ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

708.آستین همت و بالا زد و رفت...
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

بعد از ظهر زمستان سال 85 بود.

طبق روال روزهای کاری، از صبح چسبیده بودم به صندلی! فرق اش این بود که حواسم توی کارم بود نه توی قلب یک کوچولوی بند انگشتی!

خبر مرگ اش را که شنیدم شوکه شدم. بی اختیار چشمهایم خیس شد.

آن هم منی که هیچکدام از خواننده های این طرفی و آن طرفی برایم بولد نبودند. حتی ناظری و سراج که با صدایشان پرواز می کردم.

برای ناصر عبد اللهی گریه کردم اما.

جالب که تا آن موقع خودم هم نمیدانستم او توی دلم می خواند نه توی گوشم!

هنوز هم نمیدانم چرا. شاید صدای منحصر به فردش یا لهجه بندری اش یا خوی جنوبی اش. بس که این جنوبی ها خونگرم و دل چسبند.

چه شد که یادم آمد؟

دیشب دوباره تی وی زندگینامه و کنسرت های ساده و دوست داشتنی اش را پخش می کرد . نه هزار تا جینگول مستان برایش چیده بودند و نه تماشاگران به تالار مد آمده بودند. بی هیچ ریا و رقص نوری.

یک خواننده بود و صدها گوش دلی که پرواز می کرد وقتی می خواند...

دل من یه روز به دریا زد و رفت

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت...


 
707.لحظه آخری با شماره دو!
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

برای هر ماهش یک سفر برنامه ریزی کرده بودم. هر ماه از بهار و تابستان را.

بدون اینکه لطمه ای به رمضان دوست داشتنی ام بخورد.

ماه اول و دوم به دلیل بیماری یکی از بستگان سفر بی سفر شد!

ماه سوم، دلم زودتر از خودم پیچ های جاده را پیچید تا به سالاردره رسیدیم.

پسرک از همان روز اول شماره دو اش را حواله کرد فقط به دستشویی خانه نارنجی!

هر چه در چنته داشتیم از التماس و زبان خوش و وعده جایزه و تهدید و صدای بلند رو کردیم اما نکرد که نکرد که نکرد!

هر چه سوپ دادیم و خیار و گلابی و آلو و شربت گلیسیرین‌، باز هم نکرد که نکرد که نکرد.

بازی می کرد، غذا می خورد، میدوید و خوشحال بود. اما فشاری که برای نگه داشتن خودش تحمل می کرد، عشق سفر را توی دلم خون کرد.

با فکر گریه های ناشی از یبوست و دل دردی که در راه است و شیاف و ... سفر توی حلقمان قلمبه ماند و بعد از چهار شب و پنج روز به خانه نارنجی برگشتیم.

زیپ چمدان را که باز کردم:

"مامان بیا بشورم!!"

و تا دو روز ما بودیم و فک پایین آمده از پسرکی به این شدت لجباز و خود نگهدار و البته مسیر دستشویی! بی هیچ گریه و درد و دارویی!

حالا، تحریم شده ایم از سفر. سفری که شادی روحمان را وصل کرده به شماره دو پسرک!


 
706.از جنس باران...
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

18 خرداد دوازده سال پیش، صبح که از خواب بیدار شدم فکر نمی کردم دغدغه درس و امتحان و انتخاب پایان نامه تا کمتر از بعد از ظهر همان روز تبدیل بشه به من و آینده و زندگی مشترک با یک مـــــــرد!

18 خرداد دوازده سال پیش، قرار بود ظهر مژگان بیاد پیش من تا مثل همه آخر ترم ها دفتر و دستک مان را توی اتاق من پخش کنیم و بخونیم و بخوریم و دراز بکشیم تا بلکم عصر بشه و ته جزوه ها در بیاد.

18 خرداد دوازده سال پیش، عصر شد ته جزوه ها در آمد لباس پوشیدیم تا بریم انقلاب هم بادی توی سرمون بخورد هم کتاب تمرینات الکترونیک بخریم اما...

از پله ها که پایین آمدیم صدای جارو برقی و مبل های بدون روکش و ظرف های کریستال روی میز نشان از آمدن میهمان غریبه میداد!

و شب 18 خرداد دوازده سال پیش ساعت 9 برای اولین بار مردی را دیدم که آن موقع نمیدونستم اون "مهربان ترین جوجه دنیاست که به هم وصل خواهیم شد"!!!


 
705.سلام اینترنت!
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

برنامه توی دستم که شش ماه اخیر را درگیرش بودم، این هفته تحویل میدهم.

باید پست های پیش نویس شده و عکسهای خاک خورده را سر و سامان بدهم.

اولین جایی که برگردم همین جاست...


 
704.سال من!
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

در راستای نامگذاری های چرند، من هم امسال را سال "اتمام لوازم آرایش نیمه کاره" نامگذاری کرده ام!

در همین راستا:

- سه-چهار تا رژ لب روی هم میمالم تا به رنگ مورد نظر دست یابم.

- پنکیک را کنار گذاشتم و ضد آفتاب های نیمه تمام را میزنم.

- خرید هر نوع لوازم آرایش را تحریم کرده ام.

باز هم در همین راستا:

کلک دو رژ لب، یک مداد ابرو و یک پنکیک را در این دو ماه کنده ام!