سوء استفاده گر نباشد. در غیر اینصورت عین بی عدالتی است. هم در خانه نباشی، هم غذای گرمت همیشه آماده نباشد، هم شادابی یک زن خانه دار را نداشته باشی، هم پولت مال خودت باشد!!!!

این ها را از تجربه این هشت ماهی که در خانه بودم به دست آوردم. اینکه آدم همیشه خسته نیست، شاداب تر است، وقتی تصمیم داری غذا بخوری غذا گرم است، جمعه هایت فقط استراحت است نه آشپزی و شستشو. و به میهمانی که می روی عین کتک خورده ها نیستی!

و البته گاهی فکر می کنم شاید چون میدانستم قرار است به کار برگردم این همه خوش گذراندم وگرنه برایم تکراری و کسل کننده میشد.

در نهایت وقتی خودم را جای مردی میگذارم که زنش شاغل است به این نتیجه میرسم که زن خسته با پول را خیلی بیشتر از زن خسته بی پول دوست دارم!!!

 

 


 
416.السلام علیک یا علی بن موسی الرضا...
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

یکی از آرزوهایم این بود که روز تولد تو به دنیا بیاید.

نمیدانم چرا. آرزو بود دیگر.

اما نشد. مثل خیلی از آرزوها که برآورده نمی شوند.

حالا اما، در روز تولد تو 9 ماهه شده و من به همین هم راضی ام.

این روزها بد جور دل تنگ دیدارم...

و منتظر دعوت...

یک دعوت سه نفره.

.

.

راستی، تولدت مبارکککککککککککک.

مراقب فرشته کوچک خانه نارنجی باش.

منتظرم...


 
415.دکتر فلان!
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

من فکر می کنم تقریبا پنجاه درصد از دسرهای دکتر اُتکر را درست کرده ام.

قبلاها که فکر می کردم اوقات فراغتم خیلی کم است (اما الان فهمیدم که چقدر هم زیاد بوده!) دسرهای خوشمزه ای درست می کردم و حالا به نظرم برای کسانی که هم دسر خور هستند و هم وقت درست کردن آن را ندارند پیشنهاد خوبی است! چرا که بعضی از آنها با صرف 10 دقیقه آماده خوردن هستند.

من و جوجه از میان محصولات متنوع اش بیشتر، پودینگ هایش را پسندیدیم و با قورمه هایش هم خیلی حال نکردیم.(قورمه سبزی نه ها!)

تیرامیسو اش را هم درست کردم و به نظرم به ذائقه ایرانی نمیخورد وگرنه بد نشد.

پودر کیک هایش را هم دیده ام اما هنوز امتحان نکردم. ضمن اینکه قیمت بعضی از محصولاتش خیلی بالاست و خریدش یک رسیک به حساب می آید!


 
414.داستان استخر!
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

روز اول: جوجه رفت استخر و برگشت. شب: همه چیز خوب بود.

روز دوم: جوجه رفت استخر و برگشت. شب: جوجه سرما خورده بود.

روز سوم: جوجه رفت استخر و برگشت. شب: من سرما خورده بودم.

روز چهارم: جوجه رفت استخر و برگشت. شب: پسرک سرما خورده بود.

روز پنجم: جوجه دیگر استخر نمی رود!

جوجه:ناراحت

من:گریه

پسرک هنگام بازی با پدرش:قهقهه


 
413.به کشسانی یک کش!
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

از صد میلیون تومان شروع می کنم که شاید در طول یک هفته که نه! در طول یک ماه ممکن است به گوش بعضی هایمان بخورد...

صد میلیون تومان...

دویست میلیون تومان...

سیصد میلیون تومان...

چهارصد میلیون تومان...

تا...

نهصد میلیون تومان.

خیلی زیاد است؟ نه؟؟

صد میلیون که رویش بگذاریم تازه می رسیم به یک میلیارد تومان!

یککککک میلیارددددد تومان!!

