ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

503.آمین.
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

عمر با برکت،

پول با برکت،

زندگی با برکت،

وقت با برکت،

غذای با برکت،

برکت فقط در نان نیست.

.

خدایا به خواب شبهایم برکت بده!


 
502.شـــف طــــــیـــــبه!
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

اولین بار فکر می کنم از وبلاگ نندی عزیز بود که نامش را شنیدم.

بعد فکر کردم چقدر آدم باید خودش را تحویل بگیرد که پیشوند "شف" را برگزیند.

یکی دو تا از پست هایش را خواندم. آخر وقت اداری بود. نام وبلاگش را به لیست گوگل ریدرم اضافه کردم تا شاید بعدها چیزی در آن پیدا کردم و به درد پسرک خورد.

.

اوایل خیلی پراکنده روزی چند دقیقه سرسری پست هایش را می خواندم و رد می شدم.

کم کم روزی یک ساعت، گاهی دو ساعت، سه ساعت، نیمی از روز، کل روز و چند روز متناوب کل وقتم در شرکت را مشغول خواندن رسپی های شف بودم!!

گاهی به خانه که می رسیدم وقتی پسرک می خوابید سریع می پریدم پشت لپ تاپ و یکی دو تا از رسپی هایش را توی ذهنم مرور میکردم. کاری که به ندرت انجام میدهم. ( از وقتی به کار برگشته ام اینترنت و کار در خانه را کلا تعطیل کرده ام)

.

استارت اجرای رسپی ها از تولد پسرک شروع شد و برای اولین بار سمیفردو را امتحان کردم. یک دستور جدید، یک طعم جدید، یک دسر جدید و تاکید میهمانان بر خوشمزه بودنش و از همه مهمتر تشویق جوجه.

من و جوجه به شدت عاشق طمعهای جدید هستیم. جوری که برنامه های آشپزی(مخصوصا فرانسوی) را قورت میدهیم! شاید مهمترین دلیل سفر برای ما طعم های جدید است (حالا گیریم چهار تا موزه هم دیدیم چه فایدهنیشخند)!!!

ناگفته نماند چیزی که برایم یکی از بزرگترین خوشی های دنیا است در وبلاگ شف موج میزد:

شــــــــــــــــــــکــــــــــــــــــــلات!!

من، خدای شکلات، کسی را پیدا کرده بودم که اگر بیشتر از من عاشق شکلات نبود مطمئنا کمتر هم نبود! و چه چیزی بهتر از این.

.

شروع به خواندن رسپی ها کردم. هر کدام که خیلی وقتگیر نبود اما جدید و جذاب بود را برداشتم. بعد از یک هفته یک فایل Word خلاصه شده داشتم. پرینت گرفتم و توی کیفم گذاشتم.

.

یکی از کابینت های خانه نارنجی را برای خودم خالی کردم و به انبار تبدیلش کردم! هر وقت که با جوجه برای خرید بیرون می رفتیم کاغذ ها را در می آوردم ببینم کدام یک از مواد اولیه را در انبارم ندارم! راستش این انبار کردن را از خود شف یاد گرفتم!!

گاهی مواد اولیه در سوپرهای محله مان وجود نداشتند. پس کـوچـه مـــروی و هایــپـر اســتار شد پاتوق جمعه های ما! با اینکه ذاتا خسیس ام اما در خرید موادی که شف سفارش کرده بود خساست را کنار می گذاشتم و با پر شدن انبارم کلی ذوق می کردم!

.

مرحله بعد خرید وسایل آشپزی پزی بود. با قالب ها و رنگ ها و کاغذ ها شروع کردم. یک روز در پایان ماموریت اداری برای اولین بار تنهایی به بازار رفتم و با یک بغل قالب و رنگ و قلمو و وردنه و... به خانه برگشتم.

حالا یکی از کابینت های آشپزخانه نارنجی مخصوص ابزارم بود!

.

بعد از تکمیل شدن انبار و وسایل (که همچنان این داستان ادامه دارد!) توی تاکسی، در راه ماموریت یا قبل از خواب رسپی ها را می خواندم و یکی را انتخاب می کردم.

