ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

639.خانه پدری
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

شش سال پیش گله مامان از پله ها دلیلی شد برای اسباب کشی به یک آپارتمان.

اسباب کشی از یک خانه حیاط دار دوبلکس.

جایی که قرار است کوبیده شود تا نو شود!

جایی به نام خانه پدری...

ملکی که آجر آجر اش پُر است از خاطره های دوست داشتنی و  شیرین.

دیوارهایی که برای تغییر رنگشان، گچبری هایی که برای طرحشان و پله هایی که برای سنگشان به هر قیمتی بود نظرم را به کرسی نشاندم و سانت به سانت جای وسایلش برایم مهم بود. درست عین حالای خانه نارنجی...

خانه پدری، جایی که دیگر هیچوقت هیچوقت هیچوقت نوروزها و عید ها و مُحرم ها و رمضان های دوست داشتنی اش تکرار نخواهند شد.

آن افطار های ناب و قشنگ با آن سحرهای دلنشین پر از بوی کباب تابه ای دستپخت مامان.

آن میهمانی های بی دغدغه فامیلی. بدون نگرانی چی بپزم و خرابی برنج آبکش!

آن هندوانه خوردن های دورهمی!! آن توت فرنگی ها و گوجه سبزهای بهاری از دست بـــــابــــا.

آن دلخوشی های ناب کودکی.

.

روزهای آخر زندگی در خانه پدری وقتی اسباب های جمع شده در طول بیست و چند سال را کارتن می کردم، وقتی برای آخرین بار به اتاقی رفتم که روزی همه زندگی ام بود، نمیدانستم شش سال بعد همراه با پسرکم برای آخرین دیدار بر خواهم گشت.

پسرک با تعجب در خانه خالی بی اسباب راه افتاده بود. از پله هایی که به اتاق خواب ها ختم میشد بالا رفت و نمیدانست این زمین و این پله ها و این دیوارها روزی همه دلخوشی مادرش بود.

.

و این درب:

 

همه سالهــــــــــــــــــــــــــای کودکی، نوجوانی و جوانی من توی اتاق پشت این درب گذشت.

اتاقی که روزی آرامگاه، همدم، عشق و به قول "ن" خلوت تنهایی ام بود.

اتاقی که با "ح" شریک بودیم و توی دعواهایمان کمین گاه من بود.

اتاقی که شبهای امتحان تا صبح همپای بی خوابی ها و نگرانی هایم بود.

اتاقی که همیشه صدای رادیو از پشت درب اش شنیده می شد.

اتاقی که ساعت ها و ساعت ها روی تخت چوبی داخل اش ولو می شدم و رُمان های درپیت دوست داشتنی ام را می خواندم.

اتاقی که پر بود از پوتوس و شمعدانی و تره ای.

اتاقی که در آن، جوجه برای اولین بار من را بوسید!!!

.

همان اتاق 18 متری معروف!

.

با اینکه خانه پدری این روزها، قشنگ تر و نو تر از خانه پدری گذشته است اما، هیچچچچچچ کجا برای من این خانه رنگ و رو رفته و قدیمی نمی شود.

روزهای خوش اش توی هیچ جا و مکان دیگر تکرار نخواهند شد و از همه آن خاطرات چند تکه آجر و آهن باقی خواهند ماند. حیف که باید خراب شدنش را دید و رفت...

.

موقع رفتن پسرک را بغل کردم، همه خاطره ها و شادی های خانه پدری را توی دلم ریختم و کلید را توی درب چرخاندم.

این خانه اگر خالی و بی اسباب هم باشد هنوز در خیال من همه چیز سر جای خودش است بدون سانتیمتری تغییر،

هنوز صدای حرفها و خنده ها و دعواها و بوهای خوشمزه از خانه پدری می آید،

هنوز برادر بزرگترم با بالش معروفش جلوی تلوزیون کتاب می خواند(!)،

و هنوز صدای مامان از کنار پله ها شنیده می شود: "بیاید پایین شام حاضره!"

و چه شام های دورهمی خوشمزه و بی دغدغه ای بود بدون اینکه دستهایم بوی پیاز بدهد!!!

