ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

652.مــــــــــــــــــــــادر
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

مثل بنده هایی که شب هنگام قبل از خواب به اعمال روزشان فکر می کنند تا بینند خدا از آنها راضی است یا نه،

من هم قبل از خواب به مقدار غذا خوردن پسرک در طول روز فکر می کنم ببینم راضی هستم یا نه!!!

.

.

خـــــــــــــــــــــــــــــدا،

خودت مادرم کردی!


 
651.یک سال بعد...
ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

بیست ساله که بودم فکر می کردم اگر روزی سی ساله شوم حتما روند زندگی ام با اکنون خیلی فرق خواهد داشت.

فکر می کردم سی سالگی خیلی دور است و سی ساله ها برایم از خط گذشته ها بودند. خطی که برایم معنی از هدف گذشتن را داشت.

به آرزو رسیدن ها.

خطی فراتر از افکار جوانی.

چه خوش بودم آنموقع که فکر می کردم ده سال بعد آرزوها تمام خواهند شد و من می مانم و سکون و آرامش و زندگی روی خط.

خطی پر رنگ و سنگین...

و چه خنگ بودم آن موقع که فکر می کردم در سی سالگی دیگر پیر شده ام!

.

من به آرزوهای سی سالگی ام رسیدم.

به همه آنچه که فکر می کردم برای رسیدن به آرامش به آنها احتیاج دارم، به همه آنچه که فکر می کردم ارضایم می کند، تکمیل ام می کند، بزرگم می کند!

اما،

امروز، همین امروزی که تا چند ساعت دیگر از قطار سی و سه سالگی اش پیاده خواهم شد، همین حالا فکر می کنم هنوز روی خط زندگی جا نیفتاده ام!

هنوز آرزو دارم و فقط هدفهایم عوض شده اند.

تازه فکر می کنم چهل سالگی ام با حالا خیلی فرق خواهد داشت.

و چهل سالگی برایم شده نماد کامل شدن، به اوج رسیدن، بزرگ شدن.

فکر میکنم در چهل سالگی دیگر نگران خط خنده ام نخواهم بود چون دیگر نماد جوانی ام نخواهد بود.

فکر می کنم در چهل سالگی بالاخره چلچلی مرد زندگی ام را تجربه خواهم کرد!!

از همه مهمتر در چهل سالگی دیگر کار نمی کنم و یک زن بازنشسته ام.

فکر می کنم چهل سالگی دیگر حتما بزرگ شده ام و تازه وقت پرواز است...

حالا مطمئنم در چهل سالگی هنوز هم جوان خواهم بود! هنوز هم آرزو خواهم داشت.

.

با اینکه ده سال بعد از بیست سالگی تازه فهمیدم که جوانی نه به نداشتن چروک پوست است، نه به نداشتن موی سپید و نه به کفه سبک سمت چپ تقویم!

اما،

از رفتنش نمی ترسم و لقمه لقمه روزهایش را قورت میدهم تا رسیدن به آرزو.

آرزویی شیرین، بزرگ و دوست داشتنی.

آرزویی برای تولدی دیگر...

تولدم مبارک...

 


 
650.من.
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

توانایی های یک زن محدود است،

هر چقدر هم که نخواهد باور کند!


 
649.من.
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

اونهایی که از مبدا تا مقصد دست به سینه می شینند، یا هدفون تو گوش دارند و موزیک گوش میدهند، یا به موبایلشون ور میرند، یا صحنه های زیبا ناشی از ترافیک را مشاهده می کنند!

اونهایی که وقتی پیاده میشند همه زیپهای کیفشون را باز می کنند!!

اونهایی که دست تو این جیب می کنند، دست تو اون جیب می کنند، تازه کیف پولشون را پیدا می کنند!

اونهایی که بعد از این همه معطلی دست آخر یک ده هزار تومانی میدهند به راننده!!!!!!!!!!!!!!!

.

بی زحمت کمی دولا بشید،

داخل تاکسی را نگاه کنید،

بله، اون منم. می تونم خرخره تونو درجا بجوم.

.

کمی فکر کنید...

واقعا چه نظری راجع به وقت مردم دارید؟؟؟؟


 
648.رمضان مبارک
ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

بالاخره آمد.

و من بعد از 3 سال انتظار عاشقانه به پیشوازش رفتم.

امشب دوباره صدای شجریان است که دیوارهای خانه نارنجی را می لرزاند،

من زنده می شوم...

شاد می شوم...

عاشق می شوم...

 


 
647.هتل جهانگردی انزلی
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

اولین بار خیلی اتفاقی توی یکی از فرعی های جاده انزلی به آستارا پیدایش کردیم.

آن موقع تازه بازسازی شده بود و نسبت به موقعیت و چیزهایی که من و جوجه از یک هتل توقع داریم قیمت خیلی خوبی داشت.

اما در این سالها با اینکه قیمت اش افزایش چشمگیری داشته متاسفانه هیـــــــــچ تغییر و پیشرفتی نسبت به سال قبل نمی کند. دریغ از کاشت یک درخت!ناراحت

ولی خوب هنوز هم هر سال توی سفرهای مان جایش میدهیم.

