ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

568.تمیزی با زجر یا ریخت و پاش با مرگ!!
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

فرقی نمی کند هر دو از طول عمر آدم کم می کند اما من اولی را انتخاب کرده ام!

نه اینکه بعد از ازدواج یا بچه دار شدنم اینطور شده باشم. از اول همین بودم. از همان موقع که در خانه پدری بودم. از همان موقع که بزرگ شدم.

از جلوی میز که رد میشدم یکسانت آینه را جابه جا می کردم. از جلوی پرده که رد می شدم یک چین را تنظیم می کردم. توی آشپزخانه یکسانت مخروط کن را عقب می کشیدم یا سوراخ قوطی ادویه ها را یک ردیف می کردم.

از اول هم سرعتم زیاد بود. خدا را شکر طول عمرم هنوز روی سرعتم تاثیر منفی نگذاشته. همیشه با یک دستم دارم چیزی را تنظیم می کنم! یک همچین بیمار سانتیمتری هستم من.

.

خدا را شکر جوجه از اول با دکوراسیون خانه کاری نداشت وگر نه راه سختی در پیش داشتم. معتقد است "دکور خانه مربوط به زن خانه است". البته همیشه نظرش را برای دکور خانه می پرسم اما تصمیم آخر را خودم میگیرم هر چقدر هم که در جهت عکس نظرش باشد.

برایش هم دلیل می آورم "دکور خانه مربوط به زن خانه است". همانطور که من با جای کولرها روی سقف(!) و رنگ ماشین و کارواش و جای شوفاژ و این چیزها کاری ندارم.

.

بیماری من از "چیزی سر جایش نبودن" عود می کند.

به همین خاطر است که خیلی جابه جایی وسایل خانه را جهت تغییر دکوراسیون دوست ندارم. چون معتقدم هر چیزی جای خودش را دارد. مثلا سر تخت یا کاناپه همیشه باید زیر پرده باشد، میز تلوزیون جلوی راحتی ها، تابلو بالای کاناپه، بوفه کنار میز نهارخوری و از این نوع چرندیات که شاید درست هم نباشد اما برای من همین است که هست.

قبل از تولد پسرک همیشه نگران بودم نکند سانتیمتر بازی هایم اذیتش کند. گند بزند به تربیت اش. خیلی سعی کردم روشم را تغییر بدهم اما نتوانستم. دیدم تغییر کردن بیشتر از کار کردن درد دارد. جای هیچ کدام از وسایل خانه نارنجی را تغییر ندادم. همه چیز سر جای قبلی خودش است. حتی گلدانهایم. روی پایه های بلند و کوتاه.

سنگ ریزه های شومینه را خالی نکردم، کریستالهای روی میز، قاب عکسها، صدف ها، شمعها و گل خشکها همه سر جای قبلی خودشان هستند.

"سر جایش بودن را" با سکوت، صبر و کوزتینگ به جان خریدم. و البته خسارت...

دو تا از بهترین گلدانهای طبیعی ام توسط پسرک شکسته شدند. اولی را نجات دادم خاک کردم و دوباره سر جای قبلی اش برگرداندم! (از طرف یک پرو) دومی اما...

دیفن باخیای نازنین 6 ساله ام. دو کله از من بلندتر شده بود و تازه زا هم بود! حالا در راهرو بدون ریشه توی آب دارد جلوی چشهمایم میمیرد.

و یکی از کاکتوس هایم و کلی قاب عکس. یا شش تا از نمکدانهای سرویس اصل ژاپنی ام!

همه شکستند اما هیچکدام درمانی برای بیماری و تغییر روش نشدند.

در طول روز ممکن است 10 بار قاب عکسهایی که پسرک از روی پاتختی ها روی تخت ولو کرده را سرجای قبلی شان برگردانم. درست عین قبل! یا صدف ها را از روی زمین جمع کنم و به همان ترتیب روی میز بچینم. یا رومیزی را برای چندمین بار صاف کنم یا کوسن ها را مرتب کنم. اسباب بازی های ریز و درشت که جای خود دارند . همیشه چیزی روی زمین برای دولا شدن هست!