 


 
638.ناشکر...
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

 یا من یعطی الکثیر بالقلیل،

ای که میدهی عطای بسیار در برابر طاعت کم...

.

این روزها فقط از تو کم می گذارم!!

بنده ای مزخرف تر از من داری؟؟؟


 
637.نسل خفن!
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

پیش درآمد:

هر اسباب بازی که از ارتفاع پرت شود(مثلا از روی مبل)، هر کتابی که نقش توپ را بازی کند(!) و یا هر اسباب بازی که در حال پوکیدن باشد، به بالای کمد منتقل می شود.

چون اینطور به نظر میرسد که صاحب اش به آن نیاز ندارد!! بدون خشونت ، جنگ و خونریزی و البته با لبخند!!خنثی

.

دیشب:

من: پسرم بیا باید پوشکتو عوض کنم.

جنگجوی 2 ساله: نه!

من: گل قشنگم باید عوض کنم چون پاهات میسوزه.

جنگجوی 2 ساله: نمی خام!

من: پوشکت بوی بد میده من و بابا ناراحت میشیم.

جنگجوی 2 ساله: ماما میزارمت بالای کمد ها!!!!

من: تعجب

بعد:قهقهه

بعدتر:نگران

و همچنان:تعجب


 
636.ای دوست...
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

یک دوست، یک همنشین، یک همسایه،

یک زن،

با کلی دغدغه مشترک،

یک کسی که هر وقت دلت بخواهد بتوانی صدایش کنی تا چشم توی چشم هم بنشینید،

چایی بخورید،

فک بزنید!

کسی که اگر خسته ای یا کار داری یا خوابت می آید بتوانی براحتی دعوتش را رد کنی.

کسی که اگر خسته است یا کار دارد یا خوابش می آید بتواند براحتی پیشنهادت را رد کند،

کسی بدون تعارف و رودربایستی(رودرواسی؟).

.

من همچین کسی را دارم.

"ن"، دوستم.

فقط باید برای رسیدن به همدیگر یک ساعت رانندگی کنیم و دو ساعت توی ترافیک بمانیم! و این یعنی سالی یک بار هم به زور همدیگر را می بینیم چه رسد فک بزنیم!

.

من یک همنشین بی ترافیک می خواهم!


 
635.خدااااااااااااااااااااااا
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

مثل یک بچه که وقتی کار بدی کرده خیره توی چشمهای مادرش نگاه می کند و می گوید:

"خودت تربیت ام کردی!!"

من هم توی چشمهای تو نگاه می کنم و می گویم:

"خودت آدمم کردی!!"


 
634.بخواااااااااااااان
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

دعایی به قشنگی دعای ماه رجب خواندید؟

.

.

اى که براى هر خیرى به تو امید دارم

و از خشمت در هر شرى ایمنى جویم

اى که مى دهی عطاى بسیار در برابر طاعت کم

اى که عطا میکنى به هرکه از تو خواهد

اى که عطا میکنى به کسى که حتی از تو نخواهد و تو را نشناسد

از روى نعمت بخشى و مهرورزى عطا کن به من

به خاطر درخواستى که از تو کردم

 

همه خوبى دنیا و همه خوبى و خیر آخرت را

و بگردان از من به خاطر همان درخواستى که از تو کردم

همه شر دنیا و شر آخرت را

زیرا آنچه تو دهى چیزى کم ندارد

و بیفزا بر من از فضلت اى خدااااااااااااااااااااااااااا


 
633.مادر، بودن یا نبودن...
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

"اگه فرصت داشتید لطفا برام بنویسید که اگه به دو سال قبل برگردید بازم راضی میشید پسرتونو دنیا بیارید ؟ موضوع بچه دار شدن یکی از دغدقه های ذهنی من شده . اگه نیارمش به نظرتون آینده پشیمون میشم و..."

.

.

نمیدانم. به معنای واقعی نمیدانم.

اگر می دانستم، اینهمه سال طول نمی کشید تا خودم مادر شوم.

مطمئنا اگر سن و سال امانمان میداد 10 سال دیگر هم بچه دار نمیشدیم اما برای همیشه، نمیدانم.

