ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

432.حجاب!
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

چرا حجاب نه در فروع دین است نه در اصول دین.

آن هم دینی که اجباری نیست!


 
431.مثل آدم!
ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

من: گل زیبا امشب سرمون کدوم طرفیه!!

جوجه: مثل آدم!

.

بلهههههههه دیگه... از آنجایی که شیردهی در شب شیر مادر را زیاد می کند، ما هر شب سرمان را از یک طرف می گذاریم تا شیر بنده در هر دو منبع(!) به صورت یکسان جاری باشد.

و شبهایی که سرمان بالای تخت است به نقل از جوجه مثل آدم می خوابیم!

.

.

.

پ ن: مطمئنا انتظار نداری جلوی بچه بگویم جوجه، پس فردا او هم صدایمان کند خروس! جدیدا به گل زیبا تغییر نام داده ایم.


 
430.خدایااااااااااااااااااا شکررررررررررررررررررر
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

"ح" برگشت. با بیست میلیون تومان هزینه!

اینجا کنار من است.

دارم نفس می کشم...


 
429.این روزها...
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

"ح" همهء کودکی های من است.

همه دویدن ها، خندیدن ها، دوچرخه سواری ها.

همه دعواها، قهرها، جزوه و کتاب پاره کردن ها.

و همه شب بیداریها و جوک گفتن ها!

همان شبهایی که دیگران را برای من و برادر بزرگترم فیلم می کرد و ما از خنده روی زمین ولو می شدیم. همان شبهایی که آخرش با نصیحت های برادر بزرگترم به پایان می رسید و در آخر دو تایی نصیحت های او را هم فیلم می کردیم و می خندیدیم!!!

"ح" برایم همهء خاطرات اتاق مشترکمان است. همهء روزهای خوش زندگی در خانه پدری.

بزرگتر که شدیم...

برایم نماد جسارت نداشته ام شد.

جسارتی که هیچوقت جلوی رویش تایید نکردم اما توی دلم تشویق اش کردم.

جسارتی که من نداشتم، ندارم و نخواهم داشت و بابت اش کلی آرزو روی دلم می ماند و کلی حرف توی دلم!

جسارت جواب دادن، حرف دل را گوش کردن، به تنهایی سفر رفتن، بی حساب و کتاب خرج کردن، کمی بی احتیاط و بی برنامه زندگی کردن!

جسارتی که گاهی حس می کنم بعد از مادر شدنم انگار دارد کمی رشد می کنددددد.

.

و حالا، "ح" بابت نداشتن گواهینامه بین المللی و جسارت رانندگی در مملکت غربت و از همه بدتر تصادف!!!

تاوان پس میدهد.

تاوان جسارت اش را.

و من و برادرم و جوجه دور از چشم دیگران، حتی پدر و مادرم، زیر بار این هزینه سنگین و فکر سنگین ترش داریم له می شویم.

من اما، از له شدنم دردم نمی آید، فکرهای الکی است که دارد آبم می کند. فکر اینکه نکند دیگر نتوانم "ح" را ببینم، نکند دیگر برنگردد، نکند... نکند... نکند...

و این روزها تمام نمی شوند.

و این روزها را دوست ندارم.


 
428.من.
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

موتور نوشتن ام هنوز نسوخته

فقط حوصله ندارم...


 
427.التماس دعا...
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

دیشب داشتم ظرفهای شام را می شستم که صدای مشهدی کریمخانی در خانه نارنجی پیچید...

دانلود

چشمهایم را بستم ، دلم را پر دادم تا گنبد طلایش و اشک بود و اشک بود و اشک بود که می آمد...

 

زائری بارانی ام آقا به دادم میرسی؟

بی پناهم خسته ام تنها، به دادم میرسی؟

گرچه آهو نیستم، اما پُر از دلتنگیم

ضامن چشمان آهوها به دادم میرسی؟

من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام

هشتمین دردانهء زهرا به دادم میرسی ؟

.

.

برادرم "ح" در گرفتاری بزرگی افتاده. برایش و برایم دعا کن که سخت محتاج دعاییم.

 


 
426.تجربه سیسمونی(4)
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

وان پسرک به خاطر همان زایمان زودرس و عواقبش(هنوز یادم نرفتهگریه) جزو وسایلی بود که از خرید جا ماند! برای همین خریدش به سه ماه بعد از تولد پسرک بر می گردد.

قرار بود مارک The first year بگیرم اما چه خوب شد که نگرفتم!

این وان مارک آسیا، ساخت وطن و قیمت اش هم 9000 تومان است و با مارک مذکور حدودا 40000 تومان فاصله دارد که مبلغ قابل توجهی است. اما به جز یک توری که روی وان The first year قرار می گیرد هیچ فرق دیگری ندارند. آن توری را هم می توان با خرید یک ابر 5000 تومانی که اکثر مغازه های خیابان بهار دارند جبران کرد.