اینبار که رفته بودیم کلی ایده ناب را برای جوجه گفتم. ایده هایی برای پیشرفت هتل. برای سیل عظیمی از مسافران که می تواند داشته باشد.

فقط اگر جای مدیریت هتل بودم...

.

نکته خوب اول برای ما:

هیچ چیز هتل به اندازه ساحل اختصاصی و خلوت اش برای ما دلچسب نیست.

ساحلی که کسی با وسیله نقلیه اش برای دیدن دریا تا توی آب نمی رود!

ساحلی که می توانی مطمئن باشی هموطنان عزیز جلوی چشمت با ماماندوز آب بازی نمی کنند! 

ساحلی که هر چند از کثیفی دریای شمال جان سالم به در نبرده اما تا چشم کار می کند دریا دارد و دریا و دریا. بدون حتی تکه ای صخره یا درخت که جلوی دیدت را بگیرد.

و دریایی که من از دیدنش سیر نمی شوم.

و جای پاهایی که روی شن ها می مانند.

و نفس هایی که بند می آیند از پا زدن دوچرخه.

و صدای آب...

.

نکته خوب دوم برای ما:

نحوه رزرواسیون هتل کاملا عادلانه است. با اطمینان می توان از چند ماه قبل رزرو اینترنتی را بدون تماس با هتل انجام داد. هنگام دریافت اتاق هم ادا و اصول در نمی آورند. پارتی بازی در کار نیست. ضمن اینکه بالا رفتن قیمتها به رزرو قبلی ربطی ندارد. ( البته امیدوارم کابوس افزایش روزانه قیمتها رو به اتمام باشد!)

.

نکته خوب سوم برای ما:

بچه دارها میدانند قضیه غذا در سفر برای بچه کاملا جدی است. هر غذایی و از هر جایی قابل خوردن نیست.

ضمن اینکه بچه مثلا دو سال و نیمه (!) "الان میرسیم" و "دو دقیقه صبر کن" هم حالی اش نیست. خصوصا اگر مادر خل و چلی مثل من داشته باشد که خودش زودتر از عذاب وجدان دیر شدن غذای بچه هلاک میشود.

So، روی رستوران هتل می توان حساب باز کرد. مانند اکثر هتل های حتی معروف غذای مانده و درب و داغون تحویل نمیدهد. قیمتها هم کاملا منطقی است.

اگر هم قدرت دل کندن از دریا را داشته باشید می توانید رستوران های "حاج مرتضی" و "تی نان تی کباب" در انزلی را امتحان کنید که ضرر نمی کنید.

.

نکته خوب چهارم برای ما:

امنیت هتل. شاید برای خیلی ها مسخره به نظر بیاید اما ما هیچوقت خانه یا ویلا یا هتل آپارتمان نرفتیم. نه اینکه شمش با خودمان حمل می کنیم یا پولداریم!!

ما نه بنز داریم که نگرانش باشیم نه طلا جواهر که بترسیم. فقط جوجه معتقد است همانطور که هر کشوری جای سفر کردن نیست هر جایی هم جای خوابیدن نیست و یک مرد تنها با زن و بچه حتی از هر جاده ای هم عبور نمی کند.

.

 

اینها که گفتم نکته های خوب هتل برای ما بود، شاید شما نپسندید.

اصولا در هتل های جهانگری خیلی روی تمیزی نمی توان حساب کرد. تمیزی شان را می توانم با هتل قصـر مشهـد مقایسه کنم که فقط نام 5 ستاره را یدک می کشد!!

در هر حال همین شرایط را می توانید در هتل جهانگردی چالوس، نوشهر، سمنان و گرگان هم ببینید.

مشخصات، قیمت و سایت رزرو: http://www.ittic.net/INPages/MainFa/Index.aspx

 .

.

بعد نوشت: اطلاعاتی که نوشتم راجع به جهانگردی انزلی بود که در عنوان پست هم اشاره شده بود!


 
646.من.
ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

بارها نوشتم که اینجا دل من است و هیچوقت هیچوقت هیچوقت بابت اسم و رسم چیزی ننوشتم.

نه تبلیغ اینجا را دوست دارم و نه رای جمع کردن بابت تقدیر نامه ای که خلاصه زندگی ام روی آن است.

و نه حتی برای یک سرویس قابلمه!ناراحت

من حتی نظرات را هم غیر فعال کردم تا با خاطری جمع هر آنچه در دلم است بنویسم. هر چند که خیلی ها این را بی احترامی دیدند و کلی هم متذکر شدند.

در هر جال از همه آنهایی که به این وبلاگ رای دادند و فکر می کنند حتی جمله ای بدرد بخور برای دقیقه ای از زندگی شان در آن وجود دارد ممنونم و به احترام همه شان نظرات را باز می کنم.

به همه عزیزانی هم که در سنگر حال گیری و دری وری نوشتن در پستهای مردم خدمت می کنند مژده خدمت رسانی بیشتر را می رسانم. باشد که در همه مراحل خداوند متعال را بیاد داشته باشید! و البته همه نظرات هم چون گذشته تایید خواهید شد.