ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

490.یک تجربه!
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

فکر می کنم از پایان هشت ماهگی پسرک بود که گرفتارش شدیم!

دقیقا از همان موقع که غذا خوردنش بیشتر از شیر خوردنش شد. در واقع تا پایان شش ماهگی که هیچ چیز (حتی یک قطره آب) بجز شیر مادر نمی خورد، مشکلی نداشتیم.

هر چه میدانستم و دیگران گفتند و دکترش گفت و گوگل پیشنهاد داد امتحان کردم اما بی فایده بود.

از این درد مزخرف راحت نمی شدیم.

یـــــبــــــــوســـــــــــــت!

گاهی تا 5 روز دفع نداشت. و بعد از آن. او گریه می کرد. من گریه می کردم. جوجه بالای سرمان حرص می خورد و تا چند روز در خودش بود.

عدم دفع در کودکان و نوزادان تا 10 روز هم طبیعی است. اما به شرط اینکه هنگام دفع درد نداشته باشند. نه اینکه جیغ بزنند و گریه کنند و دل مادر و پدر را تکه تکه کنند.

آلو، انجیر، خیس کرده ، داخل سوپ، شربت انجیر، کاهو با روغن زیتون، کره، انواع کدو، خیار، لوبیا سبز، بروکلی، ترنجبین، روغن بادام، جو، پوره سبزیجات، گوجه فرنگی، خاک شیر جوشیده، آب پرتغال، خود پرتغال، کیوی، هندوانه و کلی چیزهای دیگر که یادم نمی آید.

همه را با هم، چند تا باهم، جدا از هم!

این آخری ها پارافین، لاکتوز، شیاف گیلیسیرین.

هر چیزی که آدم بزرگ را رویم به دیوار به بیرون روی می اندازد!

همه را امتحان کردیم.

بی فایده بود.

سه ماه تمام غذایش سبزیجات بود. در این سه ماه یک گرم وزن اضافه نکرد. آن هم برای منی که وزن نگرفتن پسرم یک کابوس است. غصه می خوردم اما ادامه میدادم.

بی فایده بود.

خودم معتقد بودم مشکل اش ناشی از دندان درآوردن است. پسرک تا یکسالگی دندان نداشت اما در فاصله دو ماه 4 دندانه شد!!! اما دکترش می گفت از تغذیه اش است!!! می گفت اگر غذایش فیبر داشته باشد یبوست نمیگیرد.

حتی دیگران هم می گفتند!!!!! خیلی ها!

انگار برای یک مادر که هنوز در 15 ماهگی برای بچه اش جدا غذا می پزد، پختن سوپ سبزیجات کار سختی بود!

هیچکس باور نمیکرد که فیبر راه حل درمان پسرم نیست.

و من مقصر بودم.

و دل من بود که با حرف دیگران می سوخت...

.

گاهی برای دو سه روز خوب می شد. آن روزها روزهای شادی من و جوجه بود! و بعد از دو سه روز با نمایان شدن یک دندان یا نشدن اش دوباره روز از نو روزی از نو.

تا اینکه،

سه هفته پیش جوجه دوباره دست به دامن گوگل شد. اینبار ویکی پدیا خوردن آب ولرم و ناشتا در اول صبح را پیشنهاد داده بود.  (اینجا کلیک کنید)

قبلا هم به پیشنهاد مامان این روش را امتحان کرده بودم اما نه به طور مکرر.

و حالا سه هفته است هر صبح پسرک که بیدار می شود نصف لیوان آب ولرم را به هر ترفندی که هست (با قطره چکان، با لیوان ، به زور!) می خورد.

و آبی است به روی آتش یبوست اش.

.

راستش با اینکه سه هفته است از حل این معضل بزرگ خلاص شده ایم اما میترسم نکند باز هم این کابوس تکرار شود.

گفتم اینجا بنویسم شاید به درد کسی خورد.

شاید دل کمتر مادری شکست!

.

برای سلامتی نی نی های دنیا دعا کنیم...


 
489.شکلات خوراش...
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

دبل چاکلت:

خودش شکلاتی،

داخل اش رگه های شکلات،

رویش روکش شکلات.

بستنی چوبی، محصول جدید کاله است!

.

.

بخور،

حالشو ببر،

برام دعا کن!!


 
488.با شریعتی (1)...
ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

.

.

تصمیم گرفته ام همه شریعت نامه های دوست داشتنی ام را اینجا ثبت کنم.


 
487.خواب مزخرف!
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

خواب دیدم رفته ام دکتر، می خواست جای بخیه های زایمانم را دوباره بدوزد!! فرار کردم...

بیدار شدم. دوباره خوابیدم.

خواب دیدم مامان با من دعوا می کند چرا برگه جریمه اش را پرداخت نکرده ام. (برگ جریمه برای جوجه بود، دیروز داده بود تا پرداخت کنم اما فراموش کرده بودم)

بیدار شدم. دوباره خوابیدم.