توری یا ابر فقط برای یکی دو ماه اول تولد است که بتوان نوزاد را به حالت نیمه خوابیده حمام کرد.

نکته قابل توجه این است که شما در اصل وان را برای خودتان می خرید، اگر نمی خواهید برای حمام کردن بچه آویزان این و آن باشید. در غیر اینصورت حمام کردن بچه روی دست خیلی سریعتر پیش می رود.

وان را برای خودتان می خرید چون می توانید همزمان وقتی بچه داخل وان بازی می کند شما هم حمام کنید! در صورت نداشتن وان یا باید کسی باشد که بچه را بعد از شستن تحویل بگیرد تا شما حمام کنید یا اصلا از خیر حمام کردن خودتان بگذرید و چندشی خیس لباس پوشیدن را به جان بخرید!

لذا برای صرفه جویی در وقت و مهمتر از آن خیس لباس نپوشیدن روال زیر را یک روز در میان در تابستان و دو روز درمیان در زمستان انجام میدهم:

حمام را با بخار گرم می کنم

پسرک را داخل وان می گذارم

خودم حمام می کنم

پسرک را خارج از وان حمام می کنم

آب وان را تعویض و دوباره پسرک را داخل آن میگذارم

حوله ام را می پوشم

و پسرک را خشک کرده و لباسش را داخل حمام می پوشانم.

و...

خسته نباشم دیگه!


 
425.من.
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

شب اش را تا صبح حداقل شش - هفت بار برای شیردهی بیدار شده باشی...

بعد ساعت 6.30 که بلند می شوی می ببینی باران می آیدناراحت...

بعد هر چه می گردی کارت ساعت زنی ات را پیدا نمی کنی...

بعد از ترس ترافیک بارانی(!) و پیدا نکردن جای پارک تصمیم میگیری با تاکسی بروی...

بعد صف تاکسی را به اندازه یک ایستگاه پیاده می روی تا ته اش...

بعد از لب جدول میروی تا از پاشیده شدن آب ماشینها در امان بمانی...

بعد...

تا زانو میروی توی جوی پر از آب!!!!

بعد توی تاکسی در کیفت باز می شود و ظرف غذایت می افتد زیر صندلی راننده!!!!

بعد کنارت یکی از این مردهای بی شعوری است که نمی تواند مثل آدم بنشینند اما چون ظرف غذایت را از زیر صندلی درآورده نمی توانی حرفی بزنی...

بعد توی ترافیک مزخرف گیر می افتی...

بعد تا مقصد مثل گوشت چرخکرده به سیخ می چسبی به دسته درب...

بعد با نیم ساعت تاخیر و شلپ شلپ کنان می رسی به محل کار...

بعد فحش میدهی به باران، به جوی، به ترافیک، به آدمهای مریض، به جای پارک و به خودتتتتتتتتتتتتتتتتتتت!


 
424.من.
ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

پارسال روز اول آذر بساط خیاطی ام را پهن کردم تا جینگولک های سیسمونی پسرک را بدوزم!

امسال روز اول آذر اگر خدا بخواهد می خواهم بساط جینگولک های تولدش را پهن کنم.

شاید برای دیگران این یکسال خیلی زود گذشت.

برای من اما، با یک زایمان زودرس و یک نوزاد کم وزن و شروع مجدد کار و ...

.

روزهای سخت و شیرینی را پشت سر گذاشتم و می خواهم پایان این یک سالگی ناب را با جشنی فراموش نشدنی بتراکانم!!!

 


 
423.خانه آرزوها
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

خانه آرزوهایم را یادت هست؟؟   اینجا

دو ماهی می شود که صدای کوبیدن آجرهایش به صدای آهن و تیشه و موتور جوشکاری تغییر کرده.

یک آپارتمان پنج طبق جای خانه آرزوهای من را گرفت. آپارتمانی که بخش زیادی از نور خانه نارنجی را له کرد و من و جوجه ام را ناراحتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.

دیگر وقتی در آشپزخانه نارنجی آشپزی می کنم نمی توانم آسمان را ببینم. از همه بدتر اینکه وقتی از خواب بیدار می شوم اول باید برق های آشپزخانه را روشن کنم.

از همه بدتر-تر اینکه نمی دانم گلدانهای روی اُپن را کجا ببرم! اگر همینطور بی نور بمانند همه شان را از دست میدهم. بخاطر پسرک نمی توانم آنها را هر جایی بگذارم. حیف از آن همه زحمتی که برایشان کشیدم و می کشم.

.

همیشه با جوجه فکر می کردیم سکوت، خلوتی و نور بی حد خانه نارنجی به طبقه چهارم بودنش می ارزد. حالا اما می ترسیم از روزی که مجبور شویم به فروش آن فکر کنیم...