ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

588.من.
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

من فکر می کردم و فکر می کنم هر چه از تعداد سالهای زندگی مشترک می گذرد آدم دلش به عشق اش و زندگی اش بیشتر گره می خورد.

دل اش بیشتر هوای با هم بودن می کند و قلب اش برای آجر آجر خانه اش تند تر می زند.

برای همین است که از خیلی قبل تر ها می گویند:‌ هیـــــــــــــــــــــــچ کجا خانه خود آدم نمی شود.حتی اگر فقط یک ماه از همخانه شدن گذشته باشد.

اما خوب نظرها فرق می کنند.........


 
587.سونامی از شیر گرفتن- برگ چهارم....
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

فعلا وقت فکر کردنش را هم ندارم.

همچنان شیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر میدهیم...


 
586.خاله زنک!
ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

ماما بلدی؟؟

ماما نماز خوندی؟؟

ماما غذات سُخت؟؟

ماما ظرفهارو شُشتی؟؟

ماما بانتو(پالتو) پوشیدی؟؟

ماما آمدی؟؟

ماما در پاکینگو(پارکینگ) بستی؟؟

.

.

.

خدا رحم کرد دختر نشدی مـــــــــــــــــــــــــــادر...


 
585.من.
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

هیـــــــــــــــــــــــــــــــچ وقت فکر نمی کردم از گوشه و کنار خانه نخود و لوبیا جمع کنم، نیشم هم تا فرق سرم باز باشد!!!


 
584.من.
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

سرما خورده ام. باز سرما خورده ام.

هنوز یک هفته از دوره نقاهت قبلی ام نگذشته. چرا اینقدر سرما میخورم؟؟

یادم می آید دو سال پیش آرزو داشتم یک روز سرما بخورم تا بتوانم از مرخصی استعلاجی ام استفاده کنم، کنار شومینه جلوی تلوزیون ولو بشوم و زیر پتو سوپ بخورم!

با این همه کار این سرما خوردگی نوبر است.

.

.

.

پ ن1:راستی پسرک امروز 2 ساله شد. لی لی لی لی اش بماند برای 2 هفته دیگر!!

.

.

به "ن": یادته می گفتم دوست دارم همه مناسبت های زندگیم یکشنبه ها باشه! بیا اینم یکیش. از طرف سامانتا!!


 
583.سونامی از شیر گرفتن- برگ سوم....
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

صبر زرد خریده ام...گریه


 
582.رئیس...
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

رئیس صدایش می کردم.

ریاست برازنده اش بود. لیسانس و فوق لیسانس اش را از بهترین دانشگاه کشور با معدل بالا گرفته بود. هوش فوق العاده ای داشت و در رشته های مختلف تخصصی کار میکرد.

شهریور 86، آخرین بار بود که همدیگر را دیدیم. بعد از حدود سه سال رئیس و کارمند بودن.

بهترین دوران کاری ام در این سالها که با عشق، علاقه و پشتکار خیلی زیاد کار می کردم. می دانستم کسی هست که قدر کارم را بداند و برای ظرافتی که در تخصص ام به کار می برم ارزش قائل باشد.

از صبح که به شرکت می رفتم فقط برای نماز از روی صندلی ام بلند میشدم. گاهی حس می کردم پشتم صاف شده از بس که نشستم!!

کد می نوشتم و کد می نوشتم و دمو میکردم و برنامه تحویل میدادم. پشت سر هم.

در عرض یک سال و نیم مسئول بخش نرم افزار شدم و هر چه برنامه توی شرکت بالا می آمد از دسترنج من بود.

... تا اردیبشهت 86.

بعد از آن انتخـا بـــا ت کوفتی که همه چیز و همه جا را داغون کرد.

جمله اش هنوز توی ذهن ام است: "اگه سینه خیز هم شده از اینجا می رم."

مدیر شرکت عوض شد. واحدمان منحل شد. رئیس رفت. من استعفا دادم.

همه چیز بهم ریخت...

.

شهریور 86، آخرین بار بود که همدیگر را دیدیم. توی آن میهمانی به اصطلاح گود بای پارتی!

هیچ چیز میهمانی با ذهنیت من جور در نمی آمد. فکر می کردم شبیه یک جلسه کاری است اما یک پارتی واقعی بود!

توی میهمانی روی صندلی که نشستم یک لحظه فکر کردم "اصلا برای چی آمدم؟؟!!"

فضا آنقدر سنگین بود که یادآوری اش هم اذیتم می کند.

با کت و شلوار و شال و یک سبد گل رفته بودم. کاملا رسمی. بقیه خانمها آمده بودند عروسی!

رئیس هنگام ورود با همه دست میداد. به من که رسید خم شد. هوش زیادش را آنجا هم نشان داد!

چرا این همه مدت به تفاوت فاحش عقایدمان پی نبرده بودم؟؟!!

میوه و شیرینی و آبمیوه روی یک میز در وسط سالن بود. پذیرایی مدل فرنگی!

رئیس جلوی پای من میز گذاشت و روی صندلی کنارم نشست. میهمان نوازی ایرانی!

