ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

742.مرثیه ای برای زمستان
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

خب تمام شد. ریز ریز دارد میرود زیر 20 درجه.

نمیدانم چرا این تابستان بی عرضه هیچوقت خودش را تا آخر مهر نمیکشد حداقل. مگر نه اینکه زمستان تا آخر فروردین دست از سر کچل ما بر نمیدارد. هر چقدر هم که من سرم را بالا بگیرم و چشم غره اش بروم.

دیگر با این سرما و آلودگی کوفتی نه می توانیم لای سایت ها و هتل ها و تخفیف ها بچرخیم و خود به خود نیشمان باز شود، نه مراسم پارک و نمایش و خیابان گردی داریم.

همین.

از یکی دو هفته دیگر هم باید بتمرگیم سر جایمان هی دعا کنیم باران ببارد، باران ببارد بعد باران نبارد هی توی دود نفس بکشیم و غُر بزنیم و غُر بزنم و غُر بزنم و...

من زمستان را دوست ندارم. از این واضح تر؟


 
741.تجربه کودکانه...
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

.

ماشین شرکت اگر رفته باشد با اتوبوس به ماموریت میروم. خط ویژه سریع تر و سر راست تر است برای مسیرم.

مسیری که اغلب پر از زنانی است که خوشحال راهی بازار بزرگ هستند. شادی که من هم بارها و بارها چشیده ام و حتی با فکرش هم حال می کنم.

این وسط واقعا نمی فهمم، درک نمی کنم، ناراحت میشوم، عصبی میشوم، بغض می کنم وقتی بچه های کوچکی را میبینم که دست توی دست مادر، کشان کشان لای جمعیت اتوبوس و مترو و بازار خسته و له، بغض می کنند و گریـــــــــه.

عمق فاجعه روزهای سرد و آلوده زمستان نکبتی است که صورت کوچکشان لای کلاه و شال و کاپشن قرمز میشود.

.

تا به حال اتوبوس سوار نشده بود. چند باری هی وسط بیرون رفتنمان روی اتوبوس ها و مردمی که سوار و پیاده میشدند زوم میکرد و سوال می پرسید:

کی کجا میره؟ چرا الان میره؟ چرا اینجوری میره؟ چرا این رنگیه؟!!

دست آخر هم می خواست سوار اتوبوس شود.

هی خواستم از مزایای خوب اتوبوس وطنی برایش نگویم!! هی جلوی خودم را گرفتم که پا برهنه توی چیزی که تجربه نکرده نپرم.

هی نخواستم بگویم اتوبوس به درد بچه ها نمی خورد.

نخواستم بگویم اتوبوس سوارت نمی کنم چون می ترسم لهت کنند.

می ترسم یکی توی صورتت عطسه کند،

می ترسم از ترمزی که پرت ات کند،

می ترسم از ترسیدن ات،

می ترسم حتی کفشهایت خاکی شوند...

هی نخواستم بگویم،

هی نخواستم بگویم می ترسم چون "مادرم".

.

زودتر راه افتادیم. زودتر از هر سه شنبه که به کلاس میرویم.

کارت بلیط را زدم. از گیت رد شد. تا بنا گوشش می خندید!

دو تای قبلی پر بود. مثل قورباغه ای که می خواهد بپرد هی خودش را جلو میکشید تا بپرد داخل اتوبوس.

سومی را سوار شدیم. جای نشستن نبود. چشمهایش بین راننده و خانمها و شیشه بزرگ جلوی اتوبوس می چرخید. فقط من میدانستم ذوقی که دارد با سفر به ماه برای من به وجود خواهد آمد.

ایستگاه بعد پیاده شدیم. حدقه چشمهایش هنوز به همان اندازه بود!!


 
740.دیالوگ های به یاد ماندنی
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

گدایی همه جورش بده...گدایی عشق از همش بدتره...!


 
739.یک هفته نبودیم، کجا بودیم؟؟!!
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

جاده اسالم به خلخال...

 

.

.

.

.

منطقه کوهستانی مریان- از توابع تالش...

.

.

.

ماسال - تکه ای از بهشت روی زمین ...

.

.

.

.

.

و آرامشی به نام دریا...


 
738.دغدغه های شاد...
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

تابستان اغلب لباسها را پشت بام پهن می کنم.

یک طناب لباسهای سفید، یکی رنگی.

باد که میدهم شان، صاف که می کنم، دو تا یکی که گیره میزنم،...همه و همه نوجوانی های خانه پدری را برایم مرور می کند. سر خوشی ها، شادابی ها، پریدن ها و گرفتن طناب روی هوا!

