ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

512.جاسوس؟؟
ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

دارند یکی یکی بچه ها را می کـِشند توی حراسـت!

واقعا می کـِشند، چون هیچکس با پای خودش آنجا نمیرود.

در واحد ما فقط من برای نماز جماعت میروم. نه اینکه همه جا پایه نماز جماعت باشم. نه. فقط اگر دم اذان نخوانم هم فراموش می کنم و هم در خانه وقتی برای نماز خواندن ندارم!

یک همچین مسلمان مزخرفی هستم من.

هنوز صدایم نکرده اند. می گویند نوبت گروه ما دیروز بوده!!!

خواستم از همین تریبون از نماز جماعت تشکر کنم.

تازه همکارم هم آمده توی اتاقم می گوید: "من همیشه دم درب مقنعه مو میکشم جلو. لابد یکی از همین جا میره میگه کی موهاش بیرونه!"

مطمئنم که منظورش من نبودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


 
511.وقتی جوان بودم...
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

هر بار که مرا می بیند می گوید: شما که بچه داری نمی کنید!! ما با 5 تا بچه و فلان و فلان و...

قبول دارم قدیمی ها بعضی از کارهایشان سخت تر از ما بوده. اما آیا حجم کارشان هم مثل ما بوده. خیلی دلم می خواهد بگویم ما ماشین لباسشویی و اجاق گاز داریم اما در کنارش تی و دستمال جادویی و جرم گیر و وایتکس و بخارشور و صد جور کلفت یار دیگر هم داریم.

شاید قدیم اجاق راه می انداختند و غذا درست می کردند اما آیا هر روز یک مدل غذا و گاهی دسر می پختند؟ و یا برای بچه هایشان جداگانه صبحانه و غذا می پختند. بعد کلی ناز بچه را می کشیدند و دنبالش می رفتند و ...

شاید ماشین لباس شویی نداشتند و کهنه می شستند. اما آیا روزی سه بار لباس بچه را تعویض می کردند یا هر روز لباس های خودشان را؟ اصلا به لک روی لباس بچه اهمیت میدادند؟

روزی چند بار کهنه عوض می کردند؟ و آیا هر بار ماهتت مبارک بچه را می شستند و کرم میزدند؟

اصلا اتو می کردند؟؟!! لباسهایشان چروک میشد؟؟ 

راستی لباسهایشان دودی میشد؟؟

چقدر به مرتب بودن کشوها و کمدها اهمیت میدادند؟

روزی چند بار توی یخچال و روی کابینت و اجاق گاز را دستمال می کشیدند؟

کلا تی می کشیدند؟؟ گردگیری چی؟ هفته ای چند بار جارو و گردگیری می کردند؟

بخار شور چی؟

شستن حمام و مخصوصا دستشویی در برنامه شان بود؟

هفته ای چند بار بچه هایشان را به حمام میبردند؟

بعد اگر بچه شان می خواست آب بازی کند یکساعت توی حمام چُرت میزدند یا توی سرش می زدند و با گریه بیرون می آمدند.

چقدر با بچه هایشان در خانه بازی می کردند؟ چقدر با همسایه و فامیل دور هم می نشستند و بگو بخند می کردند و بچه هایشان در کوچه و جوی و برزن خاک بازی می کردند؟

اصلا بچه ها در خانه بودند یا بعد از باز کردن چشمهایشان و قبل از بسته شدنشان در کوچه!!

چقدر به فکر اعتماد به نفس و خلاقیت و نمودار رشد بچه بودند؟

وقتشان توی ترافیک حرام میشد، اعصابشان له؟

راستی اگر واقعا از ما بیشتر سختی می کشیدند چرا هر کدام پنج برابر ما بچه داشتند؟ یا شایدم هفت برابر؟ یا بیشتر...

.

.

گفتم بنویسم وقتی پیر شدم یادم نرود من در جوانی چه غلطی می کردم!!


 
510.شـــت!
ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

اونهایی که از مبدا تا مقصد دست به سینه توی تاکسی می نشینند...

بعد موقع پیاده شدن همه جیبهای پیراهن و شلوار و مانتو کیفشان را می گردند...

آخر سر هم یک 5000 تومانی بابت کرایه در می آورند!!!


 
509.ندو!
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

میدانی،

این کودک درون از دست من خسته شده.

از دست دویدن هایم، عجولانه هایم، پا روی گاز گذاشتن هایم.

خسته شده،

به معنای واقعی خسته شده.

میدانی،

همه از دست کودک درونشان مینالند که شیطنت دارد و حال جسمشان را درک نمیکند. من از جسم ام مینالم که آرامش کودکم را در نظر نمیگیرد.

نمیدانم،

شاید خودم هم از دست این جسم عجول خسته شده ام.

دیگر دارم به این نتیجه میرسم شاید شش ماهه به دنیا آمده ام اما به من نمیگویند.

شاید پسرکم به خاطر همین عجول بودنم یکماه زودتر به دنیا آمد.

آخر یکی نیست بگوید این 5 دقیقه ها و ده دقیقه ها چه سودی جز خودخوری و چین و چروک و استرس برایت داشته.