فقط 15 دقیقه نشستم. به بهانه جای پارک ماشین و چیزی که هم من میدانستم و هم رئیس میهمانی را ترک کردم.

موقع خداحافظی او تا کمر خم شد و من هنوز رئیس صدایش می کردم...

.

یکماه بعد از رفتن او، من در شرکت جدید مشغول به کار شدم. با همان عقاید، با همان شور و حال و با همان تخصص.

خیلی سعی کردم روند قبلی را ادامه بدهم و خودم را بالا بکشم. با اینکه محل کار جدید معتبر تر و بزرگ تر و تخصصی تر بود ولی همان هفته های اول مشخص شد هیچ چیز شبیه محل کار قبلی نیست. مخصوصا رئیس.

.

سال میلادی 2009 بود. عکسهای میهمانی شان را توی ف ب دیدم و سال نو را با ایمیل تبریک گفتم.

جواب داد:

"have still a few months to the new year!"

جواب دادم:

"I thought it's common between Iranian who lives there because most of them celebrate and going party at this time!!!!!!"

جواب داد:

"it is common to congratulate new year to people who are crazy enough to live here! "

ظاهرا گرفتار home sick شده بود!

.

چند بار دیگر بعد از آن فقط در حد همین تبریکهای نوروز و تولد، ایمیل زدیم تا دو سال پیش که بالاخره کار پیدا کرد و از مود افسردگی بیرون آمد و احتمالا وقتی هم برای جواب دادن به ایمیل هایش ندارد. چون آخرین ایمیلی که برای تبریک تولدش دادم بی پاسخ ماند.

.

حالا امروز یک/یک/2013 مانده ام بعد از این همه مدت ایمیل بزنم یا نه؟!

سال نو می تواند بهانه ای باشد برای یادی از رئیس. یادی از بهترین کسی که هنوز بعد از 6 سال هیچوقت هیچوقت هیچوقت نتوانستم حتی لقب اش را روی مدیرم بگذارم.

یادی از بهترین رئیس دنیا.


 
581.سونامی از شیر گرفتن- برگ دوم....
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

دیشب رکورد زد.

تا صبح حداقل 20 بار برای شیر خوردن بیدار شد.

صبح عین کتک خورده ها بودم.


 
580.سونامی از شیر گرفتن- برگ اول...
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

شاید اگر همزمان شیر خشک هم میدادم اینقدر از شیردهی خاطره بد برای خودم جمع نمی کردم!

.

شیردهی، این روند کسالت بار و خسته کننده و زجر آور دیگر دارد آخرین روزهایش را سپری میکند. روزهایی که قدرت مکش بیشتر و زمانش طولانی تر و من بی جان تر شده ام.

از خیلی وقت پیش پزشک پسرک پیشنهاد از شیر گرفتنش را داده بود. اما نه من آماده بودم نه پسرک و از همه مهمتر نه پدرش!

هنوز هم نه من آماده ام، نه پسرک و نه باز هم پدرش!

تا فردای تولد برای آماده شدنمان وقت گذاشته ام و سعی می کنم کمتر به روزهای پر استرس آینده فکر کنم.

.

اما، به عقب اگر بر میگشتم حتما همزمان با شیر مادر شیر خشک هم میدادم. نظرم در مورد پستانک هنوز هم همان است که بود: منشاء هر گونه اسهال!

ولی شیر خشک...

بدانید مادران آینده اگر فرزندتان را فقط و فقط با شیر مادر تغذیه کنید، اگر جزو افتخاراتتان باشد که بچه تان شیشه را نمی شناسد و یک قطره شیر خشک نخورده، اگر دو سال تمام خواب شبانه را بر خود حرام کنید، اگر دقیقه ها و ساعت ها نقش پستانک را بازی کنید، اگر بچه به بغل و در حال شیر دادن غذا درست کنید، غذا بخورید، تلوزیون ببینید، میوه پوست بکنید و یا حتی رانندگی کنید(!). 

هیچکس، هیچ کجا و در هیچ زمانی قدر زحماتتان را نمیداند. به جایش هر کس در هر کجا و هر لحظه از شما می پرسد: "چرا اینقدر این بچه ریزه؟" حتی پزشک اش!!!!!

و شیر خشک...

این اسطوره دوست داشتنی برای داشتن فرزندی پروار، خوشگل و از همه مهمتر روی نمودار رشد!!

این محصول مادر نمونه ساز مدال طلا گردن آویز.

با شیر خشک توی میهمانی و کوچه و خیابان سر بلند هستید، درب نصیحت ها و رسپی های پر کالری و مزخرف بر رویتان بسته است، لباسهای کودکتان روز به روز کوچکتر می شوند و لازم نیست دائم سایز روی سایز بیاندازید تا ببینید چقدر از سایز نرمال عقبید!!!

با شیر خشک خوشحالـــــــــــــــــــــــــــــــــــید...

.