تابستان ها ماشین لباسشویی در اختیار من بود، لباسها را با دست آبکشی می کردم. لذت می بردم از زلالی آب توی تشت، از حیاطی که پر میشد از طناب های رنگی، از دغدغه ست بودن لباسهای همرنگ کنار هم!!!


 
737.دیالوگ های به یاد ماندنی
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

خداوند روز اول آفتاب را آفرید؛ روز دوم دریا را؛ روز سوم صدارا؛ روز چهارم رنگها را؛ روز پنجم حیوانات را؛ روز ششم انسان را ؛ و روز هفتم خداوند اندیشید دیگر چه چیزی را نیافریده ! پس تو را برای من آفرید...

.

"مدار صفر درجه" که شروع میشد پاهایم روی زمین بود،دلم معلق،جایی کنار قلب ســـارا...

.

 


 
736.مهربان من.
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

تصمیم میگیرم خودم را خوشحال کنم و کمی رنگ توی زندگی مهر ماهی ام بپاشم.

فکر میکنم بروم آرایشگاه موهایم را قرمز کنم.

با پسرک برویم خرید لباسهای رنگی پاییزی.

برویم میهمانی زنانه و الکی بگیم و بخندیم.

فقط فکر می کنم....

دست آخر زنگ میزنم به مهربان که اگر کار ندارد برویم خانه نهار امروز را سه نفره بخوریم!

از کی همه خوشحالی ها و رنگ های زندگی ام غرق شد در خوشحال کردن اش.

نمیدانم.....


 
735.با ما به از این باش!
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

جدیدا آنقدر دستم را می بُرم که وقتهایی که انگشتانم سالم است خوشحالم! یعنی دقیقا قبل از خوب شدن این انگشتم دیگری در رقابت با آن یکی چاقو را بغل می کند.

با بریدن و درد اش مشکل ندارم، مشکلم با چسب زخمهایی است که عین سریش می چسبند به دستم و موقع وضو گرفتن کلافه میشوم بس که بیشتر از وقت نماز در حال کندن چسبم!

این می شود که بی خیال چسب زخم میشوم و با زخمی که هی می خورد به اینور آنور و حتما لای بستن دکمه هایم گیر می کند و حتما آبلیمو رویش میریزد و محال است در مواقع نابریدگی(همچین کلمه ای داریم اصلا!) آبلیمو روی دستم بریزد، کنار می آیم!

دیروز موقع باز کردن قوطی رب احتیاط کردم که دستم را نبرم و خوشحال و با موفقیت رب را توی شیشه ریختم. موقع انداختن قوطی توی سطل خیلی شیک انگشتم را بریدم.

بدبختی اینکه این همه درد آنقدر توی چشم نیست که حداقل اهل خانه ببینند و کمی همدردی کنند تا بلکم از درد کاسته شود . هر چقدر هم که انگشتت را سیخ بگیری و چهار انگشتی کار کنی لامصب دیده نمی شود!

یک هفته نماز نمی خواندم. خوشحال از اینکه اگر دستم ببرد می توانم چسب بزنم! (از دلخوشی های یک زن!) دیروز دقیقا بعد از اولین نماز ظهر و عصر دستم را بریدم!!!!

آنقدر سوختم که بلند گفتم: خدایا بیا نصف ام کن اصلا.

.

بریدن دست از غرق شدن در فکر و خیالات نیست. از هول بودنم در کار است که آن هم مرض امسال و پارسال نیست. از وقتی یادم می آید هولم!


 
734.یادش بخیر...
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

یادم است انفورماتیک زیر شیروانی که بودیم، ادمین شبکه رمز سرور را "کُلنگ" گذاشته بود .

بماند که چقدر این پا اون پا کرد تا رمز را بدهد.

آن موقع انتخابش برایم خنده دار بود. شاید چون با کاربرهای مجموعه خیلی تماس نداشتم.

.

امروز خودم یک کاربر تعریف کردم اسمش را گذاشتم "کُلنگ"!


 
733.من.
ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

شده ام چینی ترک خورده.

با کوچکترین تلنگری، آب چشمهایم سرریز می شود از ترک کاسه وجودم...


 
732.هیییییییییییییییییییییییی
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

آنقدر از رفتن تابستان ناراحتم که اصلا به روی خودم نمی آورم.

به روی خودم نمی آورم که باز اول مهر آمد و باز توی گوش بچه ها می خوانند:"باز آمد بوی گند مدرسه"

مدرسه، مدرسه، مدرسه.

با آن مدیر و ناظم خشن.

با آن راهرو بلند تاریک.

با آن مانتوهای تیره و مقنعه های بلند سیاه.

با آن مشق های مزخرف و کتابهای کلفت و معلم های سخت گیر.

با همه خاطراتی که دوست دارم نابود شود.

مدرسه با من بد کرد.

مدرسه بالهای مرا قیچی کرد...