تا حالا فکر کردی اگر یک میلیارد داشتی با آن چه کار می کردی؟؟

.

حالا ده تا از همان صد میلیونی ها را که بگذاریم رویش می شود 2 میلیارد تومان.

یعنی بیست تا دسته صد میلیون تومانی.

ده تا صد میلیونی دیگر اضافه کن می شود 3 میلیارد تومان.

یعنی سی تا دسته صد میلیون تومانی.

و ...

چهار میلیارد تومان...

پنج میلیارد تومان...

تا...

نود میلیارد تومان...

حالا تصور کن 100 میلیارد تومان چققققققققققققدر پول می شود!!!

دویست میلیارد تومان!

سیصد میلیارد تومان!

تا...

مطمئنم تصور نهصد میلیارد تومان برای تو هم دیوانه کننده است.

تازههههههههههههههههههههه اگر صد میلیارد تومان دیگر روی نهصد میلیارد بگذاری می شود هزار میلیارد تومان!

حالا!

هنوز به هزار و پانصد میلیارد تومان هم نرسیدیم...

و...

دو هزار میلیارد تومان.

دو هزار میلیارد و صد میلیون تومان...

دو هزار میلیارد و دویست میلیون تومان...

تا...

دو هزار میلیارد و نهصد میلیون تومان...

و بالاخره،

با یک بسته صد میلیونی دیگر،

سه  هز ا ر میلیا ر د تومان!!

خیلی زیاد است؟ نه؟

خییییییییییییییییییییییلیییییییییییییی زیاد است! خییییییییلی.

منتهی از بس در این چند روز شنیده ایم "سه هز ا ر میلیا ر د" دیگر برایمان تکراری شده و آن را اینقققققدر تصور نمی کنیم.

بعد طرف می آید خیلی راحت، خیلی بی خیال، خیلی بدددددد، می خواهد که قضیه را کـــــــش ند هیم!!!!!! آتــــو دست دشمن ندهیم!!!

کدام دشمن؟ کجاست این دشمن؟ این طرف مرز یا آنطرف؟ کدام یک از دشمنان دنیا تا به حال همچین پولی را برده اند؟ کدام کشور را می شود همچین دشمنی دانست؟

دقت کن اگر از رادیو و تلوزیون نشنوی و در روزنامه نخوانی چند روز طول می کشد تا قضیه را فراموش کنی؟!

یک روز؟ دو روز؟ یک هفته؟

مطمئنم سر ده روز همه فراموش می کنند.

تازه ده روز دیگر آنقدر قضیه توی ما هو ا ر ه و اینطرف و آنطرف لوس می شود که همه با شنیدنش کانال عوض می کنیم!

بعد تکلیف آن همه پول که اگر روی هم چیده شوند حالا نمی گوییم به اندازه برج میلاد ولی به اندازه چند برابر برج آزادی است، چه می شود؟

.

دلم، قلبم، روحم و فکرررررررررررررررررررم از این دزدی بزرگ می سوووووووووزد. حالا چطور می توانم کش اش ندهم و مطمئن باشم که دزد پیدا خواهد شد! دزد یا دزدها؟

برای یک وام 18 میلیونی مسکن با سود خداد تومان سند خانه و فیش حقوق و ضامن و کوفت و زهر مار لازم است آن وقت برای باز کردن ال سی یک میلیارد تومانی هیچی؟؟

وام مسکن توی سرمان بخورد، وام یک میلیون تومانی دو ضامن رسمی لازم دارد!

.

راستی تا حالا این پول را بین همه هفتاد میلون نفرمان تقسیم کرده ای؟ ماشین حساب موبایلت را بی خیال شو چون این همه صفر را تا به حال به خودش ندیده!!!

حالا حساب هم نکردی، نکردی! قضیه را اینقدر کـــــــش نده!


