ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

775.همراه آخر!!
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

از وقتی یادم می آید از موبایل بدم می آمد. به خاطر همیشه در دسترس بودنش. اینکه هر جا باشی می توانند پیدایت کنند.

حتی در خودت!

اینکه شب و نصفه شب و سفر و کار و تفریح و ... هیچی سرش نمی شود.

اصلا موبایل برایم تداعی روزهای کاری است. صدای مدیری که زندگی می کرد تا بهتر کار کند و می خواست زندگی کنیم تا برایش کار کنیم!

راستی گفتم که رفت؟ نگفتم؟ خودش که نرفت. خیلی نا محترمانه عده ای با مینی بوس آمدند و بعد از 45 سال خدمت روزانه و شبانه و صادقانه و خیلی نا محترمانه تر بیرونش کردند! در عرض یک نیمروز.

.

موبایل اما...

این روزها بیشتر از موبایل زده شده ام. برای اینترنت همراهش، بازی های اعصاب له کن و چشم دربیار، مانع هر گونه دویدن و بازی کردن بچه ها. یارای کز کردن و خیره شدن و در هم گره خوردن کوچولوها!

پسرک اما،

عاشق بازی با موبایل است. این را بعد از وارد شدن به خانه بابابزرگ ها به راحتی می توان فهمید. وقتی اول سراغ موبایل دایی یا عمو را میگیرد!

که کز می کند گوشه ای و فرو میرود توی گوشی، که حتی صدای مرا نمی شنود.

دیگر از خانه پدری هم فراری ام!

من اما،

به شدت بیزارم از بازی های کامپیوتری، از تلوزیون، از سی دی های مزخرف کارتونی.

این روزها دعایم این است که کاش بسوزد همه تلوزیون های عالم!

تمام سعی ام را برای کم کردن زمان هر کدامشان می کنم اما انگار این نسل، نسل کدهای اسکی است!! چیزی غیر قابل فهم برای منه برنامه نویس حتی...

ماشین بازی، لگو، کتاب، زایلوفون، رقص حتی! اینها برای توی خانه اند وقتی دوست ندارد بیرون بیاید. وقتی هوا کثیف است. سرد است. وقتی زندانی چهار دیواری هستیم.

نمایش عروسکی، پارک، پیاده روی، خرید. اینها برای بیرون اند وقتی هوا پاک است. سرد نیست. وقتی آزادیم...

اما یک موبایل یا کارتون می تواند به راحتی همه نقشه های مرا بر آب کند.

.

همه اینها را گفتم که بگویم می خواهم موبایل بخرم!

دارم بخشی از بهترین دوستانم را که بخشی از بهترین دوران زندگی ام را با آنها گذرانده ام از دست میدهم فقط به خاطر موبایل!!!!

این موجود منزجر.

دوستانم همه هجرت کرده اند به وایبر و واتس و لاین و ... همین شبکه هایی که مطمئنم بعد از خریدن موبایل من حتما فیــلتر خواهند شد!

من مقاومت کردم. دو سال مقاومت کردم تا شاید آنها برگردند به خانه ای که زمانی با هم ساختیم اما نیامدند. گیر کرده اند توی موبایل!

و باز هم همه اینها را گفتم که بگویم می خواهم موبایل بخرم!

توی این 10-12 سالی که همراه آخر همراهی ام می کند دو بار موبایل خریدم. یکبار motorolla v3 که به راستی گوشت کوب خوبی بود و آنقدر دستم گرفتم تا مانتیتورش سوخت. حالا هم دو سالی است که Corby II دارم. این یکی هم گوشت کوب عالی است فاقد هر گونه تکنولوژی خاص!

در همین زمینه خواهشمند است به یک بیزار از موبایل، گوشی معرفی کنید که قابلیت نصب هیچ بازی کامپیوتری نداشته باشد، دوربین عالی داشته باشد، فقط به درد واتس و لاین و اینستاگرام بخورد و خواهشا هنگ هم نکند.

محدوده قیمت: هر چه کمتر بهتر!!

پیشاپیش از همراهیتان ممنون.

 

 

 


 
774.آقای بازرگان!
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 گاو مورد نظر توی نمایشنامه هایشان با مهربان پدر، اغلب نقش بازرگان را دارد.

نمایش هایی که مهربان در کمال آرامش ساعتها با عروسک ها و اسباب بازی ها همراه پسرک اجرا می کنند. آنقدر که بچه به زور از خانه بیرون می آید و دائم می خواهد نمایش بازی کنند.

