ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

441.مبــــــــــــارک بــــــــــــــــــــــــاد
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

جوجه زیبای من،

ده ساله شدن زندگی دوست داشتنی مان،

مبارررررررررک


 
440.من.
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

فقط سه هفته دیگر تا تولد پسرک!

من با این همه کار و درگیری ذهنی.

پسرک با همکاری پدرش، تنها با حرکت یک انگشت(!) مجددا یکی از پازلهایم را نقش بر زمین کردند.

هر چه با خودم کلنجار رفتم که فعلا بی خیال درست کردن پازل شوم رد پای قاب روی دیوار مانع ام شد. و مجبور شدم سه شب تمام با گلودرد و فین فین ناشی از سرماخوردگی، بعد از خواباندن پسرک تا نیمه های شب بیدار بمانم تا پازل 1000 تایی را تمام کنم!

کلی هم برایشان روضه خواندم و خط و نشان کشیدم که دیگر به پازلهایم نزدیک نشوند. حداقل تا بعد از نوروز!!! اما میدانم که بی فایده است.

سرماخوردگی خودم و پسرک، کارهای زیاد شرکت و آلودگی مزخرف هوا، همه دست به دست هم داده اند تا دیگر هیچ انرژی برایم نماند.

خسته ام و این روزها بیشتر از همیشه از زمستان بیزاررررر شده ام.

.

.

.

هنوز هم به شیشه کردن پازلها فکر نمی کنم. نه! هرگزززز.

از طرف یک سرماخورده پرو!


 
439.یک گرسنه!!
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

خامه شکلات را بمالی روی کیک شکلاتی و با شیرکاکائوی پـــا ژ ن بخوری!!

.

.

نخوردم که. دارم فکرش را می کنم...


 
438.مهسان!
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

قبل تر ها که هنوز مجرد بودم همیشه دوست داشتم یک پسر داشته باشم و یک دختر.

می خواستم اسم دخترم را مهسان بگذارم.

یعنی به سان ماه.

آن موقع فکر نمی کردم که بچه شبیه پدر و مادرش می شود! شاید هم کمی آنطرف تر شبیه دایی و عمو و عمه. از جوجه که فاکتور بگیرم ماه را به زور می توان در چهره بقیه پیدا کرد!! (طبق شنیده های اطراف که شوهرت سره!!)

.

چند سال بعد تبلیغ تی مهسان در تلوزیون شروع شد. کلی حرص خوردم که اسم بچه ام دیگر داغون شد.

باردار که شدم، هر وقت موضوع اسم بچه مان پیش می آمد و من نام مهسان را به عنوان اسم دختر مطرح می کردم همه با هم سرم داد می زدند: "یعنی می خوای اسم تیییییییییییی بزاری رو بچت!!!"

اسم پسر را هم که ماهان دوست داشتم و این بار می گفتند: "خوب بذار ایران ایر که بهتره!"

خلاصه که قسمت نشد اسم بچه ام را از لابه لای خاطرات نوجوانی ام انتخاب کنم.

حالا چند سالی است که در خانه مان هر روز با تی مهسان کار می کنم و باور کن در طول عمر کُزتی ام هیچ وسیله ای ندیدم که به خوبی آن موهای روی سرامیک را جمع کند و با کمی آب هم به راحتی جدا شود!

و خوشحالم که دختری ندارم تا اسمش روی تی مان هم باشد!

احتمالا با توجه با تحریـــم های پی در پی، چند سال دیگر هواپیماهای ماهان آنقدر خراب و وصله پینه دار می شوند که نام ماهان هم از چشم خواهد افتاد...


 
437.یا حسین...
ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

من همان ام که بیست سال پیش فرشته کوچک خانه پدری را برایت سقا می کردم. همان فرشته ای که چند روز پیش دوباره به من برگرداندی و حالا دیگر برای خودش مردی شده...

من همان ام که یک سال قبل، چند روز پیش از اربعین ات، روی تخت زایمان صدای "یا حسین" تو گلویش پیچید و دست یاری به سویت دراز کرده بود...

و حالا، این منم که فرشته کوچک خانه نارنجی را برایت سقا کرده. باشد که به پاکی تو بزرگ شود و به آزادگی تو بماند...

 


 
436.امان از سرما!
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

پسرک عادت دارد روزی یکساعت با پدرش به گردش برود.

تا همین چند روز پیش که هوا هنوز سرد نشده بود، جوجه روزهای فرد که دیرتر به سر کار میرود قبل از تحویل پسرک به مامان، آغوشی را به کمر می بست و پسرک را توی پارک نزدیک خانه می چرخاند. کلی هم دوست پیر و پاتال پیدا کرده بودند و هر روز از هر کدامشان یک خاطره تعریف می کرد!

روزهای زوج که مراسم تحویل با من است، یا عصرها خانوادگی بیرون می رفتیم و یا پدر و پسر با هم می رفتند و من از فرصت استفاده کرده و کارهای خانه و غذا را انجام میدادم.

حالا، با سرد شدن هوا گردش هم تعطیل شده. خانه این و آن رفتن هم برای پسرک گردش محسوب نمی شود!! چاره ای نیست جز پیاده روی در خانه نارنجی!

چند وقتی است که جوجه راهکار بهتری پیدا کرده. شبها که پسرک بی قرار می شود لپ تاپ را روشن می کند و برای پسرک موسیقی میگذارد. او هم با هیجان هر چه تمام روی میز می کوبد و گاهی کلیدهای صفحه کید را با آخرین قدرتی که دارد از جا در می آورد!

در حال حاضر که i مان را با چسب شیشه ای چسبانده ایم و shift مان هم کج و کوله شده! به احتساب من تا آخر زمستان فقط می توانیم رانندگی ماوس کنیم. برای نوروز هم احتمالا باید لپتاپ را عوض کنیم!


 
435.با بچه!
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

بچه دار که شوی، وقتی بچه ات گریه نکند، آرام باشد، خوشحال باشد و بخندد، لذت هایی از توی سُمب و سوراخ های زندگی پیدا می کنی که قبل از بچه داشتن ات اگر کسی می گفت این هم لذت است به حرفش می خندیدی!

مثل خوردن یک بستنی.

مثل بافتن چند رج بافتنی.

حتی مثل رانندگی از خانه پدری تا خانه خودت.

 


 
434.تا تولد...
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

استارت کارهای تولد پسرک را زده ام.

هنوز تا تمام شدن تزییناتش راه درازی دارم. راستش کمی پشیمان شده ام. انجام دادن این همه کار با خستگی کار بیرون و یک بچه کوچک واقعا سخت است.

مخصوصا که از وقتی به خانه بر می گردم تا زمان خوابیدن پسرک که معمولا 9 شب است دائم به او رسیدگی می کنم تا نبودم در طول روز را جبران کنم.

جالب ترین بخش اش درست کردن دسرهای جدید با قالبهای جدیدم است. و اینکه فهمیدم هیچ ظرف مناسبی برای دسرها ندارم!ناراحت

این یکی را هم با عشق تقدیم به جوجه عزیزم کردم...


 
433.Mechef!
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

یه مزه جدید می خوای؟؟!!

فلفل دلمه ای را روی گاز کباب کن، پوستش را زیر آب بکن (مثل کباب کردن بادمجان)، بعد خورد کن و بریز داخل هر غذایی که تا حالا خام اش را می ریختی! مثل ماکارانی.

محشرههههههههههه