 
412.من.
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

پسرک به شدت شبیه جوجه است. یکی از عکس های کودکی های جوجه را روی میز عکسهایمان در خانه نارنجی گذاشته ام.

هر کس که می بیند فکر می کند عکس پسرک است!

.

قبل از به دنیا آمدن پسرک خیلی دوست داشتم دختر داشته باشم. می خواستم وقتی پیر شدم جوانی های خودم را در چشمهایش ببینم.

.

این روزها به جوجه غبطه می خورم. می ترسم روزی دلم برای جوانی هایم تنگ شود...


 
411.امیال من...
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

میدانی،

خیلی بد است که آدم بداند به یکی از آرزوهایش تا آخر عمر نمی رسد.

بدتر از آن این است که وقتی به آن آرزو برسی که دیگر برایت آرزو نیست، یک فاجعه است!!


 
410.شب خوش...
ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

بچه که بودم مامان یادم داده بود شبها قبل از خواب بخوانم:

سر نهادم بر زمین امید به رب العالمین      کس نیاد بالاسرم بجز امیر المومنین

.

حالا چند سالی است که هنگام خواب زمزمه می کنم:

سر نهادیم بر زمین امید به رب العالمین      کس نیاد بالاسرمون بجز امیر المومنین

.

.

ریتم اش به هم می خورد اما دلم را آرام می کند...


 
409.فقط لبخند...
ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

به ترتیب و به محض اینکه دوران دبیرستان تمام می شود...

- کنکور قبول شد؟ چرا نشد؟ چی شد نشد؟ کجا زده بود؟ چی زده بود؟

وقتی قبول شد...

- قبول شد؟ چی شد که شد؟ چرا این دانشگاه؟ چرا این رشته؟ چرا این شهر؟

چهار سال بعد...

- فوق نمی خونه؟ چرا نمی خونه؟ بخونه دیگه. حیف نیست؟

دو سال بعد...

سر کار نمیره؟ چرا نمیره؟ پس چرا درس خوند؟ خوب شوهر می کرد!!

شاغل که شد...

شوهر نمی کنه؟ چرا نمی کنه؟ خواستگار نداره؟ می خواد موهاش رنگ دندوناش شه!

شوهر که کرد...

بچه نمی خواد؟ چرا نمی خواد؟ دیر میشه؟ مگه میشه نخواد؟

9 سال بعد...

غلت نمیزنه؟؟ چرا نمیزنه؟؟ تمرین ندادی؟؟ کم تمرین دادی؟؟ عادت نداره؟؟ زیاد تمرین دادی؟؟ خسته شده؟؟

غلت که زد...

نمی شینه؟ واااااااااااااااااااااااا. چرا نمیشینه؟؟ 9 ماهشه؟ با بالش نمیشونیش؟

وقتی نشست...

نشونش!!! هنوز کمرش شله!!! خودش به موقع اش میشینه!!!

و جدیدا...

چرا رو پاهاش نمی ایسته؟؟ کف پاش صاف نیست؟؟ تاتی نمیکنی باهاش؟؟ تمرینش بده!!!

.

و پاسخی که من پیدا کردم که تا آخر عمر راحت باشم: لبخند


 
408.بی خیال بابا!
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

تیکر کنار وبلاگم.

همان که ماه اول بارداری ساختم.

نوشته 231 روز تا پایان راه!!

.

تیکر عزیز! جان مادرت پیاده شو با هم برویم. من زیر همین یکی زاییده ام!!

 


 
Again mechef.407!!
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

برای نهار استیک درست کرده ام با سبزیجات و زنجبیل.

جوجه: "وااااااای خیلی خوب شده عکس نمیندازی واسه وبلاگت!!!!!"

من: "نه دیگه وقت ندارم باید غذای پسری رو گرم کنم"

خودش دوربین را می آورد و ...

"حیف بود عکس نداشته باشه!!!"

من: ماچ بغل


 
406.نهههههههههههههههههههههههه
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

باز آمد بوی گند مدرسه!گریه