ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

693.نسل خفن!
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

در حال پیاده روی. من با یک نایلون گوجه فرنگی در دست.

: مامان بغلم کن.

- نمی تونم پسرم ببین گوجه دستمه.

کمی تمرکز و...

: گوجه رو بده من.

-بفرمایید.

: حالا بغلم کن!!!!


 
692.من.
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

آقای اسمیت برایم نظر گذاشته : "قلم پر مغزی دارید"

از همین تریبون اعلام می کنم:

این روزها کله ام هم مغز ندارد چه رسد به قلم!

.

نمیدانم.

شاید اسمش را بتوان گذاشت مرحله خودسازی!

کلا در خودم سیر می کنم.

در گذشته ام، آینده ام.

تنها چیزی که مطمئنم، اینکه در حال نیستم.

حال اش را ندارم که در حال باشم.

انرژی ام ته کشیده.

چیزی که می خواهم نه دست زندگی است ، نه دنیا، نه آخرت.

اصلا خودم هم نمیدانم چه می خواهم.

شاید هم میدانم اما به روی خودم نمی آورم.

شاید به رو زدن اش هم چاره درمان نباشد.

.

دو ماه و دو هفته مرخصی به مزاج من خوش نیامد.

توی این دو ماه هر بار که ساعت 10 صبح از خواب بیدار شدم ناراحت بودم.

انگار که چیزی را از دست داده باشم.

نمیدانم چرا فکر نکرده بودم که ره 10 ساله را یک شبه نمیتوان تغییر داد؟

.

یک ماهی است که برگشته ام به کار.

به همین سادگی.

به همین مزخرفی.

با همان عذاب وجدان.

با همان فکر پریشان.

با گریه های بی صدا زیر دوش و توی تنهایی.

با خواب های بی سر و ته اعصاب خورد کن.

با سندروم پاهای بی قرار.

.

نمیدانم شاید افسردگی ام از این زمستان کوفتی هم باشد که غرقمان کرده در دود.

دریغ از قطره ای باران.

دریغ از دانه ای برف.

دیگر حتی کوهها را توی مه دودی هم نمی بینیم. گم شده اند. انگار که ته این ساختمان های بلند بی روح به بیابان ختم میشود.

و ای کاش که حداقل به بیابان تمیز ختم میشد.

.

دلخوشیم؟؟

خنده هایش، جملات قلمبه سلمبه اش، قد کشیدن اش، شصت پایش!، مرواریدهای تو دهانش، سوراخهای روی دست اش، وجودش.

دلگرمی ام؟؟

مهربان همسری که مرا تحمل می کند.

علاجم؟؟

خودم فکر می کنم اگر به زیارت ضامن آهو بروم درست میشوم.

اما رویایی بیش نیست توی این سرما آن هم با بچه.

.

نمیدانم،

بهار که بیاید شاید من هم با پیاز سنبلی که توی خاک خوابانده ام دوباره جوانه زدم...

.

محتاج دعایم.

همین.