ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

608.من.
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

نگران رفتن ها نباشید،

زمین گرد است...


 
607.و باز هم شف طیبه...
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

عرایس...


 
606.تولد یک گل...
ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

با هر چه عشق نام تو را می توان نوشت

با هر چه رود راه تو را می توان سرود

بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را

با دستهای روشن تو می توان گشود

.

جوجه زیبای من

تولدت مبارک

.

بیس کیک:‌کیک ساده شف. با رویه گنش . با تزیین پودر قند که به علت 6 ماهه بودن اینجانب قبل از خشک شدن گنش پاشیده شد و مرطوب گشته به فنا رفت!!


 
605.و باز هم شف طـیـبه...
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

20 بهمن 89 قرار بود روزی باشد که پسرک با یک برنامه ریزی دقیق به دنیا بیاید.

که خوب 17 دی 89 روزی شد که کاملا بدون برنامه ریزی بدنیا آمد.

من هنوز یادم نرفته....

.

به مناسبت تاریخ واقعی به دنیا آمدنش کیک پختم تا شادی 25 ماهگی اش را جایگزین خاطرات زایمان زودرس کنم.

.

بیس کیک، کیک شکلاتی (اینجا) و رویه آن خامه فرم گرفته فرم از دست داده و کناره آن شوکو رول خورد شده است.


 
604.سونامی از شیر گرفتن- برگ دهم....
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

امروز دو هفته تمام است که پسرک شیر نخورده.

دلم برای شیر دادن اصلا تنگ نشده که هیچ خیلی هم خوشحالم که دیگر شیر نمی دهم.

هنوز وقتی می خواهم از توی کشو لباس بردارم بی اختیار فکر می کنم: "با این میشه راحت شیر داد؟؟" و بعد یقه بسته ترینشان را با خوشحالی بر میدارم!

هنوز پسرک را با لباس حمام می کنم.

هنوز فاصله بیش از 10-15 دقیقه را با ماشین طی نکرده ایم. (اصولا شیر خور ماشین ملس است!)

هنوز شیر در بدنم جریان دارد.

هنوز مراقب کلماتی که از دهان خودم و اطرافیانم بیرون می آید هستم: شیر گاو، شیر دستشویی، شیر جنگل، شیر حمام... همه چیز بجز "شیر"!

هنوز پسرک موقع خواب سراغ شیر را میگیرد و از خراب بودنش اطمینان حاصل می کند اما حاضر نیست به آن لب بزند.

و هنوز اثرات سونامی باقیست اما شکر خدا موج ها آرام اند...

 


 
603.سونامی از شیر گرفتن- برگ نهم....
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

نیمه های شب...

.

* ماما بیدار شو بیدار شو. شیرت خراب شده بود خوب شد؟؟

- نه عزیزم هنوز خرابه. می خوای بخوری؟خمیازه

* اَه اَه اَه. خرابه. نی می خوام.سبز خوب شد بگو من بوخورم.

- باشه گلم بخواب.خمیازه

* ماما بیدار شو بیدار شو. منو بیبین! می بینی؟؟

- آره گلم می بینم .نگران

* باشه ببین!!!


 
602.Life...
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

سپیـده که سـر بــــزند

در بیشه زار خــزان زده تردیــد

شایـد دوبـاره گلـــی برویــــد

شبیــه آنچــه در بهـار بوییـدیم

پس به نام زندگی هرگز مگو هـرگز


 
601.طوطی!
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

جوجه تازه از حمام آمده.

شلوارک اش را پوشیده و تیشرت به دست از اتاق بیرون می آید.

پسرک: آخ بر سرم ... لُحته لُحته!!! (خاک بر سرم لُخته )

من:  تعجب

جوجه:قهقهه


 
600.گوش دراز؟
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

یک فیلم در سینمای خودمان اکران می شود، ‌در تلوزیون خودمان قابل پخش نیست.

یک بازیگر هر شب در سریال تلوزیونی بازی می کند، در پخش مستقیم جشنواره فجر نشان داده نمیشود!

گندش را درآورده ایم خدا وکیلی!


 
599.سونامی از شیر گرفتن- برگ هشتم....
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

خیلی راحت قبول کرد، خیلی راحت از آن که من فکرش را بکنم. کاملا منطقی.

