ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

731.من!
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

و بالاخره اولین نقاشی که خط خطی نبود را کشید.

دروغ است اگر بگویم مغرور نشدم از اینکه اولین نقاشی اش من بودم!

دروغ است یک دروغ بزرگ.

اعتراف می کنم برای اولین عکس خودم که با چیزی غیر از دوربین ثبت شده بود گریه کردم.

و این منم با مانتو و کفش پاشنه بلند و شلواری که توی دست دارم!!! زیر شعری از مادر در کلاس اُرف:


 
730.بـــخــــوان...
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

اولین بار شانزده ساله بودم که پایم به موزاییک های حیاطش رسید.

سبز، کوچک، ساکت، ساده و آرام.

از پله ها پایین آمدم و سراغ خانم پشت میز رفتم.

سلام که کردم چشمهای آبی و صدای ظریفش، صورتش را توی دل و مغزم حک کرد.

از آن پس من بودم و راه پیاده خانه تا کتابخانه برای داد و ستد کتابهای دوست داشتنی ام.

یادم است اولین رمانی که به امانت گرفتم، نخستین جلد کلیدر بود...

.

.

خیلی وقت بود برای پسرک به دنبال کتابخانه بودم. هم از خریدن کتابهای گران قیمت و نازک شهر کتاب که فقط میهمان یکی دو شب بود خسته شده بودم هم به دنبال راهی برای با هم کتاب خواندن میگشتم.

اولین جا کانون پرورش بیخود و بی فایده بود که وقتی شرط سنی هفت سال را برای ورود به کتابخانه کودکان شنیدم فقط شاخ در آوردم! از همه بدتر که نسبت به سی سال گذشته که خودم به کانون میرفتم هیچ تغییر و پیشرفتی نکرده بود. همان دکور، همان فضا با همان جو خشک و بی روح. چیزی شبیه مدرسه!سبز

کتابخانه های نزدیک را گشتم و پرس و جو کردم تا اتفاقی به یاد روزهای نوجوانی و جوانی رسیدم به اینجا...

.

.

سر کوچه که رسیدیم، تابلو بزرگ کتابخانه روی دیوار آجری قدیمی را نشانش دادم و گفتم: من خیلی خیلی سال پیش اینجا را پیدا کردم.

گفتم که کتاب می گرفتم و تا خانه قدم زنان صفحات اولش را می خواندم.

گفتم که جای کتابهایم زیر تختم بود. کنار پوسته شکلات و کیک شکلاتی و کاکائو هایی که دور از چشم مامان انبار می کردم و یواشکی می خوردم!!!

چشمهای سیاهش گه گرد شد! گفتم: فکر نمی کردم روزی با پسرم دوباره به اینجا برگردم.

گفتم که از مدرسه به عشق خواندن رمان های دوست داشتنی ام تا خانه میدویدم.

اما نگفتم درس و کنکور و مدرک مزخرف و زندگی و خانه و پول و استقلال و خانه و خانه و خانه نگذاشت که باز هم بیایم...

.

.

از پله که پایین آمدیم هوای حیات بود و من و شور نوجوانی و کلیدر توی دستهای کوچک آن روزهایم.

داخل که شدیم باورم نمیشد. پشت میز چوبی همان چشمهای آبی با همان آرامش آبی تر بود که هنوز امانتداری کتابها را میکرد.

برایم متعجب بود وقتی که اسمها و قیافه ها به چشم برهم زدنی از یادم میرود، چطور قیافه "او" این همه سال گوشه مغزم جا خوش کرده بود.

خواستم بپرم بغلش کنم. اصلا چند بار دهان باز کردم تا برایش بگویم چقدر از دیدنش خوشحالم و خوشحال تر از اینکه ناملایمات این بیست سال اخیر هیچ تغییری روی چهره اش نگذاشته. خواستم پسرکم را، همه شور و اشتیاق زندگی ام را معرفی کنم و بگویم من همان نوجوان سرخوش بیست سال پیش ام، شاید با کمی چروک! اما...

دو تا عکس و کپی شناسنامه روی میز چوبی و مبلغ ناچیزی برای عضویت.

شاید اینبار که رفتم همه چیز را برایش تعریف کردم.

