ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

557.من.
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

این فصل سال،

که آدم تکلیف اش را با خودش نمیداند،

بپوشد، نپوشد، داغ است ، سرد است، یخ میکنی، خفه می شوی،...

خدایا،

دین هم اجباری نیست چه رسد به فصل.

من این فصل ات را دوست ندارم.

لااقل ما را می فرستادی چابهار...


 
556.شــــف طــیــبــه Again ...
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

بنیه کدو:

شامی نارنجی: (اینجا)

چیکن تیکا:

کیک ساده:

کاپ کیک قهوه:

.

.

.

پ ن 1: مطمئنا درست کردن این غذاها سر فرصت، با حوصله و بدون پیچیدن یک نوپای بند انگشتی به پر و پاچه تان خیلی لذت بخش تر، خوشمزه تر و البته خوش قیافه تر خواهد بود!

پ ن 2: شامی نارنجی را امتحان کنید.


 
555.به کجا چنین شتابان؟؟
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

به سلامتی پوشک که قیمت اش از گوشت بیشتر شده!

.

.

.

چه بلایی داره سرمون میاد؟!


 
554.پسرم...
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

چقدر دوست دارم این کلمات قلمبه سلمبه را که این روزها پشت سر هم و مسلسل وار تکرار میکنی.

برای گفتن هر کدامشان می توانم به راحتی بمیرم. به همین راحتی که نوشته ام.

برای آن "ماما سَلِی" گفتن ات بعد از ورود به خانه.

الهی که همیشه سلامت باشی عزیز دل مادر.

و چققققققققققققققققققققققدر بیشتر دوست دارم که صبح ها فقط در کنار تو بمانم اما...

کاش بدانی در کنارت نبودن هم، بیشترین نفع اش به خودت میرسد و گرنه در اینجا جز نگرانی های مادرانه چیزی عایدم نمی شود...

.

.

.

دارد خیلی زود بزرگ می شود...


 
553.من.
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

من باز هم در سی و سه سالگی گوشه ای از خودم را کشف کردم:

لذتی که بعد از برق انداختن حمام و توالت می برم بیشتر از لذت پوشیدن لباس نو یا خرید آن است!!

.

و این چنین است که آدم وقتی می فهمد بزرگ شده بهتر است زیادی دنبال کشف خودش نباشد چون ممکن است آبرویش(شاید هم عقل اش) به خطر بیافتد!


 
552.همه چی ارزونه!!!من چقدر خوشبختم!!!
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

این روزها اس ام اس هایی به نام سخنان دکتر شریعتی بین آدمها (!) پخش می شود که جای درد و تاسف و گریه دارد.

نمیدانم حکمت اش چیست. شاید و حتما گروهی به منزله تخریب افرادی یا افکاری این راه را پیش گرفته اند اما چرا با این روش؟؟ چرا دکتر؟؟

نمیدانم، دلم می خواهد فریاد بزنم که او دیگر مرده. آخر با مرده چکار دارید؟؟

کم داریم دق می خوریم از گرانـی و تـورم و تــحریم و بدبختی؟

کم غصه و نگرانی آینده خودمان و بچه هایمان را به دوش می کشیم؟

کم ناراحتیم؟

در خانه کدامیک از شما هر شب حرف از بدبختی مـملکتـمـان نیست؟

دور کدام سفره آدمهایی نشسته اند که نگویند دیروز فلان چیز ارزان تر از امروز بود؟

تازه مانده...

روزهای سخت انـتخــابـات آینده...

روزهای دروغ و فحش و گــاز اشـک آور...

مانده اند روزهایی که قرار است سخت تر شود.

باز هم می خواهیم یقه آدمهای مرده را بگیریم تا کمی بخندیم؟

خنده که نه گریه...

.

میدانی خانه نارنجی وسط همین روزها گیر کرده! من و جوجه هر شب از وضعیت موجود برای هم می گوییم، می شنویم، مینالیم و آخر سر خسته می شویم و به ریش همه چیز می خندیم.

خنده که نه گریه...