.

دوشنبه که به خانه رسیدم حمام کردیم. عادت داشت بعد از حمام حوله به تن حتما شیر بخورد. مثل قدیم که سر حمام چایی می خوردند!

آخرین شیرش را دادم و با دنیای شیردهی و همه خوبی ها و بدیهایش برای همیشه خداحافظی کردم. بدون کمی تردید، بدون ترس، اما با اشک...

کمی صبر زرد را که از قبل توی آب خیس داده بودم به بدنم مالیدم.

.

باز هم طبق روال قبل هنگام خوردن شام بهانه شیر را کرد. گفتم که شیر خراب شده اما از دادنش امتناع نکردم.

دهان که زد تلخی بدنم کامش را تلخ کرد.

بلند شد و با گفتن "اه اه شیر مامان خراب شده" مثل بچه آدم نشست به غذا خوردن!

و این برگ برنده من بود.

تا شب هر بار که اسم شیر را آورد باز هم امتناع نکردم. فقط گفتم "خراب شده ولی اگه می خوای بخوری بدم".

که خوشبختانه پیشنهادم را رد می کرد.

همین روال تا حالا که حدودا 40 ساعت از آخرین باری که شیر خورده می گذرد ادامه داشته.

توی این ساعتها سعی کردم هیچ تغییری در رفتارم نداشته باشم. صبر زرد اثری مثل تغییر رنگ یا خشکی روی بدنم نداشت. پس انگار هیچ چیز تغییر نکرده بود.

هر بار عین قبل فیگور شیر دادن را می گرفتم. می خواستم خودش تصمیم بگیرد که نخورد نه من. اینطور با عواقب تصمیم خودش راحت تر کنار می آمد تا نظر من.

شب اول تا صبح بیدار بودیم. گریه نمی کرد اما خواب مداوم نداشت. هر نیم ساعت یا یکساعت بیدار میشد سراغ شیر را میگرفت از خرابی اش اطمینان حاصل می کرد(!) کمی نق می زد کمی آب می خورد و با ماساژ یا توی بغل می خوابید.

دیشب فقط دو بیدار شد و من بعد از 2 سال 4 ساعت بی وقفه خوابیدم!

هنوز هم باورم نمیشود که به این راحتی دارد از شیر گرفته می شود.

لطف خدا بدجور شامل حالم شده و من هم بدجور شرمنده خدا.

 


 
598.سونامی از شیر گرفتن- برگ هفتم....
ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

دو سال پیش همین حول و حوالی با کلی درد و فشار و دعا قطره قطره شیرم را جمع می کردم و بدو بدو تا بیمارستان می بردم. هر بار دعا می کردم شیرم بیشتر شود تا پسرک جان بگیرد. همه تلاشم میشد به اندازه یک سرنگ شاید...

این روزها،

با همان درد و فشار و دعا فنجان فنجان شیر را میدوشم و راهی فاضلاب می کنم. اینبار دعا می کنم زودتر خشک شود تا بدنم نترکیده!

.

زندگی بدجور عجیب است...


 
597.سونامی از شیر گرفتن- برگ ششم....
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

من شرمنده تو ام خدا...


 
596.سونامی از شیر گرفتن- برگ پنجم....
ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

دو سال و 22 روز.

امروز به خانه که برگردم آخرین وعده شیر اش را میدهم.

آخرین وعده و آخرین بار در زندگیم.

.

.

حتی نوشتن اش هم دررررررررررررررررررررد دارد.

محتاج دعاییم...


 
595.شیر مادر، بودن یا نبودن.
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

"تغذیه با شیر مادر اهمیت فراوانی دارد و آثار دائمی آن برای همه عمر باقی است."

.

اولین دندان پسرک بر اثر تغذیه با شیر مادر در شب خراب شد!!!!

.

حالا پیدا کن پرتغال فروش را...


 
594.عمه خانم!
ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

و بالاخره،

عمه شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم!

بعد از 6 سال انتظار...


 
593.وای از تصمیم کبری!
ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

آن موقع که تصمیم کبری را گرفتم از تصمیم ام مطمئن بودم.

همان جا نوشتم که:

"چیز بدرد بخوری نیست تا بخواهم پاسخی بدهم، ایمیل هست در هر صورت."