بدتر از آن چون در اطرافم آدم بچه دار نبود هیچوقت نمیتوانستم ساعتی از آینده ام را پیش بینی کنم.

مشکل ما دقیقا همین بود: "نکنه آینده پشیمون بشیم".

پشیمانی من به این خاطر نبود که از تنهایی در آینده می ترسیدم. که تنهایی من فقط با جوجه ام پر می شود. که بدون او من تنهایم حتی اگر همه آدمهای کره زمین در کنارم باشند. او اگر نباشد من می میرم. زندگی بدون او بدرد چاه فاضلاب می خورد.

می ترسیدم پشمان شوم که چرا "مادر" نشدم.

و هنوز آن آینده نیامده که ببینم پشیمان می شدم یا نه!

فقط میدانم بچه دار شدن یعنی خیلی از لذت های زندگی برای مدتی تعطیل.

نمیدانم چه مدت. حداقل برای ما این دو سال که تعطیل بوده و فکر می کنم چند سال دیگر هم به همین منوال بگذرد.

و متاسفانه بازه این خیلی، خیلی زیاد است!!!!

از چیزهای کوچک تا بزرگ. از پیاده روی معمولی تا حتی خریدن یک جفت جوراب. از سفر، آرامش جاده، لذت رستوران رفتن، میهمانی، شب نشینی، فیلم دیدن.

حتی غذا درست کردن، حمام رفتن، زیر دوش دقیقه ها ایستادن!

باید برای مدت نمیدانم چقدر با غذا خوردن و کیک پختن و جینگول بازی خداحافظی کنی.

حتی خوابیدن ات هم دست خودت نیست. باید زمان استراحتت را با بچه تنظیم کنی.

دیگر روزهای دو نفره کمرنگ می شوند. نه به خاطر اینکه دوست داشتن کمرنگ می شود چون خستگی ، کار و دغدغه های بچه امانی برای دو نفره شدن نمیدهند!

شاید فحش خورم زیاد شود اگر بگویم "نه"!

بگویم اگر به عقب برگردم هرگز بچه دار نمی شدم. اما برای گفتن همین "نه" هم تردید دارم. چون اگر به عقب برگردم شاید باز هم دلم پر بزند تا مادر شوم.

میدانی، بچه داری سخت است. خیلی سخت. خیلی فراتر از چیزی که به نظر برسد. بچه داری یعنی نداشتن 5 دقیقه فقط و فقط برای خودت. بچه داری یعنی دائم خسته.

با قدیمی ها کاری ندارم روش آنها با امروزی ها فرق داشت. شاید اصلا امروز بچه داری سخت شده. اما در هر حال سخت است.

مادر شدن اما...

با اینکه پر است از نگرانی، اضطراب، دلهره، بی تابی و هر چه حس نگران کننده، اما یک جوری دلچسب است.

بارداری، بارداری هر روز و هر ساعتش غرق لذت است. حتی همان ساعتهایی که مجبوری نشسته بخوابی. بارداری پر است از شیرینی و هیجان و اشتیاق لحظه دیدار.

و آن لحظه دیدار...

یک زن هیچوقت هیچوقت هیچوقت نمی تواند شیرینی بوسیدن بچه اش را در موقعیت دیگری تجربه کند.

هیچوقت نمی تواند حس آغوش گرفتن بچه اش را با بغل کردن کس دیگر تجربه کند. حتی عشق اش. اصلا با هم فرق دارند. قابل قیاس نیستند. انگار که بخواهی شیرینی شکلات را با شیرینی خانه خریدن مقایسه کنی! اصلا ربطی به هم ندارند.

لذت چسباندن بچه به دلت، به پوستت، گونه ات به گونه اش. یک چیزی است ماوراء لذت دنیوی.

مادر، یعنی می توانی در آنی برای بچه ات بمیری. پس ببین چقدررررررر عزیز است.

.

با بچه به عقب بر می گردی، دوباره بچه می شوی. دوباره یاد میگیری بشینی، بایستی، راه بروی. حرف بزنی. 

دوباره یاد میگیری قاشق به دست بگیری!

