ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

749.چی می خونم؟!
ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جزو آندسته از رمانهایی است که وادارم کرده شبها بعد از خوابیدن پسرک با نور موبایل خط به خط اش را قورت بدهم. (نگفته بودم هنوز کنار خودم می خوابه؟؟)

زندگی آهو، سید میران و بی صفتی به نام هما، برای من به نصف رسیده اما تا همین جا هی بیشتر و بیشتر معنی دعای "عاقبت به خیر شوی" را می فهمم.

.

داستانهای واقعی از این قبیل، شبیه همان چیزهایی که تا حالا چندین و چند بار خواندیم و دیدیم بسیارند. عاقبت آدمهایی مثل شعزب خزانه دار و ماریای نصرانی، حر بن یزید ریاحی و یا حتی حیدر خوش مرام!

به مهربان می گفتم، من که یک زنم گاهی می مانم در قدرت مکر هم جنس خودم. و چه مردان بی اراده ای و چه مردان بی اراده ای هستند امثال سید میران.

نمیدانم صفت های بی صفتی توی وجود هر زن و مردی هست یا نه؟ و اگر هست تلنگرش کجاست؟ تلنگرش چیست اصلا؟ اینکه آدم از عرش به فرش برسد یا بر عکس.

.

دلم برای آهو می سوزد. دلم خیلی برای آهو می سوزد.

آهو من است و هزاران من دیگر که همگی زنیم. پی زندگی و بچه، پی کار و خانه و همسری که به گوشت تنمان چسبیده. آنقدر که فراموش کردیم هر چیزی بیرون از این دایره را.

 امتحان الهی، تقدیر، سرنوشت هر چی. کاش هیچوقت آهو نباشم که با "هُما" امتحان شوم. که من سست ام و به یکباره هُما را لت و پار می کنم!

کاش حُر باشم و جان بدهم فقط برای: حُر! مژده باد تو را بهشت ...


 
748.دیالوگ های به یاد ماندنی
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

عشق یعنی تو بمون، من میرم...


 
747.به کجا چنین شتابان..
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

دو دلم، گاهی که از آینده و پس انداز و تجربه برایش می گویم.

من که این همه به فکر آینده بودم و هستم چه غلطی کردم؟

شاید تنها چیزی که از گذشته به درد آینده ام خورد همین خانه نارنجی باشد و بس.

و گرنه، انتخاب رشته و آن کنکور پر اضطراب آدم کش و رتبه و شغل و کار و حقوق و همین چیزهای ظاهرا مهم گذشته، همین حالا مثل ریگ ریخته کف خیابان. روز به روز هم با کم شدن جمعیت بهتر میشود اگر که بگذارند!!!

اگر که بگذارند اینها که سنگ رشد جمعیت به سینه می زنند.

اگر که بگذارند جا برای نفس کشیدن باشد، برای خانه ساختن، برای رانندگی کردن، برای زندگی کردن، برای خوابیدن حتی!

اگر که بگذارند همه بچشند طعم در رفاه زندگی کردن را، لباس نو پوشیدن، غذای خوب خوردن، خانه زیبا داشتن. کمی لذت بردن. یا نه بیشتر خیلی بیشتر آنقدر که همه بخندند. همیشه، همه جا.

خندیدن چه اشکالی دارد که هی می خواهند مردم را به زور بچپانند لای همدیگر که هی تُف و عطسه کنیم توی صورت هم، هی فحش دهیم، هی لای ماشین ها گیر کنیم، هی هر روز خانه ها کوچک تر شود، دلها دور تر، هی لباسها کهنه تر، هی غذاها بی رمق تر. که چه میدانند دل جای بزرگ می خواهد تا کار بزرگ بکند.

اگر که بگذارند، این بزرگانی که فقط می خواهند آدم جمع کنند برای جنگیدن در روز مبادا. برای کشته شدن بچه های مردم تا زمین شان حفظ شود یا زمین جدید بگیرند و جایش یک تابلو بدهند بچسبانند سر کوچه شان تا داغ فراموش شود. اما نمیشود. هرگز داغ فرزند فراموش نمیشود. منتهی نمی فهمند که. تجربه اش را ندارند!

اه که لعنت به این آینده نکبتی که اگر نبود مثل آدم توی همین امروز زندگی می کردیم حالش را میبردیم تا شب. هی شنبه را به چهارشنبه نمی دوختیم اول ماه را به ته ماه. امسال را به سال بعد.

هی نمی زاییدیم که آدم بسازیم برای آینده دیگران. بعد دلمان ریش شود وقتی آدم ساختگی مان دیگر نفس نکشد، هی بند دلمان پاره شود و گم شود و برود.

کاش برای آینده دیگران نفر نسازیم تا نه جنگ باشد نه قحطی نه بی خانمانی نه بی پولی.

کاش اصلا آینده نباشد.

.

تصمیم گرفته ام کمتر از آینده برایش بگویم. می خواهم هی بروم توی حال. توی همین امروز، همین لحظه ای که بغل اش کردم، می بوسم اش، می بویم اش.

توی همین لحظه ای که وسط هن هن کردن هایم می گوید:"مامان اگه خسته شدی بزارم زمین!"

و بگذارمش زمین و خیالم راحت باشد که زمین جا دارد برای نفس کشیدن اش.

.

راستی رشد تولد چهار درصد بیشتر شده و امروز هوا آلوده تر از دیروز است. بچه ها را در خانه زندانی کنید...


 
746.خاور خانم
ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

برای دوست عزیزی که رفته بودند جواهرده به دنبال رستوران خاور خانوم.

خاور خانم تو سرولات رستوران دارند نه جواهرده.


 
745.لطفا یاد ندهیم!
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

این که برایش نقاشی نکشم.

این که نپرسم چی کشیدی.

این که اگر از من خواست برایش نقاشی بکشم، چیزی شبیه نقاشی خودش بکشم.

اینکه کتاب رنگ آمیزی نخرم.

اینکه رنگها را به زور توی کله اش نکنم.

اینکه برای هر چیزی که میکشد تشویق اش کنم.

این که از نقاشی اش ایراد نگیرم.

و .... خیلی از این چیزها را میدانم. اما با اطرافیانی که یا نمی دانند یا قبول ندارند چه کنم؟

.

تا به حال فکر کرده ایم چرا بیشتر نقاشی های نسل ما شبیه هم بود؟؟ کوههای هفت و هشتی که بالایش برف چیندار بود. یک خورشید دایره ای افشان شده با خانه های سقف شیروانی و دو تا پنجره و یک درب!

تا به حال فکر کرده ایم چرا سبک های اختراعی عجیب و گران نقاشی، بیشتر مورد علاقه مردم هستند؟ اصلا خلق اثر چه کوفتیه؟


 
744.دریاااااااااااااا
ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

هر چقدر هم که ابری باشد و وحشی برای من پر است از آرامش...


 
743.هول خانم!
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

یادم است اولین بار که به خانه دوستم "ن" رفتم، درب ساختمان را باز کرد من از پله های پشت بام برمیگشتم!!