ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

621.آب زنید راه را...
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

.

نرم نرمک میرسد اینک بـهــــــــــــــــار

خوش به حال روزگـــــــــــــــــــــــــــــــار

.


 
620.و بهار در راه است...
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

خانه تکانی تمام شد.

طبق قول سال گذشته با کزت درونم به شدت همکاری کردم!

حالا،خانه نارنجی برق می زند و سبزه ها در حال رشد اند.

من اما،نیمه تکانده، نیمه چرکولک!

ولی منتظر بهــــــــــــــــــــــــــار...


 
619.و بهار در راه است...
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

در شرح خانه تکانی،

رسیده ام به مرحله کمی مانده به یه ذره آخرش!


 
618.و بهار در راه است...
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

آهــــــــــــــــای زمستان،

با ریختن برف جلب توجه میکنی؟؟

اینجا همه منتظر بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار اند...


 
617.و بهار در راه است...
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

به ترتیب:

فاضلاب آشپزخانه گرفت!

ماشین جوجه ام خراب شد!

سیفون ظرفشویی شکست!

پمپ تخلیه ماشین لباسشویی از کار افتاد!

اپیلیدی ام دار فانی را وداع گفت!

لامپ دستشویی شکست!

حالا بماند یک لیوان شکسته و یک لنگه دمپایی پاره و ...

من مانده ام با یک کوه پرده و پارچه و رومیزی و خرت و پرت های اتو کرده که انتظار تثبیت خانه تمیز را می کشند!!!

امــــــــــــــــــــــــــــــــــا بهار در راه است. جای نگرانی نیست...

.

.

.

ظاهرا بستن کامنت دونی برای خیلی ها دردسر شده. شرمنده.خجالت


 
616.پسرم...
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

اغلب هلو صدایش می کنم.

شاید از نظر خیلی ها به خوش آب و رنگی هلو نباشد.

مهم این است که از گلوی من به راحتی پایین می رود...


 
615.و بهار در راه است...
ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

رسیده ام به آن مرحله از خانه تکانی که همه چیز تمیز است اما هیچ چیز سر جای خودش نیست!


 
614.و اما عشق...
ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

به سلامتی مادر که دیوارش از همه کوتاهتره!


 
613.خود آزاری!
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

آن قورباغه توی گلویم زایید!

می خواهم شیرینی های عمو نوروز دوست داشتنی را خودم بپزم!

.

.

راستی ما امسال آجیل نداریم. قابل توجه آنهایی که برای خوردن پسته به دیدنمان می آیند!!!


 
612.لالایی آخر سال!
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

*ماما جانماز بوخون!

-بوی عیدی... بوی توپ...بوی کاغذ رنگی

-بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

-بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ

-با اینا زمستونو سر می کنم

-با اینا خستگیمو در می کنم


 
611.دنیای بندانگشتی ها...
ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

فکر کنم زمانش رسیده که برایش کیف بخرم.

اغلب دستهایش پر است از چیزهای عجیب و غریب که به عقل ناقصم نمیرسد چرا اینقدر این خرت و پرت ها را همراه خودش اینطرف و آنطرف می برد.

چهار تا باتری، کنترل ضبط ماشین و نخ دندان که پای ثابت آنهاست!

دیشب عدس پاک می کردم. چند تا عدس کج و کوله و دو تا سنگ ریزه را توی جیب شلوارش گذاشت و تا موقع خواب هر بار که عدس ها را گم میکرد من و جوجه مسئول پیدا کردن عدس ها از روی فرش بودیم!نیشخند

بیرون که میرویم ابزارش را توی جیب پالتو اش جا میدهد و اغلب هنگام برگشت چند تا چیز عجیب و غریب دیگر هم به آن اضافه شده!

پیچ، قوطی کبریت، کاغذ شکلات، کش! چیزهایی که آدم از دیدنشان شاخ در می آورد.

.

ما هنوز هم هر سه روی زمین اتاق پسرک می خوابیم.

جدا کردنش را گذاشته ام بعد از "سونامی از پوشک گرفتن"!

اغلب نیمه شب که برای خوردن آب از خواب بیدار میشود سراغ ابزار آلاتش را میگیرد! برای همین شبها که می خوابیم بالای سرمان یک بسته نخ دندان، یک تکه نخ(!)، یک تراکتور بند انگشتی، یک قوطی کبریت یا چند تا عدس و لوبیاست.

.

دنیایش با دنیای ما خیلـــــــــــــــــــــــی فرق دارد و دیدن آن از دور لذت، تعجب و تفکر به همراه دارد.

 


 
610.سونامی از شیر گرفتن- برگ یازدهم....
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

حس عجیبی است.

نمیدانم خوشحال ام یا ناراحت.

تمام شد.

خشک شد.

به همین زودی.

به همین راحتی.

به همین خوشمزگی.

دیگر حتی سراغش را هم نمیگیرد.

.

و بالاخره سونامی از شیر گرفتن کمتر از یکماه به پایان رسید و دفتر شیردهی برای همیشه بسته شد.

.

فقط شاکرم.


 
609.و بهار در راه است...
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

خانه تکانی را به سبک هر سال شروع کرده ام ولی مثل خر توی گل گیر افتاده ام.

شستنی هایم تمام شده. یک کوه روی تخت است که با یک ملحفه سفید پوشیده شده.

هنوز اما نه به آشپزخانه رسیده ام. نه به پذیرایی. نه به اتاق خواب.

کو تا برسم به حمام و دستشویی! کی لحظه چیدن هفت سین دوست داشتنی ام میرسد؟؟

.

اصولا زن شاغل موجود وقت کم بیاری است. امان از اینکه بشود مادر شاغل.

آنوقت علاوه بر دو دستی که قرض گرفته تا به کارهایش برسد باید همراه و همبازی و عاشق و البته اسب هم باشد!

لذت عجیبی است وقتی آدم بچه اش را روی کولش میندازد و طول و عرض خانه به هم ریخته را پیتیکو پیتیکو میکند.

هر قدمی که برمیدارد کارها مثل فریم های فیلم یکی یکی از جلوی چشمش رد میشوند و دست آخر عین یک قورباغه گنده راه گلویش را بند می آورد.

مادر چهار دست باید در همه این لحظات یک خنده مضحک هم از لذت اسب شدن روی لبش داشته باشد تا به یک مادر کامل تبدیل شود و نه کافی!

اصولا خانه تکانی با یک فروند کودک دو ساله فرایند شادی آوری است اما خُب هیچکدام از این خوشی ها (!) از لذت انتظار نوروز کم نمی کند...