دومین رسپی را کاملا به یاد دارم. پسرک را خوابانده بودم و با کلی ذوق و شوق راهی آشپزخانه شدم. "بوکاتینی آلاماتریچانا" درست کردم. جوجه مشغول اینترنت بود که بشقاب را جلویش گرفتم. گفت سیرم. یک لقمه امتحان کرد و ...

تا ته بشقاب را یک نفس خورد!

باز هم یک طعم جدید.

انگار کنار برج پیزا نشسته ای و طعم اصیل پاستای ایتالیایی را توی دهانت مزه مزه می کنی!

شاید برای ما اینقدر جذاب بود. نمیدانم. آشپزی من به جز دسرها یک آشپزی سنتی بود. از همان غذاهایی که از بچگی با دستپخت خوب مامان خورده بودم. اما حالا آشپزی ام 180 درجه فرق کرده بود.

خودم از این همه اشتیاق برای امتحان یک رسپی جدید در تعجب بودم. منی که طراحی دکوراسیون در خون ام است و فقط با فکر و پیاده سازی یک طرح در خانه نارنجی تخلیه می شدم، انگار داشتم بخشی از گمشده وجودم را در سی و دو سالگی پیدا می کردم.

چیزی که فکر می کردم هیچوقت به آن علاقه ندارم و علاقمند هم نخواهم شد: آشپزی!

.

اعتیادم از غذا گذشته بود به شیرینی ها رسیدم! تا جایی که به پیشنهاد جوجه راهی امیـن حضور شدیم:

خرید وسایل خانه آخرین اولویت ما در پول خرج کردن است.

اما، شف با ما چه ها که نکرد!!!

این وسط اتفاقات ناگواری هم افتاد. مثلا فهمیدم فر گازم استاندارد نیست! آن هم گازی که به همه پیشنهاد خریدش را میدادم،  دوستش داشتم و این همه سال کلی پزش را داده بودم.

اما نفهمیده بودم فر اش استاندارد نیست!

.

بابت کمبود وقت و وجود یک نوپای دوست داشتنی غذاها، کیک ها و دسرها را خیلی حول حولکی (هول..) و گاهی بچه به بغل و گاهی هم با کمک(!) همان عضو دوست داشتنی درست می کنم و از اغلب شان عکس ندارم. ضمن اینکه عکس داشته ها هم تزیین ندارد.

اما مزه ها...

یکی از یکی بهتر و جدید تر...

از پاستاها که هر چه بگویم کم است. تضمین می کنم در هیچ رستوران ایتالیایی چنین مزه هایی سرو نمی شود.

تجربه این مدت آشپزی با شف برای من ثابت کرده که نوع مواد اولیه، اندازه دقیق شان و مدت پخت تاثیر زیادی روی مزه غذا دارد. و کم و زیاد کردن یا جایگزین کردن آنها بدون توصیه شف اصلا به صلاح شکم نیست!

.

اینجا نوشتم شاید کسی مثل من توانست بخشی از استعداد نشکفته اش را در آشپزی پیدا کند و پیشنهاد می کنم اگر به غذاهای نه چندان ایرانی و طعمهای اصیل ایتالیایی و فرانسوی و کلا خارجکی علاقه ای دارید، برای شکفتن این استعداد نهفته به شـــف طــــــیـــــبه عزیز و دوست داشتنی و هنرمند اعتماد کنید چرا که او یک شف واقعی است.

یک شف چند وجهی واقعی.

یک شف ایرانی-ایتالیایی-آلمانی-عربی-هندی-انگلیسی!

و به قول ما برنامه نویسها یک شف Multi tasking!!

 و

پیشوند شف واقعا برازنده اوست...

.

.

.

"تونا بالز"

"تهچین بادمجان"

" پواغ بِل ایلِن "

"پیتزا کرانچی تونا"

پستو...

.

شیرینی انگشتی با ورمیشل پاکستانی...که به سفت شدن و تزیین نرسید!

.

