ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

763.چی میخونم؟!
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

امیل : "ور رفتن با خاک و  گل و گیاه را دوست دارم.

تماشای بزرگ شدن چیزی که خودت کاشتی حس خوبی دارد. نه؟؟"

پنج سال پیش...

با یک گلدان بزرگ تر، پایه ای محکم تر

و

دیروز... (بگو ما شاالله)

.

.

.

دنبال یک رمان آرام واقعی اگر می گردید،

دنبال دغدغه های یک زن خانه دار،

دنبال سر نخی دور از روزمرگی ها...

"چراغها را شما خاموش کنید!"


 
762.چهار سالگی رنگی...
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

باران بهانه ای است برای رنگین کمان!

 

تولدی باید تا که رنگین کمانی بر آید...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


 
761.
ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

Bloglines کار نمیکنه!!گریه


 
760.من.
ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

چهار سال پیش، صبح آن جمعه عجیب وقتی با صدای ترکیدن حباب توی دلم، آب شیری رنگ از پاهایم سرازیر شد، وقتی همه وجودم یخ کرد و سرم سنگین شد، وقتی آبه توی چشمهایم جلوی دیدم را گرفت...

نشستم روی توالت فرنگی. سیاهی بود همه آن چیزی که میدانستم در انتظارم است، و فقط سیاهی.

درب ساختمان را که بستم صبحانه نیمه کاره روی اپن، برگه هفته سی و پنجم روی یخچال و اتاق آبی و سفیدی که هنوز با آنچه در ذهنم بود خیلی فاصله داشت...

دعا کردم برگردم. دعا کردم که تا چند ساعت دیگر برگردم...

.

چهار سال پیش، بعدازظهر آن جمعه دلگیر، لباس آبی که توی تنم زار میزد، شلنگ سرم، قیچی سی سانتی که قرار بود بخیه های مکدونالد را باز کند و آن نماز ظهر و عصری که آنی به ذهنم نرسید با لباس زیر خونی اصلا درست نیست!!

و خدای آن جمعه، که با خدای همه روزهای زندگی ام فرق داشت...

آن روز هیچ دقیقه و ثانیه و حتی لحظه ای فکر خودم نبودم. فکر بخیه ها، زایمان طبیعی، دردی که می گفتند با شکستن بیست تا استخوان برابری می کند و فکر  ساعتهایی که قرار است امانم بریده شود.

به هیچ کدام حتی لحظه ای فکر نکردم. چیزی که توی سرم می پیچید توی حال آن روز نبود.

چیزی بعد از همه دردها بود و فقط و فقط به آن فکر می کردم.

"وزن بچه!"

"وزن"، "وزن"،"وزن"...

.

چهار سال پیش، شب آن جمعه با شکوه، وقتی چشمهای سیاه براقش را به من دوخت، وقتی سرم را بلند کردم و زیر گوش مینیاتوری اش خواندم: "اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله..."

وقتی در آنی فهمیدم که چقـــــــــــــــــــــدر کوچک است...

آن شب فقط یک چیز را نفهمیدم!! این که قرار است حالا حالا ها با "وزن" بخوابم، با "وزن" راه بروم، با "وزن" بخندم، با "وزن" بگریم.

این که قرار است با "وزن" زندگی کنم!!!

.

چهار سال پیش، سه روز بعد از آن جمعه عاقبت به خیر(!)، وقتی اولین امضای مادری را زیر برگه رضایتنامه ترخیص از بیمارستان زدم، یک لحظه تمام نگرانی های عالم توی دلم پاشید.

اینکه با چه جراتی دارم بچه یک کیلو و هفتصد و چهل گرمی را با خود به خانه می برم؟؟!!

با چه جسارتی بچه ای را میبرم که هنوز نه او قدرت مکیدن دارد و نه من عرضه سیر کردنش را؟؟!!

به امید کمک مادرم که آخرین بار بیست سال پیش نوزاد بغل کرده؟؟!!

یا به همراهی خواهری که ندارم؟؟!!

.

چهار سال پیش، صبح یک سه شنبه سرد آفتابی کنار دست پرستار مهربان حمام کردن و پوشک کردن و لباس پوشیدنش را یاد گرفتم و لوبیای بند انگشتی را تحویل گرفتم که لای لباسهای سایز صفر گم شده بود!!!

آن روز قبل از آمدن همه، قبل از حرف ها و حدیث ها و دید و بازدید هایی که میدانستم قرار است روحم را پاره پاره کند، با اعتماد به خدای همان جمعه، لباسهای سایز سه صفر را از فروشنده ای خریدم که گفت : "خانم مطمئنی؟ اینها مال بچه های نارسه!!"

و تو چه میدانی "بچه نارس" یعنی چه؟؟

.

ده روز بعد راهی جایی شدیم به نام خانه نارنجی...

خانه نارنجی، نارنجی ترین جای دنیا "وزن" را به "نمودار رشد" تبدیل کرد! طوری که پسرک را جدا وزن میکردم و لباسهایش را توی کیسه فریزر جدا!

کم می کردم، جمع می کردم، ضرب می کردم! نقطه می گذاشتم و نمودار می کشیدم.

و هر چقدر هم که پسرک خوب وزن می گرفت باز من بودم و صدک پانزده نامرد و ناحیه زرد مزخرف بد رنگ!