حسرت می خورم به این همه حوصله و قصه های فی البداهه مهربان که تمامی ندارند. بی شک و بدون اغراق او یکی از مهربان ترین پدر های دنیاست.

.

گاو نازنین اما...

گاهی شبها قبل از خواب عروسک بیچاره را روی تخت ما پرت می کند و درب اتاق را هم محکم می بندد.

گاهی با کمال احترام آنرا در جایگاهش روی نرده تخت میگذارد.

گاهی می اندازد توی ماشین پشت کاناپه پذیرایی!

گاهی...

رفتار پسرک با گاو آنقدر متناقض است که هنوز نفهمیدیم بالاخره دوستش دارد یا نه!

گاو را که روی تخت می بینم بی اختیار می خندم. لذت می برم از کودکی هایی که در خانه نارنجی رخ میدهد. انگار این خانه با این کارها نفس می کشد. مثل خانه هایی که بوی برنج دم کرده میدهند، بوی شیرینی، بوی کیک هویج و بادام، بوی گل طبیعی، بوی زندگی...


 
773.دیالوگ های به یاد ماندنی
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

* : دلم برایشان تنگ می شود بسیار...

- : بچه مسلمون دلش برا روزگار جاهلی تنگ نمیشه.

* : نگو رحمان! در روزگار جاهلی هم لحظه های زیبایی داشتم.

* : اینجا بود که نخستین بار تو را دیدم.

* : اینجا بود که بر تو عاشق شدم.

* : اینجا بود که ایمان آوردم.

.

* : محمد در جاهلیت برگزیده شد... خدیجه در جاهلیت عاشق شد... و علی در جاهلیت زاده شد...

.

کتاب قانون- مازیار میری


 
772.چی میخونم؟؟
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

بعد از مدتها یک قلم دوست داشتنی پیدا کردم. داستانش اما...

مقدمه طولانی کتاب، نویسنده چیزی راجع به حاتمی کیای دوست داشتنی ام گفته که

باور نمی کنم. دست خودم نیست. مهربان هم باور نمی کند. چیزی راجع به گرفتن

امتیاز فیلمنامه و دو در کردن و این بحث ها.

باور نمی کنم اما. شرمنده.

داستان، راجع به میر مهنا ی زعابی است. نویسنده تاکید زیادی روی شریف بودن و

خوب بودن و انسان بودن و ... خلاصه امامزاده ای بودن میر مهنا دارد.

دیشب که پدرش را کشت!! حالا گیریم دزد. پدر را مگر می کشند؟؟

پدر را باید نفس کشید...

بخوانید و خود قضاوت کنید. ما که اندر خم کوچه های اولیم فعلا!!


 
771.پسرم...
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

به "گفتم" میگه "اُفتم"

به "انتخاب" میگه "انتحاب"

به قاشق میگه "آشق"

به بگو میگه "بجو"

.

هنوز بعضی از کلمات را اشتباه نلفظ می کند و من میمیرم برای این چند صباح مانده از کودکی اش آنقدر که می پرسم:"چی؟ متوجه نشدم!!چشمک"

"اُفتم آشق"!!!

قلب


 
770.من76!
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

غنچه های رز سرخ خشک شده لای کتاب...


 
769.من.
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

یک ملحفه قلمبه شده روی میز نهار خوری،

یکی روی اپن آشپزخانه،

یکی روی تخت،

دیوارهای شسته تمیز، شیشه هایی که برق می زنند.

و خانه ای نچیده که کم کم دارد به آخرین مرحله دوست داشتنی خانه تکانی نزدیک می شود:

روز موعود...

و بعد از آن من میمانم و شیرینی پزان و پسرکی که عاشق تخم مرغ شکستن و آرد بازی و هم زدن است.

پسرکی که سه هفته تمام از مریضی اش می گذرد و هنوز آنتی بیوتیک مصرف می کند.

پاره تنی که از تب کردن اش بیشتر از آتش جهنم می ترسم.

کاش می توانستم تمام ویروسهای در مسیر بدنش را روی هوا بزنم و به زور بچپانم توی بدن خودم. کاش حداقل می توانستم توی گوش این آخری بزنم که بار آخرش باشد توی گوش بچه من خانه می کند. خانه ای غیر قابل تکاندن...