جای انگشتان قشنگ اش که هیچچچچچچچچچچچ انگار هر بار توی استمپ زده شده از بس که پر رنگ اند. تا شب چندین بار پشت سرش جای انگشتان را از روی میز و صفحه تلوزیون و شیشه فر پاک می کنم و دوباره روز از نو روزی از نو.

در ادامه از آنجایی که "نه" گفتن زیاد را قبول ندارم اجازه دارد به همه کابینت های آشپزخانه دست بزند. مثلا توی قوطی نخود پر از عدس است یا توی لپه ها پر از لوبیا! خوب اگر با این چیزها سرگرم نشود که من نمی توانم آشپزی کنم.

در مورد پسرک "نه" گفتن نه تنها مشکل را حل نمی کند بلکه او را لجبازتر هم می کند طوری که خطای قبلی را با شدت بیشتری تکرار می کند. ضمن اینکه بارها و بارها خواندم که "نه" گفتن اعتماد به نفس کودک را له می کند.

می توانستم از اول دکور خانه را برای مدتی جمع کنم و به قول خیلی ها خانه را ایمن کنم. اما خانه دیگران چه؟ دکور آنها را هم می توانستم جمع کنم؟ یا خانه مردم را ایمن کنم؟ با خودم چه می کردم برای چیزهایی که سرجایشان نبودند؟

روش بیمارگونه ام را ادامه دادم. شاید از نظر دیگران این یک نوع وسواس باشد. نمیدانم. از نظر من که نیست.

شبها از شدت خستگی اغلب زودتر از پسرک خوابم میبرد اما خیالم راحت است که ظرف نشسته توی ظرفشویی نیست، برنامه کوزتینگ فردایم مشخص است و از همه مهمتر "همه چیز سر جای خودش است".

راه مزخرفی که در پیش گرفتم بجز خستگی و کوزتینگ زیاد نتیجه بدی هم ندارد. اولا، پسرک از بس که از دهان من " بزارم سر جاش" را شنیده، در بعضی اوقات نادر بعد از اتمام بازی وسایل خودش را سر جای قبلی بر میگرداند و میگوید: "سجاش!" یعنی سر جاش. که البته بسته به حال و هوای آن لحظه اش دارد!!

دوما، در میهمانی خیلی کاری با وسایل میزبان ندارد. البته دیگران معتقدند که کلا بچه شر و شلوغی نیست اما نظر من این است که چون "نه" زیادی نشنیده حریص نیست.

سوما، برای مدتی به چیزی گیر میدهد کنجکاوی اش که تمام شد دیگر رهایش می کند. مثلا خیلی وقت است دیگر با جعبه دستمال کاغذی اتاقش کاری ندارد. قبلا یکی از بازیهایش خارج کردن تمام دستمال ها بود و یکی از وظایف سخت من چیدن دوباره آنها. دیگر در خانه دیگران هم دست به جعبه دستمال نمیزند حتی اگر رنگ و شکل آن فرق داشته باشد.

.

خواندن این چیزها برای کسی که بچه ندارد (مثل بی بچه!) مسخره به نظر می آید شاید هم نویسنده را خل و چل بداند یا برایش کلی نسخه و راه حل بپیچد. مثلا "چه معنی داره بچه به وسایل خونه دست بزنه" یا "براش اسباب بازی جدید بخر با اونها سرگرم بشه".

همان حرف هایی که خودم در زمان بی بچگی برای دیگران میزدم. اما فقط بچه دارها میدانند که سطل برنج با پیمانه اش خیلی بیشتر از یک قطار شارژی با ریل 3 متری جذابیت دارد.

در هر حال این روزها احساس می کنم روش بیمار گونه ام هر چند جسم ام را خسته و داغون می کند اما آرامش روحم را تامین می کند و این تمیزی همراه با آرامش و البته زجر را به ریخت و پاش اطرافم با حس مرگ ترجیح میدهم! و از همه مهمتر مطمئنم که بیماری ام جگر گوشه ام را اذیت نمی کند و به تربیت اش گند نمیزند!