خواب دیدم رفته ام برای پسرک کلاه بخرم، سقف مغازه با سه تا گربه رویش آتش گرفت!!

بیدار شدم. دوباره خوابیدم.

خواب دیدم از دانشگاه بیرون آمدم اما هرچه می گردم شوسیانگ را پیدا نمی کنم. دکمه ردیاب دزدگیر را میزنم. صدایش می آمد اما خودش نبود.

بیدار شدم. صدقه دادم. دیگر نخوابیدم...


 
486.مادرانه...
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

دیروز برای اولین بار به طور کاملا ارادی صدایم زد: ماما

می دانستم اینبار تکرار دائم کلماتی نیست که میداند.

.

.

قلبم هزار تکه شد...


 
485.نپر.
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

خدایا،

سوسک اگر بال نمیداشت چه اتفاقی می افتاد؟؟

نه، خدایی!


 
484.گل میمون...
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

من : من فکر می کنم بدون بچمون می تونم زندگی کنم ولی بدون تو میمیرم. مادر آشغالیم نه؟؟؟

جوجه: نه، تو گُلی!

من: چه گل کثیفی...


 
483.زن... بودن یا نبودن!
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

داشت نظرش را راجع به زنها می گفت.

نظر من را پرسید.

خندیدم.

دوست نداشتم بگویم:

زنها از نظر من همگی بدبخت اند. فقط درجه بدبختی شان با هم فرق می کند. یکی کمتر یکی بیشتر یکی خیلی بیشتر یکی خیلی کمتر.

یک زن هر چقدر هم که خوشبخت باشد گاهی توی سمب و سوراخ های زندگی اش احساس بدبختی بدی می کند.

دلیلش ناعدالتی است. دلیلش درد است...

دارم کفر می گویم؟

از همان اول، همان موقعی که هنوز دست راست و چپت را از هم تشخیص ندادی. از همان موقع باید درد بکشی. هر چند روز یکبار. در عوض خونت پاک می شود! خوش به حال مردها که خونشان خود به خود پاک می شود و یا شاید هم با آب انار!

درد میکشی در بهترین روز رندگی ات. روز عروسی! و مردها!!!؟؟؟

درد میکشی برای شاغل بودن. کار کردن. چرا؟ چون وظیفه ات چیز دیگری تعریف شده. حالا اگر خودت دوست داری چیز دیگری باشی باید دردش را هم تحمل کنی! حتی اگر همه حقوق ات را خالصانه به اشتراک بگذاری.

درد میکشی برای مادر شدن. برای گرفتن تکه ای از زمین بهشت. و چه خوب است بی درد پدر شدن!

مادر که شوی تازه تاول هایی میزنی که روی درد را کم می کند! چرا؟ چون همیشه تو مقصری. چون مـــــــــــــــــــــــــــــــادری...

بچه ات که تمیز باشد، ساکت باشد، سیر باشد، آرام باشد، سالم باشد... زَنیت در کار نیست. اما از آن روزی که غذا نخورد، گریه کند، نخوابد، حتی پوشکش را کثیف نکند!!!

کاش می شد تو حمل کنی، تو بزایی، تو بشوری و غذا بدهی. بجایش مردها فقط شیر بدهند!

اصلا شیر ندهند فقط کمی مزه درد حرفهای مردم راجع به کم شیر دادن، کم شیر داشتن، شیر بی کیفیت، شیر خیلی چرب(!)، دل درد شیری و هزار چرت و پرت دیگر را بچشند.

.

حالا، اگر زن باشی، شاغل باشی، همسر باشی، مادر باشی و کمی خودت باشی، گاهی تا مغز استخوانت از درد تیر میکشد.

به همه این لحظه های درد کشیدن چند متر پارچه را هم اضافه کن! حجاب.

تو را به خدا فقط نیا بگو خوب از اینجا برو.

نیا برای من آیه معرفی کن که من همه آنهایی که تو خوانده ای را چندین بار خوانده ام.

چه داخل باشی، چه خارج باشی، چه داخلی باشی اما خانه ات داخل خارج باشد، اسلام همین هست که هست. قانونش عوض نمیشود.

من از حمل چند تکه پارچه نه خسته ام نه ناراضی. من عدالتی میان وزن پارچه زنان و مردان نمیبینم. همین.

حالا اوج ماجرا:

خونت در حال تصفیه شدن است، روزهای پرکاری شرکت است، بچه ات دستشویی نمیکند، میهمان شام داری، همسرت خسته است و یک کوچولوی دوست داشتنی بند انگشتی مدام پارچه دور گلویت را میکشد و شیر می خورد.

اما حق نداری خفه شوی.

چون تو یک زنی.

فقط می توانی چشمهایت را ببندی و تصور کنی:

روزی، روی زمین بهشت، کنار جویی، زیر درخت شکلاتی، دراز کشیدی، انگشتت را داخل جوی شکلات میزنی و لیس میزنی و آسمان آبی ای را نگاه می کنی که ستاره هایش اسمارتیزند و خورشیدش کیک شکلاتی!!!