دوباره رشد می کنی،

یادت هست در نوجوانی چقدر دوست داشتیم بزرگ شویم؟؟

لذت بچه شدن، از نو شدن،

و چه کسی از بچه شدن بدش می آید؟؟!!

و بابت هر کدام از این مراحل ذوق مرگ می شوی.

لذت دیدن اولین خنده، اولین دندان، اولین لباسی که کوچک می شود، اولین کلمه،

واااااااااااااای اولین قدم...

لذت دیدن هیچ کجای دنیا برای اولین بار، خوردن بهترین غذای خوشمزه و شنیدن معروفترین موسیقی، به اندازه لذت دیدن اولین قدم از بغل مامان به بغل بابا نیست. و هیچ حسی قادر به بیان کردن اش. فقط باید مادر شوی تا تجربه کنی!!!

.

.

با همه این سختی ها و لذت ها اما، باز هم نمیدانم اگر به عقب برگردم بچه دار می شوم یا نه.

.

دوست عزیز، شرمنده من هیچ جوابی برای شما ندارم چون این قصه سر دراز دارد...

 


 
632.جنگجوی 2 ساله!
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

آنور آبی ها می گویند Terrible two!

حالتی است معلق میان زمین و آسمان. جوری است که نمی دانید چه عکس العملی از خود نشان دهید. گاهی خنده تان میگیرد، گاهی تا مرز سکته حرص می خورید و گاهی می نشینید پا به پایش گریه می کنید...

زمانی که کودک دو ساله تان می خواهد جنگجوی وحشتناک باشد.

هر بهانه مسخره ای می تواند سرآغاز جنگ باشد. چیزی شبیه به جنگ  های لیانشامپو!

مثلا چرا شما دامن پوشیدید! یا چرا موهایتان بلند است!! چرا بابا می خواهد ریش هایش را بزند! اصلا چرا ریش دارد؟؟!!

خوشبختانه یا بدبختانه ماجرا به همین حریم های خصوصی ختم نمیشود مسائل عمیقتری هم وجود دارند...

مثلا می خواهم خوابیده آب بخورم. یا جورابهایم را روی کفشهایم بپوشم. یا به تلوزیون غذا بدهم. یا توی یخچال بازی کنم!  فجیع تر از همه که می خواهم چایی را توی سفره بریزم با قاشق بخورم!!!!!!

یا چرا ماشینم را جابه جا کردی؟ چرا باید لباسهای خیسم را عوض کنم؟ چرا ماژیک توی جیبم جا نمی شود؟؟!!!

یک چیزهایی که هر چقدر به مُخ تان فشار می آوردید محال بود به نظرتان برسد.

و کافی است حرکتی بر خلاف نظر جنگجو انجام دهید...

گریه، زجه، زارررررررررررررررررر.

اشکهایی است گه گوله گوله پایین میریزد. جیغ ها و داد ها. نه اجازه میدهد بغل اش کنید، نه نزدیک اش شوید، نه کمک اش کنید...

حرکاتی که هیچ مادری تحمل دیدنش را ندارد. انگار که جگر آدم را تکه تکه می کنند.

در مورد من، متاسفانه حساسیت جنگجوی 2 ساله بیشتر است. چون وقتی به خانه میرسم می خواهد ساعتهای نبودنم را جبران کند پس هر چیزی می تواند شروع بهانه باشد. حتی عوض کردن لباسم!

و راه حل چیزی نیست جز خونسرد بودن. عصبانی نشدن و گاهی بی تفاوت بودن.

داد زدن، دعوا کردن و خشمگین شدن فقط قضیه را بغرنج تر و کار را سخت تر می کند.

.

اسفند ماه گذشته بود، اوایل جنگ! در راه رسیدن به خانه اضطراب لحظات بعد را داشتم.

فکر کن، خسته از کار روزانه با کوهی از کار که در خانه انتظارم را میکشید با کودکی که منتظر بود تا تلافی کند.

دو ساعت اول کابوس بود. سخت بود. درد داشت.

طول کشید تا بفهمم چگونه باید رفتار کنم. طول کشید تا یاد بگیرم نباید بهانه ای برای جنگ به دستش بدهم.

نهایت نهایت سعی ام را کردم تا موفق شوم.

