ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

660.سالگرد آرزوها...
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

: دوست داری به عقب برگردی؟

- "عقب؟ جایی که خودم دوست دارم آره! مثل همان روزی که کلید خانه نارنجی را دادند دستم.

کلید بزرگترین آرزوی آن روزهایم.

درب ساختمان را که باز کردم، نور پنجره های بزرگ بی پرده خورد توی چشم ام.

درب بالکن را که باز کردم، نسیم پاییزی تا ته مغز به آرزو رسیده ام فرو رفت.

پاهایم روی سرامیک های خاکی راه می رفت، دلم روی هوا.

آن روز فرق داشت،

نور اش،

نسیم اش،

خاطره اش...


 
659.پاتو بردارررررررررررر
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

یک موقع هایی،

یک چیزهایی،

یک فشارهایی به آدم میاره......

که اگه نگه سنگین تره!


 
658.هنر هفتم.
ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

از اول تابستان هر ماه یک نمایش برگزار میکند.

یک نمایش موزیکال.

نزدیک ترین جایی که می توانم بدون ترافیک و ترس از خسته شدن پسرک توی صندلی ماشین رانندگی کنم و بعد از ساعت کاری پایه ای برای تفریح کردن اش باشم.

جایی بجز پارک و تاب و سرسره و میهمانی.

جایی که برای من هم حکم تفریح دارد! حتی اگر بازیگرانش جلوی چشمانم تپق بزنند و ورجه ورجه کنند.

جایی که صندلی هایش شبیه صندلی های سینماست و همین برای یک عشق سینما کافی است!

فرهنـگســرای فـدک.

نمایش که استارت می خورد، آهنگ ها که به صدا در می آیند، من شروع می کنم به دست زدن. پسرک هم با من دست می زند. نمی خندد. شادی نمی کند. فقط دست میزند.

تمام مدت نمایش دیگر پلک هم نمیزند!

من نه برایش از سینما گفته ام، نه از لذتش، نه غرق شدن توی پرده اش و نه هیچ چیز دیگر.

من بار اول بردمش تا فقط ببیند. تا خودش بخواهد که ببیند.

بار دوم به درخواست خودش رفتیم.

باز هم غرق شد...

تازه این یک نمایش موزیکال بچه گانه توی یک سالن کوچک است.

تا کی رسد روزی که روی پله های شیب دار تاریک با نور چراغ قوه صندلی اش را پیدا کند، توی آن بیفتد و برق پرده بزرگ سینما توی چشمهایش بدرخشد و ناخودآگاه بخندد...


 
657.رمضــــــــــــــــــــان.
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

تمام شد.

به همین زودی.

شاید از معدود آدمهایی باشم که برای تمام شدنش می توانم ساعتهاو بی صدا و ریز ریز گریه کنم. خصوصا که از این میهمانی هیچ چیز، واقعا هیچ چیز عایدم نشد.

برای یک میهمان ناخوانده این تبریک عید گفتن ها حکم ضربه شلاق را دارد...

خوشا به حال میهمانان روزی دار.

عیدشان مبارک.


 
656.دنیای فست فودی ها!
ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

من یک فست فود خور قهارم!

یعنی استعداد بالقوه اش را دارم و اگر کمی، فقط کمی شانس نمی آوردم به جرات می توانم بگویم که حالا 200 کیلو بودم.

می توانم صبحانه و نهار و شام فست فود بخورم و حال و کنم و برایم تکراری هم نشود!

در سیر ترین حالت شکمی می توانم چند تکه پیتزا را با یک خروار سس بخورم.

برای هر جور ساندویچ، پیتزا و سیب زمینی می توانم جانم را در جا بدهم.

سیب زمینی، آه سیب زمینی با پنیر کشدار موزارلا و سس سفید، بخشی از وجودم است.

اما،

55 کیلو هستم. فقط هم به خاطر شانس بزرگی است که در زندگی قسمت ام شده.

جوجه!

همین جوجه زیبای دوست داشتنی همیشه همراه پشتیبان...

همین جوجه بیزار از فست فود!

همین جوجه ای که بزرگترین شانس من است برای زندگی شکمی سالم.

همین جوجه باعث شده که سالی یکبار هم پایمان به رستوران فست فودی باز نشود. به همین دلیل هم خانه نارنجی هیچوقت به خودش سوسیس و کالباس و هات داگ نمی بیند.

اینکه من چه می کنم، چطور زنده ام و چگونه آرزوهای شکمی ام را با خود به گور نمی برم، همه اش بر می گردد به ساندویچ و پیتزای خانگی.

با مرغ و گوشت و سبزیجات.

اما طعم دلنشین هات داگ و پیتزای مخلوط آماده کجا و این کجا؟؟؟؟؟؟

قبل از به دنیا آمدن پسرک و در نبود جوجه، یواشکی زیاد به خودم حال میدادم. اما حالا سعی می کنم با دلم بیشتر کنار بیایم.

ضمن اینکه آدم وقتی می خواند گوشت گربه و سر و پوست مرغ و آشغال گوشت ترکیبات سوسیس و کالباس اند،

وقتی قیمتشان هیچ ربطی به درصد گوشت استفاده شده توی آن ندارد،

و این همه مستندهای شوک و فلان و ... باز هم دلم می خواهد بیشتر با دلم کنار بیایم.

اما هر چه کنم که من یک فست فود خور قهارم حتی در حد سیب زمینی با پنیر و سس سفید!!!

.

اولین جمعه بعد از ماه مبارک نهار پیتزا داریم!


 
wish list.655!
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

ویش لیست من یک گزینه بیشتر ندارد که آن را هم فقط در شب آرزوها یاد می کنم:

سفر به دور دنیا در 80 ماه.

لذتش هم صد برابر خواهد شد اگر آخر هر ماه سری به خانه نارنجی بزنم. هم جهت تمدید قوا و هم برای آبیاری گلدانهایم!


 
654.من.
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

یک زمانی همین چند سال پیش، یکی-دو روز مانده به عید فطر جزء های عقب مانده ام را تند تند می خواندم مبادا از خیل کثیر ختم کننده های قرآن در رمضان عقب بمانم.

.

یک زمانی همین چند سال پیش، افطاری ام را تند تند قورت میدادم مبادا برای خواندن صد رکعت نماز قضا توی مسجد جا به من نرسد.

حالا،

شب قدر هر چه گشتم مفاتیح ام را از لای کتابهای چند سال نخوانده پیدا نکردم!

.

جزء طلبم. دریغ از یک سوره که در رمضان کامل خوانده باشم!

.

آدمیزاد چقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر می تواند تغییر کند.

و من چقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر نزول کردم...


 
653.شکـــــــــــــــــــــــرت خدا...
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

به پسرک یاد داده ام که خدا را شکر کند.

همان کاری که خودم در بیست و چند سالگی تازه یاد گرفتم!!!!

در همین راستا:

- ماما خدا رو شکر رفتیم حمام!

- خدا رو شکر آب خوردم!

- خدا رو شکر کفش پوشیدم!!!!

- خدا رو شکر بیدار شدم!!!!

- خدا رو شکر اومدم!