این ها حرف های یک مادر عقده ای از دیدن کودکان روی نمودار(!) نیست. حرف های آدمی هم نیست که انتظار تشکر دارد. اصلا مادری کردن نه تشکر می طلبد نه انتظار. اینها فقط حرف دل است یا بهتر بگویم حرف دل بوده.

دیگر خیلی خیلی وقت است که این حرف ها را از یک گوش می گیرم از گوش دیگر توی سطل آشغال میریزم. خیلی خیلی وقت است که لباسهای پسرک را جدا از خودش وزن نمی کنم و خیلی خیلی وقت است که با صدای بلند سن اش را می گویم و به سیل انبوهی از نصیحت ها فقط لبخند می زنم.

فقط شنیدن نصیحت از دهان کسی که دماغ بچه اش 24 ساعته آویزان است خیلی زوووووووووووووووووووووووووووور دارد!

دیگر برای کسی شرح نمیدهم که جگر گوشه ام زودتر به دنیا آمده و خاطرات زایمان زودرس را با خودم مرور نمیکنم و البته در اغلب موارد هم پاسخ میدهم:

"به مامانش رفته ظریفه!مژه"

فقط اینجا نوشتم تا شاید از استرس مادران آینده کم کنم. گوشم هم از "خودت بخور شیرت خوب بشه"، "کی گفت شیر خشک ندی"و نصیحـــــــــــــــــــــــت پر است!

اصلا لعنت به این نمودار رشد.


 
579.
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

خدایا،

امسال به چه چیز ما رحم کرده ای که تا هوا دودی و سرطانی می شود شیر فلکه آسمانت را باز میکنی؟؟


 
578.دکمه ها برای که به صدا در می آیند!!!!...
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

دکمه مانتو ام کنده شد. گذاشتم اش توی جیبم.

چه کسی باور می کند من یک هفته است با مانتویی که یک دکمه ندارد می آیم سرکار!

امروز دکمه شلوارم هم کنده شد. آن را هم گذاشتم توی جیبم.

نمی دانم شاید مدت زیادی طول بکشد تا با شلوار بی دکمه بیایم سر کار.

هیچ ربطی هم به چاقی و این حرفها ندارد. تازه کم هم کرده ام. رسیده ام به 54 کیلو.

فکر می کنم نخهای لباسهایم پوسیده شده اند.

.

.

دکمه پالتو پسرک جمعه شب که به خانه مادر بزرگش می رفتیم کنده شد.

به میهمانی که رسیدم اول دکمه پالتو اش را دوختم. حتی توی کیف اش(همان Okiedog معروف) پک نخ و سوزن دارم!!!!

.

پ ن: هنوز هم سر حرفم هستم. گاهی پیش می آید که با دو زانو روی کیف بیچاره می افتم و زیپ اش را به زور می بندم. اما آخ نگفته. هر بار که از توی ماشین لباسشویی بیرونش می آورم عین روز اول می ماند.


 
577.گل من.
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

یک زمانی آرزو داشتم برسد به 10 کیلو. (حدودا شش ماه قبل!!!!!!)

حالا که رسیده، خدا خدا می کنم بشود 12 کیلو!

یعنی می رسد روزی که از ترازو خاطره خوش داشته باشم؟؟...

.

.

راستی:

چند تا دندون داری؟

- دو تا!!

بشمار ببینم.

- یه، دو، سه، بنج، شیش، هف، نو، ده، ایزده، دووووووو!!!

.

.

شمارش ات تو حلقممممممممممممممممم.


 
576.سه دو یک، حرکت...
ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

استارت کارهای تولد پسرک را امروز زدم!

باشد تا مقبول افتد و مبارک باشد انشا الله...

.

.

.

امسال به حرمت ماه صفر تولد را با 10 روز تاخیر برگزار می کنیم.


 
575.یلــــــــــــــــــــــــــدا...
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

باسلوق زعفرانی، شیرینی انگشتی، پاناکوتای انار، کیک وانیلی و بستنی شیر عسلی.

با یک برنامه قبلی از یکشنبه شروع به درست کردنشان کردم تا یازدهمین یلدای با هم بودنمان را جشن بگیریم.

.

من با یک کیسه دارو بالای سرم و پسرک با یک کیسه دیگر در کنارم.

از آن سرماخوردگی هایی که با هر بار نفس کشیدن جانم می رود تا بمیرد!

.

جوجه تازه از ماموریت برگشته. یکبار با لیوان آب پرتغال توی اتاق می آید یکبار با آبجوش و عسل.

اما، مگر می شود یلــــــــــــــــــــــدا را بی خیال شد!

.

.

شیرینی شروع با تو بودن

و

بر من مباد

بی تو ماندن، بی تو بودن، بی تو خفتن، بی تو رفتن

.

.

 

پ ن: بیس کیک، کیک وانیلی شف طیبه است که علاوه بر بافت و مزه عالی پخت سریعی هم دارد. کرم روی کیک گَنَش است که در رسپی کیک کیت کت  کاملا توضیح داده شده.

در کل هزینه پخت این کیک تقریبا 7000 تومان شد که علاوه بر لذت درست کردنش به اقتصاد مزخرف این روزهای خانواده هم کمک می کند.