ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

718.پسرم...
ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

نماز که می خوانم زیر چادر سفیدم قایم باشک بازی می کند و وول می خورد و من و چادر و خودش را به هم گره میزند!

بعد هم در انتظار تایید، صورتم را می بیند و منتظر خنده ام می شود.

دروغ نگویم بارها و بارها سر نماز لپ اش را کشیده ام بس که نمکی می شود وقت قایم شدن!

.

متوسل شدم به رکعت شمار بس که رکعت ها را اشتباه کردم و شک کردم و دوباره خواندم.

حالا رکعت شمار می شمارد: یکی سجده من یکی سجده پسرک!!

و باز هم شَک و شَک و شَک...


 
717.یک سال بعد تر!!...
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

زمانی فکر می کردم سی و پنج سالگی خیلی دور است، خیلی دور، خیلی دور...

آن موقع فکر می کردم سی و پنج سالگی حتما کار نمی کنم و روزگارم را توی ورزش و پیاده روی و خرید و گردش و پارک و کتاب می گذرانم.

و البته سفر که جزو لاینفک روح و جسم ام بود از وقتی یادم می آید.

میدانستم بچه ای خواهم داشت اما نه به این کوچکی!

سی و پنج سالگی مادرم، من سیزده ساله بودم و همیشه فکر می کنم چه مادر جوانی داشتم و نمی دانستم.

یادم است دانشگاه که می رفتم پز جوانی مادرم را به همکلاسی ها میدادم!

مادری خودم را با مادری مادرم زیاد مقایسه می کنم. مادری جوان، مقتدر، سخت کوش، مقتصد و قانع! کم می آورم توی قیاس همیشه. خصوصا توی جوانی و اقتدارش.

 سی و پنج سالگی او با حالای من خیلی فرق داشت...

.

برعکس هر سال که حول و حوش روزهای تولدم سرحال و شاد بودم امروز پُر ام از فکرهای ناب منفی! هر چند که خودم را از شرمندگی کادو تولد در آوردم اما افاقه ای نکرد.

این شد که یک کیک دو طبقه شکلاتی، با لایه شکلات و روکش شکلات و دورچین شکلات و شکلات چُر کرده(به قول شف) پختم تا بلکم شروعی باشد برای انرژی های مثبت...

.


 
716....
ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

 

 

پشت یکی از همین نیسان آبی ها خواندم:

"خرید ضایعات بهانه است ، کوچه کوچه شهر را میگردم بلکه ترا پیدا کنم"

.

.

یعنی پیداش می کنه؟؟

وقتی پیداش کرد...


 
715.ماه مبارک فوتبال!
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

ساعت هشت و سی که می شود دکمه play را می زنم.

در آسمانها سیر می کنم وقتی صدایش توی خانه نارنجی می پیچد...

این دهان بستی دهانی باز شد          تا خورندهء لقمه‌های راز شد

لب فروبند از طعام و از شراب              سوی خوان آسمانی کن شتاب

گر تو این انبان ز نان خالی کنی          پر ز گوهرهای اجلالی کنی

چند خوردی چرب و شیرین از طعام؟    امتحان کن چند روزی در صیام

چند شبها خواب را گشتی اسیر؟       یک شبی بیدار شو دولت بگیر

.

حتی به رمضان هم رحم نکردند.

مناجات و ربنای شجریان جاشو داده به فوتبال!!!


 
714.جملات قصار
ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

از خواب بیدار شده، میوه توی حلقش میریزم!(بس که بی اشتهاست این بچه)

میگم: میوه تو خوردی بریم بیرون یه دور بزنیم. بریم پارک.

میگه: تازه از خواب بیدار شدم، خسته ام!


 
713.شف طیبه...
ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

براونیز شکلاتی بدون شکلات

کیک ساده با رویه گاناش

 نان کشکش و پوست مرکبات شکری- شتلن

 

بافت این نان شبیه کوکی های شماله!

 .

پای سیب (رسپی متفرقه!)

.


 
712.جور دیگر باید دید...
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

داریم تخم مرغ ها را یکی یکی توی سبد می  چینیم.

میگم: تخم مرغ ظریفه نباید فشارش داد.

میگه: مامان به نظرت واقعا توشون تخم مرغه!!!!!!


 
711.کاش...
ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

کاش اینجا بودی.

کاش.

این روزها خیلی یادت می کنم.

این روزهای آخری که چیزی تا دموی برنامه جدیدم نمانده.

این روزها که پُر ام از ایده و طرح و رنگ و کد و کد و کد.

این روزها خیلی هوایت را می کنم.

هوای راهنمایی ها و نظرهای کاربردی ات.

هوای تشویق ها و تشکر های بی ریایت.

هوای خنده های راضی بودنت از کار.

هوای آدمی که همراه است و میداند و می فهمد.

هوای جمله "تو حق آب و گل داری اینجا"!!!

هوای واحدمان.

هوای جلسات گزارش هفتگی.

هوای انفورماتیک زیر شیروانی...

هوای زندگی کاری گذشته.

هوای هیجان.

.

کاش اینجا بودی.

کاش اینجا بودی رییس.


 
710.میهمان ماری!
ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

دعوت هایم را انجام دادم.

مثل سالهای گذشته اولین پنجشنبه رمضان، خانه نارنجی میزبان افطاری فامیلی خواهد بود.

روزهای خوب خدا در راهند.

رمضان مبارک...


 
709.روزگارت چگونه است ؟
ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

ایستاده ام بالا سر سی و چهار سالگی هی نگاهش می کنم.

هی بالا و پایین اش می کنم، می جورم اش.

سفتی پوستش را، موهای مشکی اش، ناخن های بلند، دستهای چین نخورده، بد خطی خط خنده و انگشتری که فقط توی این دست ها زیباست...

می شمارم جوانی که دارد می رود. بی هیچ قضاوت!دروغگو

من همان جایی ام که چهارده سالگی و بیست و چهار سالگی آرزو داشتم باشم؟؟

نمیدانم، گاهی فکر می کنم بخش بزرگی از زندگی ام را جوری که دوست نداشته ام زندگی کرده ام. نکته اش اینجاست که گاهی هم همان بخش را دوست داشته ام.

فکر می کنم زیادی به بعضی عناصر دنیا وصل شده ام. یا دارم از پشت چشم آنها زندگی می کنم. خواسته یا ناخواسته.

بیش از حد برنامه ریزی شده.

روتین شده.

بی هیجان.

.

روحم وصل شده به دلخوشی های کوچک.

به یک میهمانی زنانه.

به خرید یک گل سر!

به دیدن دوست قدیمی.

به چیپس و ماست!

به سوراخ هایی که وسط شامی می اندازم حتی!!

و نه به سفــــــــــر!

.

کی شروع شد عشق سفر توی زندگی ام؟؟

سفر که نمی روم خشک می شوم انگار.

غرق می شوم توی راه اداره و خانه و پارک.

چروک می خورم از تو.

بماند که روزی سفر را در دور رفتن می دیدم... آرزوی باکو، تانزانیا، مسکو، آفریقای جنوبی.

حالا اما، بیست کیلومتر آنطرف تر را هم سفر میبینم. با سفرهای بیست و چهار ساعته هم ارضاء میشوم!

اقتضای سن است انگار. کوتاه کردن دیوار آرزوها.

انگار برسی به "آ"ی آرزو هم کفایت می کند یا حداقل دلگرم میشوی تا روزی که به "واو" آخرش برسی.

جوانی، زیبایی، عمر، سفر، آرزو، زندگی. این روزها فقط جمله سازی می کنم!

.

.

.

تو بگو.

از روزگارت بگو...