البته که بچه ها با هم فرق می کنند. نمیتوان آنها را با هم مقایسه کرد. اما همه شان پاک، دوست داشتنی، لطیف، معصوم و زیبا هستند. فقط باید مادر باشی تا همه بچه ها به اندازه بچه خودت برایت دوست داشتنی باشند...

.

.

.

پ ن :‌"بی بچه" نه توهین به کسی است که بچه ندارد نه مسخره کردن کسی است که بچه دارد. دلیل استفاده از این کلمه همان بود که نوشته شد:

"همان حرف هایی که خودم در زمان بی بچگی برای دیگران میزدم "


 
567.بخنــــــــــــــــد...
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

توی خیابان، توی مترو، رستوران، میهمانی، هر جا،

توی تلوزیون حتی وقتی فیلم بازی می کند،

اگر بچه ای گریه کند،

پسرک که کنارم باشد توی بغلم محکم جایش می دهم،

کنارم نباشد،

جگرم آتش میگیرد...

.

نگذارید بچه هایتان گریه کنند.

وقت برای گریه کردن زیــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد دارند...


 
566.باغچه
ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

یکی از آرزوهای من و جوجه خریدن یک باغچه است.

جایی همین نزدیکی ها.

برای خرید خانه و بزرگ کردنش چند سال در حد مرگ صرفه جویی و پس انداز کردیم!

برای خرید باغچه اما...

آدم وقتی بچه داشته باشد اختیار قسمت عمده ای از پس اندازش را ندارد.

شاید حالا حالا ها به آرزویمان نرسیم. با این تورم و این آینده نامعلوم، همینکه کار داشته باشیم و حقوقی برای مخارج ماه خودش جای شکر دارد.

ولی آرزو را نمی شود نداشت!

در راستای همین آرزو خیلی وقت است هر چیزی را که می خواهیم دور بریزیم کنار میگذاریم برای کلبه توی باغچه!!! مثل چاقوی آشپزخانه که دیروز رفته بود روی اعصابم!

ایضا ضبط کاست دار با کاست هایش که یکی از اسباب بازی های پسرک نیز می باشد!!!

و شاید قالیچه رنگ مویی شده!!!


 
565.فرهنگ لغات 22 ماهه!
ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

- صدای چیه؟

* آبـَه.

- از کجا میاد؟

* چوپاج!!!!!

.

.

.

شوفاژ ات تو حلقم مادرررررررر


 
564.من بزرگ شده ام
ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

از وقتی پسرک به دنیا آمد، از همان روزهای اول فهمیدم که دیگر بزرگ شده ام. قبل از آن هنوز کوچک بودم... بچه بودم... نابالغ بودم.

احساس می کنم بزرگ شدنم روی قد ام هم تاثیر داشته! در خانه نارنجی که راه میروم گلهای فرشمان را ریزتر می بینم!

آنقدر بزرگ شده ام که می توانم موهایم را هم خودم رنگ کنم. همان کاری که تا به حال نکرده بودم و فکر می کردم کار آدم بزرگ هاست. کار یکی مثل مامان.

این روزها حتی کودک درونم هم بزرگ تر از قبل شده.

کودکی که رنگ موهای امروزش را (و رنگهایی که روی فرش اتاق خواب ریخته!!!!) خیلی بیشتر از رنگ موهای هفته آینده دوست دارد...


 
563.من.
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

عصبی شده ام. خودم میدانم. خودم می فهمم.

نمیدانم دلیل اش چیست. شاید هم میدانم.

دیر دادن حقوق، ندادن معوقه ها، این هورمون های لعنتی زنانه، تمام شدم صبرم برای شیر دادن های متناوب شبانه، کمبود خواب،

تورم، تورم، تورم. دروغ، دروغ، دروغ.