.

.

بخش (هر چند کوچک) کودکان کتابخانه، به نظر من جذاب است. کتابخانه ای هم قد کودکان!

یک میز چوبی با کلی مداد رنگی و پاستل برای بچه هایی که دوست دارند نقاشی بکشند.

جایی پر از مجموعه های می می نی و فسقلی و کتابهای نارنجی و مثنوی مولوی و صدها جلد کتاب کودک که می توان هر بار سه جلد را به مدت دو هفته به امانت گرفت.

جایی مشترک برای پر کردن اوقات فراغت مادر و کودک.

جایی گرم و دوست داشتنی برای عصرهای سرد و تاریک و آلوده زمستان کوفتی!


 
729.زبونت تو حلقم!
ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

میگه: مامان برام لباس آوردی اگر لباسم خیس بشه.

میگم: بله نگران نباش.

میگه: برای خودت هم آوردی اگر خیس شدی.

میگم: نه!

میگه: مامان چرا به فکر آینده ات نبودی!!!

 


 
728.من.
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

یک حسی بهم میگه:

لحظه دیدار نزدیک است.

باز من دیوانه ام، مستم.

باز میلرزد دلم، دستم...


 
727.دیالوگ های به یاد ماندنی
ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 آن هنگام که عطر بهارنارنج در آن کلام مقدس پیچید من تو را از پشت چشم های بسته ام دیدم...

 


 
726.پایه بند انگشتی!
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

پایه تفریح بعد از ظهرهای تابستانی ام شده...

بچه که نداشتم بعد از ظهرهای تابستانی که مهربان جوجه به استخر می رفت آنقدر دست دست می کردم تا شب می شد و مراسم شام و فیلم را به پا می کردیم.

هر روز بهار و تابستان بیرون رفتن و گردش و خرید را به یک روز دیگر موکول می کردم تا دست آخر زمستان کوفتی از راه میرسید و من می ماندم و یک لیست خرید!

.

حالا، پسرک بند انگشتی پایه تفریح بعد از ظهرهای تابستانی ام شده.

از شرکت که برمیگردم بعد از چرخیدن و دنبال بازی، آلاگارسون می کنیم و با کمی میوه و یک قمقمه آب می زنیم به خیابان.

اول عصر که هوا گرم است با سوشیانگ به فروشگاه و مرکز خرید می رویم. کولر را میزنم و صدای رادیو (آوا) را زیاد می کنم و با هم بشگن میزنیم.

نان می خریم، گاهی میوه و سبزی و اغلب هم الکی توی فروشگاه می چرخیم و با یک قلم کالا توی صف صندوق می ایستیم!

هوا که خنک می شود پسرک را به یک معجون میهمان می کنم و قدم زنان تا پارک می رویم. سُرسُره پیچی را سُر می خورد و جایزه یک قاشق معجون تحویل میگیرد!!

از این جا به بعد هر قاشقی که می خورد من روی هوایم و به نگاه عاقل اندر سفیه مردم هم لبخند میزنم!

سری به  زمین فوتبال می زنیم، برنامه نمایش فرهنگسرا را چک می کنیم و سوار بر سوشیانگ راهی پارکینگ می شویم.

سانس دوم را در پارک نزدیک خانه می گذرانیم و بارها و بارها نوبت تاب سواری می گیریم.

روزهای زوج کمی اینورتر آنورتر از ساعت هفت سه نفره راهی باشگاه بند انگشتی ها می شویم!!

می دود، لگد میزند، استاد و همبازی هایش را سر کار میگذارد و قند را توی دل پدر و مادر ندید بدید آب میکند.

.

بهار و تابستان امسال را بیشتر از همیشه دوست داشتم و فکر می کنم انرژی بیشتری برای رسیدن زمستان کوفتی ذخیره کرده باشم!!!


 
725.من.
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

هیچوقت از دیدن منظره توی عکس لذت نمیبرم.

نمیدانم، شاید به آن اعتمادی ندارم.

در عوض کافیست پایم برسد لب جدول یک پارک...

هر قدر کوچک،

هر چقدر معمولی،

هر چقدر بدون دریا!

فقط لذت میبرم...