حرفهایم مسخره است خودم میدانم! حرفهایم حتی برای مادرم هم مسخره است! حرفهایم حتی برای مهربان ترین همسر دنیا هم تُف سر بالاست!!!! چرا که مقصر فقط من بودم و من و من و من و هیچکس بجز من.

حرفهایم فقط به دل مادرانی می نشیند که هم درد من اند، به هـــــــر دلیل.

مادرانی که شبها به جای فکر کردن به اعمال خوب و بد روزشان به معده بچه شان فکر میکنند که داخلش چه خبر است؟!

مادرانی که هر چقـــــدر ناخواسته جثه بچه شان را با همه بچه های روی تاب و سرسره و رستوران و مغازه و کوچه و خیابان مقایسه می کنند!

مادرانی که لباس یکساله تن بچه هجده ماهه می کنند.

مادرانی که در جواب ریزه یا درشت می گویند: "ریز"!!!!

"و من چقـــــــــــــــــــــــــــــدر متنفرم از سایزی که پشت یقه همه لباسها نوشته شده".

و مادرانی شبیه من.

و مادرانی که دغدغه وزن و قد دارند .

.

.

می خواهم مژده بدهم اما ! مژده بدهم به کم شدن (و نه تمام شدن!) همه دغدغه ها و فکر ها و دردها در روزی از همین روزها.

روزی شبیه همین روزهای من.

که پاره تنم را از آن نمودار زرد بد رنگ بیرون کشیدم و پناه آوردیم به ناحیه نارنجی! و چند ماهی است که نارنجی شدیم! مثل خانه مان!

و شما را امید میدهم به نارنجی شدن. به روزی که شما هم می آیید کنار صدک پنجاه! پیش بقیه پنجاه درصد فرشته دیگر روی این خاک.

روزی که نیشتان بعد از وزن گیری تا بنا گوش باز میشود وقتی میگوید: "مامان شدم یک پنج پنج صفر صفر!"

روز دوستی با وزن و وزنه و صدک و نمودار!

.

نمودار اما،

نمودارم شده شبیه جزوه های دانشگاهی که وقت امتحان دست به دست چرخیده! همانقدر درب و داغون. همانقدر پوسیده و چسب خورده. همانقدر یاد آور خاطراتی نه چندان خوشایند.

.

پسرک اما،

کوچولوی بند انگشتی یک کیلو هفتصد و چهل گرمی مادر امروز چهار ساله می شود!

به لطف ورزشی که راه سخت وزن گیری و رشد را هموار کرد دور و بر شانزده کیلو می چرخد! (بگو ماشاالله!)

کمربند زرد تکواندو دارد و جزو شاگردان دوست داشتنی استاد است.

وقت مبارزه لای هوگو و کلاه گم می شود و شادی و خنده را روی لب همه بچه های تیم و پدر مادرهای همراه می آورد.

.

و من،

گاهی بی اختیار کنارش می نشینم تا قدش از من بلندتر شود! سرم را بالا میگیرم و آب میشوم از لذتی که می برم.

انگار نه انگار این همان کوچولوی بند انگشتی است که روزی روی بالش نوزادی جا به جایش می کردم تا صدمه نبیند.

و همه این شادی را مدیون خدایی میدانم که آن جمعه دوست داشتنی اشک های مرا با لباس خونی از زیر چادر نمازم دید...

؟

.

.

.

.

پ ن: مشاوری گفت هدیه ای اگر می خواهی به بچه ات در این سن بدهی: ورزش یا موسیقی است.

اینها شاید سرگرمی این روزهای شما و بچه ات باشند(که برای من بیشتر ارزش دارند) اما  دوست شما خواهند شد برای روزهای نوجوانی.

و همراهت می کنند برای داشتن فرزندی که هنری دارد برای مطرح کردن خودش در بلوغ. تجربه ای سالم، شیرین و قابل افتخار. کمکی برای سرگرم بودن، به هرز نرفتن و هدفی شاد غیر از شغل و تحصیلات.


 
759.بخشک!
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

از معایب خرید زیاد، یخچال کوچک!

از مزایای شوفاژ...


 
758.پشت صحنه تولد چهار سالگی...
ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

.

.

 


 
757.پسرم...
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

می پرسم: من چه رنگی ام؟

میگه: قرمز!

میگم: بابا چه رنگیه؟

میگه: آبی!

میگم: شما چه رنگی؟

میگه: سبز!!!

.

راست میگه بابا خیلــــــــــــــــی آرومتر از مامانه...


 
756.از سووشون...
ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

"دوست داشتن که عیب نیست بابا جان. دوست داشتن دل آدم را روشن می کند. اما

کینه ونفرت دل آدم را سیاه می کند. اگر از حالا دلت به محبت انس گرفت، بزرگ هم که

شدی آماده دوست داشتن چیزهای خوب و زیبای این دنیا هستی. دل آدم عین یک

باغچه پر از غنچه است. اگر با محبت غنچه ها را آب دادی باز می شوند، اگر نفرت

ورزیدی غنچه ها پلاسیده می شوند. آدم باید بداند که نفرت و کینه برای خوبی و زیبایی

نیست، برای زشتی و بی شرفی و بی انصافی است. این جور نفرت علامت عشق به

شرف و حق است."

 

 

پ ن : جملات زیبا لای نوشته های این کتاب ریخته. این یکی بیشتر از همه چسبید.