دیگر زمین این خاک را مثل قبل دوست ندارم.

دیگر برای نرفتن خودم را به آب و آتش نمیزنم.

.

.

قرار بود نفت بدهیم فقط گندم بگیریم، حالا نفت میدهیم گندم میگیریم، گوشت میگیریم، قند وشکر میگیریم!!!!

چند ماه دیگر چسب زخم و نخ قرقره و سوزن ته گرد میگیریم!


 
562.چه کنم؟
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

این روزها دائم فکر می کنم:

- یک روز همه رو بگم؟

- دو روز جدا بگیرم؟

- خانوادگی بگیرم؟

- کوچیک بگیرم؟

- بزرگ بگیرم؟

- اصلا تولد بگیرم؟

- تولد نگیرم؟

- چه کنممممممممم؟؟؟؟؟یول


 
561.مادر خُل و چل.
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

فکر کن،

برای برگشت به خانه سوار تاکسی شوی و چند متر آن طرف تر یادت بیفتد که "ای وای امروز ماشین آورده بودم!"

بعد پیاده شوی بروی به طرف پارکینگ ولی یادت بیفتد "ای بابا امروز که زوجه، ماشین نمیشد بیارم!"

بعد دوباره بخواهی سوار تاکسی بشوی اما دودلی "اصلا امروز چند شنبه است!!!!!!!"

 


 
560.موبایلللللللللللللللل
ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

من یک motorola v3 متعلق به سال 1301 خورشیدی دارم که زمانی برای خودش گوشی بود...

توی این چند دهه ای که گذشت(!) بارها اسامی آنها که دوستشان داشتم یا نداشتم را توی گوشی ثبت کردم.

آنها که دوستشان داشتم همزمان توی قلبم هم ثبت شدند.

دوست نداشته ها اما، در اولین فرصت به Recycle بینی ها پیوستند.

آنها که توی قلبم هستند هنوز هم در گوشی هستند حتی اگر دیگر خودشان نباشند!

.

آدمهای گوشی چند گروهند: فامیل، دوست، ناشناس و البته خاص.

خاص، آهنگش هم خاص است. مثل خودش خاص، روان، خالص.

آهنگ خاص که به صدا در می آید دیگر همکاران و فامیل میدانند که کسی پشت خط نیست جز جوجه!

.

حالا از صدقه سری پسرک چند وقتی است که گوشی به گوشت کوب تبدیل شده. آخرین برای شکستن گردو استفاده شد!

درب اش که باز می شود خودش پشت سر هم اینتر میزند و sms می فرستد و زنگ میزند. از همه بدتر موقع صحبت کردن ناگهان می رود روی آیفن.

این آخری تا به حال کلی پیش این و آن ضایع ام کرده.

حالا با این دلار و این قیمتهای ناپایدار نجومی...


 
559.تقدیم به جوجه...
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

خدایا،

بی زحمت انگور و خربزه را دیگر تولید نکن. والله خسته شدم از بس به زور خربزه و انگور توی یخچال جا دادم...

با تشکر


 
558.نوحود اَنگی.
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

* این چیه؟

- نخود فرنگی عزیزمقلب

* این چیه؟

- نخود فرنگی پسرمماچ

* این چیه؟

- نخود فرنگی جان مادرخنده

* این چیه؟

- نخود فرنگی قربون چشماتنگران

* این چیه؟

- نخود فرنگی عزیز دلمتعجب

* این چیه؟

- نخود فرنگی فدای توناراحت

* این چیه؟

- نخود فرنگی جان دلماسترس

* این چیه؟

- نخود فرنگی قربونت برمابله

* این چیه؟

- نخود فرنگی جان دل مادرهیپنوتیزم

* این چیه؟

- نخود فرنگی پسرمیول

* این چیه؟

- نخود فرنگی عزیزماوه

* این چیه؟

- نخود فرنگیسبز

* این چیه؟

- گریهگریهگریه

* نوحود اَنگی.

- آفریننننننننننننننننتشویق