.

پ ن 1: غذاها و شیرینی های من هیچکدام تزیین ندارند. شاید برای هر کدامشان فقط 45 دقیقه و حتی کمتر وقت گذاشته باشم و از این بابت عکسهایشان هیچ شباهتی به عکسهای شف ندارند! خواستم توضیح بدهم قصور از اینجانب و کمبود وقت می باشد.

 

پ ن 2: لطفا کاپ کیک شکلاتی شف را از دست ندهید!

 

پ ن 3: عکسهای سایت شف به دلیلی که من نمیدانم گاهی در طول روز فیلتر میشود. معمولا ساعت 12 شب به بعد فیلتر نیست. برای دیدن سایت بهتر از mozilla یا google chrome استفاده کنید.


 
501.مادر...
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

مادر حقیقت زندگی اش فداکاری است،

و دیگر هیچ.

و تا مادر نباشی،

هیچ نمی فهمی!


 
500.هـــــنوز نـــــــــــــوروز!!!
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

سه و سی دقیقه زنگ زدند که می خواهند بعد از دو ماه بیایند بازدید عیدمان. آن هم وسط هفته!

جوجه خرید کرده بود. سبزی و میوه و ...

آجیل و شیرینی عید نداشتیم. این وسط مشغول کیک پختن هم بودم!

جان کندم تا همه چیز برای ساعت 7.30 شب آماده شد.

با 45 دقیقه تاخیر آمدند. نزدیک ساعت خواب پسرک.

از درب که آمدند اول جوجه را بوسید. بعد پسرک را که در آغوش پدر بود.

تا نشستند عذر خواهی کرد که دو هفته سرما خورده بوده و هنوز هم علائمش را دارد!

بدنم لرزید.

بالافاصله بعد از رفتنشان اسپند دود کردیم و پدر و پسر دست و صورت شستند.

فردایش جوجه افتاد.

پس فردایش پسرک.

سه شب است که نخوابیده ایم...

.

سال نو مبارک!!عصبانیگریهکلافهنگراناسترس


 
499.پیشونی سفید!!!!
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

رییس کوچک رفت جلسه.

از فرصت استفاده کردم تا بروم برای پسرک از شهروند بلدرچین بخرم.

(می توانیم نیم ساعت بدون کارت زدن و با نوشتن اسممان از شرکت بیرون برویم اما به دید مدیران خوشایند نیست!)

.

در راه رفت رییس بزرگ داخل آسانسور دیدم!نیشخند

در راه برگشت با رییس کوچک همزمان به درب آسانسور رسیدیم!نیشخند

و این در حالی است که من به ندرت شاید ماهی یکبار از آسانسور استفاده میکنم. ناراحت


 
Again wall s t i c k e r.498!
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

بعد از سفر برای من هیچ چیز لذت بخش تر از طراحی دکوراسیون و جینگولک بازی نیست. حتی اگر یک تغییر چند ساعته یکماه طول بکشد.

دستشویی خانه نارنجی را مزین کردم به...

و دو گل کوچک هم برای اینجا...

.

.

.

برای آنها که می خواهند بدانند:

جنس گلها برچسبهای قابل شستشوست. مرکز فروش اش خیابان فر دو سی (روبروی شـعــبه مـرکـــزی بانــک ملــی) است.

طرح مورد نظر را انتخاب می کنی، پشت بر چسبها میکشی، با حوصله قیچی می کنی، و با حوصله تر می چسبانی.

هزینه این گل هم کلا هزار تومان شد!

به همین سادگی، به همین خوشمزگی!

.

الگوی گلهای کوچک را دور انداختم! اما هر طرحی می تواند باشد. اصلا هر طرحی روی دیوار از نظر من زیباست.

الگوی طرح روی دیوار:  کلیک


 
497.من.
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

تازه عادت کرده بودم بنویسم 90 که...

هنوز هم گاهی صفر تاریخ هایم زورکی یک شده!

.

بهتر.

زودتر تمام شود این دنیای نکبتی.