واقعا چه چیزی داشته؟ چه چیزی؟؟؟؟

و من هر چقدر هم که برای خودم تکرار کنم بی فایده است:

ندووووووووووووووووووووووو،

دخترم،

عزیزم،

زبان نفهم،

ندوووووووووووووووووووو


 
508.سفر عکس نامه...
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

از سفر به دریا چه می توان گفت جز...

دریـــــــــــــــــــا...

غروب...

پرواز با بادبادک...

سواری روی موج...

تله کابین...

آبشار...

.

دریاچه...

.

و از سفر با یک نوپای هفده ماهه چه می توان گفت جز...

دنبال کردن...

.

تاب بازی...

 قلم دوش...

.

نگرانی های مادرانه...

.

عکسهای سه نفره...

.

.

یا گاهی دو نفره!...

.

.

و از کودک جو زده چه می توان گفت جز...

صخره نوردی...

.

شن بازی...

.

و عشق...

.

معماری...

.

و خاک...

.

مشت های گره شده...

.

و رهایی...

.

و پایی به خوشمزگی شکلات...

.

و باز هم پا...

.

.

.

و اینکه :

- سفر با یک نوپای هفده ماهه به مراتب راحت تر از سفر با یک نوزاد پنج ماهه است!

- هتل جهانگردی چالوس را در جنگل امتحان کنید.(http://www.ittic.net)

- رستوران حسن رشتی در نوشهر را از دست ندهید. (کیفیت خوب - قیمت مناسب)

- رستوران های چالوس را اگر از دست بدهید ضرر نکردید! (یک املت 4 لقمه ای با یک تخم مرغ آبپز و یک قوری چای 11500 تومان!!)

 

 


 
507.اگر خدا بخواهد...
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

دومین سفر سه نفره!

هیچوقت فکر نمی کردم روزی فاصله سفرهایمان به یک سال برسد!!! اما رسید.

هیچ اتفاقی هم نیفتاد. نه مُردیم، نه کپک زدیم. فقط کمی خسته شدیم.

امیدوارم با بزرگتر شدن پسرک این فاصله کمتر شود.

کلا با این نظریه که هر چه بچه بزرگتر شود سختی هایش بیشتر میشود مخالفم.

به نظرم پسرک هر چه بزرگتر میشود نگهداریش راحت تر میشود. درکش آسانتر است و کارهایش دوست داشتنی تر.

میدانم هنوز راه درازی برای نظریه دادن مانده!

سفر همه به سلامت.

.

.

راستی اگر خدا بخواهد ما امروز بعد از ظهر می رویم. لطفا شما فردا صبح بیایید!!!


 
506.شـِت!
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

فکر کن.

یک چهارم نان سنگک را بخوری. بعد داخلش یک موی یک سانتی باشد.

بعد دقیقا همان مو برود لای دندانت گیر کند!!!سبز


 
505.خودش شکلات،‌ زیرش شکلات،‌ رویش شکلات، کلا شکلات...
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

یک مثل هست که می گوید:

نخوری می میری، بخوری هم می میری
پس بهتره نخورده نمیری!!

.

.

شـوکــو بیــس از وبلاگ شــف طــیبـه عزیز:

.


 
504.مادر نیستی تا...
ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

مادر، مادر، مادر...

آه از مادر بودن،

آه از آن همه مهربانی،

آه از آن همه عشق،

آه از آن همه قربان صدقه،

آه از آن همه نگـــــــــــــــــــــــرانـــــــــــــــــــــی.

.

مادر،

تو چه بی منت حمل می کنی، میزایی، می پرورانی.

.

مادر،

دلم میسوزد...

برای شب بیداریهایت،

برای خستگی هایت،

برای خواب رفتن دست ات وقتی شیر میدهی،

برای درد گرفتن بدنت وقتی ساعت ها روی یک پهلو می خوابی، نه، نمی خوابی فقط دراز میکشی!

برای کوفتگی پایت وقتی کودک خواب آلود را تکان میدهی،

برای ریختن دلت وقتی چیزی تو گلویش گیر می کند،

برای لرزیدن بدنت وقتی چیزی روی پایش می افتد،

برای ریسه رفتن دلت وقتی نفسش بند می آید،

برای داغ شدن وجودت وقتی تب می کند،

برای سوزن سوزن شدنت وقتی سوزنش میزنند،

برای مردنت وقتی بیمار است،

برای دویدن های زودتر رسیدنت، حتی در یک اتاق چند متری.

مادر،

تو چه خالصانه جانت را میدهی...

برای یک خنده پاره تنت،

برای زیبایی زاویه شست پایش،

برای سوراخ های روی دستش!

مادر،

تو چه راحت میمیری...

برای تک تک موهای بچه ات،

برای صدای قهقهه قشنگش،

برای آن چهار تا دندان نصفه نیمه اش،

برای اضافه شدن چین های بدنش!

مادر،

تو چه بی صدا غصه می خوری...

برای پوشکی که چند دقیقه دیرتر عوض نشود،

برای لباسی که رنگش به چهره بچه ات نیاید،

برای آفتابی که توی چشمانش نیفتد.

مادر،

چه کسی می تواند اینطور خالصانه همه اش را بدهد تا برود.

مادر،

تو چه بی توقع مهربانی.