ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

574.پسرم...
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

وقتی برای اولین بار برف می بیند،

زندگی را می شود در چشمهایش دید...


 
573.من.
ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

همیشه از اینکه مناسبت های زندگی ام در یک بازه زمانی باشند بیزار بودم و دقیقا هم همینطور شد!

شب یلدا، تولد پسرک، سالگرد ازدواجمان و تولد جوجه همگی در یک بازه یکماهه هستند!

تولدم، سالگرد عقدمان و اغلب روز مادر هم نیز.

حالا، چند روز مانده تا همه مناسبت ها کار شرکت هم سه برابر شده و من گیج و منگ دو خط کد می نویسم، چند تا عکس سرچ می کنم، لیست خریدهایم را تکمیل می کنم و ... کلا قاتی ام!

 

 


 
572.Parents!!!
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

بابا.................................ماما

.

.

من و جوجه اثری از پسرک!


 
571.شف طیبـــــــــــــــه
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

تا به حال خامه فرم گرفته توی حمام درست کرده اید؟؟ نه خدایی؟؟!!

(راه حلی برای زمانی که بچه خواب است)

 .

.

پواغ بِل ایلِن

.

.

تهچین بادمجان

.

.

پای خامه ای هلو

.

.

چیز کیک در شیشه

.

.

.

رسپی ها همه از شف طیبه عزیز


 
570.نظرت تو حلقم!
ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

همه بازی ها را کرده بودیم. خاله بازی، نقاشی، ماشین بازی، سوار کردن همه حیوانات توی کامیون اش(!)، قطار بازی، شعر و ...

تازه ساعت شده بود 6 عصر! تا 7.15 دقیقه که جوجه ام از استخر بیاید خیلی مانده بود...

از زمستان که به اندازه کافی بیزار بودم. امسال به خاطر زندانی شدن پسرک توی خانه، تنفرم بیشتر هم شده. همه تابستان این ساعت را توی پارک بودیم.

.

سه تارم را از روی دیوار نارنجی برداشتم.

آمدیم نشستیم روی مبل. سه تار را دادم دستش. (در خانه پدری که بودم هیچکس جرات دست زدن به سه تارم را نداشت!)

شروع کرد به پیچ و تاب تارها. میکشیدشان. عین کش و صدایی که توی خانه می پیچید...

.

یاد زمستانهایی افتادم که با عشـــــــــــــــــــــــــــــــــق سه تارم را روی کولم می انداختم، سوار اتوبوس می شدم و از شرق شهر به غرب شهر پیش همبازی بچگی های پدرم می رفتم تا ساز یاد بگیرم.

چه حالــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی می کردم آن دوشنبه ها...

.


حوصله اش سر رفت. سه تار را داد دستم.

جای بعضی از بندها را یادم رفته بود. نت ها را هم. اما زدم. قاطی پاتی. هر چه دلم خواست.

انگار که داشت موتزارت را می شنید!!! غرق شده بود.

پرسیدم: سه تار دوست داری؟

گفت: دوبایه! (دوباره)

دوباره زدم. گوش کرد.

گفتم: من سه تار خیلی دوست دارم. تو سه تار دوست داری یا تمبک؟ (خواهر زاده جوجه تمبک می زند)

فکر کردم بچه 23 ماهه چه می فهمد از فرق سه تار و تمبک.

گفت: دوبایه! (دوباره)

ادامه دادم.

کمی که گذشت گفت: سیتا دوت ندایم! تمبت دوت دارم(سه تار دوست ندارم. تمبک دوست دارم)!!!!!!!!

بعد هم خودش را از روی مبل کشید پایین و رفت به سمت اتاقش!!!!!!

من:تعجب

بعد:یول

بعد تر:قهقهه


 
569.تصمیم کبری!
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

گاهی دلم می خواهد در روز 10 تا پست بنویسم.

گاهی 20 تا. گاهی هر 5 دقیقه یکبار.

گاهی هر 10 روز یکبار.

گاهی از خودم. از عشقم. از پسرم.

گاهی از شهرم. از کشورم. از دو لــــــت اش!

گاهی دلم می خواهد فقط و فقط از خانه نارنجی بنویسم.

اما...

کامنت ها نمیگذارند.

کامنت ها نمیگذارند "من" باشم.

نمیگذارند راحت بنویسم.

آزاد بنویسم.

رها بنویسم.

زیاد بنویسم.

نمیگذارند اصلا بنویسم!

.

چیز بدرد بخوری نمی نویسم تا بخواهم پاسخی بدهم، ایمیل (سمت چپ بالای وبلاگ) هست در هر صورت.

کامنت دونی را می بندم.

به زودی.

رها می شوم...

به زودی.