ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

524.رادیوووو جوان
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

رادیو جوانی که دوست دارم:

مجری اش برای شروع یک روز پر انرژی،

برای پر شور کردن برنامه،

برای نشان دادن حس دوستی با مخاطب،

برای ازدیاد شنونده،

برای محبوب شدن،

برای درک مخاطب،

و برای القای حس "به یادتان هستیم"،

دااااااااااااااااااااااااد نمیزند!


 
523.آب زنید راه را...
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

آهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای رمضان...

آمدنت مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک.

بعد از دو سال فراق.

امسال می بلعم.

لحظه لحظه ات را.

هر چند که باز بی موقع پشت چراغ قرمز گیر کرده ام!

اما سبز که شد توی جاده ات، با سرعت غلت میزنـــــــم بی آنکه از خاکی شدن بترسم.

.

آهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای رمضان...

هر چقدر هم که بگویند تو سختی و طاقت فرسا و طولانی!

من عاشقـــــــــــــــــــــــانه دوستت دارم.

آهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای رمضان...

به خانه نارنجی خوش آمدی!


 
522.بچه پررو!
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

فقط پدر ومادر نیستند که اگر به بچه رو بدهند بچه پر رو می شود.

بچه هم اگر به پدر و مادر رو بدهد!!...

بله! ما دوباره آمده ایم به دیدار دریاااااااااااا.

.

.

.

گفته بودم سفر با یک کودک 18 ماهه بهمراتب راحت تر از سفر با یک نوزاد 4 ماهه است!


 
521.تولدم مبارک...
ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

 

ما به هم وصلیم

سه ساله شد

 و 

من

سی و سه ساله...


 
520.تعبیر خواب ابن ماری!
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

دیشب خواب دیدم دنیا دارد تمام می شود!

عجیب خوابی بود. بچه ام را بغل کرده بودم و می خواستم فرار کنم.

خوابم ترسناک نبود بیشتر هیجانی بود!

تمام شدن دنیا با خراب شدن ساختمان ها شروع شد. آرام و بی صدا.

انگار سوار یک کشتی بودم و می خواستم خودم را به جایی برسانم که میدانستم شروع دوباره دنیاست.

هنوز در کف خوابم ام...

.

.

.

میدانی ،

نیمه شب که بیدار شدم فکر می کردم چرا می گویند قیامت که میشود مادر بچه اش را رها می کند؟؟

من پسرم را محکم در آغوش گرفته بودم.

.

صبح خوابم را برای جوجه ام تعریف نکردم. چون اگر می پرسید من چه کار می کردم؟ خجالت می کشیدم بگویم: "تو رو اصلا ندیدم!" خجالت


 
519.فحش نده!
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

آدمها به همه چیز عادت می کنند...

حتی به توهین!


 
518.کُزت.
ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

در زندگی زیاد پیش آمده که با یک دست چند تا هندوانه بردارم.

زمانی در خانه پدری هم شاغل بودم هم دانشجو. و البته بخش زیادی از کارهای خانه را هم انجام میدادم. (کلا کُزت درونم زودتر از من به دنیا آمده بود!)

متاهل که شدم شغل ام را به خانه داری تغییر دادم اما همچنان دانشجو بودم. آن موقع فکر می کردم همسر و خانم خانه بودن (همان کُزت!) وقتگیرترین کار دنیاست. 

بعد از آن یک هندوانه دیگر هم برداشتم. در یک زمان هم خانم خانه بودم (باز هم کُزت) هم دانشجو و هم شاغل. اما باز هم معتقد بودم کُزتینگ جان آدم را میگیرد.

حالا بعد از 18 ماه...

به جرات می گویم هیچ کاری در دنیا سخت تر از بچه داری نیست. سخت از این نظر که همه وقت و انرژی 24 ساعته در کمتر از یک نیمروز از بین می رود اما جالب که آدم نمی میرد!!!

دلیلش برمی گردد به همان یک خنده و یک کلمه و یک شیرین کاری که دل آدم ضععععععععف می رود و دوباره باتری اش شارژ میشود! اما فاصله ای تا دشارژ نیست!

حالا فکر کن، شاغل باشی، همسر باشی، کُزت باشی و مادر هم باشی.

این یعنی باتری که هیچ، موتور برق هم به جایی نمیرسد!

میدانم بخشی از این ماجرا برمیگردد به اینکه پسرک بلد نیست با خودش بازی کند و اینکه از همان دوران نوزادی بغلی هم شده و از همه مهمتر اینکه وقتی به خانه برمیگردم به شدت می خواهم ساعات نبودم را جبران کنم. پس اغلب کارهایم را بچه به بغل و بازی بازی انجام میدهم. این شده که گاهی شبها از دست درد خوابم نمیبرد.

البته این وسط از پسرک هم کار میکشم!! بالاخره هر کُزت درونی یک تناردیه هم دارد وگرنه کُزت نمیشد!

مثلا از او می خواهم لباسهایش را داخل ماشین لباسشویی بیاندازد. یا اسباب بازیهایش را توی سبدش جمع کند یا برایم دستمال کاغذی بیاورد و جدیدا هم دستمال میدهم جای انگشتانش را از روی میز پاک کند.

نه برای اینکه بعدها کمکم باشد که من اصلا کار کسی را قبول ندارم. می خواهم کمک خودش باشد! مستقل اگر بشود، بیشترین نفع اش به خودش میرسد.

آخ دستم!!


 
517.من.
ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

خدایا،

چقدررررررررررررررررررررررررر خوبه که تو هستی...

هر چند که این روزها در حضورت فقط "سوک سوک" می کنم!


 
516.عنوان ندارد
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

آنهایی که تا چیزی گران میشود، تا یکی حرف ناشایست میزند، تا یکی رفتار بد می کند،

تُف توی مملکت می اندازند!!

.

زمین این مملکت از بهترین زمین های خداست،

زیرش پر از گنج است. دلش پُرتر.

رویش حاصلخیز ترین خاک است، آسمانش متغیر.

هم نفت دارد هم گاز.

هم طلا دارد هم مس.

هم نمک دارد هم کربنات هم ذغال سنگ هم نقره و نیکل و کبالت و گوگرد و اورانیوم.

هم کوه دارد هم دریا هم دشت هم کویر و دریاچه و جنگل.

هم بیابان دارد هم کوهستان.

.

تُف را باید توی صورت کسانی انداخت که حرمت این زمین را شکستند. که سنگ توی چاه اش انداختند و عرضه بیرون آوردنش را نداشتند. که رویش جنگ به پا کردند و تویش مین کاشتند. که پشت تریبون نشستند و ادعای خدایی این زمین را کردند.

وگر نه زمین هیچ گناهی نکرده. چه بسا اگر دست ما نبود دیگران بهتر قدرش را میدانستند و به جای تُف کردن خاکش را می بوسیدند!!!


 
515.مسواکت تو حلقم مادر...
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

فکر کن،

برای اولین بار جلوی چشمهایت بایستد و با یک مسواک بند انگشتی 4 تا دندان بند انگشتی تر را یک ربع مسواک بزند...

بعد دلت می خواهد دنیا همان جا بایستد و تو آنقدر توی بغلت فشارش بدهی شاید کمی عقده ات خالی شود!

.

.

.

.

راستی آن تغییر قالب بی نتیجه بود. من آدم بشو نیستم!!!!


 
514.شاید وقتی دیگر...
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

.

می خواهم قالب عوض کنم.

فقط چند روز دیگر تا به دنیا آمدنم مانده...


 
513....
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

میدانی،

یک جمله می تواند زندگی آدم را زیر و رو کند:

"اونجوری راحت تره!"