بمیریم ببینیم بالاخره آن جوی شکلات روی زمین بهشت نصیبمان میشود یا نه.

.

امروز فقط حس مردن دارم...


 
496.دلا بسوز که سوز تو کارها کنـــــــــــــــــــــد...
ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

دیروز کسی چیزی گفت که جگرم سوخت.

.

شاید اگر جگرم را با چنگ از توی سینه ام بیرون می آوردم و روی آتش جزغاله می کردم اینطور نمی سوخت...


 
495.نه که نه!!
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

دارم موفق می شوم یک قدم بزرگ در راه بد غذا نشدن پسرک بردارم.

قاشق غذا را جلوی دهانش میگیرم.

اگر رویش را برگرداند.

یک کلمه می پرسم. نه؟؟

و کافی است بگوید: نه!!!!!

.

اول برای "نه" گفتن اش ضعف می کنممممممممممم. کمی قربان صدقه دست و پای بلوریش می روم. بعد بدون ناراحتی و غصه خوردن راهی آشپزخانه می شوم.

چه لقمه اول باشد، چه دهمی و چه آخری!

احساس می کنم اصرار نکردن روی غذا خوردنش تاثیر زیادی در بیشتر خوردنش داشته.


 
494.سیگار نکش!
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

از نظر من همه چیز دودی اش خوب است.

رنگ دودی، عود دودی، ماهی دودی، برنج دودی، پودر سوخاری دودی، رنگ موی دودی، عینک دودی...

اما آدمهای دودی،

غیر قابل تحملند.


 
493.مونده خور...
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

یک قاعده ای متاسفانه در خانه نارنجی باب شده!

بنده باید نقش ناجی را برای هر چه در یخچال مانده و ممکن است چند روز دیگر راهی سطل زباله شود، اجرا کنم.

آن هم فقط به این خاطر که از هیچ چیزززززززززززززززز به اندازه اسراف بدم نمی آید.

علت ناجی شدن بنده خرید زیاد جوجه است! یکی از معدود مواردی که من و جوجه در آن اختلاف نظر داریم.

.

بفرمایید گوجه:

این همه گوجه برای دو نفر و نصفی! که آن نصفه هم هنوز گوجه خور نشده.

حالا تصور کن من تا یک هفته باید در محل کارم میوه ، گوجه فرنگی بخورم!

دو سه روز پشت سر هم نیز مجبوریم استامبولی پلو بخوریم.

تازه باز هم زیاد می آید. خراب می شود. من دور می ریزم. عصبانی می شوم. قاتی می کنم. اخمهایم توی هم می رود. بعد جوجه ام می آید توی آشپزخانه و می پرسد:

- چی شده عزیزم؟ حالت بده؟

من: نه عزیزم. خوبم.خنثی

- آهان زیاد خریدم!!!!!!

و چیزی نمی گویم چون تجربه ده ساله ثابت کرده که اعتراض بی فایده است.

و فراموش هم نمی کنم که مادرم بعد از 35 سال زندگی مشترک هنوز این مشکل را با پدرم دارد!

و خاله ام با شوهرش.

و مادر شوهرم با پدر شوهرم.

از همه بدتر زندایی ام با دایی ام. (ایشان جعبه ای کار می کنند کلا!)

.

اما میدانم و آگاه هستم که اسراف برکت زندگی را لــــــــــــــــــــه می کند...

 


 
A loaf of bread.492...
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

یک لقمه نان سنگک گذاشتم توی دهانم. طعم عجیبی داشت.

هر چه فکر کردم نفهمیدم طعم چیست.

یک لقمه دیگر خوردم.

و یکی دیگر...

طعم نان نبود.

طعم چیزی را میداد که خیلی دوست داشتم.

شکلات نبود. مطمئنم.

یاد یک خاطره توی ذهنم بود.

آن هم یادم نیامد.

دوست داشتنی بود اما...


 
491.مستقیم!!
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

اینهایی که تا راه می افتند بروند دار قوز آباد ممسنی توی فــیــس بـــوک می نویسند:

...On the way DARGHOZ ABAD

سبز