و این "نهایتی" را که می گویم تا به حال در هیچ کجای زندگی ام خرج نکرده ام!!

حالا بعد از رسیدن به خانه بلافاصله دستهایم را نمی شویم. لباسم را عوض نمیکنم. لحظه ای از جلوی چشمهایش کنار نمی روم.

بغلش می کنم، می بوسم اش. می خورم اش. با همان دستهای کثیف!!

بعد با هم میرویم و دستهایمان را می شوریم.

گاهی نیم ساعت طول میکشد تا لباسم را عوض کنم. بعد از کمی دنبال بازی، توپ بازی، قایم باشک...

همه کارها و فکرهایم را کنار می گذارم و فقط با پسرک مشغول می شوم. این دو ساعت اول هر دویمان را به آرامش می رساند.

بعد می توانم کم کم وسط بازی غیب شوم و لحظه ای به کارهایم برسم. اما هنوز حواسم به جنگ هست!!!

نمی توانم بگویم دیگر همه چیز گل و بلبل است اما وضعیت خیلی بهتر از قبل شده.

اغلب عصرها سعی می کنم در خانه نمانیم. پارک، پیاده روی، گردش. و قبل از آمدن جوجه به خانه بر میگردیم.

همه این ها، دردسر زندگی با پسرک 2 ساله ای است که می خواهد مستقل شود. و اما اگر همان بند انگشتی دوست داشتنی باشد:

زندگی شیرین می شود در حد باقلوا. آن دست ها و پاهای کوچک دوست داشتنی که دلم برای سانت به سانت اش آب می شود.

آن کلمه های غلط غلوط که تا ته دلم ریسه می رود.

و آن جمله های بزرگ تر از سن اش:"ماما بیا بشینیم با هم صحبت کنیم!!"

آن موقع است که بهشت که هیچ، یک تکه هویج هم می تواند شما را گول بزند تا مادر شوید. تا یک چیزی که نمیدانم چیست توی دلتان قُل قُل بجوشد و فوران کند و قطره قطره زندگیتان را به پای بچه بریزید.

آن موقع است که دیگر از غنایم جنگ فقط خود جنگجو را انتخاب می کنید! آن هم با کلی قربان صدقه.

البته که شنیده ام 3 سال، سن آتش بس است. و امیدوارم درست باشد چون با این روند چیزی از تربیت بچه باقی نخواهد ماند!

.

نظرات این پست برای کمک به خودم و دیگران باز است. لطفا دریغ نکنید.


 
631.من.
ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

پیرو این پست مجددا:

ماشین جوجه ام خراب شد!

فاضلاب آشپزخانه گرفت!

و ماشین لباسشویی خر خر می کند!

منتظرم تا یک لامپ و یک لیوان هم بشکند، زندگی به حالت عادی برگردد.

.

.

یک عدد سیفون دارد به همه چیزهای دوست داشتنی خانه نارنجی گند می زند!!

 


 
630.بانووووووووووووووووووووو
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

آرزوی بزرگی که فکر می کردم حتما به آن خواهم رسید و هنگام ورود به مسجد الحرام اولین جمله ای بود که در اولین سجده از خدا خواستم، وجود یک "دختر" در شکم ام بود...

آروزیی که فکر می کردم برای همه آن گوش به حرف دادن ها حق من است.

پاداشی که جایزه صبر و ایمان و مقاومتم از بچگی تا آن موقع می دانستم.

جایگزینی برای هر آنچه تا لحظه ورود به مسجد الحرام از خدا خواسته بودم و او به من نداده بود.

آن موقع حتی لحظه ای به مصلحت او فکر نمی کردم. فقط من بودم و من.

اصلا برای گرفتن همین پاداش بود که بار سنگین مسئولیت بارداری در مکه را به گردن گرفتم و جلوی همه حرف ها و حدیث ها و نصیحت ها به تنهایی ایستادم.

رفتم تا پاداش قطعی ام را بگیرم و هرگز و هرگز لحظه ای به مستجاب نشدن اش فکر نکردم.

با اینکه می دانستم جنسیت بچه یک زن باردار سه ماهه، از خیلی وقت پیش تعیین شده اما همه امیدم این بود که "اگر خدا بخواهد حتما می شود!"