منظورم از چیز بدرد بخور مطالب خودم بود.

بنده خدایی آمد توی دهانمان زد که:

"خوب عزیز من شما که نه دوست داری برات کامنت بذارن نه به تعریفهایی که ازت میکنن ارزش قائلی(البته خودت اینطور گفتی که چیز با ارزشی نیست که جواب بدی،نه حال داری جواب کامنت بدی )اصلا چرا وبلاگ می نویسی؟خوب تو همون سررسیدها به سبک قدیم بنویس و بعدا بخون و حالشو ببر.شایدم صرفا می خوای خودت و مثلا خانه داریت و بچه داریت و زندگیت رو به رخ دیگران بکشی؟ "

رفتم منظورم را اصلاح کردم که:

"چیز بدرد بخوری نمی نویسم تا ..."

نفر بعدی باز توی دهانمان زد که:

"می بینم که اون قسمت رو ویرایش کردی"

حالا امروز یکی برایم ایمیل زده که:

"چرا کامنت هاتو بستی؟؟ ترسیدی یه چیزی ازت بپرسیم جوابشو ندونی!"

.

.

توی این مدت وبلاگ نویسی کامنت دونی باز بود تا اگر چیزی حاصل تجربه سالهای زندگی ام بود به بقیه هم بگویم. همانطور که از تجربه دیگران می پرسیدم و استفاده می کردم. بیشتر هم مد نظرم موضوعات سفر (همان موقع که مارکوپولو بودیم!) و دکوراسیون و بعد از آن هم بارداری و سیسمونی و بچه داری بود. هر که هر چه می پرسید که جزو تجربه ام (و نه دانسته ام) بود توی وبلاگ خودش جواب میدادم و یادم نمی آید جایی در این وبلاگ ادعای "حشمت همه چی دون" را کرده باشم که حالا بترسم.

ضمنا خاطراتم را توی سررسید هم می نویسم! اینجا هم می نویسم! از همه وقایع زندگی ام عکس و فیلم هم میگیرم! تو را به شرفتان بی خیال این وبلاگ سر و ته یک کرباس بنده شوید و بروید.

به قول شاه بیت غزل زندگی: "عجبااااااااااااااااااااااااا"


 
592.من.
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

می گویند آدمها را باید توی سفر شناخت.

به نظر من آدمها را باید توی میهمانی شناخت!


 
591.دو سال بعد...
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

 

 

.

 

.

 

.

 

.

 

.

 

.

 

.

 

.

 

.

 

.

 

.

 

.

 

 

پول بدهیم باد بخریم؟؟؟عمرا!!!

بادکنک ها هلیومی نیست. با چسب نواری معمولی چسبیده شده.


 
590.تولد...
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

تولد برگزار شد.

شکر خدا همه چیز خوب بود و به همه خوش گذشت.

یک تولد واقعی بود. درست برعکس سال قبل که فقط یک میهمانی بود!

صدای دست و جیغ و سوت بود وقتی که شمع را فوت کرد.

توی این چند وقت آنقدر برایش تولد تولد خوانده بودیم که حفظ شده بود و وقتی آن جمعیت برایش بلند بلند می خواندند چشمهایش بسیییییییییییی دیدنی بود.

.

خیلی مسخره است اما نگذاشتم هیچکس اشک شوق را توی چشمهایم ببیند...

در اولین فرصت عکسها را آپلود می کنم.


 
589.رئیس (2)!
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

بالاخره جواب ایمیلم را داد.

رئیس را میگویم.

نوشته که از دیدن ایمیل ام خیلی خوشحال شده و اتفاقی از توی سطل آشغال ایمیل هایش پیدایم کرده!!!!!!

چرا توی سطل آشغال بودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته که برایش عکس خانوادگی بفرستم!!!!!

کی تا به حال برایش عکس خانوادگی فرستاده بودم که یادم نمی آید؟؟؟؟

باز هم یاد آن میهمانی مزخرف افتادم.

.

شاید برایش بنویسم: "شرمنده عکس مناسب برای شما ندارم!"

شاید هم عکس پسرکم را با عنوان "Our new BOSS" برایش فرستادم!!

شاید...

.

***Our new BOSS***