ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

703.اوغ!
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

دلم می خواهد انگشت بزنم و سی سال گذشته را بالا بیاورم،

وقتی توی بدبختیهای بزرگسالی گیر می افتم و هوای بی خیالی کودکی را می کنم...


 
702.روز پدر
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

بابا،

وقتی خاطرات سالهای زندگی در خانه تو را مرور می کنم، در همه خاطرات قشنگم حضور روشن داری.

بابا،

بهشت خدا اگر لایق تو نباشد بهشت نیست. بس که تو بی توقع مهربانی...


 
701.زن با تاخیر!!!
ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

روز مادر یعنی:
بعد از سه ساعت که از پارک آمدی، لباس بچه را که عوض کردی، دستهایش را که شستی، لباس ها را که توی ماشین ریختی، غذا را که گرم کردی، وسایل شام را که آماده کردی، تازه یادت می افتد هنوز مانتو به تن داری...

و لابه لای خستگی و باز کردن دکمه ها، یک کوچولوی بند انگشتی با یک کادو به اندازه خودش توی تاریکی اتاق...

:"مامان روزت مبارک"

و این، اولین هدیه مادرانه با نقاشی کوچولویی که برایش میمیری با دست خط عزیزترین آدم زندگیت، عجیـــــــــــــب به تنت می چسبد. 

بماند که خیلییییییییییی سال است مانده ای در زن. بودن یا نبودن!


 
700.من.
ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

دارم سبک جدیدی از برنامه نویسی را یاد میگیرم.

Javascript,Json,MVC,Razor و همین دری وری هایی که هر روز از یک سوراخ دنیا بیرون میریزد و نتیجه کار همه شان بدبخت کردن یک برنامه نویس و خوشبخت کردن یکی دیگرشان است. تفاوتی به ظاهر از زمین تا آسمان اما در اعماق شبیه هم.

دنبالهء همان تراژدی که از وجودش خبر نداریم و آن را به روشی که نمی‌فهمیم حل می‌کنیم!
منتهی کمی سنگین تر و قابل نفهم تر!

برنامه نویسی را می گویم. برنامه نویس. همان که توی if های برنامه زندگی خودش مانده! هی Loop میزند بلکم برسد به یک Break و خلاص...

خودم را میگویم.

.

.

برای من اما بجز سختی و توی گل گیر کردن و شیرینی اش (!) نتیجه دیگری هم دارد. این که اینقدر همیشه از کار جدید و جای جدید و فکر جدید نترسم. چون وقتی پا توی راهش میگذارم دوستش دارم. آدمیزاد است دیگر درس عبرت نمیشود.