.

بگذریم که بعدها فهمیدم خدا آرزوی جوجه را برآورده کرد. چه اینکه او حاجت مرا میدانست اما هیچوقت نظر واقعی اش را نگفته بود.

و بگذریم از لحظه ای که آن کوچولوی بند انگشتی را با صدای گریه روی سینه ام گذاشتند و ناگهان ساکت شد و توی چشمهایم نگاه کرد.

و آن اولین بوسه که عشق همه دنیا را به یکباره توی دلم ریخت.

و این پروازهای هر روزه از شرکت تا خانه برای به آغوش کشیدن همان کوچولوی بند انگشتی.

و بوسه ها و بوسه ها و بوسه ها از دست و پا و سر و گردنش.

همه اینها فقط لبخندی است به چیزی که به زور از خدا می خواستم. به اینکه واقعا چه فرقی داشت که من اینهمه اصرار داشتم و اینکه پاداشم را در شکم داشتم اما نمی فهمیدم...ابله

.

این روزها اما،

این روزهای پر از خستگی های زنانه و مادرانه.

این روزهایی که خودم با خودم و کارم درگیرم.

این روزهایی که تعداد دقیقه های بودن با پسرک را می شمرم(!)

و این روزهایی که دارد دوباره روز من میشود.

احساس می کنم زن بودنم را دوست ندارم.

احساس می کنم زندگی مردانه شیرین تر است.

و احساس می کنم مردهای دنیا خوشبخت ترند هر چند روزشان به پر رنگی روز ما نیست!

.

روز زن مبارک...


 
629.حـوض نقـاشی...
ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

بعد از حدود سه سال به سینما رفتیم.

احساسم لحظه ورود چیزی بود شبیه به دیدن غروب از پشت پنجره هواپیما.

با اینکه در ساعت کاری و با گرفتن مرخصی رفتیم اما لابه لای فیلم بیشتر از 20 بار موبایلم را چک کردم!

کل فیلم را وسط حوض نشستم و حس روی آب بودن داشتم.

مثل گذشته برایم مهم نبود چه کسی خوب بازی می کند یا کجای فیلم به دل نمی نشیند یا کدام جمله را باید با طلا نوشت...

مهم این بود که به سینما رفتم.

جوجه خیلی فیلم را نپسندید. اصولا او به اندازه من به سینما علاقه ندارد اما من هرگز بدون او به سینما نمی روم.

.

دارم فکر می کنم چند سال بعد روزی که پسرک برای اولین بار پرده سینما را ببیند چشمانش چه برقــــــــی خواهد زد، اگر به مادرش رفته باشد...


 
628.تراوشهای یک ذهن مریض!
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

گاهی فکر می کنم از همه چیز برای خودم کم گذاشته ام.

از همه چیز یک زندگی عادی.

از همه حقی که یک زن معمولی می تواند داشته باشد.

گاهی فکر می کنم عجیب کم گذاشته ام.

.

این روزها،

این روزهایی که فقط دارم به رها کردن کارم و ماندن در خانه فکر می کنم معتقدم برای بچه ام هم دارم کم می گذارم.

و برای مرد زندگی ام نیز.

با اینکه همیشه سعی کردم خانه و زندگی ام مثل یک زن خانه دار تمیز و مرتب باشد، با اینکه سعی کردم مثل یک زن خانه دار شاداب و زیبا باشم، با اینکه غذای گرم و اغلب تازه روی گاز دارم، اما...

شاید همین ها باعث شد از خودم کم بگذارم!

.

و ساخته ذهن مریض این روزهایم : "این بچه مادر به خودش ندیده"

مگر بچه های دیگر چقدر مادر به خودشان می بینند؟؟؟

میدانی:

با همه وجودم احساس می کنم اگر کارم را رها کنم باز هم از خودم کم گذاشته ام...


 
627.من.
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

جایی گیر کرده ام،

میان زمین و آسمان،

جای بدی است،

بر خلاف تصورش.

چرا آدم فکر می کند پرواز خوب است،

وقتی که معلق بودن چندش آور است.