 
482.هنر هفتم
ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

من فکر می کردم اگر روزی سینما نروم حتما میمیرم.

امروز دقیقا یکسال و نیم است که سینما نرفته ام.

هنوز اما زنده ام!


 
481.مرا ببوس...
ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

بـبوسیـد اش... حتما قبـل از خواب ببـوسیـدش!

حتی اگر با هم دعـوای  بـدی کرده باشیـد .. حتی اگر به شما گفته باشد که از این زنـدگی ِ کوفتـی خسته شـده...

حتی اگر برچسـب ِ ” بد اخـلاق ” به شما چسبـانده باشد..

ببوسیـدش .. حتی اگر به شما گیر ِ بیخـود داده باشد .. گفته باشد از لباسـی که شما عاشقش هستید متنفـر است ..

حتی اگر نفهمیـده باشد شما موهـایتان را مِش کرده اید.. 

ببـوسیـد اش .. حتی اگر بـوی ِ عرق و خستگی میـدهد .. حتی اگر یـادش میـرود جواب سلام ِ شما را بـدهد ..

حتی اگر خیلی وقت است برایتـان گُـل نخـریده ..

ببوسیـد اش .. وقتی زیرپیـراهنی سفیـد ِ حلقه ای پوشیـده و بـازوهای ِ سفیـدش را با آن پیـچ ِ ماهیچه ای ِ مردانه بیـرون انداخته ..

وقتی صورتش ته ریش ِ جذابی دارد .. وقتی صدایش خسته و خمار ِ خواب آلود است !

بـبوسیـد اش .. حتی اگر شما را رنجـانده و غـرور اش نمیگذارد دلجـویی کند .. حتی اگر گرسنه است و با شما مثل ِ آشپـز ِ دربـارش برخـورد می کند ..

حتی اگر یادش میـرود از شما تشـکر کند ..

وقتی شمـا را وسـط ِ آرایش کردن می بوسد .. وقتی با شما کُشتـی می گیـرد و مثل ِ پـَر از روی زمین بلنـدتان می کند .. 

وقتی توی دلتنگی هایتان داوطلبانه بیـرون می برد و شما را تو شهـر می گرداند .. 

بـبوسیـدش .. حتماً قبـل ِ خـواب ببـوسیـدش!
شایـد فـردایی نباشـد …
شایـد شما فـردا نباشیـد …
شایـد او فـردا نباشـد..

.

.

.

گر تو نباشی، من نیستم.

.

.

.

پ ن : این متن برای من ایمیل شده بود. از وبلاگی کپی نشده پس ممکن است در وبلاگهای دیگری هم آن را بخوانید!


 
480.بزن کف قشنگرووووووووو
ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

جدایی نادر از سیمین...

اصغر فرهادی...

گلدن گلوب...

.

ممنونم.

برای تشکر از مردمی که آنها را صلح دوست معرفی کردی.

با اینکه نگاه تماشاچیان حرف ات را تایید نمی کرد.

میدانی، اگر هم بودیم حالا دیگر نیستیم!

می گویند یک دیوانه که سنگ توی چاه بیندازد...!!!!

میدانی، دل خیلی ها را شاد کردی.

راستی من و پسرک هم برایت دست زدیم!


 
479.انسان... مادر!
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

خداوندا،
تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد انکس که انسان است و از احساس سرشار است.

.
.

خداوندا،
تو میدانی که مادر بودن و شاغل شدن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد انکس که مادر است و از بچه به دور است.
   


 
478.به تو که از منی...
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

باز بهار،

باز باران،

باز دل ِ گیر من،

که گیر ِ دل توست،

گیر ِ چشمهایت،

گیر  لبت،

گیر لبخندت،

گیر لحن صدایت،

که نکند دوباره در خودت روی،

با من،

که هر بار می گویی،

تو منی،

و چون منی،

با تو در خودم فرو می روم...


 
477.من.
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

تو دل یه مزرعه،

یه کلاغ رو سیاه،

هوایی شده بره،

پابوس امام رضا.

.

.

.

هـــــــــــــــــــــــــای ضامن آهو! من دلم می خواد مشهدی بشم.


 
476.هیییییییییییییییی...
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

خدایا،

چه می شود که بعضی ها را اینطور سر صبر می سازی و نقاشی می کنی!

.

.

.

کاش من را هم در سفر به یک جای خوش آب و هوا، در اوقات فراغت ات  می ساختی!!


 
475.شِت!
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

روزهای اول کاری در سال جدید مثل موریانه بدن آدم را تا ته می خورنددددددددد...

.

.

.

می خواهم فقط یک هفته برگردم به عقب!


 
474.من.
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

عمری است بستنی می خورم اما هیچگاه نتوانستم یک گاز گنده از سر بستنی بگیرم و هر بار این ریسک بزرگ را به دفعه بعد موکول می کنم!

می ترسم نکند طعم شکلات و بستنی را با هم دوست نداشته باشم  حتی به اندازه یک گاز!!