دل من هم آرامش قبل را می خواهد،

دلم خیــــــــــــــــــــــــلی زیاد می خواهد،

آرامش آبی خانه نارنجی مان را...


 
551.من.
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

به نظرم روزهای آخر عمرش است. کم کم دارد می میرد...

می خواهم کمک اش کنم اما نه جانش را دارم نه حس اش را و نه وقت اش را.

نمیدانم، شاید هیچوقت احترام اش را نگه نداشتم. شاید همیشه فدای چیزهای مادی و به نظر مهمتر اش کردم.

شاید هیچوقت ندیدم اش. یا نخواستم که ببینم. یا وقت اش را نداشتم.

نمیدانم.

اما حالا.

فقط میدانم دیگر دیر شده.

.

دیدار به قیامت.


 
550.هدیه خوشمزه!
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

فینگر ساندویچ اثر دیگری از شف طیبه...

.

.

.

صبحانه ای از طرف خانم خانه شاغل به آقای خانه شاغل!


 
549.من.
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

مثل یک کوه کن.

شاید فرهاد.

عاشق...


 
548.مال بد بیخ ریش صاحبش!
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

آنهایی که رفته اند و وقتی برمیگردند فکر می کنند خیلی با کلاس شده اند و ما را صاف می کنند از بس روزی هزار بار می گویند "اونجا که بودم..."

خوب برنگردید! ‌کسی برایتان دعوت نامه ارسال نکرده بود که برگردید.

پس مجبورید برگردید چون اگر بدرد می خوردید همان بدرد نخور ترها نگه تان میداشتند!

حالا هی دوباره بیا بغل گوش من وزوز کن "اونجا که بودم..."


 
547.لی لی لی لی...
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

عروسی تمام شد.

به همین زودی.

همه خستگی ها و چیدمان ها و گلها و شمعها و جینگولک بازی هایمان را گذاشتیم روی اپن آشپزخانه و آمدیم سر کار.

دیگر هیچوقت نه دختر خاله داماد می شویم و نه دختر خاله عروس.

توی این فامیل مینیاتوری مان فقط یکبار دیگر دختر عمه داماد خواهیم شد و اگر خدا بخواهد یکبار هم خواهر داماد.

چه ها بکنیم آنروز که خواهر داماد شویم...

البته اگر تا آن موقع "ح" دق مان نداده باشد که "من زن نمی خوام!"

بله، به همین ترتیب "ح" های فامیل هم ته میکشد.

بعد دیگر سالیان دراز باید صبر کنیم تا مادر داماد شویم. مادر داماد نوپای بند انگشتی!

احتمالا توی عروسی هم دق خواهیم خورد که داماد از صبح چیزی نخورده و دنبال کره ایم تا توی غذایش بریزیم بلکم کمی کالری بخورد این بچه!

و باز هم البته، اگر تا آن موقع زنده باشیم و از زیر بار این همه کار و هزینه و  گرانی و تورم دولت مهرورزی جان سالم به در برده باشیم.

و اگر مادر داماد شویم...

در کنار پدر داماد چه خیلی بیشتر ها کنیم...

از همین حالا منتظر فردای پاتختی ام!!!! با جوجه برویم سفر و دل خوش باشیم که بچه مان به ثمر رسید و قال (غال) قضیه کنده شد!

خدا را چه دیدی بالاخره برویم آفریقا و آرزو به دل نمیریم. و باز هم صد البته اگر تا آن موقع دست و پایی داشته باشیم از قِـبَـل این کوزتینگ!

.

به افتخار دختر خاله داماد دیروز و مادر داماد سی سال بعد:

بزن دست قشنگروووووووووووووووووووو.

 

 


 
546.مــی خـــورمـــــت...
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

هیچوقت در مقابل مادری با بچه اش شوخی بیجا نکن.

مادر قدرتی دارد که میتواند در یک لحظه به سان یک شیر پاره پاره ات کند!

.

.

اینبار را به حرمت فامیلی مان بخشیدم اما بار دومی وجود ندارد.


 
545.ما سه نفر!
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

جوجه اول،

پسرک دوم،

من سوم.

به همین ترتیب سرما خورده ایم!